پست

First As Tragedy

First As Tragedy, Then As Farce

First As Tragedy

توضیحات

عنوان کتاب برگرفته از جمله معروف مارکس است که خودش هم آن را از هگل وام گرفته بود: «هگل جایی می‌گوید همهٔ رویدادها و شخصیت‌های بزرگ تاریخ دوبار تکرار می‌شوند؛ او فراموش کرد اضافه کند: بار اول به‌عنوان تراژدی، بار دوم به‌عنوان فارس» . ژیژک این ایده را به دو رویداد کلیدی دهه‌ی نخست قرن بیست‌ویکم می‌چسباند: حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ به‌عنوان «تراژدی» فروپاشی اتوپیای لیبرال-دموکراتیک، و بحران مالی ۲۰۰۸ به‌عنوان «فارس» فروپاشی اتوپیای اقتصادی سرمایه‌داری بازار آزاد .
استدلال او این است که لیبرالیسم دوبار می‌میرد: یک‌بار به‌عنوان دکترین سیاسی (وقتی لیبرال‌های طرفدار جنگ، توجیه‌گر جنگ پیش‌دستانه و شکنجه شدند) و بار دیگر به‌عنوان نظریهٔ اقتصادی (وقتی همان لیبرال‌ها از توضیح فروپاشی آشفتهٔ معماری مالی نئولیبرالیسم ناتوان ماندند) . کتاب در دو فصل ساختار یافته: فصل اول («این ایدئولوژیه، احمق!») تشخیصی از وضعیت کنونی و هستهٔ اتوپیایی ایدئولوژی سرمایه‌داری ارائه می‌دهد، و فصل دوم به دنبال فضایی برای شکل‌های نوین «پراکسیس کمونیستی» می‌گردد . نکتهٔ تلخ کتاب این است که پرسیده می‌شود چرا میلیاردها دلار برای نجات بانک‌ها یک‌شبه پیدا شد، اما همان فوریت برای فقر جهانی و بحران محیط‌زیست هرگز نشان داده نشد .

نظر

  • امتیاز : 06/10
  • به دیگران توصیه می‌کنم : با احتیاط بله؛ برای کسی که قبلاً با ژیژک آشنا شده و می‌خواهد یک نمونهٔ کوتاه از تحلیل او بر بحران ۲۰۰۸ ببیند، نه به‌عنوان ورودی جدی به فکرش.
  • دوباره می‌خوانم : فصل اول در حد یک مرجع سریع برای فرمول‌بندی «مرگ دوگانهٔ لیبرالیسم» بله؛ فصل دوم که پراکنده‌تر است نه.
  • ایده برجسته : این‌که واکنش سیستم مالی جهانی به بحران ۲۰۰۸ (بسیج فوری هزاران میلیارد دلار) نشان داد وقتی منافع اصلی نظام در خطر باشد، «کمبود منابع» یک افسانهٴ ایدئولوژیک بیش نیست، نه واقعیت اقتصادی .
  • تاثیر در من : هر بار که می‌شنوم برای یک بحران خاص «پول کافی نیست» ولی برای بحران دیگری یک‌شبه پیدا می‌شود، این کتاب باعث می‌شود بپرسم واقعاً چه اولویتی پشت این تصمیم پنهان است.
  • نکات مثبت : فرمول‌بندی «تراژدی-فارس» به‌عنوان یک لنز تحلیلی، ابزاری فشرده و به‌یادماندنی برای خوانش مشترک ۱۱ سپتامبر و بحران ۲۰۰۸ در کنار هم است؛ طنز و ارجاعات فرهنگ‌عامه‌ای ژیژک هم خوانش را ساده‌تر می‌کند .
  • نکات منفی : چند منتقد—از جمله نقد وبسایت World Socialist Party US—کتاب را عجولانه و بیش‌ازحد سرهم‌بندی‌شده از نقل‌قول‌های تکراری ژیژک و اخبار روز می‌دانند، نه یک تحلیل نظام‌مند و تازه؛ همچنین بخش دوم که قرار است چارچوبی برای «پراکسیس کمونیستی» جدید بدهد، مبهم و بدون برنامهٴ عملی مشخص باقی می‌ماند .

مشخصات

  • نویسنده : Slavoj Žižek
  • انتشارات : Verso Books

بخش‌هایی از کتاب

بخش نخست: معماری تکرار تاریخی و فروپاشی توهم پایان تاریخ

آزمون هوش اولیه سیستم و واژگونی یک کلیشه (The IQ Test) عنوان این اثر در واقع یک آزمون سنجش درک ساختاری (IQ Test) برای مخاطب است. اگر نخستین تداعی ذهنی با شنیدن عبارت «نخست همچون تراژدی، سپس همچون کمدی نابهنجار» این باشد که صحبت از بازگشت خنده‌دار کمونیسم پس از تراژدی تمامیت‌خواهی قرن بیستم است، سیستم دچار خطا شده و باید اجرای تحلیل را متوقف کرد. این تحلیل به دو رویداد محوری می‌پردازد که آغاز و پایان نخستین دهه از قرن بیست و یکم را نشانه‌گذاری می‌کنند: حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ به عنوان تراژدی و فروپاشی مالی سال ۲۰۰۸ به عنوان کمدی نابهنجار (Farce).

رفکتورینگ مارکسی بر منطق هگلی تکرار (Marxian Refactoring of Historical Repetition) مارکس در کتاب هجدهم برومر لوئی بناپارت، ایده هگل مبنی بر اینکه رویدادها و شخصیت‌های بزرگ تاریخی دو بار رخ می‌دهند را بازنویسی (Refactor) می‌کند و این بند اصلاحی را به آن می‌افزاید: «بار اول به صورت تراژدی، بار دوم به صورت کمدی نابهنجار (Farce)». مارکس سال‌ها پیش از آن نیز فروپاشی رژیم سابق (Ancien Régime) آلمان در دهه‌های ۱۸۳۰ و ۱۸۴۰ را به عنوان تکرار کمدی سقوط تراژیک رژیم سابق فرانسه تحلیل کرده بود.

تفاوت معماری این دو مدل در سطح منطق سیستم به شرح زیر است:

  • سقوط تراژیک (Tragic Fall): زمانی رخ می‌دهد که رژیم مستقر به عنوان یک نظم جهانیِ موجود، به واقع به امتیازات و ماهیت خود باور دارد و آزادی برایش صرفاً یک هوس شخصی است. این رژیم در مواجهه با جهانی که تازه در حال ظهور است، دچار یک خطای جهان‌تاریخی (World-Historical Error) می‌شود، اما این خطا ناشی از دورویی شخصی نیست؛ از این رو، زوال آن تراژیک است.
  • تکرار کمدی (Comic Repetition): رژیم بعدی دیگر عملاً به خود باور ندارد، بلکه صرفاً «توهم این را دارد که هنوز به خود باور دارد» (Only Imagines that it Still Believes in Itself) و از جهان می‌خواهد در این فانتزی شریک شود. چنین رژیمی برای نجات خود به نفاق (Hypocrisy) و مغلطه (Sophism) روی می‌آورد. کمدی، آخرین فاز یک صورت جهان‌تاریخی است تا بشریت بتواند با شادی از گذشته خود جدا شود.

مرگ کارآمدی نمادین و وارونگی سینیسم مدرن (Symbolic Efficiency & Cynicism Inversion) وقتی رژیمی صرفاً توهمِ باور به خود را دارد، با پدیده لغو کارآمدی نمادین (Symbolic Efficiency) در ایدئولوژی حاکم مواجهیم؛ یعنی ایدئولوژی دیگر به عنوان ساختار زیربنایی پیوند اجتماعی کار نمی‌کند.

در تحلیل رفتار کاربران (کارگزاران اجتماعی) در اتمسفر امروز، ما با یک وارونگی کامل در فرمول مارکس مواجه هستیم:

  • در دوران مارکس، کارگزاران تصور می‌کردند کار درستی انجام می‌دهند اما در واقع فریب خورده بودند («آن‌ها این را نمی‌دانند، اما انجامش می‌دهند»).
  • امروز، ما تحت یک فرآیند بدبینی عمیق یا سینیسم مدرن (Contemporary Cynicism) کار می‌کنیم؛ ما در سطح شناختی تصور می‌کنیم که «واقعاً به ایدئولوژی حاکم باور نداریم» (Cynical Distance)، اما علیرغم این فاصله فرضی و ذهنی، در سطح رفتاری عمیقاً آن را اجرا (Practice) می‌کنیم. به عبارتی، منطق اجرایی ما (Runtime Execution) بسیار بیشتر از آنچه در لایه خودآگاه تصور می‌کنیم، به ایدئولوژی وفادار است. ما فقط «باور داریم که باور نداریم».

مرگ دوگانه مدینه فاضله لیبرال دموکراسی (The Double Death of Utopia) سقوط دیوار برلین در ۹ نوامبر ۱۹۸۹، آغازگر دهه ۹۰ و اتوپیای «پایان تاریخ» (End of History) فرانسیس فوکویاما بود؛ این باور که دموکراسی لیبرال در اصول پیروز شده و موانع موجود صرفاً مسائل تجربی و گذرا هستند. اما این اتوپیا ناچار بود دو بار بمیرد:

  1. مرگ اول (۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱): فروپاشی اتوپیای سیاسیِ (Political Utopia) لیبرال دموکراسی که با احداث دیوارهای جدید در سراسر جهان (میان اسرائیل و کرانه باختری، مرز مکزیک و آمریکا و حتی درون خود دولت‌ملت‌ها) مستند شد.
  2. مرگ دوم (بحران مالی ۲۰۰۸): فروپاشی اتوپیای اقتصادیِ (Economic Utopia) سرمایه‌داری بازار جهانی. بحران ۲۰۰۸ نشان داد که حتی بعد از فروریختن اتوپیای سیاسی در ۱۱ سپتامبر، رویای اقتصادی کماکان زنده بود، اما با این سقوط مالی، چهره اقتصادی اتوپیای فوکویاما نیز برای همیشه از کار افتاد. هربرت مارکوزه پیش‌تر خاطرنشان کرده بود که گاهی تکرار در قالب کمدی نابهنجار (Farce) می‌تواند حتی وحشتناک‌تر از خود تراژدی اولیه باشد.

دیالکتیک حقیقت جانبدارانه و سوسیالیسم برای ثروتمندان

دیالکتیک شیءگرایانه «قدیم» و «جدید» و جانبداری به مثابه متدولوژی (The Partiality of Truth) تحلیل ساختاری پیش‌رو یک واکاوی بی‌طرف و خنثی نیست، بلکه تحلیلی عمیقاً جانبدارانه (Engaged and “Partial”) است؛ چرا که حقیقت سیستمیک اساساً جانبدارانه بوده و تنها زمانی قابل دسترسی است که کارگزار موضع مشخصی اتخاذ کند. این موضع در اینجا موضع کمونیسم است. آدورنو در نقد خود بر خوانش بندتو کروچه از هگل خاطرنشان می‌کند که پرسش کلاسیکِ «چه چیز در فلسفه هگل زنده و چه چیز مرده است؟»، برخاسته از جایگاه متکبرانه قاضی نسبت به گذشته است. پرسش حقیقی درست در جهت معکوس است: ما و وضعیت معاصر ما در چشمان هگل چگونه به نظر می‌رسیم؟ برای ایده کمونیسم نیز همین منطق برقرار است؛ نباید پرسید آیا ایده کمونیسم امروز کارآمد است، بلکه باید تحلیل کرد که بن‌بست سیستمیک امروز ما از منظر ایده کمونیسم چگونه دیده می‌شود. این همان دیالکتیک «قدیم» و «جدید» در قالب کلیت انضمامی هگلی (Hegelian Concrete Universality) است: تنها راه برای درک نوآوریِ امر جدید، واکاوی جهان از لایه عینکِ آن امر «جاودان» در امر قدیمی است. کمونیسم یک ایده جاودان است، به این معنی که باید در هر موقعیت تاریخی جدید مجدداً بازآفرینی شود.

بازنویسی تز یازدهم مارکس: از آلودن تا اخته کردن قدرت (Thesis 11 Redux) در سال ۱۹۳۶، میگل د اونامونو در دانشگاه سالامانکا خطاب به فرانکوئیست‌ها گفت: «شما پیروز خواهید شد، اما متقاعد نخواهید کرد». وضعیت چپ انتقادی امروز برعکس است؛ آن‌ها همواره در نقش کسانی ظاهر می‌شوند که متقاعد می‌کنند اما همواره شکست می‌خورند و تبحر عجیبی در توضیحِ پسینیِ دلایل شکست خود دارند. چپ انتقادی امروز کماکان در چرخه شکایت اخلاقی دموکراتیک-لیبرال گرفتار است. بازنویسی تز یازدهم مارکس (Thesis 11) برای جهان امروز این است: «چپ‌های انتقادی تاکنون صرفاً موفق شده‌اند صاحبان قدرت را آلوده (Smear/Soil) کنند، در حالی که مسئله اصلی، اخته کردن (Castrate) آن‌هاست». دوران عذرخواهی و باج‌خواهی اخلاقیِ لیبرال‌دموکراتیک به پایان رسیده است.

سوسیالیسم دولتی برای ثروتمندان (Capitalist Socialism) شگفتی بزرگ درباره فروپاشی مالی ۲۰۰۸ این نیست که چرا رخ داد، بلکه این است که چگونه این ایده پذیرفته شد که این بحران یک رویداد غیرقابل‌پیش‌بینی بود. معترضان در تمام دهه اول هزاره جدید در تجمعات صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی هشدار می‌دادند که بانک‌ها با پول‌های خیالی، حباب رشد کاذب می‌سازند و این سیستم در نهایت سقوط خواهد کرد، اما پلیس برای خفه کردن این حقیقت بسیج شد.

هنگامی که بحران رخ داد، سیستم با منطق خودارجاعی (Self-Referentiality) مواجه شد. جان مینارد کینز سال‌ها پیش بازار سهام را به یک مسابقه زیبایی تشبیه کرد که در آن هدف، انتخاب زیباترین چهره از نظر خود فرد یا حتی میانگین افراد نیست، بلکه هدف حدس زدن این است که «نظر میانگین درباره اینکه نظر میانگین چه خواهد بود، چیست». ما در چنین سیستمی بدون دسترسی به دانش عینی، مجبوریم طوری زندگی کنیم که گویی آزادیم.

طرح نجات مالی ۷۰۰ میلیارد دلاری آمریکا (Paulson Plan) از سوی سناتور جمهوری‌خواه، جیم بانینگ، به عنوان سوسیالیسم مالی (Financial Socialism) و امری «غیرآمریکایی» محکوم شد. این انتقاد، همپوشانی شگفت‌انگیزی میان راست پوپولیست و چپ رادیکال ایجاد کرد: هر دو جریان با speculators مالی مخالفت کردند که سودها را خصوصی و ضررها را عمومی می‌کنند. در یک طنز تاریخی سهمگین، ملی کردن سیستم بانکی تنها زمانی پذیرفته می‌شود که هدف آن نجات سرمایه‌داری باشد. سوسیالیسم بد است، مگر زمانی که برای تثبیت سرمایه‌داری به کار رود.

معماری مخاطره اخلاقی (Moral Hazard) این بحران نشان داد که مخاطره اخلاقی (Moral Hazard) عمیقاً در تاروپود سرمایه‌داری تنیده شده است. رابطه میان وال استریت (Wall Street) و مین استریت (Main Street) نامتعدی (Non-transitive) است: آنچه برای وال استریت خوب است لزوماً برای مین استریت خوب نیست، اما مین استریت نمی‌تواند بدون یک وال استریت فعال دوام بیاورد. سیستم به ثروتمندان مزیت اَپریوری (A priori) می‌دهد؛ زیرا اگر به وال استریت ضربه بزنید، آسیب واقعی مستقیماً به طبقه کارگر در مین استریت وارد می‌شود. این پارادوکس سرمایه‌داری است: شما نمی‌توانید آب کثیف حدس‌وگمان‌های مالی را بدون دور انداختن نوزادِ اقتصاد واقعی تخلیه کنید.


بخش دوم: توهم بازار خنثی، ناتوانی چپ و فرآیند شوک‌درمانی بحران

توهم بازار خنثی و بازگشت امر سیاسی (The Illusion of a Neutral Market) بازار آزاد در ذات خود مفهومی خنثی (Neutral) نیست. پیکربندی بازار در هر سناریویی همواره توسط تصمیمات سیاسی تنظیم و هدایت می‌شود. بنابراین، بحث‌های پیرامون طرح نجات مالی بانک‌ها (Bail-out) نمونه بارز سیاست حقیقی (True Politics) است؛ زیرا مستقیماً با تعریف و بازتنظیم مختصات ظاهراً «غیرسیاسی» و زیربنایی زندگی اجتماعی و اقتصادی سرکار دارد و شبح ستیز طبقاتی را بیدار می‌کند. در این سطح، هیچ موضع کارشناسی بی‌طرف و عینی وجود ندارد؛ هرگونه تصمیم‌گیری، انتخابی تماماً سیاسی است.

قربانی شدن چپ و ضرورت فرآیند «تامزینگ» (The Left’s “Thamzing” Session) برخلاف تصورات ساده‌لوحانه، بزرگ‌ترین قربانی بحران مالی ۲۰۰۸ سرمایه‌داری نبود، بلکه جریان چپ بود. این بحران آشکارا نشان داد که چپ فاقد یک مدل جایگزین کارآمد و جهانی برای سرمایه‌داری است. چپ در لایه طراحی جایگزین (Alternative System Architecture) کاملاً غافلگیر شد.

برای درک این بن‌بست، باید از واژه تبتی «تامزینگ» (Thamzing) استفاده کرد؛ این عبارت که از دوران انقلاب فرهنگی چین به جا مانده، به معنای «جلسه مبارزه» یا استماع عمومی و تهاجمی برای بازآموزی سیاسی افراد از طریق اعتراف به اشتباهات است. چپ امروز به یک جلسه تامزینگ طولانی‌مدت و خودانتقادی رادیکال نیاز دارد تا از پوسته شکایت اخلاقی بی‌خاصیت خارج شود.

در مواجهه با باج‌خواهی سیستمیک وال‌استریت، واکنش غریزی و خشم‌آلود عامه (Impotent Acting-out)، در نهایت به خودزنی منجر می‌شود. در اینجا باید صورت‌بندی کانت را احیا کرد: کانت شعار محافظه‌کارانه «فکر نکن، اطاعت کن!» را نه با «اطاعت نکن، فکر کن!» بلکه با فرمول پیچیده‌تر «اطاعت کن، اما بیندیش!» پاسخ داد. در زمانه بحران، باید فوران خشم و پویایی کاذب را مهار کرد و آن را به یک «عزم یخی و پولادین برای تفکر رادیکال» تبدیل نمود تا ریشه‌های سیستمی که چنین باج‌خواهی بزرگی را ممکن ساخته، واکاوی شوند.

مهندسی شوک و فرآیند نمادسازی بحران (Crisis as Shock Therapy) وقتی جریان عادی سیستم به صورت تروماتیک قطع می‌شود، فضا برای رقابت ایدئولوژیک باز می‌گردد تا روایت برتر (Dominant Narrative) بر حقیقت بحران مسلط شود. درست مانند دهه ۱۹۳۰ آلمان که نازی‌ها با روایت توطئه یهودی بحران را نمادسازی کردند، یا در فرانسه ۱۹۴۰ که مارشال پتن روایت خود از شکست را مسلط ساخت، بحران اقتصادی به خودی خود فضایی برای چپ باز نمی‌کند، بلکه در وهله اول می‌تواند به رشد پوپولیسم نژادپرستانه، جنگ‌های جدید و تشدید فقر منجر شود.

اینجاست که ایده «دکترین شوک» (The Shock Doctrine) کارکرد خود را نشان می‌دهد. اعمال اصلاحات رادیکال بازار آزاد زمانی بسیار ساده‌تر است که جامعه تحت تأثیر یک شوک یا ترومای بزرگ (طبیعی، نظامی یا اقتصادی) قرار گرفته باشد. تروما ذهن انسان‌ها را به یک لوح سفید (Tabula Rasa) تبدیل می‌کند؛ بقایای شوک‌زده مایلند هر قانون جدیدی را بپذیرند تا از مرگ نمادین فرار کنند. بحران مالی ۲۰۰۸ نیز پتانسیل این را دارد که به عنوان یک شوک جدید برای اعمال فرآیندهای ریاضتی و درمانی سخت‌ترِ نئولیبرالی مورد استفاده قرار گیرد.

هسته ناکجاآبادی بازار آزاد و فرار از خطای سیستمی (The Utopian Core of Neoliberalism) بنیادگرایان بازار آزاد در مواجهه با نتایج مخرب ایدئولوژی خود، رفتاری دقیقاً مشابه توتالیترهای اتوپیایی (Utopian Totalitarians) نشان می‌دهند؛ آن‌ها هرگز ایده اصلی خود را زیر سوال نمی‌برند، بلکه تقصیر شکست را به گردن مداخلات هنوز ناکافی، عدم اجرای کامل دکترین، یا سازش‌های ناگزیر با دولت می‌اندازند و خواستار دوزِ رادیکال‌تری از دزدایی مقررات (Deregulation) می‌شوند.

کارکرد اصلی ایدئولوژی حاکم در زمان بحران، این است که تقصیر فروپاشی را به جای ماهیت ساختاری سیستم سرمایه‌داری، به گردن عوامل ثانویه و تصادفی (مانند فساد نهادهای مالی خاص، عدم نظارت کافی، یا طمع شخصی کارگزاران) بیندازد. این فرآیند دقیقاً شبیه تلاش توجیه‌گران «سوسیالیسم واقعاً موجود» (Really Existing Socialism) در اواخر قرن بیست است که فروپاشی شوروی را نه ناشی از ایده سوسیالیسم، بلکه ناشی از پیاده‌سازی غیرابهام‌آمیز و غیراصیل آن می‌دانستند.

در تحلیل نهایی، ریشه بحران ۲۰۰۸ نه در بدخواهی کارگزاران، بلکه در یک تصمیم به ظاهر «خیرخواهانه» و دوحزبی نهفته بود؛ پس از فروپاشی حباب دات‌کام، تصمیم گرفته شد با تسهیل سرمایه‌گذاری در بخش مسکن، موتور اقتصاد روشن نگه داشته شود و از رکود جلوگیری به عمل آید. در نتیجه، بحران ۲۰۰۸ بهای مستقیم تدابیری بود که پیش‌تر برای فرار از رکود اقتصادی اتخاذ شده بود. این امر نشان می‌دهد که سرمایه‌داری در ذات ساختاری خود با یک نقص درونی (Structural Flaw) مواجه است که بحران را ناگزیر می‌سازد.


ساختار پروپاگاندای دشمن و بازنویسی منطق نبرد طبقاتی

معماری پروپاگاندای دشمن به مثابه کوررنگی ساختاری (The Architecture of Enemy Propaganda) آلن بدیو فرمولی دقیق برای درک پارادوکس پروپاگاندای دشمن ارائه می‌دهد: این ابزار تبلیغاتی با چیزی مبارزه می‌کند که خود نسبت به آن ناآگاه است و به صورت ساختاری نسبت به آن کوررنگی دارد؛ این نیروی متقابل نه اپوزیسیون سیاسیِ بالفعل، بلکه امکانِ درون‌ماندگار (Immanent Possibility) برای پتانسیل رهایی‌بخش و انقلابیِ مدفون در دل وضعیت است. هدف نهایی پروپاگاندای دشمن، نه نابودی یک نیروی مستقر و عینی (که وظیفه نهادهای سرکوب فیزیکی مانند پلیس است)، بلکه نابود کردنِ همین امکانِ نادیده و گشایش‌نیافته در سیستم است.

به همین دلیل، پروپاگاندای دشمن در برابر سیاست رادیکال رهایی‌بخش، در ذات خود رویکردی عمیقاً سینیک (Cynical) دارد. این بدبینی لزوماً به معنای عدم باور قلبی طراحان پروپاگاند به واژگان خود نیست؛ بلکه از قضا ناشی از این باور است که جهانِ موجود، اگرچه بهترین جهان ممکن نیست، اما «کمترین شرّ ممکن» (The Least Bad of All Possible Worlds) است و هرگونه تلاش برای تغییر رادیکال آن صرفاً اوضاع را بدتر خواهد کرد. این هژمونی تسلیم‌گرایانه، به موازات خوانش مذهبی از بحران حرکت می‌کند؛ همان‌طور که پاپ بندیکت شانزدهم در بحران مالی ۲۰۰۸ به سرعت موضع گرفت و ادعا کرد این بحران ثابت می‌کند که «همه چیز فانی است و تنها کلام خدا باقی می‌ماند».

سوژه مفروضِ دانایی و فروپاشی توهم گرین‌اسپن (The “Subject Supposed to Know” and the Credit Tsunami) برای مهار بحران و جلوگیری از هراس عمومی (Panic)، سیستم همواره نیازمند بازسازی نهادی است که ژاک-آلن میلر با وام‌گیری از لکان آن را سوژه مفروضِ دانایی (Subject Supposed to Know) می‌نامد . بازارهای مالی نه بر پایه داده‌های فیزیکی سفت‌وسخت، بلکه بر پایه یک معماری نمادین از فانتزی‌ها و اعتبار بنا شده‌اند و کارگزاران مالی بر اساس انتقالِ (Transference) ایمان خود به این سوژه مفروضِ دانایی عمل می‌کنند؛ یعنی نهادی که گویی فراتر از همه، روند بازار را می‌شناسد و هدایت می‌کند.

در دوران رونق طولانی از زمان ریگان تا بحران اخیر، آلن گرین‌اسپن (Alan Greenspan) تجسم کامل این سوژه مفروضِ دانایی بود. با این حال، در استماع کنگره در اکتبر ۲۰۰۸، گرین‌اسپن در پاسخ به منتقدان اعتراف کرد که ایدئولوژی بازار آزاد او دارای یک نقص ساختاری (Flaw) بوده و این فرضیه که منافع شخصی و عقلانی موسسات مالی به خودی خود منجر به خودتنظیمی و مسئولیت‌پذیری اخلاقی می‌شود، کاملاً غلط از آب درآمده است. اشتباه گرین‌اسپن شناختی نبود؛ او این حقیقت عقلانی را نادیده گرفته بود که سفته‌بازان مالی بر اساس این انتظار کاملاً عقلانی دست به ریسک‌های ویرانگر می‌زنند که در صورت سقوط نهایی، در نهایت این دولت است که هزینه‌ها و ضررهای آن‌ها را پوشش خواهد داد.

پارادوکس آین رند و اعتصاب کمدیِ طبقه خلاق (The Ayn Rand Paradox) یکی از پیامدهای طنزآمیز و پوچ بحران مالی، احیای ناگهانی علاقه به آثار آین رند (Ayn Rand) –به‌ویژه رمان اطلس شانه خالی کرد (Atlas Shrugged)– در میان لایه‌های راست‌گرای جامعه بود . با آغاز برنامه‌های نجات مالی اوباما برای بانک‌ها، مفسران راست‌گرا با لحنی شبیه به رند ادعا کردند که حمایت دولت از بانک‌های بحران‌زده، نوعی «سوسیالیسم استبدادی» است که نوابغ و تولیدکنندگان خلاق ثروت را مجبور می‌کند بار افراد ضعیف و بی‌کفایت را به دوش بکشند. حتی گزارش‌هایی منتشر شد که ادعا می‌کرد کارآفرینان و سرمایه‌گذاران خلاق در اعتراض به دخالت‌های دولت دست به اعتصاب زده‌اند و از توسعه جاه‌طلبی‌های خود دست کشیده‌اند تا تنبیه نشوند.

پوچی مفرط این تحلیل در این واقعیت نهفته است که وال‌استریت و بانکداران بزرگ –که بخش اعظم پول‌های مالیات‌دهندگان به سمت آن‌ها سرازیر شد– همان «غول‌های خلاقِ» دزدایی مقررات‌شده‌ای (Deregulated Titans) بودند که طرح‌های به اصطلاح خلاقانه خودشان این سقوط آزاد مارپیچی را رقم زده بود. در اینجا هیچ نابغه خلاقی به طبقه کارگر تنبل کمک نمی‌کند؛ بلکه مالیات‌دهندگانِ عادی و معمولی هستند که دارند جورِ شکست مفتضحانه نوابغِ خودخوانده رندین را می‌کشند؛ نوابغی که پدر معنوی و اقتصادی‌شان، آلن گرین‌اسپن، خود یک ارتدوکس پیرو مکتب آین رند بود.

مسئله کانزاس و نبرد طبقاتی در قالب جنگ فرهنگی (The Displacement of Class Struggle) در جریان اعتراضات مالیاتی «جنبش تی‌پارتی» (Tea Party)، پوپولیست‌های راست‌گرا علیه سیاست‌های اوباما اعتراض می‌کردند، در حالی که در واقعیت، اوباما برنامه‌ریزی کرده بود تا مالیات ۹۵ درصد از طبقه کارگر و متوسط را کاهش دهد و تنها مالیات قشر فوق‌العاده ثروتمند را افزایش دهد. این پدیده عمیقاً غیرعقلانی –یعنی عمل کردن کارگزاران در جهت مخالف منافع اقتصادی مستقیم خود– توسط تامس فرانک در کتاب ماجرا با کانزاس چیست؟ (What’s the Matter with Kansas?) تحلیل شده است.

در این فرآیند، مخالفت طبقه اقتصادی (کشاورزان فقیر و کارگران یقه آبی در مقابل بانکداران و شرکت‌های بزرگ) بر روی تقابل‌های فرهنگی بازنویسی (Re-coded) می‌شود: تقابل میان آمریکایی‌های مومن و زحمت‌کش شهرستانی در مقابل لیبرال‌های منحط شهرنشین که قهوه لاته می‌نوشند، ماشین خارجی سوار می‌کنند و ارزش‌های ملی را مسخره می‌کنند. دشمن حقیقی، دیگر طبقه استثمارگر اقتصادی نیست، بلکه «نخبگان لیبرال» دولتی هستند که با قوانین خود می‌خواهند شیوه زندگی سنتی آمریکایی را تضعیف کنند. در نتیجه، مطالبه اقتصادی این پوپولیست‌ها به نفع شرکت‌های بزرگی تمام می‌شود که زندگی آن‌ها را نابود می‌کنند: «مالیات کمتر، مقررات‌زدایی بیشتر» .

طبقه حاکم، گرچه با دغدغه‌های اخلاقی و مذهبی این پوپولیست‌ها مخالف است، اما از این «جنگ فرهنگی» استقبال می‌کند؛ چرا که این جنگ بهترین ابزار برای کنترل طبقات پایین است تا خشم و ناامیدی خود را بدون دست زدن به وضعیت موجود اقتصادی (Economic Status Quo) تخلیه کنند. جنگ فرهنگی، همان نبرد طبقاتی است، اما در یک حالت جابجا شده و مسخ شده (Displaced Mode).


بخش چهارم: ایدئولوژی پسامدرن، انسانی‌سازی کاذب دشمن و روح جدید سرمایه‌داری فرهنگی

مکانیزم طبیعی‌سازی ایدئولوژی و مصادره به مطلوب مارتین لوتر کینگ (The Post-Ideological Illusion) عصر معاصر مدام خود را به عنوان دوران «پسایدئولوژیک» اعلام می‌کند، اما این انکار همه‌جانبه خود بزرگ‌ترین سند برای غوطه‌ور بودن ما در لایه‌های عمیق ایدئولوژی است. ایدئولوژی همواره یک میدان مبارزه است که یکی از کارکردهای اصلی آن تصاحب و بازنویسی سنت‌های گذشته است. نمونه کامل این مهندسی مجدد ایدئولوژیک، مصادره به مطلوب لیبرالی میراث مارتین لوتر کینگ (Martin Luther King) است. امروز همگان لوتر کینگ را تنها با یک جمله از سخنرانی مشهور «من یک رویا دارم» می‌شناسند و فراتر از آن نمی‌روند. او با فرارفتن از مرزهای مبارزه با تبعیض نژادی محض و ورود به حوزه مبارزه با فقر و نظامی‌گری آمریکا، بخش زیادی از پایگاه اجتماعی و حمایت لیبرال‌ها را از دست داد و به یک مطرود تبدیل شد. کینگ با به چالش کشیدن فقر و جنگ ویتنام، طبق فرمول بدیو به «اصل برابری» (Axiom of Equality) وفادار ماند و مسیر ناهموار و نامحبوب را انتخاب کرد؛ اما سیستم با تقلیل دادن او به یک نماد بی‌خطر و اخته‌شده، او را به نفع بازتولید خود ریفکتور کرد.

سرابِ غنایِ زندگی درونی و نقد روان‌کاوانه «انسانی‌سازی» (The Fake Richness of Inner Life) ایدئولوژی نوین تمایل دارد خود را به عنوان ضد-ایدئولوژی و به شکل «هسته انسانی اصیل» در زیر برچسب‌های سیاسی پنهان کند. این همان خطای تروماتیکی است که در مواجهه با جنایتکاران جنگی رخ می‌دهد؛ برای مثال، رمان برگزیدگان (Les bienveillantes) اثر جاناتان لیتل که هولوکاست را از زبان یک افسر ارشد اس‌اس به نام ماکسیمیلیان آئه روایت می‌کند، این مسئله را به چالش می‌کشد. ما اغلب تصور می‌کنیم برای مبارزه با دیوسازی از دشمن، باید داستان او را بشنویم و ذهنیتش را درک کنیم، اما این رویکرد مرزهای اخلاقی را نابود می‌کند. راینهارد هایدریش، یکی از معماران اصلی هولوکاست، در اوقات فراغت خود با دوستانش کوارتت‌های زهی بتهوون را می‌نواخت. تجربه ابتدایی ما از سوبژکتیویته یعنی «غنای زندگی درونی»، در واقع فریب‌کارانه و یک صفحه نمایشگر (Screen) یا فاصله فرضی (False Distance) است که کارکردش نجات دادن خودشیفتگی خیالی ما در برابر مسئولیت‌های واقعی نمادین اجتماعی است. برای قضاوت اخلاقی واقعی باید نسبت به «داستان‌هایی که سوژه‌ها درباره خود می‌گویند» نابینا بود (Story-blind). طبق صورت‌بندی الفریده یلینک، کاراکترها باید مانند لباس‌های یک سالن مد کاملاً تخت و دوبعدی باشند تا واقعیت روانی فانتزی مانع از دیدن هراس عینی عمل آن‌ها نشود .

این تکنیک «انسانی‌سازی» (Humanization) دقیقاً مکانیزم تبلیغاتی ارتش اسرائیل (IDF) است. رسانه‌های اسرائیل مدام بر آسیب‌های روانی و نقص‌های سربازان خود تمرکز می‌کنند تا آن‌ها را نه به عنوان ماشین‌های جنگی، بلکه به عنوان انسان‌هایی معمولی نشان دهند که در ترومای تاریخ گرفتار شده و گاهی مرتکب خطا می‌شوند. وقتی یک سرباز اسرائیلی خانه‌ای را خراب می‌کند اما پیش از آن با دلسوزی کاذب به جابجایی اثاثیه کمک می‌کند، یا وقتی در حین بازرسی عکس دخترش را به یک مادر فلسطینی نشان می‌دهد، در حال اجرای یک همدلی دروغین است. این حرکت تفاوت ساختاری عمل او را خنثی می‌کند و به او اجازه می‌دهد با پناه گرفتن در «وظیفه شیءواره شده» (Reified Duty) از بر عهده گرفتن مسئولیت ذهنی جنایت خود فرار کند. کلود لانزمن در مستند تساهال (Tsahal) نیز با تمرکز مطلق بر زمان حال و نادیده گرفتن بستر تاریخی جنگ، دقیقاً همین همذات‌پنداری کاذب را بازتولید می‌کند، جایی که حتی آریل شارون در قامت یک کشاورز صلح‌طلب ظاهر می‌شود . این نوع انسانی‌سازی کاذب، آثار سینمایی درباره گروه بادر ماینهوف (Red Army Faction) را نیز خراب می‌کند، چرا که اولریکا ماینهوف را به عنوان تروریستی «انسانی» و دارای شک و تردید در مقابل کمال غیرانسانی دیگر اعضا به تصویر می‌کشد.

تضاد هویت‌گرایی با جهانی‌گرایی پولسی (Identity Politics vs. Paulian Universality) تمرکز بر هویت‌های خصوصی و سیاست‌های هویت‌گرا (Identity Politics) دقیقاً برعکس جهانی‌گرایی فعال پولسی (Paulian Universality) عمل می‌کند. در سیاست‌های هویت‌گرا، افق نهایی صرفاً تسامح و ترکیب هویت‌های متکثر خصوصی است و هرگونه امر کلی و جهانی به عنوان ساختاری سرکوبگر رد می‌شود. اما طبق اعلام سنت پولس حواری («نه یونانی وجود دارد و نه یهودی، نه زن و نه مرد»)، این تفاوت‌ها لغو نمی‌شوند، بلکه تحت یک مرزبندی بزرگ قرار می‌گیرند که تفاوت‌های خصوصی را بی‌اهمیت می‌سازد. جهانی‌گرایی پولسی یک فرم مبارزاتی است؛ یعنی جهان به جای کثرت‌گرایی لیبرال، به دو جبهه تقسیم می‌شود: کسانی که برای رهایی مبارزه می‌کنند و مخالفان ارتجاعی آن‌ها.

رفکتورینگ ساختاری سرمایه‌داری و تولد روح جدید (The “New Spirit” of Capitalism) بررسی تحولات ساختاری سیستم نشان می‌دهد که چگونه سرمایه‌داری با جذب نقدها خود را بازسازی می‌کند. کتاب روح جدید سرمایه‌داری اثر بولتانسکی و چیاپلو سه دوره تاریخی را تفکیک می‌کند: روح کارآفرینی فردی (تا پیش از بحران ۱۹۳۰)، روح بوروکراتیک و فوردیسم متمرکز بر مدیران حقوق‌بگیر (دوران صنعتی)، و روح شبکه‌ای (از دهه ۱۹۷۰ به بعد). در این روح جدید، سرمایه‌داری ساختار سلسله‌مراتبی متمرکز را رها کرده و به شبکه‌های مبتنی بر ابتکار، خودگردانی و آزادی کارکنان روی آورده است. سرمایه‌داری با این کار، عملاً لفاظی‌ها و نقدهای چپ رادیکال در می ۱۹۶۸ (نظیر خودمدیریتی کارگران و مخالفت با ساختار سلسله‌مراتبی) را ربود و آن را به ویژگی درونی خود تبدیل کرد که تجسم آن کارآفرینان «باحال» و غیررسمی مانند بیل گیتس هستند . این پیوند ساختاری جدید، دقیقاً همان چیزی است که ژان فرانسوا لیوتار آن را «پست‌مدرنیسم» نامید که به عنوان یک دال اعظم (Master-Signifier) جدید، کثرت گیج‌کننده تجربیات تاریخی را سامان داد.

سرمایه‌داری فرهنگی و اخلاق منضم به مصرف (Cultural Capitalism & Decaf Ethics) در لایه مصرف، این سیستم جدید در قالب سرمایه‌داری فرهنگی (Cultural Capitalism) ظاهر می‌شود. ما دیگر کالاها را برای کارکرد مادی آن‌ها (بعد Real لکانی) یا به عنوان نماد پرستیژ اجتماعی (بعد Symbolic) نمی‌خریم؛ بلکه کالا را برای کسب «تجربه لذت‌بخش و معنادار» (بعد Imaginary) مصرف می‌کنیم. زمان مصرف باید تبدیل به «زمان باکیفیت» (Quality Time) برای شکوفایی خودِ واقعی ما و مراقبت از دیگران شود.

نمونه کلاسیک این مدل، کمپین تبلیغاتی استارباکس (Starbucks) با شعار «این فقط چیزی نیست که می‌خرید، بلکه چیزی است که به آن ملحق می‌شوید» است. استارباکس به شما اعلام می‌کند که با خرید این قهوه گران‌قیمت، در واقع در حال خرید «اخلاق قهوه» (Coffee Ethic) شامل مراقبت از محیط زیست، پرداخت قیمت عادلانه به کشاورزان جهان سوم و مشارکت در یک جامعه جایگزین هستید . یا با خرید برنامه «آب اتوس» (Ethos Water) که چند سنت گران‌تر است، بخشی از پول شما مستقیماً صرف آب‌رسانی به کودکان آفریقا می‌شود . سرمایه‌داری فرهنگی با این ابزار، نقد دهه ۶۰ به مصرف‌گرایی بیگانه را بلعیده است؛ شما با خریدن سیب ارگانیک نیمه‌پوسیده و گران‌قیمت، صرفاً یک میوه نمی‌خورید، بلکه تعهد اخلاقی و جهانی خود را به نمایش می‌گذارید. جدیدترین فرمول علمی این پدیده، ظهور رشته علمی «مطالعات شادکامی» (Happiness Studies) است. پارادوکس سیستمیک اینجاست که در عصر هدونیسم معنوی شده که هدف مستقیم زندگی «شادکامی» تعریف می‌شود، آمار انسان‌های مبتلا به افسردگی و اضطراب به شکل بی‌سابقه‌ای در حال انفجار است.


بخش پنجم: دیالکتیک میان دو بت‌واره‌پرستی و بن‌بست پوپولیسم مذهبی

گذار ساختاری از سمپتوم به بت‌واره (The Shift from Symptom to Fetish) عصر معاصر مدام خود را «پسایدئولوژیک» اعلام می‌کند، اما عملکرد واقعی ایدئولوژی در این فضا دچار یک تغییر ساختاری عمده شده است: انتقال از حالت نشانه‌ای یا سمپتوماتیک (Symptomal Mode) به حالت بت‌واره یا فتیشیستیک (Fetishistic Mode).

در لایه ساختار سیستم، تفاوت این دو مدل به شرح زیر است:

  • عملکرد سمپتوماتیک (Symptomal functioning): دروغ ایدئولوژیکی که ادراک ما از واقعیت را پیکربندی می‌کند، همواره توسط سمپتوم‌ها یا همان «بازگشت امر سرکوب‌شده» تهدید می‌شود. سمپتوم، تَرک و شکافی در تاروپود دروغ ایدئولوژیک و نقطه‌ای است که حقیقتِ پنهانِ پس‌زمینه ناگهان در آن فوران می‌کند.
  • عملکرد بت‌واره یا فتیش (Fetishist functioning): بت‌واره در واقع نقطه مقابل یا وارونگی کامل سمپتوم است؛ سمپتوم استثنایی است که سطح دروغ ایدئولوژیک را برهم می‌زند، در حالی که بت‌واره تجسم عینیِ دروغی است که به ما اجازه می‌دهد حقیقت غیرقابل‌تحملِ واقعیت را تاب بیاوریم. فتیشیست‌ها رویاپردازان منزوی نیستند؛ آن‌ها عمیق‌ترین «واقع‌گرایان» هستند که واقعیت تلخ را در سطح شناختی کاملاً پذیرفته‌اند، اما با چنگ زدن به یک فتیش، اثر تروماتیک آن واقعیت را بر خود خنثی می‌کنند.

در این فضا، پول به مثابه بت‌واره عمل می‌کند: ما در سطح شناختی کاملاً آگاهیم که پول صرفاً یک میانجی اعتباری بی‌ارزش است، اما در سطح رفتار رفتاری (Runtime Execution)، طوری عمل می‌کنیم که گویی واجد ارزش ذاتی است. نمونه کلاسیک و نوین این پدیده، «بودیسم غربی» (Western Buddhism) است؛ این ایدئولوژی مانند یک فتیش عمل می‌کند که به کارگزار اجازه می‌دهد تا با شتابی جنون‌آمیز در بازی بی‌رحمانه سرمایه‌داری مشارکت کند و هم‌زمان در لایه فانتزی خود تصور کند که از بازی بیرون است و با مدیتیشن به آرامش درونی خود عقب‌نشینی می‌کند.

دو گانه بت‌واره‌پرستی: سینیک و بنیادگرا (The Two Fetishisms: Cynical vs. Fundamentalist) در توپولوژی ایدئولوژیک امروز، دو فرم متقابل از فتیشیسم در برابر یکدیگر قرار می‌گیرند: فتیشیسم بدبینانه/لیبرال (Cynical/Permissive Fetishism) و فتیشیسم بنیادگرایانه/پوپولیستی (Fundamentalist/Populist Fetishism).

  • مدل لیبرال-سینیک بر پایه‌ یک جهانی‌گرایی دروغین (False Universality) عمل می‌کند: سوژه مدافع آزادی و برابری مطلق است، اما نسبت به محدودیت‌های ساختاری و مادی که این فرم قانونی را صرفاً برای قشر خاصی (سفیدپوست، ثروتمند، مرد) معتبر می‌سازد، در حالت انکار (Disavowal) به سر می‌برد.
  • مدل پوپولیست-بنیادگرا بر پایه یک همذات‌پنداری دروغین (False Identification) با تضادهای اجتماعی کار می‌کند: در اینجا تضاد طبقاتی و خشم ناشی از استثمار، بر روی یک بت‌واره خارجی (مانند توطئه یهود یا مهاجران) بازنویسی می‌شود.

تقارن این دو مدل کاملاً معکوس است: در مدل لیبرال، یک فرمِ ظاهراً «خوب» (برابری جهانی) برای پوشاندن یک محتوای «بد» (امتیازات طبقاتی) به کار می‌رود؛ در حالی که در مدل بنیادگرا، یک فرمِ «بد» (نژادپرستی و یهودستیزی) پتانسیل خشم ساختاری و درست توده‌ها در برابر استثمار را مسخ و منحرف می‌سازد.

مربع نشانه‌شناختی گریماس در تحلیل مواضع ایدئولوژیک (The Greimas Semiotic Square) این پیکربندی را می‌توان در قالب یک مربع نشانه‌شناختی گریماس (Greimas Semiotic Square) بر اساس دو محور کلیدی تفکیک کرد: «سمپتوم در مقابل فتیش» و «همذات‌پنداری در مقابل فاصله»:

  1. موضع لیبرال ارتدوکس (The Liberal): در سطح سمپتوم حرکت می‌کند و کاملاً با جایگاه خود همذات‌پنداری دارد (استدلال‌های خود را جدی می‌گیرد).
  2. موضع منتقد ایدئولوژی (The Ideology-Critic): در سطح سمپتوم حرکت می‌کند اما فاصله خود را حفظ کرده و با تحلیل تفسیری آن را ساختارزدایی می‌کند.
  3. موضع پوپولیست بنیادگرا (The Fundamentalist): مستقیماً با فتیش خود همذات‌پنداری می‌کند و حقیقتِ بت‌واره‌اش را بدون نیاز به استدلال عقلانی «می‌داند».
  4. موضع سینیک مدرن (The Cynic): به فتیش چنگ می‌زند اما فاصله خود را با آن حفظ می‌کند و منطق سلب مسئولیت را اجرا می‌کند («خیلی خوب می‌دانم واقعیت چیست، اما با این حال…»).

تله امپریالیسم کاذب و تضاد بنیادگرایی با رهایی (The Trap of “The Enemy of My Enemy”) چپ انتقادی نباید فریب گفتار ضدامپریالیستی جنبش‌های مذهبی بنیادگرا (مانند حزب‌الله یا طالبان) را بخورد و آن‌ها را به عنوان پتانسیل رهایی‌بخش تلقی کند. ادعای اینکه «یهودستیزی یا زن‌ستیزی این گروه‌ها صرفاً فرمی جابجاشده از مخالفت با سرمایه‌داری است»، پذیرفتنی نیست؛ چرا که این جابجایی (Displacement) یک خطای ثانویه نیست، بلکه هسته اصلی همان فریب ایدئولوژیک است. پذیرش این منطق ما را به این تله ساختاری می‌اندازد که هیتلر را به عنوان متحد ضدامپریالیستی خود علیه بریتانیا و آمریکا به رسمیت بشناسیم.

تقابل میان آزادی‌خواهی لیبرال و ستیزه‌جویی بنیادگرا یک تضاد کاذب (False Conflict) و یک چرخه بسته خودارجاع است؛ چرا که لیبرالیسم در حین بسط خود، همان بسترهای ارزش‌های سنتی را که از آن‌ها تغذیه می‌کرد نابود می‌کند و بنیادگرایی به عنوان واکنش تروماتیک به این خلاء متولد می‌شود. نمونه تاریخی انجمن اشتراکی «کانودوس» (Canudos) در برزیل قرن نوزدهم نشان می‌دهد که حتی یک جامعه به شدت مذهبی و سنتی نیز اگر واجد پتانسیل حقیقی رهایی باشد، کمون مالکیت، برابری جنسیتی و لغو پول را برقرار می‌کند؛ امری که بنیادگرایی امروز کاملاً فاقد آن است.

سوسیالیسم یا کمونیسم و بازگشت به فرضیه لنین (Socialism or Communism?) جمله تاریخی والتر بنیامین در اینجا عمیق‌ترین بازخوانی سیستم را ارائه می‌دهد: «هرگونه صعود فاشیسم، سندی بر یک انقلاب شکست‌خورده است» (Every rise of Fascism bears witness to a failed revolution). ظهور بنیادگرایی مذهبی مدرن در خاورمیانه دقیقاً پس از سرکوب و ناپدید شدن چپ سکولار در این کشورها رخ داد (مانند افغانستان که در دهه ۱۹۷۰ واجد یک سنت چپ قوی بود، یا بوسنی که در دهه‌های گذشته کثرت‌گراترین مهد فرهنگی منطقه بود اما امروز تحت سیطره نیروهای مذهبی ارتجاعی است).

پس از فاجعه مبهم سال ۱۹۸۹ و فروپاشی نظام‌های شوروی سابق، چپ دیگر نمی‌تواند خود را در پیوستار تاریخی دو قرن گذشته تعریف کند. ما به نقطه صفر (Zero-Point) بازگشته‌ایم. در این وضعیت، باید استعاره لنین در مقاله «یادداشت‌های یک نویسنده: درباره صعود به کوهی مرتفع» را احیا کرد. لنین صعود انقلابیِ شکست‌خورده را به کوهنوردی تشبیه می‌کند که پس از تلاش اول ناچار است به دره بازگردد تا مسیر جدیدی را طراحی کند؛ بازگشت به دره به معنای عقب‌گردِ موقتی نیست، بلکه به معنای آغاز مجدد از نقطه صفر است. این بازگشت به آغاز، یک حرکت تدریجی نیست؛ بلکه تکرار بنیان‌گذار است: «تلاش دوباره، شکست دوباره، شکست بهتر» (Try again. Fail again. Fail better). ایده کمونیسم به عنوان یک فرضیه رهایی‌بخش (The Communist Hypothesis) باید به عنوان پاسخ به آنتاگونیسم‌های مادی و زنده جهان معاصر بازسازی شود.


بخش ششم: فرضیه کمونیسم و مهندسی مجدد «امر مشترک» در برابر تهاجم حصارکشی جدید

فرضیه کمونیسم: عبور از فانتزی کانت به آنتاگونیسم‌های مادی (The Communist Hypothesis as an Architectural Framework) آلن بدیو «فرضیه کمونیسم» را به عنوان تنها چارچوب معتبر برای هرگونه کنش جمعی رهایی‌بخش تعریف می‌کند. با این حال، بزرگ‌ترین خطای سیستماتیک در خوانش این فرضیه، تقلیل دادن آن به یک «ایده تنظیمی کانت» (Kantian Regulative Idea) است؛ یعنی یک فانتزی اخلاقی دوردست که صرفاً برای جهت‌دهی به رفتار ماست، بدون اینکه هرگز قرار باشد در لایه اجرایی واقعیت پیاده‌سازی شود. ایده کمونیسم یک اتوپیای انتزاعی نیست، بلکه یک «کلیت انضمامی» است که ضرورت عملیاتی خود را مستقیماً از آنتاگونیسم‌های مادی و زنده درون واقعیت سرمایه‌داری می‌گیرد.

امروز بیشتر توده‌ها و حتی تحلیل‌گران در عمل «فوکویامایی» هستند؛ یعنی سرمایه‌داری لیبرال‌دموکراتیک را به عنوان پایدارترین و بهینه‌ترین سورس‌کد جامعه پذیرفته‌اند و تمام تلاش خود را به اصلاحات جزئی درون‌سیستمی محدود کرده‌اند. اما پرسش اساسی این است: آیا سرمایه‌داری جهانی در ساختار خود حاوی آنتاگونیسم‌هایی هست که بازتولید نامحدود آن را غیرممکن کند؟

آنتاگونیسم‌های چهارگانه سرمایه‌داری معاصر (The Four Systemic Antagonisms) چهار آنتاگونیسم ساختاری به عنوان باگ‌های بحرانی (Critical Bugs) در هسته سیستم سرمایه‌داری عمل می‌کنند و مانع از بازتولید پایدار آن می‌شوند:

  1. تهدید فاجعه زیست‌محیطی (Ecological Catastrophe): بحران ناشی از آلودگی و استثمار طبیعت خارجی که به عنوان «امر مشترک زیست‌محیطی» تعریف می‌شود.
  2. شالوده‌شکنی مالکیت خصوصی در عصر «مالکیت معنوی» (Intellectual Property Deadlock): نامناسب بودن مفهوم سنتی مالکیت خصوصی برای «امر مشترک فرهنگی»؛ یعنی لایه‌های شناختی، زبان، ابزارهای ارتباطی، آموزش و زیرساخت‌های عمومی.
  3. مداخلات زیست‌فناورانه و مهندسی ژنتیک (Biogenetic Manipulation): پیامدهای اخلاقی-اجتماعی توسعه فناوری‌های زیستی بر روی «امر مشترک طبیعت داخلی»؛ جایی که بازطراحی ژنتیکی انسان و دستکاری در ماهیت بیولوژیکی او به یک امکانِ واقعی تبدیل شده است.
  4. تفکیک و آپارتاید نوین (New Apartheid and Slums): شکاف عمیق ساختاری میان «نیروهای ادغام‌شده در سیستم» (The Included) و «نیروهای طردشده» (The Excluded).

معماری «۳ + ۱» و اولویت منطقی امر طردشده (The “3 + 1” Structural Topology) میان این چهار آنتاگونیسم یک تفاوت ساختاری عمیق وجود دارد: سه مورد نخست (محیط زیست، مالکیت معنوی و زیست‌فناوری) به خصوصی‌سازی و حصارکشی جدیدِ (New Enclosure) امر مشترک مربوط می‌شوند. اما آنتاگونیسم چهارم (تقابل میان ادغام‌شدگان و طردشدگان) واجد یک ویژگی متمایز و بنیان‌گذار است.

اگر آنتاگونیسم چهارم را از این معادله حذف کنیم، سه آنتاگونیسم دیگر خصلت خرابکارانه و انقلابی خود را از دست می‌دهند و توسط منطق نئولیبرال ریفکتور (Refactor) می‌شوند:

  • مبارزه زیست‌محیطی به مدیریت «توسعه پایدار» و بازاریابی سبز تقلیل می‌یابد.
  • چالش مالکیت معنوی به یک مسئله صرفاً حقوقی و تکنیکی میان شرکت‌ها تبدیل می‌شود.
  • دغدغه زیست‌فناوری به یک بحث اخلاقی انتزاعی در کلینیک‌ها محدود می‌گردد.

در این حالت، برندهایی مثل استارباکس یا هول‌فودز می‌توانند کماکان رفتارهای ضدکارگری خود را ادامه دهند اما با اضافه کردن یک لایه فریبنده از «تعهد اخلاقی و ارگانیک»، محصولات خود را با پرستیژ مترقی به طبقه متوسط لیبرال بفروشند. بدون ارجاع به امر طردشده، ما در جهانی زندگی خواهیم کرد که بیل گیتس بزرگ‌ترین نجات‌دهنده بشریت از فقر و روپرت مرداک بزرگ‌ترین حامی محیط زیست است.

بنابراین، این ساختار یک مدل «۳ + ۱» است؛ یعنی بازتاب یک تنش بیرونی میان سوژه و ابژه (محروم شدن انسان از امر مشترک مادی خود) در قالب یک شکاف درونی درون خودِ جامعه. شرط رهایی این است که حل تضادهای بیرونی (بازپس‌گیری طبیعت و دانش) مستقیماً از طریق دگرگونی رادیکال روابط درونی (حل آنتاگونیسم طرد شدگان) انجام شود.

پرولتریزاسیون اگزیستانسیال و سقوط به وضعیت هومو ساکر (Existential Proletarianization and Homo Sacer) برای درک پویایی امروز، باید مفهوم «پرولتاریا» را تا لایه‌های اگزیستانسیال عمیق‌تری رادیکالیزه کنیم. بر خلاف پرولتاریای سنتی که چیزی برای از دست دادن جز زنجیرهایشان نداشتند، ما امروز در آستانه از دست دادن همه چیز هستیم.

روند حصارکشی‌های جدید ما را به سوژه‌هایی کاملاً انتزاعی و تهی از هرگونه محتوای جوهری (Substanceless Subjectivity) تبدیل می‌کند؛ سوژه‌هایی که از فضای زیست‌محیطی محروم شده‌اند، سوبژکتیویته نمادین‌شان دیجیتالی شده و کدهای ژنتیکی‌شان تحت دستکاری شرکت‌ها قرار گرفته است. این تهدید سه‌گانه، تک‌تک ما را به یک «هومو ساکر» (Homo Sacer) بالقوه تبدیل می‌کند؛ یعنی بدنی برهنه و فاقد حقوق قانونی که سیستم هر زمان بخواهد می‌تواند او را بدون ارتکاب جنایت حذف کند. تنها راه پیشگیری از این سناریوی آخرالزمانی، یک کنش پیشگیرانه و رادیکال سیاسی است.


بخش هفتم: مهندسی عمومی عقل، گسست هائیتی و معماری امر استثنایی سرمایه‌داری

ریفکتورینگ ساختاری کانت: تمایز میان کاربرد عمومی و خصوصی عقل (The Public and Private Use of Reason) رویکرد لیبرال معاصر برای تبیین نسبت میان ساحت فردی و اجتماعی، بر مرزبندی پیشنهادی ریچارد رورتی (Richard Rorty) تکیه می‌کند؛ مدلی که در آن قلمرو خصوصی، فضایِ رها از قید، خلاقانه، آیرونیک و فانتزی‌های شخصی سوژه است و قلمرو عمومی، فضایِ همبستگی، قواعد مشترک، تکالیف شهروندی و ممانعت از آسیب رساندن به دیگران است. اما ایمانوئل کانت این معماری را به طور کامل وارونه (Invert) می‌کند.

در لایه تحلیل کانت، مختصات سیستم به شرح زیر بازتعریف می‌شود:

  • کاربرد خصوصی عقل (Private Use of Reason): این ساحت برخلاف عنوانش، به وظایف و علایق شخصی فرد اطلاق نمی‌شود؛ بلکه دقیقاً شامل عمل در بستر یک نهاد دولتی، بوروکراتیک، کلیسایی یا اداری مشخص است که فرد به عنوان کارگزار و پیچ‌ومهره‌ای از یک ماشین اجتماعی در آن خدمت می‌کند. این کاربرد عقل، محدود، مقید و تابع اصلِ «فکر نکن، اطاعت کن!» است.
  • کاربرد عمومی عقل (Public Use of Reason): این کاربرد زمانی رخ می‌دهد که سوژه از قید کلیه تعیین‌های نهادی، فرقه‌ای و دولتی خود خارج شده و در قامت یک دانشمند یا متفکر، مستقیماً با «جامعه جهانی شهروندی» (World-Civil-Society) سخن می‌گوید. این فضا، قلمروی فراملی و کاملاً آزاد از جزم‌های ایدئولوژیک حاکم است.

این تمایز کانتی، تفاوت بنیادین میان سوسیالیسم و کمونیسم را آشکار می‌سازد. سوسیالیسم با تمرکز بر مدیریت دولتی یا اشتراکی‌سازی ارگانیک درون مرزهای یک جامعه خاص، کماکان در سطح «کاربرد خصوصی عقل» و در قالب مالکیت دولتی (State Property) عمل می‌کند. در مقابل، کمونیسم پیوندی مستقیم میان سنگولاریته (امر منحصربه‌فردِ سوژه رهاشده) و یونیورسالیته (امر کلی و جهانی) فراتر از مرزهای دولت‌ملت برقرار می‌کند. نمونه اولیه این معماری، مفهوم «روح‌القدس» (Holy Spirit) در الهیات پولسی است؛ یعنی جمع مومنانی که با خروج از هویت‌های خاص‌گرایانه (نه یهودی و نه یونانی)، مستقیماً با امر کلی پیوند می‌خورند.

انقلاب هائیتی به مثابه علت غایبِ دیالکتیکِ هگلی (Hegel and Haiti: The Point of Rupture) یکی از بزرگ‌ترین گسست‌های تروماتیک در تاریخ جهانی، انقلاب هائیتی است. سوزان باک-مورس در تز مشهور خود نشان می‌دهد که قیام پیروزمندانه بردگان هائیتی، مرجع پنهان و علت غایب (Absent Cause) دیالکتیک مشهور خدایگان و بنده (Master and Slave) در پدیدارشناسی روح هگل بوده است. حقیقت عام و جهانی بشری، نه در تداوم آرام فرهنگ‌ها، بلکه در لحظه گسست تاریخی و در میان کسانی متولد می‌شود که فرهنگ و ساختار هویتی‌شان به نقطه فروپاشی رسیده است.

پوچی این فرضیه که «انقلاب هائیتی به دلیل عقب‌ماندگی جامعه هائیتی شکست خورد»، زمانی آشکار می‌شود که دریابیم این ساختار دقیقاً به این دلیل فروریخت که بسیار جلوتر از زمانه خود بود. مزارع نیشکر هائیتی مظهر شیوه‌های تولیدی فوق‌العاده مدرن، متمرکز و کارآمد سرمایه‌داری بودند که سخت‌ترین انضباط‌های کاری را اعمال می‌کردند. پس از الغای برده‌داری، دولت نوین هائیتی برای تضمین بقای اقتصادی ناچار شد سیستم «میلیتاریسم کشاورزی» (Agrarian Militarism) را طراحی کند؛ جایی که بردگان سابق، این‌بار به عنوان کارگران حقوق‌بگیرِ «آزاد»، مجبور بودند تحت همان انضباط سخت قبلی کار کنند. این گسست ثابت می‌کند که فرم‌های حقوقی آزادی و برابری، نقاب‌هایی ساده برای پوشاندن استثمار نیستند، بلکه خود، شکل و قالبِ اصلیِ اعمالِ استثمار در دوران مدرن به شمار می‌روند.

امر استثنایی سرمایه‌داری و بازگشت به ماتریس یعقوبی-لنینی (The Capitalist Exception) تمامی انقلاب‌های مدرن با یک مارپیچ معکوس یا ترمیدور (Thermidor) از فاز رادیکال اولیه به نظم ارتجاعی ثانویه مواجه بوده‌اند: از یعقوبین به ناپلئون، از اکتبر به استالین، و از انقلاب فرهنگی مائو به سرمایه‌داری دولتی دنگ شیائوپینگ. با این حال، فرضیه کمونیسم به عنوان یک شبح سرکش پس از هر سقوط دوباره بازمی‌گردد.

در جهان پسامدرن معاصر که سرمایه‌داری پویایی خود را بر پایه بحران‌های مداوم، دگرگونی مستمر و منطق تفاوت‌های متکثر بنا نهاده، دیگر نمی‌توان با متدهای صرفاً درون‌سیستمی با آن مواجه شد. برای باز کردن این گره کور، چپ امروز به بازخوانی هسته سخت پارادایم «یعقوبی-لنینی» نیاز دارد که بدیو آن را در چهار مفهوم خلاصه می‌کند: عدالت برابری‌خواهانه سرسختانه، ترور انضباطی، اراده‌گرایی سیاسی (Voluntarism) و اعتماد بی‌قیدوشرط به توده‌ها.

یکی از نمونه‌های بارز این که چگونه سرمایه‌داری از منطق گسست و استثنا برای بازتولید خود استفاده می‌کند، «مناطق ویژه اقتصادی» (Special Economic Zones - SEZs) هستند. این جغرافیاهای استثنایی، تجسم پارادوکسیکال ادغامِ امر گشوده و بسته هستند:

  • از یک سو، مرزهای آن‌ها به روی جریان آزاد سرمایه جهانی، معافیت‌های مالیاتی و دزدایی مقررات به طور کامل گشوده است (Openness).
  • از سوی دیگر، حقوق اولیه کارگران، حق تشکیل اتحادیه‌ها، حداقل دستمزد و سقف ساعات کاری در آن‌ها به شدت سرکوب و بسته شده است (Closure).

این مناطق استثنایی، همزاد ساختاری و مادیِ شهرک‌های محصور ثروتمندان (Gated Communities) و زاغه‌نشین‌های بی‌قانون (Slums) هستند که ماشین استثمار سرمایه‌داری معاصر بدون تکیه بر آن‌ها قادر به ادامه حیات نیست.


بخش هشتم: سرمایه‌داری شناختی، تبدیل سود به رانت و شکاف سه‌گانه پرولتاریای جدید

سرمایه‌داری شناختی و گذار از سود به رانت (The Shift from Profit to Rent) توسعه سرمایه‌داری معاصر و غلبه «کار فکری» (Intellectual Labor)، فرضیه کلاسیک مارکس درباره جدایی کارگر از ابزار تولید و رهایی از طریق بازپس‌گیری این ابزارها را با چالش مواجه کرده است. در وب و فضاهای دیجیتال، فرآیندهای تولید، مبادله و مصرف به شکل جدایی‌ناپذیری در هم تنیده شده‌اند.

در این بستر، مدل کلاسیک «بت‌واره‌پرستی کالا» (Commodity Fetishism) –که در آن روابط میان انسان‌ها شکل روابط میان اشیاء را به خود می‌گیرد– دگرگون می‌شود. در حوزه کار غیرمادی، روابط اجتماعی دیگر زیر نقابِ عینیتِ اشیاء پنهان نمی‌شوند، بلکه خودِ این روابط مستقیماً به ماده اصلی استثمار و مبادلات تجاری تبدیل می‌گردند. در «سرمایه‌داری فرهنگی» (Cultural Capitalism)، شرکت‌ها دیگر کالاهایی را که تجربیات فرهنگی یا احساسی ایجاد می‌کنند نمی‌فروشند، بلکه خودِ این تجربیات را به عنوان کالا عرضه می‌کنند.

انحصار «امر مشترک شناختی» و منطق انگلی سرمایه (The Parasitic Capital and the Cognitive Commons) بر اساس خوانش مارکس در کتاب گروندریسه درباره «سرمایه ثابت» (Fixed Capital) و شکل‌گیری «دانش اجتماعی عمومی» (General Intellect)، هنگامی که علم و دانش به نیروی محرکه اصلی تولید تبدیل شوند، خودِ انسان و دانش انباشته او به عنوان سرمایه ثابت عمل می‌کنند. در این فاز، نقش سرمایه سنتی به شدت انگلی (Parasitic) می‌شود، چرا که خلاقیت و نوآوری به صورت جمعی و در بستر «امر مشترک» (Commons) شکل می‌گیرد و هرگونه تلاش برای خصوصی‌سازی آن از طریق قوانین حق تکثیر (Copyright) با بن‌بست مواجه می‌شود.

نمونه بارز این پارادوکس، شرکت مایکروسافت و بیل گیتس (Bill Gates) است:

  • ثروت افسانه‌ای بیل گیتس ناشی از هزینه‌های تولید نرم‌افزارهای مایکروسافت یا ناشی از استثمار شدید کارگران فکری استخدام‌شده در این شرکت نیست (مایکروسافت حقوق‌های بالایی به کارمندانش پرداخت می‌کند).
  • این ثروت همچنین ناشی از تولید نرم‌افزارهای بهتر یا ارزان‌تر از رقبا نیست؛ چرا که اگر معیار کیفیت فنی محض بود، سیستم‌عامل‌های رایگان و متن‌باز مانند لینوکس (Linux) مدت‌ها پیش مایکروسافت را ورشکست کرده بودند.
  • گیتس ثروتمندترین مرد جهان شد زیرا توانست مایکروسافت را به عنوان یک استاندارد تقریباً جهانی تحمیل کند و از این طریق، «رانت» (Rent) حاصل از دسترسی به این فرم از دانش اجتماعی عمومی (General Intellect) را که خصوصی‌سازی و منحصربه‌فرد کرده بود، تصاحب کند.

بنابراین، کارگران فکری امروز اگرچه در لایه فیزیکی مالک ابزار کار خود (کامپیوتر شخصی) هستند، اما در لایه عمیق‌تر، همچنان از بستر اجتماعی کار خود (General Intellect) جدا مانده‌اند، زیرا ارتباط و تعامل آن‌ها با این کل فضای شناختی کماکان توسط سرمایه خصوصی واسطه‌گری می‌شود.

پارادوکس دولت نئولیبرال و بازگشت رگولاتوری (The State Regulation Paradox) در لایه ساختاری سرمایه‌داری پسامدرن، استثمار به فرم سنتی آن دیگر کارایی ندارد و به همین دلیل، استخراج ارزش به شدت بر روش‌های حقوقی و غیر‌اقتصادی متکی شده است. کارلو ورچلونه این فرآیند را «تبدیل سود به رانت» (The Becoming-Rent of Profit) می‌نامد.

برای تضمین و پیاده‌سازی شرایط دلخواه و داوری این رانت‌های انحصاری (که به صورت خودجوش توسط مکانیسم‌های بازار آزاد تولید نمی‌شوند)، به مداخله مستقیم قدرت حقوقی و پلیسی دولت نیاز است. این امر بزرگ‌ترین تناقض سرمایه‌داری پسامدرن را آشکار می‌سازد: در حالی که شعار ایدئولوژیک سیستم، قلمروزدایی (Deterritorialization)، حذف قوانین (Deregulation)، مخالفت با دولت و پویایی فراملی است، بقای آن برای استخراج رانت کاملاً به تقویت مداخلات قانونی و رگولاتوری شدید دولت وابسته است. در تحلیل نهایی، آزادی‌های فردی و هدونیسم لیبرالی در کنار یک شبکه بسیار پیچیده و مقتدر از مکانیسم‌های نظارتی و حاکمیتی دولتی همزیستی می‌کنند.

شکاف سه‌گانه در طبقه کارگر جدید (The Threefold Split of the Proletariat) با تفکیک سه بخش اصلی فرآیند تولید –یعنی طراحی فکری/بازاریابی، تولید مادی کارخانه‌ای و تامین منابع طبیعی– ما با فروپاشی انسجام طبقه کارگر و شکل‌گیری سه فراکسیون متمایز با سبک‌های زندگی و ایدئولوژی‌های متضاد مواجه هستیم:

  1. کارگران فکری (Intellectual Laborers): تجسم بعد کلی (The Universal). ایدئولوژی آن‌ها لیبرال‌دموکراسی، هدونیسم روشنفکرانه و تکثرگرایی فرهنگی است. سیاست هویتی آن‌ها «چندفرهنگ‌گرایی» (Multiculturalism) است.
  2. طبقه کارگر یدی سنتی (Manual Working Class): تجسم بعد جزئی (The Particular). ایدئولوژی آن‌ها پوپولیسم، بنیادگرایی مذهبی یا ملی‌گرایی محافظه‌کارانه به عنوان واکنشی دفاعی در برابر جهانی‌سازی است.
  3. طردشدگان و حاشیه‌نشینان (The Outcasts/Excluded): تجسم بعد فردی و خاص (The Singular). کسانی که در زاغه‌ها زندگی می‌کنند، بیکاران و رانده‌شدگان از فضای عمومی. سیاست هویتی آن‌ها در قالب گروه‌های نیمه‌قانونی، گنگ‌ها و فرقه‌های مذهبی افراطی بروز می‌کند.

سیستم سرمایه‌داری با هوشمندی این سه لایه را در مقابل یکدیگر قرار می‌دهد: کارگران فکری نسبت به کارگران یدی سنتی دافعه فرهنگی دارند و آن‌ها را نژادپرست یا عقب‌مانده می‌دانند؛ کارگران یدی از نخبگان فکری و حاشیه‌نشینان طردشده متنفرند؛ و طردشدگان موضعی کاملاً تهاجمی نسبت به کل ساختار جامعه دارند.

بنابراین، شعار تاریخی «کارگران جهان، متحد شوید!» در مختصات امروز معنای بسیار حیاتی‌تری پیدا کرده است. اتحاد این سه فراکسیون طبقه کارگر، به معنای پیروزی بر ساختار استثمار است؛ اما این همبستگی هرگز به عنوان یک «ضرورت تاریخی عینی» یا توسط یک «دیگری بزرگ» (Big Other) تضمین نخواهد شد، بلکه تحقق آن کاملاً منوط به یک تصمیم منسجم و کنش رادیکال سیاسی است.


بخش نهم: گسست دموکراسی از سرمایه، تئوری تولید رضایت و اراده‌گرایی انقلابی در غیاب دیگری بزرگ

گسست ساختاری دموکراسی و سرمایه و زایش اقتدارگرایی مدرن (Authoritarian Capitalism and the Break from Democracy) در ادبیات نئولیبرال، سرمایه‌داری و دموکراسی همواره به عنوان دو متغیر همبسته و غیرقابل‌تفکیک تصویر می‌شدند. تصور بر این بود که توسعه بازار آزاد به ناگزیر فضای سیاسی را دموکراتیزه خواهد کرد . اما تجربه سنگاپور تحت رهبری لی کوآن یو و به دنبال آن اصلاحات دنگ شیائوپینگ در چین، این تز را باطل کرد و مدل «سرمایه‌داری با ارزش‌های آسیایی» را به عنوان کارآمدترین سیستم عملیاتی معرفی نمود . این مدل نه یک فاز گذار و موقتی، بلکه آینده محتوم خود غرب است؛ جایی که دموکراسی به یک مانع برای توسعه اقتصادی تبدیل شده و کارایی بازار با حذف مکانیسم‌های دموکراتیک ارتقا می‌یابد . در این سناریو، انقلاب فرهنگی چین در یک چرخش طنزآمیز تاریخی، به مثابه یک «شوک‌درمانی» عمل کرد که با تخریب بی‌رحمانه سنت‌ها و ساختار اجتماعی قدیمی، شرایط ذهنی و مادی را برای جهش سرمایه‌دارانه بعدی هموار ساخت.

مهندسی رضایت و انفعال توده‌ها در ساختار دموکراسی نیابتی (Manufacturing Consent and Passivization) دموکراسی‌های پارلمانی معاصر، طبق تئوری والتر لیپمن، بر پایه ابزار و تکنولوژی «تولید رضایت» (Manufacturing Consent) اداره می‌شوند. لیپمن توده‌ها را مانند گله‌ای سرگردان توصیف می‌کند که توانایی هدایت خود را ندارند و باید توسط یک طبقه متخصص و نخبگان بوروکرات مدیریت شوند. کارکرد دموکراسی نیابتی نه پویایی اراده جمعی، بلکه انفعال ساختاری (Passivization) توده‌هاست. هر شهروند در این ساختار مانند پادشاهی در یک سلطنت مشروطه است که حق حاکمیت او صرفاً به امضای فرمالیته و نمادین تصمیماتی محدود می‌شود که پیش‌تر توسط قوه مجریه و بوروکرات‌ها اتخاذ شده‌اند. بحران واقعی دموکراسی زمانی رخ می‌دهد که توده‌ها اعتماد خود را به این نخبگان از دست می‌دهند و با مواجهه با «خالی بودن تخت پادشاهی»، اضطرابِ ناشی از تصمیم‌گیری واقعی را تجربه می‌کنند.

دیالکتیک فساد دموکراتیک و توهم صندوق رای (The Dialectics of Democratic Corruption and Truth) آلن بدیو میان دو سطح از فساد در دموکراسی تفکیک قائل می‌شود:

  • فساد تجربی (De facto/Empirical corruption): پرونده‌های رشوه‌خواری، لابی‌گری و سوءاستفاده‌های شخصی کارگزاران که چپ دموکراتیک مدام به آن اعتراض می‌کند.
  • فساد بنیادی/قوام‌بخش (Constituent/Formal corruption): تقلیل امر سیاسی به چانه‌زنی بر سر منافع خصوصی درون چارچوب بازار آزاد . دموکراسی الکترال اساساً قاب ترانسندنتالِ اجماع بر سر سرمایه‌داری است .

از این رو، انتخابات پارلمانی هرگز مجرای کشف «حقیقت» نیست، بلکه صرفاً بازتاب‌دهنده دکسای (Doxa) مسلط ایدئولوژی حاکم است. نمونه تاریخی آن فرانسه ۱۹۴۰ است؛ اگر در آن زمان انتخابات آزاد برگزار می‌شد، مارشال پتن با ۹۰ درصد آرا پیروز می‌شد، در حالی که بیانیه ژنرال دوگل در مخالفت با تسلیم، علیرغم نداشتن مشروعیت دموکراتیک، حقیقت تاریخی فرانسه را نمایندگی می‌کرد. امروز، برلوسکونیسم در ایتالیا و پوتینیسم در روسیه نمونه‌های پیشرفته‌ای از این دموکراسی‌های تهی‌شده از محتوا هستند که پویایی‌های بازار را با دلقک‌بازی یا نمایش خشن قدرت ادغام کرده‌اند.

انتخاب میان دو هگل و ترمز اضطراری تاریخ (Choosing between Two Hegels and Divine Violence) آینده جهان نه پایان تاریخ، بلکه یک نبرد کاملاً هگلی است. ما ناچاریم میان دو خوانش از هگل دست به انتخاب بزنیم:

  • هگل راست/اقتدارگرا: سرمایه‌داری با ارزش‌های آسیایی؛ جامعه مدنی سازمان‌یافته که توسط یک دولت بوروکرات مقتدر کنترل می‌شود.
  • هگل چپ/هگلِ هائیتی: گسست انقلابی و وفاداری به رهایی کلی محرومان.

در برابر حرکت خودکار سرمایه به سمت فاجعه زیست‌محیطی و اجتماعی، وظیفه چپ نه به راه انداختن یک حرکت تاریخی جدید، بلکه متوقف کردن حرکت کنونی است. طبق استعاره والتر بنیامین، کنش انقلابی واقعی کشیدن «ترمز اضطراری قطار تاریخ» است تا از سقوط به دره جلوگیری شود. این یک «خشونت الهی» (Divine Violence) پیشگیرانه است که بر پایه ایمان اخلاقی و نه دانش علمیِ ازپیش‌تعیین‌شده بنا شده است .

دیکتاتوری پرولتاریا به مثابه قرعه‌کشی و مرگ زنونیسم روشنفکری (Lottery Democracy and the End of Zenonism) برای رهایی از تله «شاه-فیلسوف» و توهمِ رهبری که سوژه مفروضِ دانایی است، باید به بنیاد دموکراسی آتنی بازگشت . انتخاب رهبران از طریق قرعه‌کشی (Lottery) تنها دموکراسی رادیکال و تجسم واقعی «دیکتاتوری پرولتاریا» است؛ زیرا با حذف صلاحیت‌های طبقاتی، هر فرد عادی را در موقعیت تصمیم‌گیری قرار می‌دهد و رابطه میان قدرت و دانش تخصصی را قطع می‌کند.

روشنفکران چپ در دهه ۱۹۵۰ گرفتار پدیده «زنونیسم» (Zenonism) بودند؛ وضعیتی مانند پارادوکس آشیل و لاک‌پشت، که در آن روشنفکر با وجود سرعت ذهنی بالاتر، همواره پشت سر لاک‌پشتِ حزب حرکت می‌کرد و جرات ادغام واقعی در آن را نداشت. با گسست ۱۹۶۸، این بازی پایان یافت و ضرورتِ کنشِ «اینجا و اکنون» متولد شد. معیار پیروزی یک جنبش انقلابی نه شکوه لحظات خلسه‌آور شورش، بلکه میزان تغییراتی است که در لایه نهادهای روزمره در «فردای پس از انقلاب» (The day after) باقی می‌ماند.

پرونده اگزیستانسیال ویکتور کراوچنکو: از گزینش آزادی تا جستجوی عدالت (The Existential Case of Victor Kravchenko) تراژدی ویکتور کراوچنکو، دیپلمات فراری شوروی، مدل تضاد میان آزادی صوری و عدالت مادی است. او پس از افشای جنایات استالینیسم در کتاب من آزادی را برگزیدم، توسط غرب مصادره شد. اما او به سرعت متوجه شد که مک‌کارتیسم و استثمار سرمایه‌داری تفاوت ماهوی با تمامیت‌خواهی شوروی ندارند. او در کتاب دومش، من عدالت را برگزیدم، تلاش کرد تعاونی‌های اشتراکی برای دهقانان فقیر بولیوی بسازد. شکست این پروژه‌ها و ناامیدی او از ساختارهای غربی، او را به سمت خودکشی سوق داد. کراوچنکو سندی بر این حقیقت است که مبارزه با استالینیسم نباید به تسلیم در برابر سرمایه‌داری منجر شود .

کمونیسم جدید باید توسط کسانی ساخته شود که در غیاب «دیگری بزرگ» تاریخی و قوانین ناگزیر تکامل، آماده‌اند از نقطه صفر آغاز کنند . همان‌طور که ژیل دلوز در آخرین روزهای زندگی خود در حال نگارش کتابی درباره مارکس بود، بازگشت به ایده کمونیسم در آستانه مرگ، نشان‌دهنده اعتراف به حقیقتی است که در تمام طول زندگی سعی در انکار آن داشتیم. فرمول نهایی ما همان ضرب‌المثل قدیمی هوپی با چرخش سوژه‌محور هگلی است: «ما همان کسانی هستیم که منتظرشان بودیم». هیچ دیگری بزرگی برای نجات ما وجود ندارد؛ همه‌چیز به اراده آزاد ما بستگی دارد.


بخش دهم: سنتز نهایی و کالبدشکافی ساختار کلّی اثر (The Architectural Blueprint of the Text)

۱. معماری ترومای هزاره: تلاقی تراژدی ۱۱ سپتامبر و کمدی نابهنجار ۲۰۰۸ کل پروژه ژیژک در این اثر بر پایه واکاوی ساختاری دو واقعه مرزی بنا شده است که آغاز و پایان نخستین دهه قرن بیست و یکم را رمزگذاری می‌کنند. فروپاشی برج‌های دوقلو در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ و فروپاشی وال‌استریت در ۲۰۰۸، اتوپیاهای دوقلوی فرانسیس فوکویاما را متلاشی کردند. اتوپیای سیاسیِ لیبرال‌دموکراسی با ظهور دیوارهای آپارتاید نوین و دولت‌های امنیتی استثنایی در ۱۱ سپتامبر مرد؛ در حالی که اتوپیای اقتصادیِ سرمایه‌داریِ بازار جهانی با بحران مالی ۲۰۰۸ به کمدی نابهنجار پیوست. این تکرار، نه یک تصادف تجربی، بلکه بازتاب منطق هگلی تکرار تاریخی است: سیستم‌ها ابتدا در مواجهه با امر نو به صورت تراژیک فرومی‌پاشند، اما وقتی در قالب فانتزی به حیات انگلی خود ادامه می‌دهند، سقوط بعدی‌شان کمدی نابهنجار، هولناک و گریزناپذیر خواهد بود.

۲. دیالکتیک سابژکتیویته معاصر: لغو کارآمدی نمادین و بقای سینیک در لایه سابژکتیویته، ایدئولوژی حاکم دیگر نیازی به باور قلبی سوژه‌ها ندارد. مفهوم «کارآمدی نمادین» (Symbolic Efficiency) ایدئولوژی از کار افتاده است؛ یعنی دیگر کسی واقعاً به بیانیه‌های رسمی سیستم باور ندارد. با این حال، اجرای سیستم (Runtime Execution) متوقف نمی‌شود. فرمول کلاسیک مارکس وارونه شده است: امروز ما در موضع «سینیسم مدرن» عمیقاً آگاهیم که فانتزی‌های سیستم دروغین هستند («من خیلی خوب می‌دانم، اما…»)، اما در سطح عملیاتی طوری رفتار می‌کنیم که گویی به آن‌ها وفاداریم. این فاصله سینیک (Cynical Distance) نه تنها تهدیدی برای سیستم نیست، بلکه فتیش یا بت‌واره‌ای است که به کارگزار اجازه می‌دهد بدون بحران وجدان، کثیف‌ترین فرآیندهای استثمار را بازتولید کند.

۳. آنتاگونیسم‌های چهارگانه به مثابه باگ‌های مادی سیستم: توپولوژی ۳ + ۱ فرضیه کمونیسم در این کتاب از یک آرمان اخلاقی به پاسخ مادی به چهار باگ بحرانی درون سرمایه‌داری تبدیل می‌شود. این آنتاگونیسم‌ها عبارتند از: تهدید زیست‌محیطی، بحران مالکیت معنوی در عصر کار فکری، چالش‌های زیست‌فناورانه بر طبیعت انسانی، و در نهایت آپارتاید نوین و زاغه‌نشینی توده‌های طردشده. تفاوت اساسی میان این آنتاگونیسم‌ها در ساختار توپولوژیک «۳ + ۱» نهفته است: سه مورد نخست (محیط زیست، دانش و ژنتیک) به خصوصی‌سازی «امر مشترک» (Commons) مربوط می‌شوند؛ اما آنتاگونیسم چهارم (طردشدگان در برابر ادغام‌شدگان) تنها موردی است که واجد کلیت انضمامی (Concrete Universality) است. بدون مرجع قرار دادن طردشدگان، سه بحران دیگر توسط سیستم ریفکتور شده و در قالب مدیریت سبز، رگولاتوری حقوقی و کلینیک‌های اخلاق زیستی نئولیبرال مستحیل می‌شوند.

۴. سوسیالیسم به مثابه مکانیزم نجات سرمایه در برابر اصالت فرضیه کمونیسم یکی از کلیدی‌ترین تزهای کتاب، تفکیک رادیکال میان سوسیالیسم و کمونیسم است. در زمانه بحران، سیستم با اجرای طرح‌های نجات مالی میلیارد دلاری، ضررها را عمومی و سودها را خصوصی کرد؛ فرآیندی که ژیژک آن را «سوسیالیسم برای ثروتمندان» یا «سوسیالیسم سرمایه‌دارانه» می‌نامد. سوسیالیسم در اینجا به معنای بازگشت به مالکیت دولتی یا مدیریت اشتراکی ارگانیک است تا چرخ‌دنده‌های استخراج ارزش حفظ شوند. در مقابل، کمونیسم نه مالکیت دولتی (State Property)، بلکه الغای مطلق فرم مالکیت و آزادسازی امر مشترک بر پایه کاربرد عمومی عقل کانت و عام‌گرایی پولسی است. سوسیالیسم رقیب اصلی و ناجی اضطراری سرمایه‌داری است، در حالی که کمونیسم تنها گسست واقعی از سورس‌کد سیستم است.

۵. اراده‌گرایی انقلابی در غیاب دیگری بزرگ: Beckettian “Fail Better” پایان‌بندی پروژه ژیژک، اعلام مرگ رسمی «دیگری بزرگ» (Big Other) در تاریخ است. هیچ قانون ناگزیر تکاملی یا ضرورت تاریخی عینی وجود ندارد که پیروزی چپ را تضمین کند؛ حتی روند خودکار تاریخ به سمت آخرالزمان زیست‌محیطی و دیجیتالی حرکت می‌کند. در این وضعیت، تنها عامل نجات‌بخش، اراده‌گرایی سیاسی محض (Pure Voluntarism) و کنش‌های پیشگیرانه یا «خشونت الهی» برای کشیدن ترمز اضطراری تاریخ است. چپ معاصر باید از موضع شکایت اخلاقی دموکراتیک خارج شده، شکست تاریخی ۱۹۸۹ را بپذیرد و طبق استعاره لنین، به دره و نقطه صفر بازگردد تا از آغاز مجدد نترسد. ما هیچ منجی خارجی نداریم؛ ما خود همان کسانی هستیم که منتظرشان بودیم.