Das Capital
Capital, A Critique of Political Economy
توضیحات
جلد اول «کاپیتال» تنها بخشی از این اثر سهجلدی است که خود مارکس زنده ماند تا آن را کامل کند؛ جلدهای دوم و سوم بعد از مرگش توسط انگلس از روی دستنوشتهها ویرایش و منتشر شدند . کتاب با تحلیل «کالا» بهعنوان سادهترین شکل ثروت در جامعهٴ سرمایهداری شروع میشود و مارکس دو خاصیت متضاد هر کالا را باز میکند: «ارزش مصرفی» (رفع یک نیاز واقعی) و «ارزش مبادلهای» (نسبتی که با کالاهای دیگر مبادله میشود) .
از این نقطه، مارکس نظریهٴ ارزش-کار آدام اسمیت و دیوید ریکاردو را میگیرد و آن را بسط میدهد تا نشان دهد سود از کجا میآید: کارگر نیروی کارش را میفروشد، اما ارزشی که در طول یک روز کاری تولید میکند، بیشتر از دستمزدی است که میگیرد؛ این تفاوت را «ارزش اضافه» (surplus value) مینامد و آن را منشأ اصلی سود سرمایهدار میداند . بخشهای میانی کتاب به نبرد بر سر طول روز کاری، همکاری، تقسیم کار در کارگاه، و نقش ماشینآلات در صنعت بزرگ میپردازد، و کتاب با فصل معروف «انباشت نخستین» (primitive accumulation) به پایان میرسد؛ جایی که مارکس نشان میدهد سرمایه یک واقعیت طبیعی نیست، بلکه رابطهای اجتماعی است که با زور تاریخی (مانند محصورسازی زمینهای مشترک در انگلستان) ساخته شده .
نظر
امتیاز: 08/10به دیگران توصیه میکنم: بله، اما با آگاهی از اینکه این یک متن دشوار و کاملاً آکادمیک است، نه یک کتاب اقتصاد عمومی؛ برای کسی که میخواهد ریشهٴ نقد سرمایهداری مدرن را از منبع اصلی بفهمد، ضروری است.دوباره میخوانم: بخش اول (کالا، پول، ارزش) بهخاطر سطح بالای انتزاع نیاز به بازخوانی مکرر دارد؛ فصل انباشت نخستین در انتهای کتاب هم برای تاریخ سرمایهداری بسیار ارزش مرور دوباره دارد.ایده برجسته: تمایز میان «نیروی کار» (labour-power) بهعنوان کالایی که کارگر میفروشد و «کار» (labour) بهعنوان فعالیتی که او انجام میدهد؛ این شکاف دقیقاً همان جایی است که ارزش اضافه از آن استخراج میشود و پیش از مارکس هیچ اقتصاددانی اینقدر دقیق آن را صورتبندی نکرده بود .تاثیر در من: این کتاب باعث شد به هر رابطهٴ استخدامی—از جمله قراردادهای فریلنسری خودم—نه فقط بهعنوان «معاملهٴ برابر پول در برابر زمان»، بلکه بهعنوان رابطهای که در آن ارزش تولیدشده همیشه بیشتر از دستمزد پرداختی است، نگاه کنم.نکات مثبت: فرانسیس ویین در نقدش در گاردین این اثر را «شاهکار ادبی ناتمام» میخواند که میتوان آن را همزمان بهعنوان تحلیل اقتصادی، رمان گوتیک، ملودرام ویکتوریایی و طنز سوییفتی خواند؛ نثر مارکس در جایجای کتاب پر از کنایه و طنز تلخ نسبت به اقتصاددانان زمانهاش است . دقت تاریخی و مستندسازی گسترده از گزارشهای کارخانههای بریتانیا هم به آن اعتبار تجربی میدهد .نکات منفی: نظریهٴ ارزش-کار که ستون فقرات کتاب است، از سوی اقتصاددانان نئوکلاسیک بهشدت نقد شده، بهویژه در نقد معروف بوهم-باورک بر جلد سوم که ادعا میکند مارکس در حل «مشکل تبدیل» (ارزش به قیمت) ناموفق بوده . «گرایش نزولی نرخ سود» هم یکی دیگر از پیشبینیهای محل مناقشهٴ کتاب است که در عمل تأیید تجربی قطعی نداشته .
مشخصات
نویسنده: Karl Marxانتشارات: Otto Meissner, Hamburg
بخشهایی از کتاب
بخش ۱: دو عامل کالا: ارزش مصرفی و ارزش (جوهر ارزش و مقدار ارزش)
تحلیل مفهوم کالا (Commodity) ثروت در جوامعی که شیوه تولید سرمایهداری (Capitalist mode of production) بر آنها حاکم است، خود را به صورت «توده عظیمی از کالاها» نشان میدهد و کالا شکل سلولی و واحد پایه این ثروت است. بنابراین، پژوهش ما باید با تحلیل کالا آغاز شود. کالا در وهله نخست، شیئی بیرونی است؛ چیزی که با ویژگیهای خود، نیازی از نیازهای انسان را برطرف میکند. ماهیت این نیازها – خواه از معده سرچشمه بگیرند یا از تخیل و فانتزی – تفاوتی در موضوع ایجاد نمیکند. همچنین اهمیتی ندارد که این شیء چگونه نیاز را برآورده میسازد؛ بیواسطه به عنوان وسیله معیشت (Means of subsistence) یا باواسطه به عنوان وسیله تولید (Means of production).
هر شیء مفیدی مانند آهن یا کاغذ را میتوان از دو جنبه «کیفیت» و «کمیت» بررسی کرد. این شیء مجموعهای از ویژگیهای گوناگون است و در نتیجه میتواند کاربردهای متعددی داشته باشد. کشف این کاربردهای گوناگون و همچنین تعیین معیارهای سنجش کمیِ پذیرفتهشده اجتماعی برای این اشیاء مفید، کار تاریخ است.
ارزش مصرفی (Use-value) سودمندی یک شیء، از آن یک «ارزش مصرفی» میسازد. اما این سودمندی امری موهوم و معلق در هوا نیست؛ از آنجا که این سودمندی محدود به ویژگیهای فیزیکی کالا است، بدون آن کالا موجودیت خارجی ندارد. بنابراین، خودِ کالا (مانند آهن، گندم یا الماس) تا جایی که جسمی مادی است، یک ارزش مصرفی یا شیء مفید به شمار میرود. این ویژگی کالا مستقل از مقدار کاری است که برای تصاحب خواص مفید آن لازم است. ارزشهای مصرفی تنها هنگام مصرف یا استفاده واقعی به عینیت درمیآیند؛ آنها جوهر مادی هرگونه ثروت را تشکیل میدهند، فارغ از اینکه شکل اجتماعی آن ثروت چه باشد. علاوه بر این، در جامعه سرمایهداری، ارزشهای مصرفی حاملان مادیِ «ارزش تبادلی» نیز هستند.
ارزش تبادلی (Exchange-value) ارزش تبادلی در نگاه نخست به صورت یک رابطه کمی یا نسبتی ظاهر میشود که در آن، ارزشهای مصرفی از یک نوع با ارزشهای مصرفی از نوع دیگر مبادله میشوند؛ رابطهای که همواره با زمان و مکان تغییر میکند. به همین دلیل، ارزش تبادلی امری تصادفی و کاملاً نسبی به نظر میرسد و مفهوم «ارزش تبادلی ذاتی» متناقض جلوه میکند.
اگر یک کالا (مثلاً یک کوارتر گندم) با کالاهای دیگر به نسبتهای بسیار متفاوت مبادله شود، گندم ارزشهای تبادلی متعددی خواهد داشت. اما از آنجا که هر یک از این مقادیر، بیانگر ارزش تبادلی یک کوارتر گندم هستند، پس خود این مقادیر با یکدیگر برابرند. این نشان میدهد که:
- اولاً: ارزشهای تبادلی معتبر یک کالا، امر برابری را بیان میکنند.
- ثانیاً: ارزش تبادلی به طور کلی، تنها روش بیان یا «شکل ظاهری» (Phenomenal form) چیزی است که در درون کالا قرار دارد اما از آن متمایز است.
وقتی گندم و آهن را مبادله میکنیم و معادلهای مانند 1 quarter corn = x cwt iron میسازیم، این معادله به ما میگوید که در دو شیء متفاوت (یک کوارتر گندم و x مقدار آهن)، به میزان برابری «یک امر مشترک» وجود دارد که نه گندم است و نه آهن. هر دو کالا به عنوان ارزش تبادلی باید به این امر مشترک سوم تقلیل یابند.
جوهر ارزش: کار انتزاعی انسان (Abstract Human Labor) این امر مشترک نمیتواند یک ویژگی طبیعی (مانند خواص هندسی، فیزیکی یا شیمیایی) کالاها باشد. این خواص طبیعی تنها تا جایی اهمیت دارند که سودمندی کالا را تعیین کنند و از آن ارزش مصرفی بسازند. در حالی که عملِ مبادله کالاها، مستلزم انتزاع کامل از ارزش مصرفی آنهاست. در فرآیند مبادله، اگر ارزشها برابر باشند، یک کالا به خوبی کالای دیگر است.
اگر ارزش مصرفی کالاها را کنار بگذاریم، تنها یک ویژگی مشترک برای آنها باقی میماند: اینکه همگی «محصول کار» (Products of labor) هستند. با انتزاع از ارزش مصرفی، شکل مادی و عناصری که محصول را به یک ارزش مصرفی خاص تبدیل کردهاند نیز ناپدید میشوند. محصول دیگر به عنوان یک میز، خانه یا نخ دیده نمیشود و دیگر نمیتوان آن را محصول کار مشخصِ نجار، بنا یا ریسنده دانست. با ناپدید شدن ویژگیهای مفیدِ محصولات، خصلت مفید کارهای گوناگونی که در آنها تجسم یافته و اشکال مشخص این کارها نیز محو میشوند. آنچه باقی میماند، یک چیز مشترک است: همه آنها به یک نوع کار، یعنی «کار انتزاعی انسان» (Abstract human labor) تقلیل یافتهاند.
محصولات کار اکنون صرفاً تبلور یا انجماد کار همگن انسانی (Congelation of homogeneous human labor) هستند؛ یعنی صرفاً نیروی کار انسانی بدون توجه به شکل مصرف آن، در آنها انباشته شده است. این اشیاء تا جایی که تجسم این جوهر اجتماعی مشترک هستند، دارای «ارزش» (Value) میباشند. ارزش تبادلی تنها شکلی است که ارزش کالا میتواند در آن ظاهر یا بیان شود.
اندازه ارزش و زمان کار لازم اجتماعی (Socially Necessary Labor-time) مقدار ارزش یک کالا چگونه سنجیده میشود؟ با مقدار «جوهر ارزشآفرین» یعنی کار موجود در آن. خودِ مقدار کار نیز با «مدت زمان» آن سنجیده میشود که مقیاسهای آن هفته، روز و ساعت است.
اگر ارزش کالا با مقدار کار صرفشده در آن تعیین میشود، آیا یک کارگر تنبل یا بیمهارت کالای باارزشتری تولید میکند چون زمان بیشتری برای آن نیاز دارد؟ خیر. کاری که جوهر ارزش را میسازد، کار انسانی همگن و مصرف نیروی کار یکنواخت است. کل نیروی کار جامعه که در مجموعِ ارزشهای کالاها تجسم یافته، در اینجا به عنوان یک توده همگن از نیروی کار انسانی محسوب میشود. هر یک از این واحدهای انفرادی با دیگری برابر است، تا جایی که ویژگی «میانگین نیروی کار جامعه» را داشته باشد و بر همان اساس عمل کند؛ یعنی برای تولید کالا، به زمانی بیش از آنچه به طور متوسط و از نظر اجتماعی لازم است نیاز نداشته باشد.
«زمان کار لازم اجتماعی» (Socially necessary labor-time)، زمان مورد نیاز برای تولید یک کالا تحت شرایط نرمال تولید و با درجه میانگین مهارت و شدت کار رایج در آن زمان است. برای مثال، معرفی ماشینهای بافندگی مکانیکی (Power-looms) در انگلستان، زمان کار لازم برای تبدیل مقدار مشخصی نخ به پارچه را به نصف کاهش داد. بافندگان دستی همچنان همان زمان سابق را برای کار نیاز داشتند، اما محصول یک ساعت کار آنها پس از این تغییر، تنها نماینده نیم ساعت کار اجتماعی بود و در نتیجه ارزش آن به نصف کاهش یافت.
بنابراین، ارزش یک کالا با کالای دیگر همان نسبتی را دارد که زمان کار لازم اجتماعی برای تولید اولی به زمان کار لازم اجتماعی برای تولید دومی دارد. کالاها به عنوان ارزش، مقادیر مشخصی از زمان کار منجمدشده هستند.
تاثیر بارآوری کار بر ارزش اگر زمان کار لازم برای تولید کالا ثابت بماند، ارزش آن نیز ثابت خواهد بود. اما این زمان با هر تغییر در «بارآوری کار» (Productiveness of labor) تغییر میکند. بارآوری کار با شرایط گوناگونی تعیین میشود؛ از جمله:
- میانگین مهارت کارگران.
- سطح علم و درجه کاربرد عملی آن.
- سازماندهی اجتماعی تولید.
- ابعاد و کارایی وسایل تولید.
- شرایط طبیعی و فیزیکی.
برای مثال، یک مقدار کار مشخص در فصول مناسب ممکن است ۸ بوشل غله تولید کند و در فصول نامناسب تنها ۴ بوشل. همین مقدار کار از معادن غنی فلز بیشتری استخراج میکند تا معادن فقیر. الماسها بسیار کمیاب هستند و یافتن آنها زمان کار زیادی میبرد؛ از این رو ارزش عظیمی در حجمی کوچک تجسم یافته است. اگر بتوان با کار اندکی کربن را به الماس تبدیل کرد، ارزش الماس ممکن است به زیر ارزش آجر سقوط کند.
به طور کلی: هرچه بارآوری کار بیشتر باشد، زمان کار لازم برای تولید کالا کمتر، مقدار کار تبلوریافته در آن کمتر و ارزش آن پایینتر خواهد بود؛ و بالعکس. بنابراین، ارزش یک کالا به طور مستقیم با مقدار کار تجسمیافته در آن و به طور معکوس با بارآوری کار صرفشده در آن تغییر میکند.
شرایط کالا بودن یک شیء یک شیء میتواند ارزش مصرفی باشد بدون اینکه ارزش داشته باشد؛ این زمانی رخ میدهد که سودمندی آن ناشی از کار نباشد (مانند هوا، خاک بکر، چمنزار طبیعی و…). همچنین، یک شیء میتواند مفید و محصول کار انسان باشد اما کالا نباشد. کسی که نیازهای خود را مستقیماً با محصول کار خود برطرف میکند، ارزش مصرفی خلق کرده است نه کالا. برای تولید کالا، او نه تنها باید ارزش مصرفی تولید کند، بلکه باید ارزش مصرفی برای دیگران، یعنی «ارزش مصرفی اجتماعی» (Social use-value) تولید کند. در نهایت، هیچ چیز نمیتواند ارزش داشته باشد بدون اینکه شیئی مفید باشد؛ اگر شیء بیفایده باشد، کار موجود در آن نیز کار به شمار نمیآید و هیچ ارزشی خلق نمیکند.
بخش ۲: خصلت دوگانه کار تجسمیافته در کالا (The Two-fold Character of the Labour Embodied in Commodities)
محور اصلی درک اقتصاد سیاسی کالا در نگاه نخست، موجودیتی مرکب از دو عامل ظاهر شد: «ارزش مصرفی» (Use-value) و «ارزش تبادلی» (Exchange-value). اما کاری که در کالا تجسم یافته نیز دارای همین خصلت دوگانه است؛ زیرا کار تا جایی که در «ارزش» بیان میشود، دارای همان ویژگیهایی نیست که به عنوان آفریننده «ارزشهای مصرفی» به آن تعلق دارد. تحلیل انتقادی این خصلت دوگانه کار، محور اصلی و نقطه ثقل درک دقیق اقتصاد سیاسی است.
کار مشخص یا مفید (Concrete Useful Labor) و آفرینش ارزش مصرفی دو کالای متفاوت مانند یک کت و ۱۰ یارد پارچه کتان را در نظر بگیرید و فرض کنید ارزش کت دو برابر پارچه کتان باشد (1 coat = 20 yards of linen). کت یک ارزش مصرفی است که نیازی ویژه را برطرف میسازد. وجود آن حاصل یک فعالیت تولیدی خاص است که با هدف، روش، ابزار و نتیجهاش تعریف میشود. کاری که سودمندی آن در ارزش مصرفی محصولش ظاهر میشود، «کار مفید» (Useful labor) نام دارد. در اینجا تنها اثر مفید کار مد نظر قرار میگیرد.
از آنجا که کت و پارچه کتان دو ارزش مصرفی از نظر کیفی متفاوت هستند، دو شکل کاری نیز که آنها را تولید کردهاند – یعنی خیاطی (Tailoring) و بافندگی (Weaving) – از نظر کیفی متفاوتاند. اگر این دو شیء از نظر کیفی متفاوت نبودند و توسط کارهای دارای کیفیت متفاوت تولید نمیشدند، نمیتوانستند به عنوان کالا در برابر یکدیگر قرار گیرند. کالاها با همنوع خود مبادله نمیشوند؛ کت با کت مبادله نمیشود.
تنوع ارزشهای مصرفی بازتابدهنده سیستم پیچیدهای از «تقسیم کار اجتماعی» (Social division of labor) است. این تقسیم کار شرط لازم برای تولید کالا است، اما عکس آن صادق نیست؛ در یک جامعه بدوی یا در یک کارخانه، تقسیم کار وجود دارد بدون اینکه محصولات به عنوان کالا با یکدیگر مبادله شوند. تنها محصولاتی در برابر هم کالا میشوند که حاصل کارهای متفاوتی باشند که به طور مستقل و به حساب افراد خصوصی انجام میگیرند.
کار مفید – صرفنظر از هر شکل اجتماعی – شرط وجودی انسان و یک «ضرورت ابدی طبیعی» (Eternal nature-imposed necessity) برای تبادل مادی میان انسان و طبیعت است. ارزشهای مصرفی ترکیبی از دو عنصر هستند: ماده طبیعی (Matter) و کار (Labor). کار تنها منبع ثروت مادی یا ارزشهای مصرفی تولیدشده نیست. به تعبیر ویلیام پتی (William Petty): «کار پدر ثروت مادی و زمین مادر آن است».
کار انتزاعی انسان (Abstract Human Labor) و آفرینش ارزش اگر از ارزش مصرفی کالاها صرفنظر کنیم، از ویژگیهای مشخص و کیفی کارهای تولیدکننده آنها نیز انتزاع کردهایم. خیاطی و بافندگی، علیرغم تمایز کیفی، هر دو صرف فیزیکی و فیزیولوژیک مغز، اعصاب و عضلات انسان هستند. آنها دو حالت گوناگون از صرف نیروی کار انسان به شمار میروند.
ارزش کالا نماینده «کار انتزاعی انسان» (Abstract human labor) یا صرف کار انسانی به طور کلی است. این کار، صرف «نیروی کار ساده» (Simple labor-power) است؛ یعنی نیروی کاری که به طور متوسط در ارگانیسم هر فرد معمولی وجود دارد، بدون اینکه نیاز به آموزش ویژهای داشته باشد. «کار پیچیده یا ماهرانه» (Skilled labor) تنها به عنوان کار ساده تشدیدشده یا چندبرابرشده (Multiplied simple labor) محسوب میشود؛ به طوری که مقدار مشخصی از کار پیچیده برابر با مقدار بیشتری از کار ساده است. یک فرآیند اجتماعی در پشت سر تولیدکنندگان، انواع کارهای پیچیده را به عنوان یک معیار استاندارد به کار ساده تقلیل میدهد.
ارزش کالاها صرفاً تبلور کار همگن انسانی است؛ بنابراین در تحلیل ارزش، کار خیاطی و بافندگی نه به خاطر رابطه تولیدیشان با پارچه و نخ، بلکه صرفاً به عنوان صرف نیروی کار انسان سنجیده میشوند.
ابعاد کیفی و کمی کار رابطه کار با کالا دارای دو جنبه مجزا است:
- نسبت به ارزش مصرفی، کار موجود در کالا تنها از نظر کیفی (Qualitatively) بررسی میشود (چگونه و چه چیزی تولید شده است).
- نسبت به ارزش، کار تنها از نظر کمی (Quantitatively) بررسی میشود (چه مقدار و چه مدت زمان کار صرف شده است).
در بررسی ارزش، تمامی کارهای مشخص باید پیش از هر چیز به کار ساده و یکدست انسانی تقلیل یابند.
تضاد میان بارآوری کار و مقدار ارزش افزایش در مقدار ارزشهای مصرفی، به معنای افزایش «ثروت مادی» (Material wealth) است؛ با دو کت میتوان دو نفر را پوشاند و با یک کت تنها یک نفر را. با این حال، افزایش ثروت مادی ممکن است همزمان با افت در «مقدار ارزش» آن همراه باشد. این حرکت متضاد از خصلت دوگانه کار سرچشمه میگیرد.
«بارآوری کار» (Productiveness of labor) همواره صفت کار مشخص و مفید است. هرچه بارآوری کار مفید بیشتر باشد، در یک بازه زمانی مشخص محصول و ارزش مصرفی بیشتری تولید میشود. اما هیچ تغییری در بارآوری کار، بر کاری که بازنمایانگر ارزش است تاثیری ندارد. از آنجا که بارآوری صفتِ شکل مشخص کار است، به محض انتزاع از این شکل مشخص، بارآوری معنای خود را در تعیین ارزش از دست میدهد.
بنابراین: یک مقدار کار مشخص در طول یک زمان ثابت، صرفنظر از تغییرات در بارآوری، همواره مقدار ارزش یکسانی خلق میکند. اما همین کار در زمان ثابت، مقادیر متفاوتی از ارزشهای مصرفی تولید خواهد کرد (در صورت افزایش بارآوری، بیشتر و در صورت کاهش آن، کمتر).
وقتی بارآوری کار افزایش مییابد، زمان کار لازم برای تولید هر واحد محصول کاهش یافته و در نتیجه مقدار کار تبلوریافته در هر واحد کمتر میشود. این امر منجر به کاهش ارزش هر واحد کالا میگردد، اگرچه تعداد کل محصولات مفید افزایش یافته است.
جمعبندی خصلت دوگانه کار
- از یک سو، تمام کارها از نظر فیزیولوژیک صرف نیروی کار انسان هستند و در این خصلتِ «کار انتزاعی همگن»، ارزش کالاها را میآفرینند.
- از سوی دیگر، تمام کارها صرف نیروی کار انسان در یک شکل مشخص و با هدفی معین هستند و در این خصلتِ «کار مشخص و مفید»، ارزشهای مصرفی را تولید میکنند.
بخش ۳: شکل ارزش یا ارزش تبادلی (The Form of Value or Exchange-Value)
پیدایش شکل ارزش و ضرورت آن کالاها به شکل ارزشهای مصرفی یا اجسام مادی (مانند آهن، پارچه کتان، گندم) به دنیا میآیند؛ این شکل طبیعی و مادی آنهاست. اما اشیاء تنها زمانی کالا هستند که موجودیتی دوگانه داشته باشند: هم موضوع سودمندی (ارزش مصرفی) و هم حامل ارزش. بنابراین، آنها تنها زمانی به عنوان کالا ظاهر میشوند که دارای دو شکل باشند: یک «شکل طبیعی» (Natural form) و یک «شکل ارزش» (Value-form).
ارزش کالاها نقطهمقابل مادیتِ خشن جسم آنهاست؛ حتی یک اتم ماده در ترکیب ارزش وجود ندارد. اگر یک کالای منفرد را به تنهایی بررسی کنیم، دستیابی به ارزش آن غیرممکن است. اما ارزش کالاها واقعیتی صرفاً اجتماعی دارد و این واقعیت تنها زمانی حاصل میشود که کالاها تجسم یک جوهر اجتماعی مشترک، یعنی کار انسان باشند. از این رو، ارزش تنها میتواند در رابطه اجتماعی کالا با کالا خود را نشان دهد. برای کشف ارزش، باید به همان «ارزش تبادلی» یا رابطه تبادلی کالاها بازگردیم که نخستین بار ارزش در آن ظاهر شد.
همه میدانند که کالاها دارای یک شکل ارزش مشترک و سراسری هستند که تضاد بارزی با اشکال مادی و گوناگون ارزشهای مصرفیشان دارد؛ این شکل همان «شکل پولی» (Money-form) است. وظیفه ما ردگیری منشأ این شکل پولی و تکامل بیان ارزش از سادهترین و ناچیزترین شکل آن تا شکل خیرهکننده پولی است. با این کار، راز پول نیز گشوده خواهد شد.
سادهترین رابطه ارزشی، رابطه ارزش یک کالا با یک کالای دیگر از نوعی متفاوت است.
الف) شکل ساده، منفرد یا تصادفی ارزش (Elementary or Accidental Form of Value)
فرمول پایه: x commodity A = y commodity B (مثلاً: ۲۰ یارد پارچه کتان = ۱ کت)
۱. دو قطب بیان ارزش: شکل نسبی و شکل معادل راز کل شکل ارزش در همین شکل ساده نهفته است. در معادله بالا، دو کالای متفاوت دو نقش متفاوت ایفا میکنند:
- پارچه کتان ارزش خود را در کت بیان میکند؛ پس نقشی فعال دارد و ارزش آن به صورت «شکل نسبی ارزش» (Relative form of value) ظاهر میشود.
- کت به عنوان مادهای عمل میکند که ارزش کتان در آن بیان میشود؛ پس نقشی منفعل دارد و به عنوان «معادل» (Equivalent form of value) عمل میکند.
شکل نسبی و شکل معادل دو قطب جدانشدنی و در عین حال متضاد و یکدیگر-نفیکننده در یک بیان ارزش هستند:
- یک کالا نمیتواند همزمان در یک بیان ارزش، هر دو نقش را ایفا کند. معادله
20 yards of linen = 20 yards of linenبیانگر ارزش نیست، بلکه صرفاً میگوید کتان همان کتان است. ارزش کتان تنها در مقایسه با کالای دیگر (کت) بیان میشود. - اینکه یک کالا در شکل نسبی قرار گیرد یا شکل معادل، کاملاً به موقعیت آن در معادله مبادله بستگی دارد.
۲. شکل نسبی ارزش (The Relative Form of Value)
- ماهیت و محتوا: وقتی میگوییم ۲۰ یارد کتان = ۱ کت، فرض کردهایم که هر دو کالا واجد یک جوهر مشترک به مقدار برابر هستند. در این معادله، خیاطی (کار تولیدکننده کت) و بافندگی (کار تولیدکننده کتان) از نظر کیفی به یک امر مشترک تقلیل مییابند: «کار انتزاعی انسان». کت به تجسم ارزش و تجسم مادی کار انتزاعی تبدیل میشود و کتان ارزش خود را در جسم مادی کت منعکس میکند.
- تعیین کمی ارزش نسبی: معادله باید مقدار مشخصی از ارزش را نیز بیان کند. اگر زمان کار لازم برای تولید کتان دو برابر شود (مثلاً به دلیل نامرغوب شدن خاک کتان)، معادله به صورت
20 yards linen = 2 coatsدرمیآید. اگر زمان کار لازم برای کتان نصف شود،20 yards linen = 1/2 coatخواهد بود. اگر ارزش کتان ثابت بماند اما ارزش کت تغییر کند، ارزش نسبی کتان معکوس تغییرات ارزش کت تغییر خواهد کرد. بنابراین، تغییرات در ارزش نسبی میتواند حاصل تغییر در ارزش خود کالا، تغییر در ارزش کالای معادل، یا تغییر همزمان هر دو باشد.
۳. شکل معادل ارزش (The Equivalent Form of Value) کالایی که در نقش معادل قرار میگیرد (در اینجا کت)، دارای سه ویژگی تخصصی و منحصربهفرد است: ۱. ارزش مصرفی به شکل ظاهری ضد خود (یعنی ارزش) تبدیل میشود: جسم مادی کت (یک ارزش مصرفی) به عنوان نماد و مظهر ارزش عمل میکند. (مانند وزنه چدنی ترازو که خود جسم است اما در ترازو نقش نماینده «وزن» را ایفا میکند). ۲. کار مشخص به شکل ظاهری ضد خود (یعنی کار انتزاعی انسان) تبدیل میشود: کار مشخص خیاطی که کت را ساخته، به عنوان شکل بروزِ کار انتزاعی و همگن انسانی محسوب میشود. ۳. کار خصوصی به شکل ظاهری ضد خود (یعنی کار مستقیماً اجتماعی) تبدیل میشود: کاری که به صورت خصوصی توسط یک فرد انجام شده، در شکل معادل، مستقیماً به عنوان کار اجتماعی پذیرفته میشود و قابلیت مبادله مستقیم با کالای دیگر را پیدا میکند.
۴. شکل ساده ارزش به عنوان یک کل شکل ساده ارزش، تضاد درونی هر کالا (تضاد میان ارزش مصرفی و ارزش) را به صورت بیرونی نمایش میدهد: کالایی که ارزشش بیان میشود (کتان) مستقیماً به عنوان ارزش مصرفی ظاهر میشود، و کالایی که ارزش در آن بیان میشود (کت) مستقیماً به عنوان ارزش تبادلی/معادل ظاهر میشود.
کاستی شکل ساده: شکل ساده تنها ارزش کتان را در برابر یک کالای منفرد دیگر بیان میکند و هنوز برابر نهادن کتان با تمامی کالاهای دیگر را نشان نمیدهد.
ب) شکل کل یا گسترشیافته ارزش (Total or Expanded Form of Value)
فرمول: 20 yards of linen = 1 coat or = 10 lb tea or = 40 lb coffee or = 1 quarter corn or = 2 ounces gold or ...
۱. شکل نسبی گسترشیافته: ارزش یک کالا (کتان) اکنون در برابر بیشمار کالای دیگر از دنیای کالاها بیان میشود. هر کالای دیگر به آیینه ارزش کتان تبدیل میشود. در اینجا روشن میشود که این ارزش کالاهاست که مبادله آنها را تنظیم میکند، نه اینکه عمل مبادله تعیینکننده مقدار ارزش باشد.
۲. شکل معادل خاص: هر یک از کالاها (کت، چای، قهوه، گندم، طلا) به عنوان یک «معادل خاص» (Particular equivalent) عمل میکنند.
۳. کاستیهای شکل گسترشیافته:
- زنجیره بیان ارزش نامتناهی، ناقص و تکهتکه است و با ورود هر کالای جدید طولانیتر میشود.
- مجموعهای موزاییکی و ناهمگون از بیانهای متعدد و مستقل ارزش ایجاد میکند که فاقد وحدت یگانه است.
ج) شکل عمومی ارزش (The General Form of Value)
اگر زنجیره شکل گسترشیافته را معکوس کنیم، به شکل عمومی ارزش میرسیم:
1
2
3
4
5
6
1 coat \
10 lb tea \
40 lb coffee } = 20 yards of linen
1 quarter corn /
2 ounces gold /
x commodity A /
۱. تغییر ماهیت شکل ارزش: تمامی کالاها اکنون ارزش خود را (۱) به صورت ساده و (۲) در یک کالای واحد و یکسان (در اینجا کتان) بیان میکنند. کتان به «معادل عمومی» (Universal equivalent) تبدیل میشود.
- برای اولین بار، ارزش کالاها به طور واقعی و اجتماعی با یکدیگر مقایسه میشود.
- کار موجود در کتان (بافندگی) به عنوان شکل عمومی بروز کار انتزاعی انسان شناخته میشود.
۲. رشد متقابل شکل نسبی و شکل معادل: شکل معادل عمومی به کتان این ویژگی را میدهد که مستقیماً با همه کالاهای دیگر مبادلهپذیر باشد. در مقابل، خودِ کتان از داشتن شکل نسبی ارزش محروم میشود؛ زیرا اگر بخواهد ارزش خود را بیان کند، معادله 20 yards linen = 20 yards linen حاصل میشود که بیمعناست. ارزش معادل عمومی تنها در تمام کالاهای دیگر به صورت معکوس بیان میشود.
د) شکل پولی (The Money-Form)
انتقال از شکل عمومی ارزش (ج) به شکل پولی (د) هیچ تغییر بنیادی در ساختار نظری ایجاد نمیکند؛ تنها یک تفاوت وجود دارد: نقش «معادل عمومی» به وسیله انحصار اجتماعی به یک کالای خاص (طلا یا نقره) متصل میشود.
فرمول:
1
2
3
4
5
6
20 yards of linen \
1 coat \
10 lb tea } = 2 ounces of gold (or £2)
40 lb coffee /
1 quarter corn /
x commodity A /
طلا تنها به این دلیل پول میشود که پیشتر در برابر سایر کالاها یک کالای ساده بوده است. وقتی طلا انحصارِ نقش معادل عمومی را در دنیای کالاها به دست میآورد، به «کالای پولی» (Money-commodity) تبدیل میشود و شکل عمومی ارزش به «شکل پولی» ارتقا مییابد.
شکل قیمت (Price-form): بیان ساده و نسبی ارزش یک کالا در کالای پولی (طلا)، «شکل قیمت» آن کالا نامیده میشود. برای نمونه: 20 yards of linen = 2 ounces of gold (یا ۲ پوند استرلینگ).
نطفه اصلی شکل پول در همان شکل ساده ارزش (20 yards of linen = 1 coat) نهفته بود و توسعه تاریخی مبادله، این نطفه را به شکل پولی شکوفا کرد.
بخش ۴: صنمپرستی کالا و راز آن (The Fetishism of Commodities and the Secret thereof)
رازآمیزی شکل کالایی (The Mystical Character of the Commodity-form) کالا در نگاه نخست، شیئی ساده، پیشپاافتاده و به راحتی قابل فهم به نظر میرسد. اما تحلیل علمی آن نشان میدهد که کالا موجودی بسیار عجیب و سرشار از ظرافتهای متافیزیکی و ریزهکاریهای الهیاتی است. کالا تا جایی که یک «ارزش مصرفی» (Use-value) است، هیچ چیز مرموزی ندارد؛ چه از این جنبه بررسی شود که با ویژگیهایش نیازهای انسان را برطرف میکند و چه از این جنبه که خواص آن محصول کار انسان است. کاملاً روشن است که انسان با فعالیت خود، شکل مواد طبیعی را تغییر میدهد تا آنها را برای خود مفید سازد؛ برای نمونه، شکل چوب با ساختن یک میز تغییر میکند، اما میز همچنان همان شیء عادی و مادی یعنی چوب باقی میماند. اما به محض اینکه میز به عنوان «کالا» پا به میدان میگذارد، به موجودی استعلایی و فراتر از حس تبدیل میشود. کالا نه تنها با پاهای خود روی زمین میایستد، بلکه در برابر سایر کالاها روی سر خود قرار میگیرد و از مغز چوبیاش ایدههای عجیبی بیرون میدهد که بسیار شگفتانگیزتر از احضار ارواح است.
خصلت رازآمیز کالا از ارزش مصرفی آن سرچشمه نمیگیرد. همچنین این رازآمیزی ناشی از عوامل تعیینکننده ارزش نیست؛ زیرا: ۱. از نظر فیزیولوژیک، تمامی کارهای مفید با وجود تنوعشان، صرف نیروی کار انسان و عملکرد مغز، اعصاب و عضلات او هستند. ۲. در تمامی جوامع، مدت زمان صرفشده برای تولید وسائل معیشت (مقدار کار)، همواره مورد توجه انسان بوده است. ۳. به محض اینکه انسانها به هر نحوی برای یکدیگر کار کنند، کار آنها شکلی اجتماعی به خود میگیرد.
بنابراین، خصلت معماگونه و رازآمیز محصول کار، دقیقاً از خودِ «شکل کالایی» (Commodity-form) سرچشمه میگیرد. در شکل کالایی:
- برابری کارهای گوناگون انسانی، شکل عینیِ «ارزش» بودنِ محصولات کار را به خود میگیرد.
- سنجش صرف نیروی کار با زمان، به صورت «مقدار ارزش» (Magnitude of value) محصولات ظاهر میشود.
- روابط اجتماعی میان تولیدکنندگان که خصلت اجتماعی کارشان در آن تحقق مییابد، به صورت «رابطه اجتماعی میان محصولات کار» درمیآید.
تعریف فتیشیسم یا صنمپرستی کالا کالا از این رو موجودی رازآمیز است که خصلت اجتماعی کارِ انسانها، به صورت خصلت عینیِ چسبیده به خودِ محصول کار بر آنان ظاهر میشود. در نظام کالایی، رابطه تولیدکنندگان با مجموع کار اجتماعیشان، نه به عنوان یک رابطه مستقیم اجتماعی میان خودِ افراد، بلکه به صورت یک رابطه اجتماعی میان اشیاء و محصولات کارشان بر آنان عرضه میشود. به همین دلیل، محصولات کار به کالاها یعنی اشیائی اجتماعی-حسی تبدیل میشوند.
یک رابطه اجتماعی مشخص و معین میان خودِ انسانها، در چشمان آنان شکل توهمآمیز و فانتزیِ یک «رابطه میان اشیاء» را به خود میگیرد. برای یافتن شباهتی با این پدیده، باید به جهان رازآلود دین رجوع کرد. در جهان دینی، مخلوقات مغز انسان به صورت موجوداتی مستقل، دارای حیات و واجد رابطه با یکدیگر و با انسان ظاهر میشوند. در دنیای کالاها نیز محصولات دست انسان دقیقاً همین خصلت را پیدا میکنند. این همان پدیدهای است که «صنمپرستی» یا «فتیشیسم» (Fetishism) نامیده میشود و به محض اینکه محصولات به عنوان کالا تولید میشوند، از آنها جدانشدنی است.
ریشه اجتماعی فتیشیسم کالا فتیشیسم کالا ریشه در خصلت ویژه اجتماعیِ کاری دارد که کالاها را تولید میکند. اشیاء مفید تنها به این دلیل کالا میشوند که محصول کار افراد یا گروههای خصوصی متفاوتی هستند که مستقلاً و جدا از هم کار میکنند. مجموع کارهای این افراد خصوصی، کار کل جامعه (Aggregate labor of society) را تشکیل میدهد.
از آنجا که تولیدکنندگان تا زمان انجام عمل مبادله هیچ تماس اجتماعی مستقیمی با یکدیگر ندارند، خصلت ویژه اجتماعی کار هر تولیدکننده تنها در جریان عمل مبادله (Act of exchange) بروز میکند. به بیان دیگر، کار فردی تنها از طریق روابطی که مبادله مستقیماً میان محصولات و غیرمستقیم میان تولیدکنندگان برقرار میکند، به عنوان بخشی از کار کل جامعه اثبات میشود. بنابراین، برای تولیدکنندگان، روابط وصلکننده کارهای فردیشان نه به صورت روابط مستقیم اجتماعی میان خود افراد در حین کار، بلکه به صورت «روابط مادی میان اشخاص و روابط اجتماعی میان اشیاء» (Material relations between persons and social relations between things) ظاهر میشود.
تنها از طریق مبادله است که محصولات کار به عنوان ارزش، موجودیتی یکدست و اجتماعی، جدا از موجودیت مادی و گوناگون خود پیدا میکنند. وقتی تولیدکنندگان محصولات خود را در مبادله به عنوان ارزش برابر مینهند، به این دلیل نیست که در این اشیاء تجسم مادی کار همگن انسانی را میبینند؛ برعکس، آنها با برابر نهادن محصولات متفاوت خود به عنوان ارزش در عمل مبادله، کارهای متفاوت صرفشده بر روی آنها را نیز به عنوان کار انسانیِ همگن با یکدیگر برابر میسازند. آنها از این امر آگاه نیستند، اما در عمل آن را انجام میدهند.
بنابراین، ارزش، محصول کار را به یک «هیروگلیف اجتماعی» (Social hieroglyphic) تبدیل میکند. انسانها سپس میکوشند راز این هیروگلیف را بگشایند و پشت محصولات اجتماعی خود را بخوانند؛ زیرا نسبت دادن ارزش به یک شیء مفید، همانقدر یک محصول اجتماعی است که زبان هست.
قانون ارزش به عنوان قدرت قهری بیرونی در عمل مبادله، آنچه در وهله نخست توجه تولیدکنندگان را جلب میکند این است که چه مقدار از کالای دیگر را در برابر کالای خود به دست میآورند (نسبت مبادله). وقتی این نسبتها بر اثر عادت ثبات نسبی پیدا میکنند، چنین به نظر میرسد که این نسبتها از خودِ طبیعت محصولات سرچشمه میگیرند.
مقدار ارزش کالاها به طور مداوم و مستقل از اراده، پیشبینی و عمل تولیدکنندگان تغییر میکند. برای تولیدکنندگان، عمل اجتماعی خودشان به صورت حرکت اشیائی ظاهر میشود که به جای اینکه تحت کنترل تولیدکنندگان باشند، بر آنها حکومت میکنند. در میان نوسانات تصادفی و دائمی روابط مبادله، زمان کار لازم اجتماعی برای تولید کالاها، خود را مانند یک قانون قهری طبیعی (مانند قانون جاذبه هنگام خراب شدن خانه روی سر انسان) تحلیت و تحمیل میکند. تعیین مقدار ارزش توسط زمان کار، رازی است که زیر حرکت ظاهری و نوسانات قیمت کالاها پنهان شده است.
تحلیل اشکال غیرکالایی تولید برای افشای راز فتیشیسم مارکس برای اثبات اینکه صنمپرستی و خصلت رازآمیز کاملاً زاییده «شکل کالایی» است و ربطی به ذات تولید ندارد، چهار شیوه تولید غیرکالایی را بررسی میکند:
۱. روبنسون کروزوئه در جزیره (Robinson Crusoe): روبنسون در جزیره خود نیازمند برآورده ساختن نیازهای گوناگون است و باید کارهای مفیدی مانند ساخت ابزار، اثاثیه، رام کردن بزها، ماهیگیری و شکار انجام دهد. او میداند که تمام کارهایش صرفاً اشکال مختلف فعالیت یک فرد واحد (خودش) هستند. ضرورت او را مجبور میکند زمان خود را به دقت میان کارهای مختلف تقسیم کند. او دفتری برای ثبت اموال، عملیات تولید و زمان کار لازم برای تولید هر شیء نگهداری میکند. تمامی روابط میان روبنسون و اشیائی که ثروتش را میسازند، چنان ساده و شفافاند که بدون هیچ زحمتی قابل فهم هستند و هیچ اثری از راز و فتیشیسم در آنها نیست.
۲. قرون وسطی در اروپا (European Middle Ages): در قرون وسطای اروپا، به جای انسان مستقل، همهکس وابسته است: سرفها و اربابان، واسالها و شاهان، دنیویها و کشیشان. وابستگی شخصی، روابط اجتماعی تولید را تعیین میکند. به همین دلیل، لزومی ندارد کار و محصولات آن شکلی توهمآمیز و متفاوت از واقعیت خود به خود بگیرند؛ آنها به صورت خدمات جنسی و پرداختهای جنسی (In kind) در روابط جامعه ظاهر میشوند. در اینجا، شکل مشخص و طبیعی کار (نه شکل عمومی و انتزاعی آن) شکل مستقیم اجتماعی کار است. روابط اجتماعی میان افراد در انجام کارشان، به صورت روابط شخصی و مستقیم خودِ آنها ظاهر میشود، نه در پوشش روابط اجتماعی میان محصولات کار.
۳. خانوار دهقانی پدرسالار (Patriarchal Peasant Family): یک خانواده دهقانی را در نظر بگیرید که غله، دام، نخ، پارچه و پوشاک برای مصرف خانگی خود تولید میکند. این اشیاء گوناگون، محصولات کار خانواده هستند اما در رابطه با یکدیگر «کالا» محسوب نمیشوند. کارهای گوناگون مانند کشاورزی، دامداری، ریسندگی و بافندگی، وظایف مستقیم اجتماعی خانواده هستند. تقسیم کار بر اساس سن، جنسیت و شرایط طبیعی فصول تنظیم میشود و زمان کارِ هر فرد مستقیماً خصلت اجتماعی کار خانواده را نشان میدهد؛ روابط در اینجا نیز کاملاً شفاف است.
۴. اجتماع افراد آزاد / جامعه مشترکالمنافع (Community of Free Individuals): جامعهای از انسانهای آزاد را تصور کنید که با وسایل تولید مشترک کار میکنند و نیروی کار افراد گوناگون را با آگاهی به عنوان یک نیروی کار واحد و جمعیِ جامعه به کار میگیرند. تمامی ویژگیهای کار روبنسون در اینجا تکرار میشود، با این تفاوت که خصلت اجتماعی دارد نه فردی. کل محصول جامعه، یک محصول اجتماعی است. بخشی از آن به عنوان وسایل تولید جدید باقی میماند و بخش دیگر به عنوان وسایل معیشت میان اعضا تقسیم میشود. اگر فرض کنیم سهم هر فرد از وسایل معیشت با زمان کارش تعیین شود، زمان کار نقشی دوگانه ایفا میکند: برنامه ریزی زمان کار، تناسب درست میان وظایف کاری و نیازها را حفظ میکند، و از سوی دیگر معیار سهم هر فرد در کار جمعی و مصرف است. روابط اجتماعی انسانها چه در تولید و چه در توزیع، شفاف، ساده و عقلانی است.
دین و شیوه تولید جهان دینی تنها بازتابی از جهان واقعی است. برای جامعهای مبتنی بر تولید کالا – که در آن تولیدکنندگان با تبدیل محصولات خود به کالا و ارزش با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند و کارهای خصوصی خود را به کار همگن انسانی تقلیل میدهند – مسیحیت (بهویژه در اشکال بورژوایی آن مانند پروتستانتیسم و دوئیسم) به دلیل پرستش «انسان انتزاعی»، مناسبترین شکل دینی است.
بازتاب دینی جهان واقعی تنها زمانی کاملاً محو میشود که روابط عملی زندگی روزمره، روابطی کاملاً شفاف و عقلانی میان انسانها و میان انسان و طبیعت را ارائه دهند. پرده رازآمیز فرآیند زندگی اجتماعی و مادی تنها زمانی کنار میرود که تولید، تحت کنترل انسانهای متشکل و آزاد (Freely associated men) قرار گیرد و طبق یک برنامه سنجیده و آگاهانه تنظیم شود.
کوری و محدودیت اقتصاد سیاسی بورژوایی اقتصاد سیاسی کلاسیک ارزش و مقدار ارزش را تحلیل کرده و محتوای پنهان پشت این اشکال را کشف کرده است. اما هرگز این سؤال بنیادی را مطرح نساخته است که: چرا کار در شکل ارزش ظاهر میشود؟ و چرا زمان کار در شکل مقدار ارزش خود را نشان میدهد؟.
فرمولهایی که بر آنها به روشنی حک شده که به شیوهای از جامعه تعلق دارند که در آن فرآیند تولید بر انسان حکومت میکند نه انسان بر فرآیند تولید، در نظر اقتصاددانان بورژوا به عنوان ضرورتهای ابدی و طبیعی تلقی میشوند. آنان اشکال پیشاسرمایهداری تولید را همانگونه تحقیر و رد میکنند که پدران کلیسا ادیان پیش از مسیحیت را رد میکردند.
مقولههای اقتصاد بورژوایی اشکالی فکری هستند که روابط یک شیوه تولید مشخص و تاریخی یعنی «تولید کالایی» را بیان میکنند. تمام جادو و جادوبافی که محصولات کار را در نظام کالایی احاطه کرده است، به محض اینکه به سراغ سایر اشکال تولید برویم، کاملاً ناپدید میشود.
فصل دوم: فرآیند مبادله (The Process of Exchange)
۱. روابط حقوقی و شخصیتیافتگی اقتصادی (Juridical Relations & Economic Personifications) کالاها موجوداتی بیجان هستند و نمیتوانند خود به خود به بازار بروند و دست به مبادله بزنند؛ بنابراین، ما باید به نگهبانان و مالکان آنها متوسل شویم. کالاها در برابر انسان هیچ قدرت مقاوتی ندارند و اگر مطیع نباشند، انسان میتواند با زور آنها را به تصرف خود درآورد. برای آنکه این اشیاء بتوانند به عنوان کالا وارد رابطه با یکدیگر شوند، نگهبانان آنها باید در برابر هم قرار گیرند و اراده یکدیگر را در آن اشیاء متجلی سازند. آنها باید چنان رفتار کنند که هیچکس کالای دیگری را تصاحب نکند و کالای خود را واگذار ننماید، مگر با رضایت متقابل و از طریق یک عمل ارادی مشترک.
بنابراین، مالکان کالا باید حقوق مالکیت خصوصی یکدیگر را به رسمیت بشناسند. این رابطه حقوقی (Juridical relation) – که خود را در قالب قرارداد (تبیینشده در یک سیستم حقوقی رسمی یا غیررسمی) نشان میدهد – رابطهای میان دو اراده است که صرفاً انعکاسی از رابطه واقعی و اقتصادی زیرین به شمار میرود. محتوای این عمل حقوقی تماماً توسط خودِ رابطه اقتصادی تعیین میشود. در اینجا، اشخاص تنها به عنوان نمایندگان و مالکان کالا برای یکدیگر وجود دارند. در تحلیل اقتصاد سیاسی، ماسکهایی که افراد بر چهره میزنند، صرفاً شخصیتیافتگی روابط اقتصادی (Personifications of economic relations) است و افراد تنها به عنوان حاملان این روابط با یکدیگر تماس پیدا میکنند.
۲. تناقض درونی کالا در عمل مبادله (Inherent Contradictions of Commodities in Exchange) آنچه یک کالا را از مالکش متمایز میسازد این است که کالا، هر کالای دیگری را تنها به عنوان «شکل ظاهری ارزش خود» میبیند. کالا به عنوان یک بیتفاوت و بیپروا، آماده است تا جسم و روح خود را با هر کالای دیگری مبادله کند. اما مالک کالا، این نقص کالا را با حواس پنجگانه خود جبران میکند. کالای او برای خودش فاقد ارزش مصرفی مستقیم (Non-use-value) است؛ زیرا اگر برایش سودمندی مستقیم داشت، آن را به بازار نمیآورد. تنها ارزش مصرفی کالا برای مالکش این است که «حامل ارزش تبادلی» و در نتیجه «وسیله مبادله» باشد. بنابراین، او تصمیم میگیرد آن را در ازای کالاهایی واگذار کند که ارزش مصرفی آنها نیازی از نیازهایش را برطرف سازد.
از این رو، تمام کالاها برای مالکان خود «نا-ارزش مصرفی» و برای غیرمالکان خود «ارزش مصرفی» هستند. پس تمامی کالاها باید دستبهدست شوند و این دستبهدست شدن همان مبادله (Exchange) است. مبادله، کالاها را به عنوان «ارزش» در رابطه با یکدیگر قرار میدهد و آنها را به عنوان ارزش تحقق میبخشد.
در این فرآیند یک تناقض دایرهای شکل میگیرد:
- کالاها باید پیش از آنکه به عنوان ارزش مصرفی تحقق یابند، به عنوان ارزش تحقق یابند؛ زیرا تنها از طریق مبادله است که میتوان ارزش آنها را نقد کرد.
- از سوی دیگر، کالاها باید اثبات کنند که ارزش مصرفی هستند پیش از آنکه بتوانند به عنوان ارزش تحقق یابند؛ زیرا کاری که برای تولید آنها صرف شده تنها زمانی حساب میشود که در شکلی مفید برای دیگران صرف شده باشد، و اثبات اینکه آیا این کار برای دیگران مفید بوده است یا خیر، تنها از طریق عمل مبادله امکانپذیر است.
برای هر مالک کالا، مبادله یک «معامله خصوصی» است؛ زیرا او تنها میخواهد کالایش را با کالایی مبادله کند که نیاز شخصیاش را برطرف سازد. اما از سوی دیگر، او میخواهد ارزش کالای خود را تحقق بخشد (آن را به هر کالای دلخواه دیگری تبدیل کند)، فارغ از اینکه آیا کالای خودش برای مالک دیگر سودمند است یا خیر. بنابراین، مبادله برای او همزمان یک «معامله عمومی و اجتماعی» است. اما یک معامله واحد نمیتواند به طور همزمان برای همه مالکان، کاملاً خصوصی و کاملاً عمومی/اجتماعی باشد.
۳. پیدایش و ضرورت اجتماعی پول (The Social Genesis and Necessity of Money) اگر هر مالک کالا، کالای خود را «معادل عمومی» برای سایر کالاها فرض کند، در واقع هیچ کالایی به معادل عمومی تبدیل نخواهد شد و ارزش نسبی کالاها فاقد یک شکل عمومی اجتماعی برای مقایسه باقی میماند.
حل این تناقض تنها از طریق یک «عمل اجتماعی» (Social act) میسر است: جامعه طی یک فرآیند اجتماعی، یک کالای خاص را از میان سایر کالاها جدا میکند و ارزش تمام کالاهای دیگر را در آن بیان مینماید. با این عمل، شکل مادی این کالایِ کنارگذاشتهشده به شکل ظاهریِ «معادل عمومیِ به رسمیتشناختهشده اجتماعی» تبدیل میشود و این کارکرد ویژه، آن کالا را به «پول» (Money) تبدیل میکند.
پول بلوری است که به ضرورت در فرآیند مبادله تشکیل میشود؛ جایی که محصولات گوناگون کار در عمل با یکدیگر برابر نهاده شده و به کالا تبدیل میشوند. گسترش تاریخی مبادله، تضاد نهفته میان ارزش مصرفی و ارزش را که در ذات کالا وجود دارد، شکوفا میکند. ضرورتِ دادنِ یک شکل بیرونی و مستقل به این تضاد، جامعه را سوق میدهد تا موجودیت کالاها را به دو قطب متمایز تقسیم کند: کالاها در یک سو، و پول در سوی دیگر.
۴. تکامل تاریخی فرآیند مبادله (The Historical Development of Exchange) مبادله پایاپای مستقیم محصولات (x use-value A = y use-value B) شکل ابتدایی بیان ارزش است . در این مرحله، اشیاء A و B هنوز به معنای واقعی کالا نیستند، بلکه صرفاً از طریق عمل پایاپای به کالا تبدیل میشوند.
نخستین گام برای آنکه یک شیء کاربردی ارزش تبادلی پیدا کند این است که برای مالکش نا-ارزش مصرفی شود، یعنی مقداری مازاد بر نیازهای مستقیم او باشد. مبادله محصولات در ابتدا در درون جوامع بدوی و اولیه (مانند خانواده پدرسالار، کمونهای روستایی هند یا دولت اینکای پرو) که مبتنی بر مالکیت مشترک بودند رخ نمیداد، بلکه در مرزها و نقاط تماس این جوامع با جوامع بیگانه آغاز شد. به محض آنکه محصولات در روابط بیرونی یک جامعه به کالا تبدیل شدند، به تدریج و از طریق واکنش متقابل، در روابط داخلی آن جامعه نیز خصلت کالایی پیدا کردند.
در ابتدا، نسبتهای مبادله کاملاً تصادفی بود و تنها اراده متقابل مالکان برای واگذاری اشیاء، آنها را مبادلهپذیر میساخت. اما با تکرار مداوم مبادله، نیاز به اشیاء بیگانه تثبیت شد و مبادله به یک عمل منظم اجتماعی تبدیل گردید. در نتیجه:
- تفکیک میان سودمندی شیء برای مصرف و سودمندی آن برای مبادله (ارزش مصرفی در برابر ارزش تبادلی) استوار شد.
- نسبتهای کمی مبادله به شرایط تولید خودِ اشیاء وابسته شد و زمان کار لازم برای تولید، ارزش آنها را تنظیم نمود.
با افزایش تعداد و تنوع کالاهای مبادلهشده، نقش معادل عمومی در ابتدا به صورت موقت به کالاهای گوناگون چسبید؛ مثلاً به مهمترین کالاهای وارداتی یا به ثروتهای اصلی و متحرک بومی مانند احشام (Cattle). اقوام چادرنشین و گلهدار نخستین کسانی بودند که شکل پولی را توسعه دادند؛ زیرا تمامی اموال آنها متحرک و مستقیماً قابل واگذاری بود و شیوه زندگیشان آنها را در تماس مداوم با جوامع دیگر قرار میداد. بردهها نیز گاهی به عنوان ماده اولیه پول عمل میکردند، اما زمین هرگز تا پیش از توسعه کامل جامعه بورژوایی (در سده هفدهم و هجدهم) به عنوان پول به کار نرفت.
۵. فلزات گرانبها و توهم صنمپرستانه پول (Precious Metals and the Fetishistic Illusion of Money) همزمان با فرارفتن مبادله از مرزهای محلی و تبدیل ارزش کالاها به تجسم کار انتزاعی انسان، نقش پول به کالاهایی منتقل شد که از نظر طبیعی برای ایفا کردن این کارکرد اجتماعی مناسب بودند: فلزات گرانبها (طلا و نقره).
ویژگیهای طبیعی طلا و نقره آنها را کاملاً شایسته کارکرد پولی میسازد: ۱. از آنجا که پول باید تجسم کار یکدست و انتزاعی انسان باشد، ماده آن باید در تمام نمونهها کیفیتی همگن و یکنواخت داشته باشد. ۲. از آنجا که تفاوت مقادیر ارزش صرفاً کمی است، کالای پولی باید قابلیت تقسیم بینهایت به اجزای کمی و امکان ترکیب مجدد بدون از دست رفتن کیفیت را داشته باشد.
با تبدیل شدن طلا به پول، ارزش مصرفی آن ** دوگانه** میشود:
- ارزش مصرفی خاص: کاربرد طبیعی آن به عنوان فلز (برای پر کردن دندان، زیورآلات، وسایل تجملاتی و…).
- ارزش مصرفی رسمی و اجتماعی: کارکرد ویژه آن به عنوان معادل عمومی در دنیای کالاها.
افشای توهمات درباره پول: برخی نویسندگان به دلیل آنکه پول میتواند در برخی کارکردها با نمادها (مانند اسکناس) جایگزین شود، به نادرستی نتیجه گرفتند که خودِ پول یک «نماد محض» یا یک «قرارداد اعتباری و فرضی» است. آنان نتوانستند درک کنند که طلا خود یک کالا است که ارزش آن مانند هر کالای دیگر با زمان کار لازم برای استخراج و تولید آن تعیین میشود.
توهم اصلی و رازآمیز پول در اینجاست که فرآیند تاریخیِ شکلگیری آن ناپدید میشود . تولیدکنندگان به جای آنکه درک کنند طلا به این دلیل پول شده است که تمامی کالاها ارزش خود را در آن بیان کردهاند، برعکس تصور میکنند که تمامی کالاها به این دلیل ارزش خود را در طلا بیان میکنند که طلا ذاتاً و طبیعتاً پول است . این امر جادوی پول را میسازد؛ طلا و نقره به محض خروج از دل زمین، مستقیماً به عنوان تجسم مستقیم کار اجتماعی انسان تلقی میشوند. راز معماگونه پول، چیزی جز همان راز معماگونه کالا نیست که اکنون در خیرهکنندهترین شکل خود ظاهر شده است.
فصل سوم: پول یا گردش کالاها (Money, or the Circulation of Commodities)
بخش ۱: معیار ارزشها (The Measure of Values)
کارکرد نخستین و اصلی پول نخستین و مهمترین کارکرد طلا این است که موادی برای بیان ارزش کالاها فراهم سازد؛ یعنی ارزش کالاهای گوناگون را به مقادیری همنام، از نظر کیفی برابر و از نظر کمّی قابل مقایسه تبدیل کند. طلا تنها به دلیل ایفا کردن همین کارکرد به «معادل عمومی» و در نتیجه به «پول» تبدیل میشود.
اما این پول نیست که کالاها را همسنجیپذیر (Commensurable) میکند. برعکس، از آنجا که تمامی کالاها به عنوان «ارزش»، کار تحققیافته و همگن انسانی هستند، ذاتاً همسنجیپذیرند؛ از این رو ارزش آنها میتواند توسط یک کالای خاص و مشترک سنجیده شود. کارکرد پول به عنوان معیار ارزش، تنها شکل ظاهری و بیرونیِ معیار درونی و ذاتی کالاها، یعنی «زمان کار» (Labor-time) است.
شکل قیمت (Price-form) بیان ارزش یک کالا در طلا (مثلاً 1 ton of iron = 2 ounces of gold)، شکل پولی یا «قیمت» (Price) آن کالا نامیده میشود. با یک معادله ساده، ارزش کالا به صورتی اجتماعی و معتبر بیان میگردد. اما خودِ پول دارای قیمت نیست؛ زیرا اگر بخواهیم برای پول قیمت تعیین کنیم، باید آن را با خودش به عنوان معادل خودش برابر قرار دهیم که تکراری بیمعناست.
بیان ارزش کالا در طلا، یک عمل کاملاً ذهنی و انتزاعی (Ideal) است. اگرچه ارزش کالا در خودِ آن وجود دارد، اما این ارزش تنها از طریق برابری خیالی با طلا تجسم مییابد. بنابراین، وقتی پول در کارکرد «معیار ارزش» عمل میکند، صرفاً به عنوان «پول خیالی یا انتزاعی» (Ideal money) به کار میرود. با این حال، اگرچه پولِ ایفاکننده این نقش انتزاعی است، اما قیمت تماماً به ماده واقعی فلزی که نقش پول را ایفا میکند (طلا، نقره یا مس) وابسته است.
تفاوت معیار ارزش (Measure of Value) و مقیاس قیمت (Standard of Price) پول به عنوان یک ماده واحد، دو کارکرد کاملاً متمایز انجام میدهد: ۱. به عنوان معیار ارزش: طلا را به عنوان تجسم اجتماعی کار انتزاعی انسان مینگرد و ارزش همه کالاهای گوناگون را به قیمتهای خیالی طلا تبدیل میکند. ۲. به عنوان مقیاس قیمت: وزن مشخص و ثابتی از فلز (مثلاً یک انس طلا) را به عنوان واحد سنجش تعیین کرده و مقادیر مختلف طلا را با آن واحد میسنجد.
تغییر در ارزش طلا (به دلیل تغییر بارآوری کار در مناجم استخراج) هیچ اختلالی در کارکرد آن به عنوان مقیاس قیمت ایجاد نمیکند؛ زیرا نسبت میان مقادیر مختلف فلز ثابت میماند (۱۲ انس طلا همواره ۱۲ برابر ۱ انس است). همچنین، تغییر ارزش طلا کارکرد آن را به عنوان معیار ارزش نیز مختل نمیسازد؛ زیرا این تغییر بر تمامی کالاها به طور همزمان اثر میگذارد و نسبت ارزش کالاها با یکدیگر ثابت باقی میماند، اگرچه قیمتهای طلا بالا یا پایین بروند.
اسامی پولی (Money-names) و انحراف قیمت از ارزش به مرور زمان و از طریق قوانین رسمی دولتها، اسامی قانونی مانند پوند، دلار، فرانک و شیلینگ جایگزین اسامی وزنی فلزات گرانبها شدند. این اسامی پولی، هم ارزش کالاها را بیان میکنند و هم بخشهای مشخصی از وزن استاندارد فلز را نشان میدهند.
قیمت، نام پولیِ میزان کار تحققیافته در کالاست. اگرچه قیمت بیانگر نسبت مبادله کالا با پول است، اما قیمت یک کالا الزماً با مقدار واقعی ارزش آن برابر نیست. نوسانات بازار و شرایط عرضه و تقاضا میتواند قیمت را بالاتر یا پایینتر از مقدار واقعی ارزش قرار دهد. امکان این ناهمخوانی کمّی (انحراف قیمت از ارزش)، نقصِ شکل قیمت نیست، بلکه ویژگیِ بنیادی و انطباقپذیر آن در یک شیوه تولید ناپایدار است. علاوه بر این، شکل قیمت میتواند شامل ناهمخوانی کیفی نیز باشد؛ یعنی اشیائی که ذاتاً کالا نیستند و هیچ کاری در آنها تجسم نیافته است (مانند زمین بایر، وجدان، آبرو و…) میتوانند قیمت داشته باشند و به فروش برسند.
بخش ۲: وسیله گردش (The Medium of Circulation)
الف) دگرگونی کالاها (The Metamorphosis of Commodities)
فرآیند مبادله کالاها از طریق تغییر شکل یا دگرگونی پیاپی صورت میگیرد که با فرمول کالا - پول - کالا (\(C - M - C\)) نمایش داده میشود. این فرآیند ترکیبی از دو مرحله متضاد اما مکمل است:
۱. فروش (\(C - M\)): تبدیل کالا به پول. خروج ارزش از جسم مادی کالا و جهش آن به جسم طلا، «جهش مرگبار» (Salto mortale) کالا نامیده میشود. اگر این جهش ناکام بماند، کالا آسیب نمیبیند اما مالکش ورشکست میشود. برای آنکه کالا به پول تبدیل شود، باید برای خریدار ارزش مصرفی داشته باشد و کار صرفشده در آن، بخشی از تقسیم کار اجتماعی محسوب شود. اگر بازار از آن کالا اشباع باشد یا زمان کاری بیش از حدِ لازمِ اجتماعی صرف آن شده باشد، کالا به قیمت واقعی خود به فروش نمیرسد. عمل فروش (\(C - M\)) برای فروشنده، همزمان عمل خرید (\(M - C\)) برای خریدار است. ۲. خرید (\(M - C\)): تبدیل مجدد پول به کالا. پول به عنوان معادل عمومی بدون هیچ محدودیتی قابل تبدیل به کالاهای دیگر است. دگرگونی پایانی یک کالا، همزمان دگرگونی آغازین کالای دیگر است.
هدف نهایی مدار \(C - M - C\) برای تولیدکننده، مبادله یک ارزش مصرفی با ارزش مصرفی دیگر است که نیازش را برطرف سازد. اما از آنجا که عمل فروش (\(C - M\)) و عمل خرید (\(M - C\)) از نظر زمانی و مکانی از هم جدا میشوند، این گسست امکان درونی «بحرانها» (Crises) را خلق میکند.
ب) گردش پول (The Circulation of Money)
حرکت کالاها به صورت یک مدار است (کالا وارد مبادله شده و با تبدیل به ارزش مصرفی از آن خارج میشود). اما حرکت پول یک مدار نیست؛ پول پیوسته از نقطه آغازین خود دور میشود و در حوزه گردش باقی میماند.
قانون حجم پول در گردش: مقدار پولی که در یک جامعه به عنوان وسیله گردش عمل میکند، با یک قانون مشخص تعیین میشود: \[\text{حجم پول لازم برای گردش} = \frac{\text{مجموع قیمت کالاهای موجود در گردش}}{\text{تعداد دورهای گردش یک سکه (سرعت گردش پول)}}\]
اگر مجموع قیمت کالاها افزایش یابد یا سرعت گردش پول کاهش یابد، حجم پول مورد نیاز در گردش افزایش مییابد؛ و بالعکس.
ج) سکه و نمادهای ارزش (Coin and Symbols of Value)
پول در کارکرد خود به عنوان وسیله گردش، شکل «سکه» (Coin) به خود میگیرد که ضرب آن بر عهده دولت است. در جریان گردش مداوم، سکهها بر اثر سایش دچار فرسایش مادی میشوند. در نتیجه، وزن واقعی سکه از وزن اسمی آن جدا میشود و نام سکه از ماده مادی آن فاصله میگیرد.
این جدایی میان وزن اسمی و واقعی، امکان پنهان جانشینی سکههای فلزی با «نمادهای ارزش» یا «پول کاغذی» (Paper money) را فراهم میسازد. پول کاغذیِ اعتباریِ دولتی که گردش اجباری دارد، تنها تا جایی نقش طلا را ایفا میکند که نماینده مقدار طلایی باشد که باید در گردش قرار میگرفت. اگر حجم پول کاغذی منتشرشده دو برابر حد نیاز گردش طلا شود، قدرت خرید هر واحد اسکناس نصف میشود و قیمت کالاها دو برابر میگردد.
بخش ۳: پول به مثابه پول (Money)
وقتی طلا نه صرفاً خیالی (معیار ارزش) و نه فقط نماد فرار (وسیله گردش) است، بلکه به صورت عینی و انحصاری تجسم ارزش و شکل نهایی ثروت اجتماعی ظاهر میشود، سه کارکرد ایفا میکند:
الف) گنجاندازی (Hoarding)
با قطع مدار مبادله پس از گام نخست (\(C - M\)) و خودداری از خرید (\(M - C\))، حرکت پول متوقف شده و به «گنج» (Hoard) تبدیل میشود.
میل به گنجاندازی در ذات خود سیریناپذیر است. از نظر کیفی، پول فاقد محدودیت است زیرا مستقیماً به هر کالایی تبدیل میشود؛ اما هر مقدار مشخص از پول از نظر کمّی محدود است. این تناقض میان محدودیت کمّی و نامحدودیِ کیفی، گنجانداز را در یک تلاش سیزیفوار به انباشت بیشتر سوق میدهد. فضیلتهای اصلی گنجانداز عبارتاند از: کار سخت، صرفهجویی شدید، خستورزی و فروش حداکثری همراه با خرید حداقلی.
ب) وسیله پرداخت (Means of Payment)
با توسعه گردش کالاها، زمان تحویل کالا از زمان پرداخت وجه آن جدا میشود (معاملات اعتباری و نسیه). یکی از مالکان، کالای موجود را میفروشد و دیگری به عنوان نماینده پول آینده آن را میخرد؛ در نتیجه، یکی «طلبکار» (Creditor) و دیگری «بدهکار» (Debtor) میشود.
در اینجا پول کارکرد «وسیله پرداخت» پیدا میکند. پول دیگر فرآیند مبادله را واسطهگری نمیکند، بلکه با ورود در پایان مهلت تعیینشده، معامله را مختومه و دین را تسویه میسازد.
در کارکرد وسیله پرداخت، یک تناقض درونی نهفته است: تا زمانی که پرداختها یکدیگر را خنثی میکنند، پول صرفاً به صورت ذهنی (پول محاسباتی) عمل میکند؛ اما به محض بروز اختلال در زنجیره پرداختها، سیستم اعتباری فرو میریزد و «بحران پولی» (Monetary crisis) رخ میدهد. در زمان بحران، تمامی کالاها بیارزش جلوه میکنند و همه تنها خواستار «پول نقد سخت» (Hard cash) میشوند.
ج) پول جهانی (Universal Money)
وقتی پول از مرزهای ملی خارج میشود، پوششهای محلی خود (مانند سکه و اسامی پولی) را کنار میگذارد و به شکل اصلی خود یعنی شمش طلا و نقره (Bullion) بازمیگردد.
در بازار جهانی، پول به معنای واقعی کلمه به عنوان تجسم عمومی کار انتزاعی انسان عمل میکند. «پول جهانی» (World money) سه وظیفه اصلی بر عهده دارد: ۱. وسیله پرداخت بینالمللی (برای تسویه ترازهای بازرگانی میان کشورها - کارکرد اصلی). ۲. وسیله خرید بینالمللی. ۳. تجسم عمومی و منقول ثروت اجتماعی.
بخش ۵: تبدیل پول به سرمایه (The Transformation of Money into Capital)
فصل چهارم: فرمول عمومی سرمایه (The General Formula for Capital)
۱. مقایسه گردش ساده کالا و گردش سرمایه گردش کالا نقطه آغاز سرمایه است. تولید کالایی، گردش کالا و شکل توسعهیافته آن یعنی تجارت، مقدمات تاریخی پیدایش سرمایه در سده شانزدهم میلادی را تشکیل میدهند. اگر از محتوای مادی گردش کالا (یعنی مبادله ارزشهای مصرفی گوناگون) انتزاع کنیم و تنها اشکال اقتصادی این فرآیند را بسنجیم، پول را به عنوان محصول نهایی آن مییابیم. این محصول نهایی، نخستین شکلی است که سرمایه در آن ظاهر میشود.
تفاوت بنیادی میان «پول به مثابه پول» و «پول به مثابه سرمایه» در وهله نخست در شکل گردش آنها نهفته است:
- گردش ساده کالا (فروش برای خرید): با فرمول کالا - پول - کالا (\(C - M - C\)) نمایش داده میشود. در این مدار، کالا به پول و سپس پول دوباره به کالا تبدیل میشود. هدف نهایی این مدار، ارزش مصرفی و برآورده ساختن نیازهاست؛ یعنی فرآیند با یک کالا آغاز شده و با کالایی دیگر از نظر کیفی متفاوت پایان مییابد و از حوزه گردش خارج میشود.
- گردش سرمایه (خرید برای فروش): با فرمول پول - کالا - پول (\(M - C - M\)) نمایش داده میشود. در اینجا، پول تبدیل به کالا شده و کالا دوباره به پول تبدیل میشود.
۲. ارزش اضافی (Surplus-value) به عنوان انگیزه محرک سرمایه مدار \(M - C - M\) اگر برای مبادله دو مبلغ پولِ برابر (مثلاً ۱۰۰ پوند با ۱۰۰ پوند) انجام گیرد، عملی پوچ و بیمعناست. پولها از نظر کیفی هیچ تفاوتی با یکدیگر ندارند و تنها از نظر کمّی قابل تمایز هستند. بنابراین، خصلت واقعی این مدار در تفاوت کمّی میان نقطه آغاز و پایان آن نهفته است.
شکل کامل این فرآیند به صورت \(M - C - M’\) است که در آن: \[M’ = M + \Delta M\] در این فرمول، \(M\) مبلغ اولیه پیشپرداختشده و \(\Delta M\) میزان افزایش یا مازاد بر ارزش اولیه است. این مازاد، «ارزش اضافی» (Surplus-value) نامیده میشود. ارزشی که در ابتدا پیشپرداخت شده بود، نه تنها در گردش حفظ میشود، بلکه مقدار ارزش خود را افزایش میدهد یا خود را خودبهخود افزون میسازد (Self-expansion of value). همین حرکت است که پول را به «سرمایه» (Capital) تبدیل میکند.
۳. نامحدود بودن حرکت سرمایه در گردش ساده (\(C - M - C\))، دستیابی به ارزش مصرفی، حد و مرز نهایی فرآیند را تعیین میکند. اما در مدار \(M - C - M’\)، هدف دستیابی به ارزش تبادلی است که ذواتاً نامحدود و سیریناپذیر است. پایان هر مدار مجزا، خود نقطه آغاز یک مدار جدید است. از این رو، حرکت سرمایه بیحد و مرز (Limitless) است. سرمایهدار تنها تا جایی واجد اهمیت اقتصادی است که آگاهی و ارادهاش مجرای این حرکت باشد؛ یعنی تا جایی که به عنوان «سرمایه شخصیتیافته» (Capital personified) عمل کند.
این فرمول (\(M - C - M’\))، فرمول عمومی سرمایه است همانگونه که مستقیماً در حوزه گردش ظاهر میشود.
فصل پنجم: تناقضات در فرمول عمومی سرمایه (Contradictions in the General Formula of Capital)
۱. عدم امکان خلق ارزش اضافی در حوزه گردش تغییر شکلی که پول را به سرمایه تبدیل میکند، در ظاهر در حوزه گردش رخ میدهد. اما قوانین حاکم بر گردش کالاها مبتنی بر «مبادله معادلها» (Exchange of equivalents) است. اگر کالاها به اندازه ارزش واقعیشان (که با زمان کار لازم اجتماعی تعیین شده) مبادله شوند، ارزش جدیدی خلق نمیشود؛ تنها شکل ارزش از کالا به پول یا بالعکس تغییر میکند.
حتی اگر فرض کنیم مبادله غیرمعادل رخ دهد (یعنی خریداران یا فروشندگان دارای انحصار باشند و کالاها را بالاتر از ارزش بفروشند یا زیر ارزش بخرند)، باز هم ارزش اضافی جامعه افزایش نمییابد. در این حالت، آنچه یک فرد به عنوان سود کسب میکند، کاملاً معادل زیانی است که فرد دیگر متحمل شده است. مجموع ارزشهای موجود در جامعه ثابت میماند و تنها توزیع آن میان افراد تغییر میکند. بنابراین: گردش یا مبادله کالاها به خودی خود نمیتواند هیچ ارزشی بیافریند.
۲. عدم امکان خلق ارزش اضافی خارج از حوزه گردش آیا ارزش اضافی میتواند خارج از حوزه گردش و در انزوا توسط تولیدکننده خلق شود؟ تولیدکننده در خارج از بازار میتواند با کار خود بر روی یک ماده مادی، ارزش آن شیء را افزایش دهد (مثلاً با تبدیل چرم به چکمه، ارزش کار خود را به ارزش چرم میافزاید). اما در اینجا ارزش چرم اولیه خودش خودبهخود افزون نشده است؛ بلکه ارزش چکمه حاصل جمع ارزش چرم و ارزش کار جدید خیاط است. ارزش اولیه چرم بدون ارتباط با سایر مالکان کالا در بازار، نمیتواند ارزش اضافی زایش کند.
۳. بیان تناقض دوگانه سرمایه از دو مقدمه بالا، یک تناقض دوتایی حاصل میشود:
- سرمایه نمیتواند از حوزه گردش نشأت بگیرد (زیرا گردش مبتنی بر مبادله معادلهاست و ارزش جدیدی نمیآفریند).
- سرمایه نمیتواند خارج از حوزه گردش نشأت بگیرد (زیرا سرمایه برای تحقق خود نیازمند ارتباط با دنیای کالاها در بازار است).
بنابراین، تبدیل پول به سرمایه باید هم در حوزه گردش رخ دهد و هم در حوزه گردش رخ ندهد؛ یعنی این فرآیند باید در حوزه گردش شرطیسازی شود و در حوزهای دیگر تحقق یابد.
فصل ششم: خرید و فروش نیروی کار (The Buying and Selling of Labor-Power)
۱. حل معما: کالای ویژه در بازار برای اینکه دارنده پول بتواند ارزش اضافی استخراج کند، باید در بازار کالایی را بیابد که ارزش مصرفی آن دارای این ویژگی منحصربهفرد باشد که خود سرچشمه و آفریننده ارزش باشد؛ کالایی که مصرف واقعی آن، خود تجسم کار و در نتیجه آفرینش ارزش باشد. این کالای خاص، «نیروی کار» (Labor-power) یا توانایی کار کردن انسان است.
نیروی کار عبارت است از مجموعه تواناییهای جسمی و ذهنی موجود در ارگانیسم زنده انسان که او آنها را هنگام تولید یک ارزش مصرفی به کار میگیرد.
۲. شرایط تاریخی تبدیل نیروی کار به کالا نیروی کار به طور طبیعی در بازار موجود نیست. برای آنکه دارنده پول، نیروی کار را به عنوان یک کالا در بازار بیابد، دو شرط تاریخی بنیادی باید برآورده شده باشد:
- شرط اول (آزادی حقوقی): کارگر باید اراده آزاد داشته باشد و مالک مطلق نیروی کار و شخصیت خود باشد. او و دارنده پول در بازار به عنوان دو مالک کالا با حقوق برابر حقوقی در برابر هم قرار میگیرند. کارگر باید نیروی کار خود را تنها برای مدت زمانی مشخص (روزانه، هفتگی و…) بفروشد. اگر او نیروی کارش را یکجا و برای همیشه بفروشد، خود را از یک فرد آزاد به یک برده، و از مالک کالا به خودِ کالا تبدیل کرده است.
- شرط دوم (محرومیت از وسایل تولید): کارگر به جای آنکه بتواند کالاهایی تولید کند که کارش در آنها تجسم یافته باشد، باید مجبور شود خودِ نیروی کار زنده اثریافته در وجودش را به عنوان کالا عرضه کند. برای این منظور، کارگر باید از تمامی «وسایل تولید» (مواد خام، ابزار کار) و «وسایل معیشت» محروم باشد.
کارگر باید «در معنای دوگانه آزاد» (Free in the double sense) باشد: اول اینکه به عنوان فردی آزاد بتواند نیروی کار خود را به عنوان کالای شخصی بفروشد؛ و دوم اینکه از هرگونه کالای دیگر برای فروش و وسایل لازم برای تحقق نیروی کارش کاملاً «آزاد» (تهی و محروم) باشد.
این رابطه یک رابطه طبیعی یا فراتاریخی نیست، بلکه حاصل یک فرآیند طولانی تاریخی و گسستهای اقتصادی گذشته است که شیوههای تولید پیشین را نابود کرده است.
۳. تعیین ارزش نیروی کار ارزش نیروی کار، مانند هر کالای دیگر، با زمان کار لازم اجتماعی برای تولید و بازتولید آن تعیین میشود. از آنجا که نیروی کار تنها به عنوان ظرفیتی در فرد زنده وجود دارد، بازتولید آن به معنای حفظ و نگهداری حیات خودِ فرد است. بنابراین:
- ارزش نیروی کار به ارزش وسایل معیشت لازم برای حفظ حیات کارگر تقلیل مییابد.
- این وسایل معیشت باید شامل وسایل لازم برای جایگزینان کارگر (فرزندان او) نیز باشد تا تداوم حضور این طبقه در بازار تضمین شود.
- همچنین هزینههای آموزش و تربیت (Education/Training) برای کسب مهارت در یک رشته خاص، به ارزش نیروی کار اضافه میشود.
بر خلاف سایر کالاها، در تعیین ارزش نیروی کار یک «عنصر تاریخی و اخلاقی» (Historical and moral element) وارد میشود؛ زیرا حجم و نوع نیازهای ضروری کارگر به سطح تمدن، شرایط اقلیمی و استانداردهای زندگی شکلگرفته در یک کشور بستگی دارد. با این حال، برای یک کشور و دوره مشخص، متوسط این مقدار کاملاً مشخص و معین است.
۴. سرچشمه ارزش اضافی: تفاوت ارزش و ارزش مصرفی نیروی کار راز واقعی تولید سرمایهداری در تفکیک میان ارزش نیروی کار و ارزش مصرفی نیروی کار نهفته است:
- ارزش نیروی کار: مقدار کاری است که برای تولید وسایل معیشت روزانه کارگر لازم است (فرض کنیم برابر با ۶ ساعت کار اجتماعی باشد که در مبلغ ۳ شیلینگ تجسم مییابد). سرمایهدار این ارزش را کاملاً طبق قوانین مبادله معادلها میپردازد.
- ارزش مصرفی نیروی کار: کارکرد واقعی و عملیاتی آن (یعنی کار زنده در طول روز) است. این ظرفیت میتواند ۱۲ ساعت در روز کار کند.
واقعیت این است که نصف روز کار (۶ ساعت) برای زنده نگه داشتن کارگر در ۲۴ ساعت کافی است، اما این امر مانع از آن نیست که کارگر بتواند یک روز کامل (۱۲ ساعت) کار کند. سرمایهدار ارزش یک روز نیروی کار را پرداخته، بنابراین حق استفاده از ارزش مصرفی آن را برای یک روز کامل به دست آورده است.
- ۶ ساعت نخست کار (کار لازم): ارزش نیروی کار (۳ شیلینگ) را بازتولید میکند.
- ۶ ساعت دوم کار (کار اضافی): ارزشی جدید (۳ شیلینگ اضافی) میآفریند که سرمایهدار آن را بدون پرداخت هیچ معادلی تصاحب میکند. این همان ارزش اضافی است.
۵. خروج از بازار و ورود به اقامتگاه پنهان تولید فرآیند خرید و فروش نیروی کار در حوزه گردش یا بازار رخ میدهد؛ حوزهای که ظاهراً بهشتِ حقوق طبیعی انسانهاست و بر پایه «آزادی، برابری، مالکیت و منفعت شخصی (بنتام)» اداره میشود. زیرا خریدار و فروشنده هر دو آزادند، معادلها را مبادله میکنند، بر اموال خود مالکیت دارند و هر یک تنها پیگیر منافع خصوصی خود هستند.
اما با انجام این معامله، چهره چهرهپردازان تغییر میکند. سرمایهدار پیشاپیش میتازد و مالک نیروی کار به دنبال او میرود؛ یکی با لبخندی از سر غرور و تکبر، و دیگری مانند کسی که پوست خود را به بازار آورده و تنها یک چشمانداز را در برابر خود میبیند: دباغی شدن.
برای درک کامل چگونگی تولید ارزش اضافی، باید همراه با سرمایهدار و کارگر از این حوزه شلوغ و سطحی گردش خارج شویم و وارد «اقامتگاه پنهان تولید» (Hidden abode of production) شویم؛ جایی که بر سردر آن نوشته شده است: «ورود متفرقه ممنوع، مگر برای انجام معامله». در اینجاست که نه تنها خواهیم دید سرمایه چگونه تولید میکند، بلکه درخواهیم یافت خودِ سرمایه چگونه تولید میشود.
بخش ۶: تولید ارزش اضافی مطلق (The Production of Absolute Surplus-Value)
فصل هفتم: فرآیند کار و فرآیند تولید ارزش اضافی (The Labour-Process and the Process of Producing Surplus-Value)
۱. فرآیند کار یا تولید ارزشهای مصرفی (The Labour-Process or the Production of Use-Values)
سرمایهدار نیروی کار را میخرد تا آن را به کار گیرد، و نیروی کار در عمل همان «خودِ کار» است. کار در وهله نخست فرآیندی است میان انسان و طبیعت؛ فرآیندی که در آن انسان با فعالیت خود، مبادلات مادی (Metabolism) میان خود و طبیعت را واسطهگری، تنظیم و کنترل میکند. انسان در برابر ماده طبیعت به عنوان یک نیروی طبیعی قرار میگیرد و نیروهای جسمانی خود (دست، پا، سر و مغز) را به حرکت درمیآورد تا مواد طبیعی را به شکلی مناسب برای نیازهای خود درآورد. انسان با تغییر دادن طبیعت بیرونی، همزمان طبیعت درونی خود را نیز تغییر میدهد و نیروهای نهفته در آن را بیدار میسازد.
خصلت ویژه کار انسانی در برابر حیوانات: مارکس کار انسان را از فعالیتهای غریزی حیوانات متمایز میسازد. عنکبوت عملیاتی شبیه به بافنده انجام میدهد و زنبور عسل با ساختن سلولهای ششضلعی موم، معمارهای زیادی را شرمنده میکند. اما آنچه بدترین معمار را از بهترین زنبور عسل متمایز میسازد این است که معمار، بنای خود را پیش از ساختن در واقعیت، در خیال و ذهن (Imagination) خود بنا کرده است. در پایان فرآیند کار، نتیجهای به دست میآید که در آغاز فرآیند، در تصور کارگر وجود داشته است. انسان نه تنها شکل ماده را تغییر میدهد، بلکه هدف آگاهانه خود را در آن تحقق میبخشد؛ هدفی که اراده او را تعیین میکند و مستلزم توجه و تمرکز مداوم است.
عناصر بنیادی فرآیند کار: ۱. فعالیت هدفمند یا خودِ کار (Work itself): صرف نیروی کار زنده. ۲. موضوع کار (Subject of labor): چیزی که کار بر روی آن انجام میشود. اگر موضوع کار مستقیماً توسط طبیعت فراهم شده باشد (مانند ماهی در دریا یا چوب در غار طبیعی)، موضوع خام نامیده میشود. اگر موضوع کار پیشتر توسط کار قبلی تغییر یافته باشد (مانند پنبه در ریسندگی)، «ماده خام» (Raw material) نام دارد. ۳. ابزار کار (Instruments of labor): شیء یا مجموعهای از اشیاء که کارگر میان خود و موضوع کار قرار میدهد و به عنوان هدایتکننده فعالیت خود به کار میگیرد. انسان از خواص مکانیکی، فیزیکی و شیمیایی اشیاء استفاده میکند تا اشیای دیگر را مطیع اهداف خود سازد. ابزار کار ارگانهای اضافه شده به بدن انسان هستند. زمین خود نخستین ابزار و انبار کار انسان است. اختراع و ساخت ابزار کار خصلت ویژه فرآیند کار انسانی است؛ تا جایی که بنجامین فرانکلین انسان را «حیوان ابزارساز» (Tool-making animal) تعریف میکند.
محصول فرآیند کار و مصرف تولیدی: در فرآیند کار، فعالیت انسان با کمک ابزار، تغییری در موضوع کار ایجاد میکند. فرآیند در محصول محو میشود؛ محصول یک ارزش مصرفی است. وسایل تولید (موضوع کار + ابزار کار) در فرآیند کار به عنوان وسایل مصرف تولیدی (Productive consumption) مصرف میشوند. تفاوت مصرف تولیدی با مصرف فردی در این است که در مصرف فردی، محصولات برای حفظ حیات فرد مصرف میشوند و نتیجه آن خودِ فرد است؛ اما در مصرف تولیدی، محصولات مصرف میشوند تا محصولات جدیدی خلق شوند.
فرآیند کار زیر سلطه سرمایهدار: وقتی سرمایهدار نیروی کار و وسایل تولید را در بازار میخرد، فرآیند کار دو ویژگی مشخص پیدا میکند: ۱. کارگر تحت کنترل و نظارت سرمایهدار کار میکند؛ سرمایهدار مراقبت میکند که کار به درستی انجام شود و وسایل تولید هدر نروند. ۲. محصول فرآیند کار متعلق به سرمایهدار است، نه کارگر مستقیم. سرمایهدار ارزش روزانه نیروی کار را پرداخته، بنابراین حق استفاده از ارزش مصرفی آن (کار زنده) در طول روز متعلق به اوست.
۲. فرآیند تولید ارزش اضافی (The Production of Surplus-Value)
سرمایهدار کالا را به خاطر ارزش مصرفی آن تولید نمیکند؛ هدف او تولید کالایی است که هم دارای ارزش باشد و هم ارزش اضافی (Surplus-value).
مثال عددی ریسندگی (تبدیل پنبه به نخ): فرض کنیم سرمایهدار ۱۰ پوند پنبه به ارزش ۱۰ شیلینگ میخرد. فرسایش دوک و ابزار کار برای ریسیدن این ۱۰ پوند پنبه برابر با ۲ شیلینگ است. اگر ۲۴ ساعت کار اجتماعی در ۱۲ شیلینگ طلا تجسم یابد، در این وسایل تولید (پنبه + دوک) ۲ روز کار اجتماعی (معادل ۱۲ شیلینگ) انباشته شده است.
حالا کارگر وارد کارگاه میشود تا ۱۰ پوند پنبه را به نخ تبدیل کند. فرض کنیم ارزش نیروی کار یک روزه کارگر ۳ شیلینگ باشد که معادل ۶ ساعت کار اجتماعی (نصف روز کار) است.
- حالت اول (تولید ارزش بدون ارزش اضافی): اگر کارگر تنها ۶ ساعت کار کند، او ۱۰ پوند پنبه را به ۱۰ پوند نخ تبدیل میکند. در طول ۶ ساعت، او ۳ شیلینگ ارزش جدید به پنبه میافزاید.
- ارزش پنبه: ۱۰ شیلینگ
- ارزش فرسایش دوک: ۲ شیلینگ
- ارزش جدید خلقشده توسط کارگر: ۳ شیلینگ
- مجموع ارزش کل محصول (۱۰ پوند نخ): ۱۵ شیلینگ. سرمایهدار ۱۵ شیلینگ پیشپرداخت کرده بود (۱۰ پنبه + ۲ دوک + ۳ دستمزد) و محصول نهایی نیز ۱۵ شیلینگ ارزش دارد. در این حالت، ارزش اضافی خلق نشده است؛ این صرفاً فرآیند تولید ارزش (Value-creation process) است.
- حالت دوم (جهش به تولید ارزش اضافی): سرمایهدار متوجه راز معامله شده است: ارزش روزانه نیروی کار (۳ شیلینگ) معادل ۶ ساعت کار لازم برای بازتولید وسایل معیشت کارگر است، اما ظرفیت واقعی نیروی کار میتواند ۱۲ ساعت در روز عمل کند. سرمایهدار ارزش یک روز کامل نیروی کار را پرداخته است، پس حق دارد از آن برای ۱۲ ساعت استفاده کند. در ۶ ساعت دوم، کارگر ۱۰ پوند پنبه دیگر را نیز به ۱۰ پوند نخ تبدیل میکند (مجموعاً ۲۰ پوند نخ).
- محاسبه ارزش ۲۰ پوند نخ در ۱۲ ساعت کار:
- ارزش پنبه (۲۰ پوند): ۲۰ شیلینگ
- ارزش فرسایش دوک: ۴ شیلینگ
- ارزش جدید خلقشده توسط ۱۲ ساعت کار زنده کارگر: ۶ شیلینگ
- مجموع ارزش کل محصول (۲۰ پوند نخ): ۳۰ شیلینگ.
- محاسبه هزینههای سرمایهدار:
- ۲۰ شیلینگ پنبه + ۴ شیلینگ دوک + ۳ شیلینگ دستمزد روزانه = ۲۷ شیلینگ.
- نتیجه: ارزش محصول (۳۰ شیلینگ) از سرمایه پیشپرداختشده (۲۷ شیلینگ) بیشتر است. ۳ شیلینگ ارزش اضافی خلق شده است.
- محاسبه ارزش ۲۰ پوند نخ در ۱۲ ساعت کار:
تفکیک بنیادی فرآیندها:
- فرآیند تولید کالا = یگانه بودن فرآیند کار + فرآیند تولید ارزش.
- فرآیند تولید سرمایهداری = یگانه بودن فرآیند کار + فرآیند تولید ارزش اضافی. ارزش اضافی چیزی نیست جز تداوم فرآیند تولید ارزش فراتر از نقطهای مشخص (نقطهای که ارزش نیروی کار جبران میشود).
فصل هشتم: سرمایه ثابت و سرمایه متغیر (Constant Capital and Variable Capital)
۱. خصلت دوگانه کار در انتقال و خلق ارزش عناصر گوناگون فرآیند کار نقشهای متفاوتی در تشکیل ارزش محصول ایفا میکنند. کارگر با کار خود دو نتیجه همزمان بار میآورد:
- او با کار مشخص و مفید خود (مانند ریسندگی)، ارزش وسایل تولید مصرفشده (پنبه و دوک) را حفظ کرده و به محصول جدید (نخ) منتقل میکند.
- او با کار انتزاعی خود (صرف نیروی کار انسانی به طور کلی)، ارزش جدید به محصول میافزاید.
این دو اثر متضاد حاصل خصلت دوگانه کار است: کارگر به عنوان «کار انتزاعی» ارزش جدید میآفریند و به عنوان «کار مشخص و مفید» ارزشهای قدیم را حفظ و منتقل میسازد. انتقال ارزش قدیمی یک هدیه رایگان از جانب کار زنده به سرمایهدار است که هیچ هزینهای برای سرمایهدار ندارد.
۲. نحوه انتقال ارزش وسایل تولید
- مواد خام و کمکی: جسم مادی آنها به کلی تغییر میکند یا نابود میشود و تمام ارزش آنها یکجا به محصول جدید منتقل میگردد.
- ابزار و ماشینآلات: جسم مادی آنها در فرآیند کار باقی میماند و طی سالها کارکرد به تدریج فرسوده میشود. از این رو، ارزش آنها به صورت تدریجی و بخشبخش به نسبت فرسایش روزانه به محصول منتقل میشود. یک ماشین ۱۰۰۰ پوندی که ۱۰۰۰ روز کار میکند، روزانه ۱ پوند از ارزش خود را به محصول منتقل میکند، در حالی که جسم کل ماشین همچنان در کارگاه حضور دارد.
۳. تعریف سرمایه ثابت و سرمایه متغیر با توجه به نقش عناصر سرمایه در فرآیند ارزشآفرینی، سرمایه به دو بخش بنیادی تقسیم میشود:
- سرمایه ثابت (Constant Capital - \(c\)): آن بخش از سرمایه که به وسایل تولید (مواد خام، مواد کمکی و ابزار کار) تبدیل میشود. ارزش این بخش در فرآیند تولید هیچ تغییر کمّی پیدا نمیکند؛ بلکه عیناً و بدون کموکاست به محصول منتقل و در آن حفظ میشود.
- سرمایه متغیر (Variable Capital - \(v\)): آن بخش از سرمایه که صرف خرید «نیروی کار» میشود. این بخش در فرآیند تولید دچار تغییر مقدار میشود: نه تنها معادل ارزش خود را بازتولید میکند، بلکه یک مازاد یعنی ارزش اضافی (\(s\)) میآفریند که مقدار آن میتواند تغییر کند.
فصل نهم: نرخ ارزش اضافی (The Rate of Surplus-Value)
۱. فرمول ارزش کل محصول و ارزش جدید خلقشده سرمایه پیشپرداختشده شامل دو بخش است: \[C = c + v\] در پایان فرآیند تولید، ارزش کالا برابر است با: \[C’ = (c + v) + s\] در این معادله، \(c\) (سرمایه ثابت) فقط ارزش منتقلشده از گذشته است و هیچ نقشی در خلق ارزش اضافی ندارد. برای سنجش دقیق ارزش اضافی، باید ارزش منتقلشده از وسایل تولید را کنار بگذاریم (فرض کنیم \(c = 0\)).
بنابراین، «ارزش جدید خلقشده» (Value-product) برابر است با: \[v + s\] ارزش اضافی (\(s\)) صرفاً حاصل تغییر مقدار در سرمایه متغیر (\(v\)) است.
۲. نرخ ارزش اضافی به عنوان شاخص درجه استثمار نسبت ارزش اضافی به سرمایه متغیر، «نرخ ارزش اضافی» (Rate of Surplus-Value) نامیده میشود: \[\text{نرخ ارزش اضافی} = \frac{s}{v}\] اگر در مثال ما، سرمایه متغیر \(v = 3\) شیلینگ و ارزش اضافی \(s = 3\) شیلینگ باشد، نرخ ارزش اضافی برابر است با: \[\frac{3}{3} = 100\%\]
۳. زمان کار لازم و زمان کار اضافی روز کاری کارگر به دو بخش بنیادی تقسیم میشود:
- زمان کار لازم (Necessary labor-time): آن بخش از روز کاری که کارگر در آن ارزشی معادل ارزش نیروی کار خود (وسایل معیشت روزانهاش) تولید میکند. کاری که در این زمان انجام میشود «کار لازم» (Necessary labor) نام دارد.
- زمان کار اضافی (Surplus labor-time): آن بخش از روز کاری که فراتر از زمان کار لازم ادامه مییابد. کارگر در این زمان هیچ ارزشی برای خود نمیآفریند، بلکه «کار اضافی» (Surplus labor) انجام میدهد که ارزش اضافی را برای سرمایهدار خلق میکند.
بنابراین، نرخ ارزش اضافی بیانگر نسبت دو مقدار کار زنده است: \[\frac{s}{v} = \frac{\text{کار اضافی}}{\text{کار لازم}} = \frac{\text{زمان کار اضافی}}{\text{زمان کار لازم}}\]
این نرخ، بیان دقیق و ریاضی درجه استثمار نیروی کار توسط سرمایه (Degree of exploitation of labor-power by capital) است.
فصل دهم: روز کاری (The Working Day)
بخش ۱: حدود روز کاری (The Limits of the Working Day)
ما تحلیل خود را با این فرض آغاز کردیم که نیروی کار به ارزش واقعی خود خریده و فروخته میشود. ارزش نیروی کار، مانند هر کالای دیگر، با زمان کار لازم برای تولید و بازتولید آن (یعنی ارزش وسایل معیشت روزانه کارگر) تعیین میشود. اگر تولید این وسایل معیشت به طور متوسط نیازمند ۶ ساعت کار اجتماعی باشد، کارگر باید روزانه ۶ ساعت کار کند تا ارزش نیروی کار خود را بازتولید نماید. این بخش از روز کاری، «زمان کار لازم» (Necessary labor-time) نام دارد و یک مقدار مشخص و معین است.
اما تعیین زمان کار لازم، به خودی خود «طول روز کاری» را تعیین نمیکند. اگر روز کاری را با خط \(AC\) نشان دهیم، این خط شامل دو بخش است:
- بخش \(AB\): زمان کار لازم (مثلاً ۶ ساعت).
- بخش \(BC\): زمان کار اضافی (Surplus-labour time).
طول کل روز کاری (\(AC = AB + BC\)) به میزان امتداد بخش \(BC\) بستگی دارد. از آنجا که \(AB\) ثابت است، نسبت \(BC\) به \(AB\) نرخ ارزش اضافی را تعیین میکند. اما نرخ ارزش اضافی به تنهایی طول روز کاری را نشان نمیدهد؛ زیرا نرخ ۱۰۰ درصد میتواند در یک روز کاری ۸ ساعته (۴ ساعت لازم + ۴ ساعت اضافی) یا ۱۲ ساعته (۶ ساعت لازم + ۶ ساعت اضافی) حاصل شود. بنابراین، روز کاری مقداری متغیر و نامعین است.
حدود روز کاری: روز کاری اگرچه متغیر است، اما تنها در میان دو حد مشخص نوسان میکند: ۱. حد پایین (کمینه): روز کاری نمیتواند به زمان کار لازم (\(AB\)) تقلیل یابد؛ زیرا در شیوه تولید سرمایهداری، کارگر همواره باید بخشی از روز را به کار اضافی برای سرمایهدار بپردازد. ۲. حد بالا (بیشینه): روز کاری نمیتواند از یک نقطه مشخص فراتر رود. این حد بیشینه با دو عامل تعیین میشود:
- حدود فیزیکی (Physical bounds): کارگر در ۲۴ ساعت شبانهروز تنها میتواند مقدار مشخصی از نیروی حیاتی خود را صرف کند و بخشی از شبانهروز باید به استراحت، خواب، تغذیه و بهداشت اختصاص یابد.
- حدود اخلاقی و اجتماعی (Moral and social bounds): کارگر برای برآورده ساختن نیازهای روحی، intellectual و اجتماعی خود نیازمند زمان است که میزان آن به سطح تمدن جامعه بستگی دارد.
تضاد حقوقی در تعیین روز کاری: سرمایهدار ارزش روزانه نیروی کار را پرداخته و حق استفاده از ارزش مصرفی آن را برای یک روز خریده است. اما روز کاری چیست؟ از نگاه سرمایهدار – که صرفاً «سرمایه شخصیتیافته» (Capital personified) است – روح سرمایه تنها یک انگیزه حیاتی دارد: جذب حداکثر کار اضافی ممکن و آشامیدن کار زنده. سرمایه کار مردهای است که مانند خامآشام یا خونآشام (Vampire) تنها با مکیدن کار زنده حیات مییابد و هرچه بیشتر کار زنده بمکد، شادابتر میشود.
در مقابل، کارگر به عنوان فروشنده کالا خواهان محدود کردن روز کاری به یک حد نرمال و انسانی است تا از نابودی زودهنگام نیروی کارش جلوگیری کند. در اینجا یک تضاد حقوقی (Antinomy) شکل میگیرد: حق در برابر حق، و هر دو بر اساس قوانین مبادله کالا مهر تایید خوردهاند. در میان حقوق برابر، این «زور» است که تصمیم میگیرد. از این رو، تعیین طول روز کاری در تاریخ تولید سرمایهداری به صورت حاصل یک مبارزه طبقاتی میان طبقه سرمایهدار (مجموع سرمایه) و طبقه کارگر (مجموع کار) ظاهر میشود.
بخش ۲: ولع سرمایه برای کار اضافی (The Greed for Surplus-Labour)
سرمایه، کار اضافی را اختراع نکرده است. در تمام اشکال جوامع طبقاتی گذشته (مانند جوامع بردهداری، فئودالی یا نظامهای ارباب-رعیتی)، هرگاه بخشی از جامعه انحصار وسایل تولید را در دست داشته، تولیدکننده مستقیم مجبور بوده است علاوه بر کار لازم برای معیشت خود، کار اضافی برای مالکان وسایل تولید انجام دهد.
اما تفاوت بنیادی در اینجاست که در جوامعی که ارزش مصرفی بر تولید حاکم بوده، کار اضافی محدود به سطح مشخصی از نیازهای اربابان بود و یک ولع نامحدود برای کار اضافی ایجاد نمیشد. برعکس، به محض اینکه یک جامعه وارد گرداب بازار بینالمللی و تولید ارزش تبادلی و پول میشود، فجایع شکنجهآور کار بیش از حد شکل میگیرد. برای نمونه، در ایالات جنوبی آمریکا تا زمانی که تولید پنبه برای مصرف محلی بود، بردهداری خصلتی پدرسالارانه داشت؛ اما به محض اینکه صادرات پنبه به انگیزه اصلی تبدیل شد، استثمار بردهها تا حد نابودی جسمی آنان ظرف ۷ سال به یک سیستم محاسباتی تبدیل گردید.
دزدیهای کوچک از زمان کارگر: در انگلستان، سرمایهداران برای فرار از قوانین محدودکننده روز کاری به «دزدیهای کوچک از زمان» (Nibbling and cribbling at meal-times) متوسل میشدند. آنها با استخراج چند دقیقه کار اضافی پیش از ساعت ۶ صبح، بعد از ۶ عصر و در طول زمان استراحت و غذا، در طول سال دهها روز کاری کامل به سود خود ذخیره میکردند. همانطور که یکی از کارخانهداران عنوان میکرد: «لحظهها، عناصر آفریننده سود هستند».
بخش ۳: کار روزانه و شبانه: سیستم شیفتی (Day and Night Work. The Relay System)
سرمایه ثابت (ماشینآلات و کارخانهها) تا زمانی که کار زنده را جذب نمیکند، نماینده پیشپرداخت بیفایده و زیان برای سرمایهدار است. خاموش ماندن ماشینآلات در طول شب، سرمایه را فاسد میکند. از این رو، انگیزه ذاتی سرمایهداری، تصاحب کار در تمامی ۲۴ ساعت شبانهروز است.
برای غلبه بر محدودیتهای فیزیکی بدن انسان، سرمایهداری «سیستم نوبتی یا شیفتی» (Relay system) را ابداع کرد؛ به طوری که گروههایی از کارگران (شامل زنان و کودکان) جایگزین گروه دیگر میشدند تا کارخانه بدون وقفه کار کند. مارکس نشان میدهد چگونه در صنایع فلزکاری، سفالگری، چاپ و شیشهگری انگلستان، کودکان ۸ تا ۱۲ ساله در طول شب به کار گرفته میشدند و سلامت جسمی و روحی آنان فدای جلوگیری از سرد شدن کورههای سرمایهداران میشد.
بخش ۴: مبارزه برای روز کاری نرمال و قوانین کارخانهای (The Struggle for a Normal Working Day & The English Factory Acts)
مبارزه برای محدود کردن قانونی روز کاری، حاصل نیم قرن جنگ داخلی خاموش میان طبقه کارگر و سرمایهداران در انگلستان بود:
۱. نخستین تجاوزات سرمایهداری: با پیدایش صنعت مدرن و ماشینآلات در انتهای سده هجدهم، تمامی حدود طبیعی، سنی و جنسیتی شکسته شد و کودکان و زنان وارد کارگاهها شدند. ۲. قانون کارخانه ۱۸۳۳ (Factory Act of 1833): نخستین گام واقعی برای تنظیم قانونی کار در صنایع نساجی بود. کار کودکان زیر ۹ سال ممنوع شد، کار کودکان ۹ تا ۱۳ سال به ۸ ساعت و افراد ۱۳ تا ۱۸ سال به ۱۲ ساعت در روز محدود گردید. ۳. قانون ۱۰ ساعت کار ۱۸۴۷ (Ten Hours’ Act): پس از سالها مبارزه سرسختانه جنبش چارتیستها (Chartists) و کارگران، روز کاری برای زنان و نوجوانان به ۱۰ ساعت کاهش یافت. ۴. پاسخ و شورش سرمایهداران: سرمایهداران با کاهش دستمزدها، استفاده از خلأهای قانونی، و احیای سیستمهای شیفتی پیچیده (که کارگران را ۱۵ ساعت در کارخانه معطل میکرد تا ۱۰ ساعت کار از آنان بکشد) دست به شورش علیه قانون زدند. ۵. نتیجه تاریخی: تثبیت روز کاری نرمال نه حاصل «حقوق بشر»، بلکه حاصل یک منشور بزرگ قانونی (Magna Charta) بود که توسط طبقه کارگر متشکل به سرمایه تحمیل شد؛ قانونی که مشخص میساخت زمانی که کارگر به سرمایهدار فروخته پایان یافته و زمان متعلق به خودش آغاز شده است.
فصل یازدهم: نرخ و کمیت ارزش اضافی (Rate and Mass of Surplus-Value)
در این فصل فرض میشود ارزش نیروی کار و طول زمان کار لازم برای بازتولید آن، مقادیر ثابتی هستند. در این شرایط، کمیت یا جرم کل ارزش اضافی (\(S\)) که توسط یک سرمایهدار استحصال میشود، تابع دو عامل است: ۱. نرخ ارزش اضافی (\(\frac{s}{v}\)) که نشاندهنده درجه استثمار هر کارگر است. ۲. تعداد کارگرانی که به طور همزمان استثمار میشوند (که با مجموع سرمایه متغیر پیشپرداختشده \(V\) تعیین میشود).
فرمول کل کمیت ارزش اضافی عبارت است از: \[S = \frac{s}{v} \times V = \frac{\text{کار اضافی}}{\text{کار لازم}} \times (\text{تعداد کارگران} \times \text{ارزش نیروی کار یک کارگر})\]
قوانین حاکم بر کمیت ارزش اضافی:
قانون اول (جبران کاهش کارگران با افزایش استثمار): کاهش در مقدار سرمایه متغیر (کم شدن تعداد کارگران) میتواند تا حدی با افزایش نرخ ارزش اضافی (طولانیتر کردن روز کاری یا افزایش شدت کار) جبران شود. برای نمونه، اگر تعداد کارگران نصف شود، اما زمان کار اضافی هر کارگر دو برابر گردد، کمیت کل ارزش اضافی ثابت میماند. اما این جبران دارای یک حد مطلق است: روز کاری نمیتواند از ۲۴ ساعت تجاوز کند. بنابراین، کاهش تعداد کارگران را نمیتوان بیش از یک حد مشخص با افزایش استثمار جبران کرد.
قانون دوم (تأثیر مستقیم سرمایه متغیر): با فرض ثبات نرخ ارزش اضافی و ارزش نیروی کار، کمیت کل ارزش اضافی تولیدشده مستقیماً با مقدار سرمایه متغیر پیشپرداختشده تغییر میکند.
قانون سوم (تضاد ظاهری با تجربه روزمره): کمیت ارزش اضافی تولیدشده تنها به بخش متغیر سرمایه (کار زنده) بستگی دارد و سرمایه ثابت هیچ ارزش اضافی جدیدی نمیآفریند. این قانون در نگاه نخست با تجربه ظاهری بازار در تناقض است؛ زیرا یک سرمایهدار در صنعت نساجی (که سرمایه ثابت عظیم و سرمایه متغیر اندک دارد) به همان میزان سود میبرد که یک سرمایهدار در صنعت نانواخانهای (که سرمایه ثابت اندک و سرمایه متغیر بالا دارد). مارکس اشاره میکند که حل این تناقض ظاهری نیازمند حلقههای واسط نظری است که در جلد سوم (تبدیل ارزش اضافی به سود) گشوده خواهد شد.
حد کمینه سرمایه برای تبدیل شدن دارنده پول به سرمایهدار: هر مبلغی از پول یا ارزش نمیتواند به سرمایه تبدیل شود. برای این تبدیل، دارنده پول باید حداقل سرمایهای در اختیار داشته باشد که ارزش اضافی حاصل از آن، امکان رهایی او را از کار یدی مستقیم فراهم سازد. اگر یک کارگر روزانه ۸ ساعت کار لازم و ۴ ساعت کار اضافی انجام دهد، سرمایهداری که تنها ۱ کارگر را به خدمت میگیرد، تنها ۴ ساعت کار اضافی تصاحب میکند که برای تأمین زندگی خودش کافی نیست. او باید حداقل تعداد مشخصی کارگر را به کار گیرد تا بتواند مانند یک سرمایهدار زندگی کند.
در اینجا قانون فلسفی هگل اثبات میشود: تغییرات صرفاً کمی در یک نقطه مشخص به جهشهای کیفی تبدیل میشوند. مبلغ مشخصی از پول تنها زمانی به «سرمایه» تبدیل میشود که از حد کمینه تاریخی خود بگذرد؛ نقطهای که در آن، مالک پول کاملاً از کارگر مستقیم به «سرمایه شخصیتیافته» و ناظر کار دیگران تبدیل میگردد.
سلطه وسایل تولید بر کارگر: در فرآیند کار مجرد، کارگر از وسایل تولید به عنوان ابزار فعالیت خود استفاده میکند (کارگر ابزار را به کار میگیرد). اما در فرآیند تولید ارزش اضافی، وسایل تولید هستند که کارگر را به کار میگیرند. وسایل تولید به عنوان تجسم سرمایه، مانند ظرفهایی برای بلعیدن و جذب کار زنده عمل میکنند؛ کورهها و کارخانههای خاموش در شب، برای سرمایهدار یک «زیان محض» محسوب میشوند و حقوق قانونی برای بلعیدن کار شبانه کارگران ایجاد میکنند.
بخش ۷: تولید ارزش اضافی نسبی (Production of Relative Surplus-Value)
فصل دوازدهم: مفهوم ارزش اضافی نسبی (The Concept of Relative Surplus-Value)
۱. تمایز میان ارزش اضافی مطلق و نسبی تاکنون در بررسی تولید ارزش اضافی مطلق، طول روز کاری متغیر فرض میشد، در حالی که «زمان کار لازم» (Necessary labor-time) – یعنی آن بخشی از روز که کارگر در آن ارزشی معادل وسایل معیشت خود میآفریند – مقداری ثابت بود. در آن حالت، افزایش ارزش اضافی تنها از طریق کش آمدن و طولانیتر شدن کل روز کاری (افزایش زمان کار اضافی) حاصل میشد.
اما اگر طول روز کاری توسط قانون یا حدود طبیعی ثابت شده باشد (برای نمونه ۱۲ ساعت)، چگونه میتوان ارزش اضافی را افزایش داد؟ اگر روز کاری ۱۲ ساعته را با خط a------b---c نشان دهیم که در آن:
- بخش
abبرابر با ۱۰ ساعت (زمان کار لازم) - بخش
bcبرابر با ۲ ساعت (زمان کار اضافی) باشد،
تنها راه برای افزایش زمان کار اضافی بدون طولانی کردن کل خط ac، حرکت دادن نقطه آغازین آن یعنی b به سمت چپ (به سمت b') است. اگر نقطه b به اندازه ۱ ساعت به چپ منتقل شود، خط به صورت a-----b'--b---c درمیآید؛ زمان کار لازم به ۹ ساعت کاهش یافته و زمان کار اضافی به ۳ ساعت افزایش مییابد، در حالی که کل روز کاری همچنان ۱۲ ساعت باقی مانده است.
تعاریف:
- ارزش اضافی مطلق (Absolute Surplus-Value): ارزش اضافی حاصل از طولانیتر کردن کل روز کاری.
- ارزش اضافی نسبی (Relative Surplus-Value): ارزش اضافی حاصل از کاهش زمان کار لازم و تغییر در نسبت کمّی دو بخش تشکیلدهنده روز کاری.
۲. ضرورت دگرگونی در شرایط فنی تولید برای آنکه زمان کار لازم کاهش یابد، باید ارزش نیروی کار پایین بیاید. از آنجا که ارزش نیروی کار با ارزش وسایل معیشت ضروری کارگر تعیین میشود، کاهش ارزش نیروی کار مستلزم آن است که همان مقدار وسایل معیشت در زمان کار کمتری تولید شوند.
این امر بدون افزایش بارآوری کار (Productiveness of labor) غیرممکن است. افزایش بارآوری کار نیازمند تغییر در روشهای کاری، ابزارها و سازماندهی فرآیند تولید است. بنابراین، برای تولید ارزش اضافی نسبی، سرمایه باید شرایط فنی و اجتماعی فرآیند کار را به کلی دگرگون و انقلابی (Revolutionise) کند.
تأثیر افزایش بارآوری بر ارزش نیروی کار مشروط است:
- افزایش بارآوری در شاخههایی از صنعت که کالاهای مصرفی کارگران یا وسایل تولید این کالاها (مواد خام و ابزار) را میسازند، ارزش نیروی کار را کاهش داده و ارزش اضافی نسبی را بالا میبرد.
- افزایش بارآوری در شاخههایی که کالاهای تجملاتی (مورد مصرف طبقات ممتاز) تولید میکنند، هیچ تأثیری بر ارزش نیروی کار و نرخ ارزش اضافی عمومی ندارد.
۳. ارزش اضافی فوقالعاده (Extra Surplus-Value) به عنوان انگیزه محرک سرمایهدار اگر یک سرمایهدار منفرد با بهکارگیری یک شیوه فنی جدید، بارآوری کار را در کارگاه خود دو برابر کند، چه رخ میدهد؟
- ارزش فردی (Individual value): کالای تولیدشده در کارگاه او به دلیل صرف زمان کار کمتر، دارای ارزش فردی پایینتری نسبت به سایر کالاهای مشابه در بازار است.
- ارزش اجتماعی (Social value): ارزش کالا در بازار با متوسط زمان کار لازم اجتماعی تعیین میشود، نه با زمان کار فردی این سرمایهدار.
اگر این سرمایهدار کالای خود را به قیمتی میان ارزش فردی آن و ارزش اجتماعی بازار بفروشد، سودی مازاد بر سود رایج به دست میآورد که «ارزش اضافی فوقالعاده» نام دارد.
این ارزش اضافی فوقالعاده، انگیزه مستقیم هر سرمایهدار برای ارتقای فناوری است. اما این وضعیت پایدار نیست؛ قانون تعیین ارزش توسط زمان کار اجتماعی، رقبا را مجبور میسازد شیوه جدید را بپذیرند. به محض همهگیر شدن فناوری جدید، تفاوت میان ارزش فردی و اجتماعی ناپدید میشود و ارزش اضافی فوقالعاده از بین میرود. اما در نتیجه این فرآیند، قیمت کالاهای مصرفی افت کرده، ارزش نیروی کار به طور عمومی کاهش یافته و ارزش اضافی نسبی برای کل طبقه سرمایهدار تثبیت میشود.
۴. تناقض هدف سرمایهداری در ارتقای بارآوری در شیوه تولید سرمایهداری، هدف از افزایش بارآوری و وارد کردن ماشینآلات، به هیچ وجه کوتاه کردن زمان کار کل جامعه یا رهایی کارگر از زحمت نیست؛ بلکه هدف، کوتاه کردن آن بخشی از زمان کار است که کارگر برای خودش کار میکند، تا بخش دیگر روز کاری که او مجانی برای سرمایهدار کار میکند، طولانیتر شود.
فصل سیزدهم: همکاری (Cooperation)
۱. نقطه آغاز تاریخی و منطقی سرمایهداری تولید سرمایهداری زمانی واقعاً آغاز میشود که یک سرمایهدار منفرد، تعداد نسبتاً زیادی از کارگران را به طور همزمان، در یک مکان واحد و زیر یک فرماندهی، برای تولید یک نوع کالا به کار میگیرد. کارگاه اولیه سرمایهدار در ابتدای کار، از نظر فنی تفاوت چندانی با کارگاه استادکار صنایع دستی در نظام اصناف (Guilds) ندارد، مگر از نظر ابعاد کمّی کارگران همزمان.
۲. تحقق میانگین کار اجتماعی کارِ یک کارگر منفرد ممکن است از نظر مهارت و سرعت با متوسط جامعه تفاوت داشته باشد. اما وقتی تعداد زیادی کارگر (مثلاً ۲۰ نفر) در یک کارگاه جمع میشوند، تفاوتهای فردی و خطاهای شخصی یکدیگر را خنثی میکنند. مجموع کار این گروه، مقداری مشخص از «کار متوسط اجتماعی» (Average social labor) را تشکیل میدهد و قانون ارزش بهطور کامل در چنین کارگاهی محقق میشود.
۳. صرفهجویی در وسایل تولید حتی اگر شیوه کار تغییر نکند، تمرکز کارگران در یک مکان باعث مصرف مشترک وسایل تولید (ساختمان کارگاه، انبار، ابزار) میشود. ساختن یک کارگاه برای ۲۰ نفر، هزینه و کار کمتری میبرد تا ساختن ۱۰ کارگاه کوچک برای ۱۰ جفت کارگر. در نتیجه، بخش ثابت سرمایه (\(c\)) کاهش مییابد و ارزش منتقلشده از وسایل تولید به هر واحد کالا کمتر میشود که خود باعث ارزانتر شدن محصول میگردد.
۴. خلق نیروی جدید اجتماعی (The Collective Power) همکاری عبارت است از: شکل فرآیندی که در آن افراد زیادی به صورت منظم و در کنار یکدیگر در یک فرآیند تولیدی واحد یا در فرآیندهای متفاوت اما مرتبط کار میکنند.
همکاری نه تنها بارآوری فردی را بالا میبرد، بلکه یک نیروی جدید خلق میکند که ذاتاً یک نیروی جمعی است (Collective power of masses).
- برخی کارها (مانند جابجا کردن سنگهای سنگین، ساختن سدها، یا درو کردن محصولات در زمان کوتاه جوی) توسط یک کارگر منفرد – حتی در طول زمان طولانی – هرگز قابل انجام نیستند؛ اما توسط کار جمعی در زمانی کوتاه انجام میشوند.
- تماس اجتماعی میان افراد در حین کار، نوعی رقابت مسالمتآمیز و برانگیختگی حیاتی (Emulation) ایجاد میکند که کارایی هر فرد را افزایش میدهد.
- همکاری امکان گسترش حوزه جغرافیایی کار را فراهم میسازد و همزمان عرصه فیزیکی تولید را متراکم نموده و هزینههای اضافی را کاهش میدهد.
۵. خصلت استبدادی و دوگانه مدیریت سرمایهداری هر کار دستهجمعی در ابعاد بزرگ، نیازمند یک «قدرت هدایتکننده و مدیر» (Directing authority) است تا هماهنگی میان فعالیتهای فردی را تضمین کند (مانند ارکستر که نیازمند رهبر است).
اما مدیریت سرمایهدار دارای خصلت دوگانه است: ۱. جنبه فنی و اجتماعی: نیازمندی طبیعی فرآیند کار جمعی برای تولید ارزشهای مصرفی. ۲. جنبه طبقاتی و استثماری: فرآیند ناشی از تضاد میان استثمارکننده و نیروی کار استثمارشونده.
با افزایش تعداد کارگران، مقاومت آنان در برابر سلطه سرمایه افزایش مییابد و نیاز سرمایهدار به سرکوب این مقاومت بیشتر میشود. از این رو، شکل مدیریت سرمایهداری استبدادی (Despotic) است. سرمایهدار با بزرگ شدن کارگاه، کار مستقیم نظارت را به سلسلهمراتب صنعتی شامل مدیران (Officers) و سرکارگران (Foremen) واگذار میکند.
توهم سرمایهداری در همکاری: کارگران تا زمانی که نیروی کار خود را نفروختهاند، افرادی مستقل و جدا از هم هستند. همکاری آنان تنها پس از ورود به فرآیند کار و پس از آنکه نیروی کارشان به تصرف سرمایهدار درآمد آغاز میشود. بنابراین، نیروی بارآور اجتماعی که از همکاری حاصل میشود، هیچ هزینهای برای سرمایهدار ندارد؛ در نتیجه، این نیروی جمعی کارگران به صورت «نیروی ذاتی و طبیعی سرمایه» جلوه میکند.
فصل چهاردهم: تقسیم کار و مانوفاکتور (Division of Labour and Manufacture)
۱. منشأ دوگانه مانوفاکتور (Two-fold Origin of Manufacture) شکل کلاسیک همکاری مبتنی بر تقسیم کار، «مانوفاکتور» (Manufacture) نام دارد که دوره تاریخی آن از اواسط سده شانزدهم تا دو سوم پایانی سده هجدهم میلادی را در بر میگیرد. مانوفاکتور از دو مسیر متضاد به وجود میآید:
- روش اول (ترکیب پیشههای مستقل و متفاوت): تجمیع حرفههای گوناگون در یک کارگاه زیر نظر یک سرمایهدار. برای نمونه، در ساخت کالسکه، پیشهوران مستقلی مانند نجار، آهنگر، خیاط، چرمدوز، نقاش و آبکار در یک کارگاه جمع میشوند. به مرور زمان، این پیشهوران تمرکز بر کل حرفه خود را از دست داده و تنها بخش مربوط به کالسکه را انجام میدهند.
- روش دوم (تجزیه یک پیشه واحد): یک سرمایهدار تعداد زیادی پیشهور را که یک کار واحد (مانند سوزنسازی یا کاغذسازی) انجام میدهند در یک کارگاه جمع میکند. به تدریج، مراحل متوالی ساخت سوزن به عملیاتهای مجزا تقسیم شده و هر بخش به یک کارگر اختصاص مییابد.
در هر دو حالت، نتیجه نهایی یکسان است: یک مکانیسم تولیدی که ارگانها و اجزای آن، انسانها هستند.
۲. کارگر جزئی و ابزار او (The Detail Labourer and his Implements) در مانوفاکتور، کارگر تمام عمر خود را صرف انجام یک عمل جزئی و ساده میکند.
- مسخ بدن: بدن کارگر به ابزار تخصصی و خودکار همان عمل تبدیل میشود و سرعت و دقت او افزایش مییابد.
- حذف گسستها: زمانهای تلفشده ناشی از تغییر موقعیت مکانی و تعویض ابزار در صنایع دستی ناپدید میشوند و شدت کار بالا میرود.
- تخصصی شدن ابزارها: ابزارهای عمومی صنایع دستی به ابزارهای کاملاً ریز و تخصصی تقسیم میشوند (برای نمونه، تولید ۵۰۰ نوع چکش مختلف در بیرمنگام که هر یک تنها برای یک عمل جزئی به کار میروند). این تخصصی شدن ابزارها، پیششرط مادی اختراع ماشینآلات را فراهم میسازد.
۳. دو شکل بنیادی مانوفاکتور سازماندهی مانوفاکتور بر اساس ساختار محصول به دو دسته تقسیم میشود:
- مانوفاکتور ناهمگون (Heterogeneous Manufacture): محصول نهایی از ترکیب مکانیکی قطعاتی حاصل میشود که مستقلاً ساخته شدهاند (مانند ساعتسازی که حاصل کنار هم قرار گرفتن دهها قطعه ساختهشده توسط متخصصان ریز مانند فنرساز، چرخدندهساز، صفحهتراش و… است).
- مانوفاکتور متوالی یا انداموار (Serial Manufacture): محصول از یک زنجیره متوالی و پیوسته از مراحل عبور میکند (مانند سوزنسازی که مفتول فلزی دستبهدست شده و از دهها مرحله میگذرد). در این شکل، یک نسبت ریاضی و تناسب کمی دقیق میان تعداد کارگران هر بخش ایجاد میشود (مثلاً به ازای ۴ قالبریز، ۲ شکستهکار و ۱ صیقلدهنده لازم است).
۴. تفاوت بنیادی تقسیم کار در مانوفاکتور و تقسیم کار در جامعه مارکس مرز میان تقسیم کار اجتماعی و تقسیم کار مانوفاکتوری را آشکار میسازد:
| ویژگی | تقسیم کار در جامعه | تقسیم کار در مانوفاکتور |
|---|---|---|
| ارتباط میان بخشها | از طریق خرید و فروش کالاها در بازار | از طریق فروش نیروی کار به یک سرمایهدار |
| مالکیت وسایل تولید | پراکنده میان مالکان مستقل کالا | متمرکز در دست یک سرمایهدار واحد |
| محصول کارگر | هر بخش یک کالای مستقل تولید میکند | کارگر جزئی هیچ کالایی نمیسازد؛ محصول، حاصل کل کارگاه است |
| سازماندهی و اقتدار | آنارشی بازار و قانون رقابت بدون برنامه قبلی | استبداد مطلق، انضباط پادگانی و برنامه پیشینی سرمایهدار |
تناقض تفکر بورژوایی: همان ذهنیت بورژوایی که تقسیم کار درون کارگاه، وابستگی دائمی کارگر به یک عمل جزئی و تسلیم کامل او به سرمایه را به عنوان سازماندهی عالی تولید میستاید، هرگونه تلاش آگاهانه برای تنظیم و برنامهریزی اجتماعی تولید در کل جامعه را به عنوان دستاندازی به حقوق مقدس مالکیت خصوصی و آزادی فردی محکوم میکند!
۵. خصلت سرمایهدارانه مانوفاکتور و مسخ انسان مانوفاکتور، کارگر را به یک «موجود ناقص و مسخشده» (Crippled monstrosity) تبدیل میکند. او از تمام تواناییها و استعدادهای انسانی خود محروم میشود تا تنها یک مهارت جزئی در وجودش به حد کمال برسد.
دانش، اراده و تصور فرآیند کار که پیشتر در نزد پیشهور منفرد وجود داشت، از کارگر سلب شده و در کلِ کارگاه (در وجود سرمایهدار) متمرکز میشود. نیروهای فکری تولید در برابر کارگر به عنوان اموال دیگری و قدرتی مسلط بر او قرار میگیرند. به تعبیر دیوید اورکارت: «تقسیم کردن یک انسان، اعدام و قطعهقطعه کردن یک ملت است».
محدودیت تاریخی مانوفاکتور: علیرغم تمام استثمار و مسخ انسان، مانوفاکتور نتوانست تمام جامعه را تسخیر کند؛ زیرا پایه فنی آن همچنان مهارت دستی کارگر (Handicraft base) بود. اتکا به مهارت دست، مانع از انضباط کامل میشد و کارگران با مقاومت و سرکشی خود، سلطه مطلق سرمایه را به چالش میکشیدند. برای شکستن این پایه محدود فنی، مرحله بعدی یعنی ظهور ماشینآلات و صنعت مدرن (Machinery and Modern Industry) ضرورت یافت.
فصل پانزدهم: ماشینآلات و صنعت مدرن (Machinery and Modern Industry)
بخش ۱: تکامل ماشینآلات (The Development of Machinery)
۱. اجزای سهگانه مکانیسم ماشینی هر ماشینآلاتِ کاملاً رشدیافته از سه بخش بنیادی و متمایز تشکیل شده است: ۱. موتور محرک (Motor mechanism): نیروی محرکه کل مجموعه را تولید یا دریافت میکند. این موتور یا خود نیرو میآفریند (مانند ماشین بخار، موتورهای الکترومغناطیسی) یا نیرویی طبیعی را از بیرون دریافت میکند (مانند چرخ آبی یا آسیاب بادی). ۲. مکانیسم انتقال (Transmitting mechanism): حرکت تولیدشده را تنظیم، شکل آن را دگرگون (مثلاً از خطی به دورانی) و آن را میان ماشینهای کاری توزیع میکند (مانند چرخدندهها، تسمهها، اهرمها و شفتها). ۳. ماشینابزار یا ماشین کاری (Tool or Working machine): بخش اصلی مکانیسم که مستقیماً بر روی موضوع کار اثر میگذارد و تغییرات دلخواه را در آن ایجاد میکند.
۲. نقطه آغاز انقلاب صنعتی انقلاب صنعتی سده هجدهم با «موتور بخار» آغاز نشد؛ برعکس، این اختراع ماشینابزار بود که ساخت ساختار جدیدی از موتورهای بخار را ضروری ساخت.
تا زمانی که انسان با ابزار دستی بر روی موضوع کار عمل میکند، نیروی محرکه خودش است. اما به محض اینکه ابزار دستی از دست انسان گرفته شده و در یک مکانیسم مکانیکی جای داده میشود، یک ماشین-ابزار متولد شده است. در این نقطه، اینکه نیروی محرکه عضلات انسان باشد یا باد، آب و بخار، تفاوتی در خصلت فنی فرآیند ایجاد نمیکند. اختراع ماشینابزار، کارگر را که تنها یک ابزار را هدایت میکرد، با مکانیسمی جایگزین ساخت که همزمان با مجموعهای از ابزارهای مشابه کار میکند و توسط یک نیروی محرکه واحد به حرکت درمیآید.
با تبدیل ابزار دستی به ماشین-ابزار، موتور محرک نیز شکلی مستقل از محدودیتهای توان عضلانی انسان به خود گرفت. اختراع موتور بخارِ دوبار-عملکننده وات (Watt’s double-acting steam-engine) قدرتی به دست داد که سوختش زغالسنگ و آب بود، کاملاً تحت کنترل انسان قرار داشت، قابل حمل بود و امکان تمرکز تولید در شهرها را به جای پراکندگی در کنار رودخانهها فراهم میساخت.
۳. از ماشین منفرد تا سیستم اتوماتیک ماشینها در صنعت مدرن، دو شکل از همکاری ماشینی وجود دارد:
- همکاری ماشینهای همنوع: مجموعهای از ماشینهای مشابه که یک عمل واحد را به طور همزمان انجام میدهند (مانند سالن بافندگی با صدها دستگاه بافندگی مکانیکی که از یک موتور مرکزی نیرو میگیرند).
- سیستم واقعی ماشینآلات (System of machinery): زنجیرهای از ماشینهای گوناگون و مکمل که موضوع کار به ترتیب از یکی به دیگری منتقل میشود (مانند کارخانههای ریسندگی یا کاغذسازی). در این سیستم، حاصل کار یک ماشین، ماده خام ماشین بعدی است و فرآیند تولید به یک «خودکار عظیم» (Huge automaton) تبدیل میشود که توسط یک قدرت مرکزی رانده میشود.
۴. ساخت ماشین توسط ماشین (Machinery Produced by Machinery) تا زمانی که ماشینآلات توسط ابزارهای صنایع دستی یا مانوفاکتور ساخته میشدند، رشد صنعت مدرن با محدودیتهای مهارت دستی کارگران مواجه بود. صنعت مدرن تنها زمانی بر پایههای فنی واقعی خود استوار شد که ماشینها توسط خودِ ماشینها ساخته شدند. اختراع «پایه ابزار چرختراش اتوماتیک» (Slide rest) توسط هنری مودسلی (Henry Maudslay) دست انسان را در شکلدهی هندسی به قطعات آهنی جایگزین کرد و امکان ساخت ابزارهای عظیم مکانیکی (مانند متههای غولپیکر، قیچیهای مکانیکی برش آهن و چکشهای بخار ناسمیت) را فراهم آورد.
بخش ۲: ارزش منتقلشده توسط ماشینآلات به محصول (The Value Transferred by Machinery to the Product)
۱. ماشین ارزش جدیدی نمیآفریند ماشینآلات، همانند هر عنصر دیگری از سرمایه ثابت (\(c\))، هیچ ارزش جدیدی خلق نمیکنند؛ بلکه تنها ارزشی را که خود دارند طی فرآیند تولید به محصول منتقل میسازند. ارزش ماشینآلات از طریق فرسایش تدریجی به قیمت کالا اضافه میشود. از این رو، بهکارگیری ماشین به خودی خود محصول را گرانتر میسازد، مگر آنکه میزان کاری که ماشین در تولید کالا صرفهجویی میکند، بسیار بیشتر از ارزشی باشد که خود به محصول منتقل مینماید.
۲. خدمات رایگان ماشینآلات ماشین به عنوان یک کل وارد فرآیند کار میشود، اما ارزش آن به صورت بخشبخش و به نسبت فرسایش روزانه وارد فرآیند ارزشآفرینی میگردد. مابهالتفاوت میان ارزش کل ماشین و ارزش منتقلشده روزانه آن، نمایانگر خدمت رایگانی است که ماشین همانند نیروهای طبیعی (باد، آب و قوانین فیزیک) برای سرمایهدار انجام میدهد. هرچه طول عمر و بارآوری ماشین بیشتر باشد، سهم ارزش منتقلشده به هر واحد کالا ناچیزتر خواهد بود.
۳. حد کاربرد سرمایهدارانه ماشینآلات برای جامعه، کاربرد ماشین زمانی عقلانی است که زمان کار صرفشده برای ساخت ماشین، کمتر از زمان کاری باشد که با استفاده از آن ماشین صرفهجویی میشود. اما برای سرمایهدار، حد کاربرد ماشین بسیار محدودتر است: قیمت ماشین باید کمتر از ارزش (دستمزد) نیروی کاری باشد که جایگزین میسازد.
از آنجا که سرمایهدار قیمت نیروی کار (دستمزد) را میپردازد نه کل کار زنده خلقشده توسط کارگر را، اگر ارزش ماشین بیشتر از مجموع دستمزدهای کارگران جایگزینشده باشد، سرمایهدار از وارد کردن ماشین خودداری میکند؛ حتی اگر آن ماشین کار بسیار زیادی را در جامعه صرفهجویی کند. به همین دلیل، اختراعات ماشینی انگلستان گاه تنها در آمریکای شمالی به کار گرفته میشدند (به دلیل بالا بودن دستمزد در آمریکا)، یا ماشینآلات در شاخههایی که دستمزد کارگران (بهویژه زنان و کودکان) بسیار پایین بود وارد نمیشدند.
بخش ۳: آثار مستقیم ماشینآلات بر کارگر (The Proximate Effects of Machinery on the Workman)
الف) تصاحب نیروی کار تکمیلی: استخدام زنان و کودکان
از آنجا که ماشینآلات نیاز به نیروی عضلانی را از بین میبرند، به وسیلهای برای بهکارگیری کارگرانی با توان جسمانی کمتر اما اندامهای انعطافپذیرتر تبدیل میشوند. بدین ترتیب، استخدام زنان و کودکان نخستین هدف سرمایهداری در استفاده از ماشینآلات بود.
- افت ارزش نیروی کار: پیشتر، ارزش نیروی کار یک مرد بالغ با زمان کار لازم برای تأمین معیشت خود و خانوادهاش تعیین میشد. ماشینآلات با وارد کردن تمامی اعضای خانواده به بازار کار، ارزش نیروی کار مرد را بر کل اعضای خانواده تقسیم میکنند. اکنون برای تأمین معیشت خانواده، چهار نفر باید نه تنها کار کنند، بلکه کار اضافی برای سرمایهدار انجام دهند.
- دگرگونی در قرارداد حقوقی: معامله حقوقی میان کارگر و سرمایهدار تغییر ماهیت میدهد. کارگر که پیشتر نیروی کار خود را به عنوان فردی آزاد میفروخت، اکنون به فروشنده زن و فرزند خود (تجارت برده) تبدیل میشود.
ب) طولانی ساختن روز کاری
ماشینآلات که قویترین ابزار برای کوتاه کردن زمان کار لازم هستند، در دست سرمایه به قویترین وسیله برای طولانی کردن روز کاری فراتر از تمام حدود طبیعی تبدیل میشوند.
- انگیزه فرسایش اخلاقی (Moral depreciation): ماشین علاوه بر فرسایش مادی، دچار فرسایش اخلاقی نیز میشود؛ یعنی با اختراع ماشینهای جدیدتر و ارزانتر، ارزش مبادلهای خود را از دست میدهد. سرمایهدار برای بازگرداندن سریع سرمایه پیشپرداختشده پیش از کهنه شدن فناوری، میکوشد روز کاری را تا جای ممکن طولانی کند.
- تناقض در استخراج ارزش اضافی: ارزش اضافی تنها از سرمایه متغیر (کار زنده) حاصل میشود. ماشینآلات تعداد کارگران را در یک کارگاه کاهش میدهند. سرمایهدار برای جبران کاهش تعداد کارگران زنده استثمارشونده، مجبور است زمان کار اضافی هر کارگر باقیمانده را با کش آوردن روز کاری افزایش دهد.
ج) فشردهسازی و شدت بخشیدن به کار (Intensification of Labour)
وقتی مقاومت طبقه کارگر و دخالت دولت از طریق «قوانین کارخانهای» (Factory Acts) طول روز کاری را به طور قانونی محدود میسازد (مثلاً کاهش به ۱۰ ساعت)، سرمایه به «شدت بخشیدن به کار» متوسل میشود.
سرمایهدار با افزایش سرعت حرکت ماشینآلات و دادن مسئولیت نظارت بر دستگاههای بیشتر به یک کارگر، زمانهای پرت و منافذ روز کاری (Pores of the working day) را کاملاً پر میکند. در نتیجه، یک ساعت کار متراکم و فشرده در روز کاری ۱۰ ساعته، حاوی مقدار بیشتری از صرف نیروی کار و ارزش نسبت به یک ساعت در روز کاری ۱۲ ساعته قدیمی خواهد بود.
بخش ۴: کارخانه (The Factory)
در کارخانه اتوماتیک، تمامی وظایف بر پایه حرکت یکسان و مداوم یک موتور مرکزی تنظیم میشوند.
- معکوس شدن رابطه کارگر و ابزار: در صنایع دستی و مانوفاکتور، کارگر از ابزار استفاده میکند؛ اما در کارخانه، این ماشین است که از کارگر استفاده میکند. در مانوفاکتور، حرکت ابزار از انسان سرچشمه میگیرد؛ اما در کارخانه، کارگر باید حرکات خود را با حرکت بیوقفه و یکنواخت ماشین هماهنگ سازد.
- تبدیل کارگر به ضمیمه زنده ماشین: تقسیم کار مانوفاکتوری که کارگر را به یک عمل جزئی مجهز میساخت، در کارخانه به وابستگی دائمی کارگر به یک ماشین خاص تبدیل میشود. کارگر به «ضمیمه زنده یک ماشین بیجان» (Living appendage of a lifeless mechanism) تنزل مییابد.
- انضباط پادگانی (Barrack discipline): کارخانه سیستم نظارت طبقاتی خود را تکمیل میکند. کارگران به صورت یک «ارتش صنعتی» به دو گروه کارگران عملیاتی و سرکارگران (ضابطان انضباط) تقسیم میشوند. جریمههای نقدی و کسر دستمزد، جایگزین شلاق بردهداران در تنظیم انضباط کاری میگردد.
بخش ۵: مبارزه میان کارگر و ماشین (The Strife between Workman and Machine)
مبارزه میان سرمایهدار و کارگر مزدبگیر از پیدایش سرمایه وجود داشته است، اما با ورود ماشینآلات، کارگر برای نخستین بار علیه خودِ ابزار مادی تولید دست به rebellion میزند.
- شورشهای اولیه: در سده هفدهم و هجدهم، کارگران با آتش زدن کارگاهها و انهدام ماشینها (مانند جنبش لودیتها یا Luddites در انگلستان) به ویرانی وسایل تولید پرداختند؛ زیرا ماشین را علت مستقیم بیکاری و گرسنگی خود میدیدند.
- آگاهی طبقاتی: زمان و تجربه لازم بود تا کارگران میان «خودِ ماشین به عنوان ابزار ارتقای بارآوری» و «کاربرد سرمایهدارانه آن به عنوان ابزار استثمار و سلب مالکیت» تفکیک قائل شوند و مبارزه خود را متوجه شیوه تولید اجتماعی کنند، نه ابزار مادی.
- ماشین به عنوان سلاح سرکوب: سرمایهداری صریحاً از ماشینآلات به عنوان سلاحی برای شکستن اعتصابات و سرکوب طغیانهای دورهای طبقه کارگر استفاده کرد. اختراع اختراعاتی مانند «ماشین ریسندگی خودکار» (Self-acting mule) مستقیماً برای سلب قدرت از کارگران ماهر اعتصابی انجام شد.
بخش ۶: نظریه جبران و پیامدهای اجتماعی
اقتصاددانان بورژوا ادعا میکردند که ماشینآلات با آزاد کردن سرمایه، همزمان و به طور خودکار، سرمایهای کافی برای استخدام مجدد کارگران اخراجشده فراهم میسازند (نظریه جبران - Compensation theory).
مارکس این نظریه را افشا میکند: ماشینآلات سرمایه متغیر (دستمزد) را به سرمایه ثابت (ماشین و ماده خام) تبدیل میکنند. بنابراین، نه تنها سرمایهای برای استخدام کارگران قبلی آزاد نمیشود، بلکه بخشی از سرمایه که پیشتر صرف خرید نیروی کار میشد، در جسم ماشین منجمد میگردد. کارگران اخراجشده به صفوف «ارتش ذخیره صنعتی» (Industrial reserve army) میپیوندند و رقابت بر سر فروش نیروی کار، دستمزد سایر کارگران را نیز کاهش میدهد.
پیامدهای ساختاری: ۱. ایجاد تقسیم کار بینالمللی جدید: کشورهای پیشرفته صنعتی به مراکز تولید محصولات ماشینی تبدیل شده و سایر کشورهای جهان را به تامینکنندگان مواد خام و کشاورزی (مانند تبدیل هند و استرالیا به تامینکننده پنبه و پشم برای انگلستان) تبدیل میکنند. ۲. ادوار تجاری: حیات صنعت مدرن به زنجیرهای متناوب از دورههای فعالیت متوسط، رونق، تولید بیش از حد (Over-production)، بحران و رکود تبدیل میشود.
بخش ۸: تحلیل همزمان ارزش اضافی مطلق و نسبی، و نظریه دستمزد (Absolute and Relative Surplus-Value & Wages)
فصل شانزدهم: پژوهش همزمان ارزش اضافی مطلق و نسبی (Absolute and Relative Surplus-Value)
۱. گسترش و انقباض مفهوم «کار مولد» (Productive Labor) در بررسی فرآیند کارِ مجرد (خارج از شکل تاریخی آن)، کارگر مولد کسی تعریف شد که اشیاء و مواد طبیعی را به ارزشهای مصرفی تبدیل میکند. در این سطح، فرآیند کار محصول فعالیت فردی بود. اما با توسعه خصلت تعاونی و اجتماعی فرآیند کار، مفهوم «کارگر جمعی» (Collective laborer) شکل میگیرد. در کارخانه یا مانوفاکتور، برای مولد بودن لازم نیست فرد مستقیماً دست به ابزار بزند؛ کافی است او اندامی از این ارگانیسم جمعی باشد و یکی از وظایف جزئی آن را انجام دهد.
اما در شیوه تولید سرمایهداری، مفهوم کار مولد از جهتی دیگر بسیار محدود و تنگ میشود. تولید سرمایهداری صرفاً تولید کالا نیست، بلکه در ذات خود تولید ارزش اضافی است. کارگر نه برای خود، بلکه برای سرمایه تولید میکند. بنابراین، تنها کارگری «مولد» (Productive) محسوب میشود که برای سرمایهدار ارزش اضافی بیافریند و به خود-افزایی سرمایه یاری رساند. برای نمونه، معلم یک مدرسه خصوصی که برای دارنده مدرسه سودآوری مالی ایجاد میکند، به همان اندازه یک کارگر کارخانه نساجی، کارگر مولد به شمار میرود. بنابراین، مولد بودن در نظام سرمایهداری نشاندهنده یک خوششانسی نیست، بلکه نشاندهنده یک «رابطه اجتماعی استثماری و یک بدبختی» است.
۲. سلطه شکلی و واقعی سرمایه (Formal and Real Subjection of Labor to Capital)
- ارزش اضافی مطلق: بر طولانی ساختن روز کاری فراتر از زمان کار لازم استوار است و پایه عمومی سیستم سرمایهداری را میسازد. این شکل با «سلطه شکلی کار توسط سرمایه» (Formal subjection of labor to capital) همخوانی دارد؛ یعنی سرمایهدار فرآیند کار موجود و سنتی (مانند صنایع دستی) را بدون تغییر تکنولوژیک زیر فرمان خود درمیآورد.
- ارزش اضافی نسبی: بر انقلاب در تکنولوژی، روشهای کاری و ساختار اجتماعی تولید استوار است تا زمان کار لازم برای بازتولید نیروی کار کاهش یابد. با توسعه این شکل، سلطه شکلی جای خود را به «سلطه واقعی کار توسط سرمایه» (Real subjection of labor to capital) میدهد و سرمایه شرایط فنی کار را کاملاً مطابق با نیازهای خود بازآفرینی میکند.
۳. پایه طبیعی و تاریخی ارزش اضافی آیا ارزش اضافی بر یک پایه طبیعی استوار است؟ تنها به این معنای عام که هیچ مانع مطلق طبیعی وجود ندارد که انسان نتواند بیش از زمان مورد نیاز برای بقای خود کار کند. اما بارآوری کار که پایه ارزش اضافی است، نه یک «هدیه سخاوتمندانه طبیعت»، بلکه محصول تاریخی چندصد هزار ساله بشر است.
شرایط طبیعی مساعد (مانند خاک حاصلخیز یا اقلیم مناسب) تنها امکان کار اضافی را فراهم میسازند، نه واقعیت آن را. این شرایط حد طبیعی شروع کار برای دیگران را تعیین میکنند، اما با پیشرفت صنعت، این حدود طبیعی عقب مینشینند.
فصل هفدهم: تغییرات مقداری در قیمت نیروی کار و ارزش اضافی (Changes of Magnitude in the Price of Labour-Power and in Surplus-Value)
ارزش نیروی کار با ارزش وسایل معیشت ضروری کارگر تعیین میشود. مقادیر نسبی «قیمت نیروی کار» و «ارزش اضافی» تابع سه عامل متغیر هستند: ۱. طول روز کاری (امتداد کمّی کار). ۲. شدت نرمال کار (تراکم کیفی و فشردهسازی کار در زمان مشخص). ۳. بارآوری کار (میزان محصول تولیدشده در زمان مشخص به دلیل شرایط فنی).
مارکس مهمترین ترکیبات این سه عامل را بررسی میکند:
حالت اول: طول روز کاری و شدت کار ثابت، بارآوری کار متغیر
در این حالت، سه قانون بنیادی حاکم است: ۱. ثبات ارزش جدید خلقشده: یک روز کاری با طول ثابت (مثلاً ۱۲ ساعت) همواره مقدار ارزش جدید یکسانی میآفریند (مثلاً ۶ شیلینگ)، صرفنظر از اینکه بارآوری کار چقدر تغییر کرده باشد. ۲. حرکت معکوس ارزش نیروی کار و ارزش اضافی: ارزش اضافی و ارزش نیروی کار در جهات مخالف هم تغییر میکنند. افزایش بارآوری، ارزش نیروی کار را کاهش داده و ارزش اضافی را به همان میزان بالا میبرد؛ و بالعکس. ۳. تقدم تغییر در ارزش نیروی کار: تغییر در ارزش اضافی همواره معلول و معکوسِ تغییر در ارزش نیروی کار است، نه علت آن.
پدیده افت قیمت نیروی کار همراه با افزایش ثروت مادی کارگر: با افزایش بارآوری کار، ارزش وسایل معیشت کاهش مییابد. در این شرایط ممکن است قیمت نیروی کار افت کند (مثلاً از ۳ شیلینگ به ۲ شیلینگ و ۶ پنس برسد)، اما همین مبلغ پایینتر به دلیل ارزانی کالاها، حجم بیشتری از وسایل معیشت و رفاه مادی را برای کارگر فراهم سازد. در این حالت، اگرچه وضعیت مادی کارگر بهبود یافته، اما ارزش اضافی سرمایهدار بسیار بیشتر افزایش یافته و شکاف عمیق طبقاتی میان کارگر و سرمایهدار عریضتر شده است.
حالت دوم: افزایش شدت و بارآوری کار همراه با کوتاه شدن روز کاری
با افزایش بارآوری و شدت کار، میتوان حجم محصول لازم برای معیشت را در زمان بسیار کوتاهتری (مثلاً ۴ ساعت) تولید کرد. اگر روز کاری تا حد «زمان کار لازم» منقبض شود، ارزش اضافی ناپدید میگردد که این در نظام سرمایهداری ناممکن است. اما با لغو شیوه تولید سرمایهداری، روز کاری میتواند به زمان کار لازم محدود شود. در آن صورت:
- مفهوم «وسایل معیشت» گسترش یافته و استانداردهای زندگی انسانها بسیار بالا میرود.
- بخشی از کار اضافی کنونی به «کار لازم اجتماعی» برای ایجاد صندوق ذخیره و انباشت جامعه تبدیل میشود.
- حد نهایی کوتاه شدن روز کاری با عمومی شدن کار برای تمامی افراد سالم جامعه حاصل میشود؛ زیرا هیچ کس نمیتواند بار طبیعی کار خود را بر دوش دیگری بیندازد.
فصل نوزدهم: تبدیل ارزش (و قیمت) نیروی کار به دستمزد (Transformation of the Value of Labour-Power into Wages)
۱. توهم قیمت کار (Price of Labor) در سطح ظاهری جامعه بورژوایی، پرداختی سرمایهدار به کارگر به عنوان «قیمت کار» (Price of labor) یا ارزش کار ظاهر میشود. اما عبارت «ارزش کار» یک تعبیر کاملاً موهوم، غیرعلمی و خودتضاد است. کار، جوهر و معیار درونی ارزش است؛ بنابراین خودِ کار نمیتواند دارای ارزش باشد. پرسش از اینکه «ارزش ۱۲ ساعت کار چقدر است؟» مانند این است که بپرسیم «وزن یک کیلوگرم چیست؟» یا «رنگِ طول موج نور چیست؟» .
اگر سرمایهدار ۱۲ ساعت کار را به ارزش واقعیاش (مثلاً ۶ شیلینگ) بخرد، هیچ ارزش اضافی خلق نمیشود و پایه تولید سرمایهداری فرو میریزد. اگر آن را کمتر از ارزشش (مثلاً ۳ شیلینگ) بخرد، قانون مبادله معادلها نقض شده است.
۲. تفکیک بنیادی میان «کار» و «نیروی کار» آنچه کارگر در بازار میفروشد، «کار» او نیست (زیرا کار او هنوز انجام نشده و وجود خارجی ندارد)، بلکه «نیروی کار» (Labor-power) یا توانایی کار کردن اوست. به محض اینکه کار عملی آغاز شود، این کار دیگر متعلق به کارگر نیست و نمیتواند توسط او فروخته شود.
اقتصاد سیاسی کلاسیک (از آدام اسمیت تا دیوید ریکاردو) نتوانست راز دستمزد را بگشاید، زیرا به جای ارزش نیروی کار، مقوله نادرست «ارزش کار» را پذیرفت و در تناقضات بیفرجام محصور ماند.
۳. محو شدن مرز کار پرداختشده و پرداختنشده در شکل دستمزد شکل دستمزد (Wages-form) تمامی آثار تقسیم روز کاری به «کار لازم» (پرداختشده) و «کار اضافی» (پرداختنشده) را به کلی پاک میسازد:
- در نظام سرفداری (Corvée): کار سرف برای خودش (در زمین خود) و کار اجباریاش برای ارباب (در زمین ارباب) از نظر زمانی و مکانی کاملاً شفاف و جداست.
- در نظام بردهداری: حتی آن بخش از روز که برده برای بازتولید معیشت خود کار میکند، به عنوان کار برای ارباب به نظر میرسد؛ بنابراین تمام کار برده، پرداختنشده به نظر میرسد.
- در نظام مزدبگیری (سرمایهداری): برعکس بردهداری، حتی کار اضافی و مجانی کارگر به عنوان کار پرداختشده به نظر میرسد؛ بنابراین تمام کار کارگر، پرداختشده به نظر میرسد.
این شکل ظاهری (Phenomenal form) که رابطه واقعی را معکوس و پنهان میسازد، پایه تمامی توهمات حقوقی کارگر و سرمایهدار، ایدئولوژی آزادی در سرمایهداری و مزخرفات اقتصاددانان مبتذل است.
فصلهای بیستم و بیستویکم: اشکال بنیادی دستمزد: دستمزد زمانی و کارمزدی (Time-Wages & Piece-Wages)
۱. دستمزد زمانی (Time-Wages): در این شکل، ارزش روزانه نیروی کار بر حسب زمان (ساعتی، روزانه، هفتگی) پرداخت میشود. واحد سنجش، قیمت یک ساعت کار است که از تقسیم ارزش روزانه نیروی کار بر تعداد ساعات روز کاری نرمال به دست میآید. سرمایهدار از این شکل برای استثمار بیشتر استفاده میکند:
- با طولانی کردن روز کاری، قیمت هر ساعت کار ثابت میماند یا کاهش مییابد.
- با کاهش ساعات کار به زیر حد نرمال (کمکاری اجباری)، کارگر امکان بازتولید ارزش نیروی کار روزانه خود را از دست میدهد.
۲. دستمزد قطعهای یا کارمزدی (Piece-Wages): دستمزد قطعهای چیزی جز شکل تغییریافته دستمزد زمانی نیست. در اینجا، کارگر نه بر حسب زمان، بلکه بر حسب تعداد محصولات یا قطعات تولیدشده (مثلاً به ازای هر یارد پارچه) دستمزد دریافت میکند.
ویژگیها و آثار دستمزد قطعهای:
- خود-کنترلی کارگر: کیفیت و شدت کار توسط خودِ کارگر کنترل میشود؛ زیرا اگر محصول ناقص باشد یا سرعت کار پایین باشد، دستمزدش افت میکند.
- کاهش هزینههای نظارت: نیاز سرمایهدار به سرکارگران و نظارت مستقیم کاهش مییابد.
- ایجاد رقابت میان کارگران: کارگران برای تولید بیشتر و دریافت دستمزد بالاتر با یکدیگر رقابت میکنند که منجر به افزایش شدت کار و طولانی شدن روز کاری توسط خودِ آنان میشود.
- ابزار کاهش نرخ دستمزد: به محض اینکه بارآوری کار با ورود تکنولوژی بالا میرود و تعداد قطعات تولیدشده در زمان مشخص افزایش مییابد، سرمایهدار نرخ پرداختی به ازای هر قطعه را پایین میآورد.
فصل بیستودوم: تفاوتهای ملی در دستمزدها (National Differences in Wages)
در مقایسه دستمزدها میان کشورهای گوناگون، باید تمامی عوامل تعیینکننده ارزش نیروی کار بررسی شوند: قیمت وسایل معیشت ضروری، هزینههای آموزش، نقش کار زنان و کودکان، بارآوری کار و شدت نرمال آن.
برای مقایسه درست، باید دستمزد روزانه ابتدا به دستمزد زمانی استاندارد و سپس به دستمزد قطعهای تبدیل شود.
قوانین حاکم بر دستمزدهای بینالمللی: ۱. هر کشور دارای یک شدت متوسط ملی کار است. در بازار جهانی، کارِ کشوری که دارای شدت و بارآوری بالاتری است، به عنوان کار متراکمتر و فشردهتر محسوب میشود و در زمان یکسان، ارزش و پول بیشتری تولید میکند. ۲. در کشوری که شیوه تولید سرمایهداری پیشرفتهتر است، بارآوری و شدت کار از حد متوسط بینالمللی بالاتر است. در نتیجه، ارزش نسبی پول در کشور پیشرفته کمتر است (قیمتهای پولی بالاترند). ۳. بنابراین، دستمزد اسمی (پولی) در کشورهای پیشرفته صنعتی بالاتر از کشورهای عقبمانده است. اما این امر به هیچ وجه به این معنا نیست که دستمزد واقعی (حجم واقعی وسایل معیشت در دست کارگر) نیز به همان نسبت بالاتر باشد.
بخش ۹: فرآیند انباشت سرمایه (The Accumulation of Capital)
فصل بیستوسوم: بازتولید ساده (Simple Reproduction)
۱. پیوستگی فرآیند تولید و ضرورت بازتولید هر فرآیند اجتماعی تولید، صرفنظر از شکل تاریخی آن، باید فرآیندی مداوم و پیوسته باشد و دورهای فازهای یکسانی را طی کند. جامعه همانطور که نمیتواند از مصرف بازبماند، از تولید نیز نمیتواند دست بکشد. بنابراین، هر فرآیند اجتماعی تولید، اگر در پیوستگی و تجدید مداومش نگریسته شود، همزمان یک فرآیند بازتولید (Process of reproduction) است.
شرایط تولید، همزمان شرایط بازتولید نیز هستند. هیچ جامعهای نمیتواند بازتولید کند، مگر آنکه بخشی از محصولات خود را پیوسته به وسایل تولید (ابزار کار، مواد خام و کمکی) تبدیل نماید. اگر تولید دارای شکل سرمایهداری باشد، بازتولید نیز خصلت سرمایهدارانه خواهد داشت؛ یعنی فرآیند کار صرفاً وسیلهای برای بازتولید سرمایه به عنوان «ارزش خود-افزا» خواهد بود.
۲. ویژگیهای بازتولید ساده اگر ارزش اضافیِ حاصل از فرآیند تولید، تماماً توسط سرمایهدار صرف مصرف شخصی (تنعم، مصارف فردی و تجملات) شود و به طور دورهای به همان اندازهای که به دست میآید خرج گردد، «بازتولید ساده» (Simple reproduction) رخ میدهد. در این حالت، تولید صرفاً در همان ابعاد و مقیاس گذشته تکرار میشود.
علیرغم تکرار ساده تولید در مقیاس قبلی، این پیوستگی و تکرار، ویژگیهای جدیدی را در فرآیند آشکار میسازد که در یک فرآیند مجزا و منفرد پنهان بودند:
- بازتولید صندوق دستمزد توسط خودِ کارگر: خرید نیروی کار برای یک دوره مشخص، پیشدرآمد فرآیند تولید است. اما کارگر تنها پس از آنکه نیروی کار خود را صرف کرده و ارزش آن و ارزش اضافی را در کالاها محقق ساخته است، دستمزد دریافت میکند. کارگر پیش از آنکه دستمزدش به او پرداخت شود، خود صندوقی را که دستمزدش از آن پرداخت میشود (سرمایه متغیر) تولید کرده است. آنچه به صورت دستمزد به کارگر بازمیگردد، بخشی از محصولی است که پیوسته توسط خودِ او تولید میشود. سرمایهدار به او پول میدهد، اما این پول صرفاً شکل تغییریافته محصول کارِ خودِ کارگر است. illusion ناشی از واسطهگری پول به محض بررسی کل طبقه کارگر و کل طبقه سرمایهدار ناپدید میشود.
- تبدیل تمام سرمایه اولیه به ارزش اضافی انباشتشده: فرض کنیم سرمایهداری ۱۰۰۰ پوند سرمایه اولیه پیشپرداخت کند و سالانه ۲۰۰ پوند ارزش اضافی به دست آورد و تمام این ۲۰۰ پوند را سالانه مصرف کند. پس از ۵ سال، مجموع ارزش اضافی مصرفشده توسط او برابر با ۱۰۰۰ پوند (معادل کل سرمایه اولیه) خواهد بود. حتی اگر فرض کنیم این سرمایهدار در ابتدا سرمایه خود را از طریق کار شخصی خود به دست آورده باشد، بازتولید ساده پس از طی یک دوره مشخص، تمام سرمایه اولیه او را به ارزش اضافیِ غصبشده تبدیل میکند. پس از آن دوره، ارزش سرمایهای که او در دست دارد، نماینده هیچ چیز نیست مگر مجموع ارزش اضافی که بدون دادن هیچ معادلی از کارگران تصاحب کرده است. نه یک اتم از ارزش سرمایه قدیمی او باقی نمانده است.
۳. بازتولید رابطه سرمایهداری فرآیند تولید سرمایهداری در پیوستگی خود، تنها کالا و ارزش اضافی تولید نمیکند؛ بلکه خودِ «رابطه سرمایهداری» را بازتولید و جاویدان میسازد:
- در یک قطب، سرمایهدار پیوسته به عنوان مالک ثروت و وسایل تولید ظاهر میشود.
- در قطب دیگر، کارگر پیوسته به عنوان فروشنده نیروی کار ظاهر میشود که از فرآیند تولید همانگونه تهیدست خارج میشود که وارد آن شده بود.
مصرف فردی کارگر به عنوان بازتولید سرمایه: کارگر دارای دو نوع مصرف است: ۱. مصرف تولیدی (Productive consumption): مصرف وسایل تولید توسط کارگر در کارگاه که منجر به خلق محصول و ارزش میشود و در آن کارگر متعلق به سرمایهدار است. ۲. مصرف فردی (Individual consumption): تبدیل دستمزد به وسایل معیشت (غذای، پوشاک و مسکن) خارج از کارگاه.
اقتصاد سیاسی بورژوایی تصور میکند مصرف فردی کارگر امری مستقل است. اما در تحلیل کلان اجتماعی، مصرف فردی کارگر چیزی جز بازتولید نیروی کار و عضلات و مغز کارگر برای استثمار مجدد توسط سرمایه نیست. همانطور که پاک کردن ماشینآلات بخشی از فرآیند تولید است، تغذیه کارگر نیز بازتولید حیاتیترین ابزار تولید سرمایهدار (خودِ کارگر) به شمار میرود. زنجیرهایی که کارگر مزدبگیر را به سرمایه بستهاند، نمرئی اما محکمتر از زنجیرهای بردهداری هستند؛ زیرا تداوم وابستگی او با فروش دورهای خودش تحت توهم آزادی حقوقی حفظ میشود.
فصل بیستوچهارم: تبدیل ارزش اضافی به سرمایه (Conversion of Surplus-Value into Capital)
۱. انباشت سرمایه و بازتولید در مقیاس گسترده تاکنون ارزش اضافی تنها به عنوان صندوقی برای مصرف شخصی سرمایهدار بررسی شد. اما اگر بخشی از ارزش اضافی به عنوان سرمایه مجدداً به فرآیند تولید بازگردانده شود، «انباشت سرمایه» (Accumulation of capital) یا بازتولید در مقیاس گسترده رخ میدهد.
برای تبدیل ارزش اضافی به سرمایه جدید:
- سرمایهدار بخشی از ارزش اضافی نقدشده (مثلاً ۲۰۰۰ پوند از ۱۲۰۰۰ پوند) را به خرید وسایل تولید اضافی (سرمایه ثابت) و نیروی کار اضافی (سرمایه متغیر) اختصاص میدهد.
- برای این منظور، باید در بازار، وسایل تولید اضافی (مواد خام و ماشینآلات) و وسایل معیشت اضافی برای کارگران جدید وجود داشته باشد. این عناصر مادی پیشاپیش در «محصول مازاد» (Surplus-product) جامعه که توسط طبقه کارگر در سال گذشته تولید شده، موجود هستند.
- انباشت سرمایه چیزی نیست جز بازتولید سرمایه در یک مارپیچ صعودی و رو به گسترش (Spiral).
۲. تحول قوانین مالکیت تولید کالایی به قوانین تصاحب سرمایهدارانه این فرآیند، یک دگرگونی بنیادی و دیالکتیکی را در قوانین حقوقی مالکیت آشکار میسازد:
نقطه آغاز (مبادله ساده کالاها): حق مالکیت ظاهراً بر «کار شخصی فرد» استوار بود. مالکان کالا به عنوان افرادی برابر و آزاد در برابر هم قرار میگرفتند و تصاحب کالای دیگری تنها از طریق واگذاری محصول کار خود (مبادله معادلها) ممکن بود.
نقطه پایانی (انباشت سرمایهداری): وقتی انباشت سرمایه رخ میدهد، معامله میان سرمایهدار و کارگر به یک «پوسته و ظاهر محض» (Mere semblance) تبدیل میشود. سرمایهدار نیروی کار جدید را با بخشی از ارزش اضافی که در گذشته بدون پرداخت هیچ معادلی از خودِ کارگران غصب کرده است، میخرد.
بنابراین، قانون مالکیت اولیه که بر پایه کار شخصی استوار بود، از طریق منطق درونی خود به قانون تصاحب سرمایهدارانه (Law of capitalist appropriation) تبدیل میشود: ۱. حق سرمایهدار برای تصاحب مداوم و بیحدومرز کار پرداختنشده دیگران. ۲. عدم امکان مطلق کارگر برای تصاحب محصول کار خودش.
جدا شدن مالکیت از کار، نتیجه ضروری قانونی است که ظاهراً بر هویت و یگانگی کار و مالکیت استوار بود.
۳. تقسیم ارزش اضافی به سرمایه و درآمد: انگیزه انباشت ارزش اضافی به دو بخش تقسیم میشود: بخشی به عنوان درآمد (Revenue) صرف مصرف سرمایهدار میشود و بخش دیگر انباشت میگردد.
سرمایهدار تنها تا جایی واجد نقش تاریخی و احترم اجتماعی است که «سرمایه شخصیتیافته» (Capital personification) باشد. انگیزه حاکم بر او، نه ارزشهای مصرفی و لذتجویی، بلکه افزایش ارزش تبادلی و انباشت است:
- «انباشت کنید، انباشت کنید! این است موسی و پیامبران!» (Accumulate, accumulate! That is Moses and the prophets!).
- تولید برای نفس تولید، و انباشت برای نفس انباشت، رسالت تاریخی طبقه بورژوازی را تشکیل میدهد.
با پیشرفت سرمایهداری، در وجود سرمایهدار یک «تضاد فاوستی» (Faustian conflict) میان انگیزه انباشت (خست و امساک) و تمایل به لذتجویی و مصرف تجملاتی (که خود به وسیلهای برای کسب اعتبار و اعتبارات مالی تبدیل میشود) درمیگیرد.
فصل بیستوپنج قانون عمومی انباشت سرمایهداری (The General Law of Capitalist Accumulation)
۱. ترکیب ارگانیک سرمایه (Organic Composition of Capital) رابطه میان انباشت سرمایه و سرنوشت طبقه کارگر، تابع تغییرات در «ترکیب سرمایه» است. ترکیب سرمایه باید در دو بعد بررسی شود:
- از جنبه ارزشی: به نسبت میان سرمایه ثابت (وسایل تولید - \(c\)) و سرمایه متغیر (نیروی کار - \(v\)) تقسیم میشود.
- از جنبه فنی: به نسبت میان جرم وسایل تولید به کار رفته و کمیت کار زنده لازم برای به حرکت درآوردن آنها تقسیم میشود.
مارکس ترکیب ارزشی سرمایه را تا جایی که توسط ترکیب فنی آن تعیین میشود و تغییرات ترکیب فنی را منعکس میسازد، «ترکیب ارگانیک سرمایه» (Organic composition of capital - \(\frac{c}{v}\)) مینامد.
۲. انباشت با ثبات ترکیب ارگانیک و افزایش دستمزدها اگر فرض کنیم ترکیب ارگانیک سرمایه ثابت بماند (یعنی برای به حرکت درآوردن مقدار مشخصی وسایل تولید، همواره به همان میزان نیروی کار نیاز باشد)، انباشت سرمایه مستلزم افزایش مستقیم سرمایه متغیر و افزایش تقاضا برای نیروی کار است.
در این حالت، اگر انباشت سرمایه با سرعتی بیش از رشد جمعیت کارگری رخ دهد، قیمت نیروی کار (دستمزد) افزایش مییابد. اما این افزایش دستمزد دارای حدودی مشخص است که هرگز پایه نظام سرمایهداری را تهدید نمیکند:
- اگر افزایش دستمزد خللی در انباشت ایجاد نکند، انباشت ادامه مییابد.
- اگر افزایش دستمزد سودآوری سرمایه را کاهش دهد، نرخ انباشت کند میشود؛ با کند شدن انباشت، علت افزایش دستمزد (کمبود نیروی کار) ناپدید شده و دستمزد دوباره به سطحی سقوط میکند که با نیازهای ارزشآفرینی سرمایه انطباق دارد.
افزایش دستمزد در انباشت سرمایهداری، تنها به این معناست که طول و وزن زنجیر طلایی که کارگر برای خود بافته است، اجازه اندکی شل شدن فشار را میدهد، اما هرگز استثمار را ملغی نمیسازد.
۳. تغییر در ترکیب ارگانیک، تراکم و تمرکز سرمایه با توسعه بارآوری کار اجتماعی، ترکیب ارگانیک سرمایه به طور مداوم تغییر میکند: بخش ثابت سرمایه (\(c\)) به قیمت بخش متغیر (\(v\)) به شدت افزایش مییابد. برای نمونه، نسبت \(c:v\) از \(1:1\) به \(2:1\)، \(4:1\)، \(7:1\) و بالاتر تغییر میکند. این امر از دو مسیر رخ میدهد:
- تراکم سرمایه (Concentration of Capital): رشد مستقیم سرمایههای فردی از طریق سرمایهگذاری مجدد و مستقیم ارزش اضافی.
- تمرکز سرمایه (Centralisation of Capital): ادغام و بلعیده شدن سرمایههای موجود در یکدیگر؛ یعنی تبدیل چندین سرمایه کوچک به چند سرمایه غولپیکر از طریق سلب مالکیت سرمایهدار توسط سرمایهدار (Expropriation of capitalist by capitalist).
دو اهرم پرقدرت تمرکز سرمایه عبارتاند از: ۱. جنگ رقابت (Competition): که با ارزان کردن کالاها انجام میشود. کالای ارزانتر مستلزم تولید در ابعاد بزرگتر است؛ بنابراین سرمایههای بزرگتر، سرمایههای کوچک را نابود کرده و میبلعند. ۲. سیستم اعتباری و بانکها (Credit system): که در ابتدا به عنوان یاور گمنام انباشت وارد میشود، اما به سرعت به سلاحی سهمگین در رقابت و مکانیسمی عظیم برای تمرکز سرمایهها در شرکتهای سهامی (Joint-stock companies) تبدیل میگردد.
۴. ارتش ذخیره صنعتی یا جمعیت مازاد نسبی (Industrial Reserve Army) با رشد ترکیب ارگانیک و تمرکز سرمایه، تقاضا برای کار زنده به طور نسبی کاهش مییابد. در حالی که کل سرمایه جامعه رشد میکند، بخش متغیر آن (که خریدار نیروی کار است) سهم کوچکتری پیدا میکند.
انباشت سرمایهداری پیوسته و به نسبت انباشت خود، یک جمعیت مازاد نسبی (Relative surplus-population) یا «ارتش ذخیره صنعتی» (Industrial reserve army) تولید میکند؛ یعنی کارگرانی که اضافه بر نیازهای خود-افزایی سرمایه هستند.
کارکردهای ارتش ذخیره صنعتی:
- این ارتش ذخیره، متعلق به سرمایه است، همانگونه که اگر سرمایه آن را با هزینه خود پرورش داده بود.
- نیروی کار آماده و دستبهنقدی فراهم میسازد که سرمایه در دورههای رونق ناگهانی و انبساط صنایع (مانند ساخت راهآهن یا شاخههای جدید) بدون آسیب زدن به سایر بخشها به درون تولید پرتاب کند.
- نوسانات ادوار تجاری (رونق، رکود، بحران) را تنظیم میکند و با فشار رقابت بیکاران بر کارگران شاغل، ادعاهای حقوقی و دستمزدی طبقه کارگر را سرکوب مینماید.
اشکال سهگانه جمعیت مازاد نسبی: ۱. شناور (Floating): کارگرانی در مراکز صنعتی که متناسب با ادوار تجاری و ورود ماشینهای جدید، تناوباً استخدام و اخراج میشوند. ۲. نهفته (Latent): جمعیت روستایی که به دلیل ورود سرمایهداری به کشاورزی، پیوسته در آستانه کوچ به شهرها و تبدیل شدن به پروپلتاریای شهری قرار دارند. ۳. راکد (Stagnant): بخشهایی از طبقه کارگر با اشتغال فوقالعاده نامنظم و دستمزدهای زیر حداقلِ معیشت (مانند صنایع خانگی).
- زیرینترین لایه، شامل فقیران رسمی (Pauperism) است: معلولان صنعتی، قربانیان ماشینها، بیماران، بیوهگذاران و افرادی که کاملاً از فرآیند کار بیرون افتادهاند.
۵. قانون مطلق و عمومی انباشت سرمایهداری هرچه ثروت اجتماعی، سرمایه در حال کار و بارآوری کار بیشتر باشد، ارتش ذخیره صنعتی بزرگتر است. و هرچه ارتش ذخیره صنعتی نسبت به ارتش فعال کارگری بزرگتر باشد، لایههای فقیران و فقر رسمی گستردهتر است.
این است قانون مطلق و عمومی انباشت سرمایهداری (The absolute general law of capitalist accumulation): \[\text{انباشت ثروت در یک قطب} = \text{انباشت فقر، رنج کار، بردگی، جهل، وحشیگری و انحطاط روحی در قطب مقابل}\] (در سمت طبقهای که محصول خود را به شکل سرمایه تولید میکند).
بخش ۱۰: انباشت به اصطلاح بدوی و گرایش تاریخی انباشت سرمایهداری (So-Called Primitive Accumulation & The Historical Tendency of Capitalist Accumulation)
فصل بیستوششم: راز انباشت بدوی (The Secret of Primitive Accumulation)
۱. نقد اسطوره بورژوایی «گناه اولیه» در اقتصاد اقتصاد سیاسی کلاسیک، پیدایش سرمایه را مانند افسانه «گناه اولیه» در دین تبیین میکند: در گذشتههای دور، گروهی انسانِ نجیب، هوشمند و کوشا وجود داشتند که ثروت اندوختند و گروهی دیگر، تنبل و عیاش، که همهچیز خود را به باد دادند و در نهایت جز «پوست خود برای فروش» چیزی برایشان باقی نماند.
واقعیت تاریخی هیچ شباهتی به این افسانه دلانگیز ندارد. در تاریخ واقعی، زور، غصب، آدمکشی و اسارت نقشهای اصلی را ایفا کردهاند.
۲. تعریف دراماتیک انباشت بدوی انباشت بدوی (Primitive Accumulation) چیزی نیست جز فرآیند تاریخی جدا ساختن کامل تولیدکننده از وسایل تولید. این فرآیند از آن رو «بدوی» نامیده میشود که پیشتاریخِ سرمایه و شیوه تولید متناسب با آن را تشکیل میدهد.
این فرآیند، دو قطب متضاد را در بازار به وجود میآورد:
- در یک قطب: مالکان پول، وسایل تولید و وسایل معیشت، که خواهان افزایش ارزش ثروت خود از طریق خرید نیروی کار دیگران هستند.
- در قطب دیگر: کارگران آزاد در معنای دوگانه؛ اول، آزاد از هرگونه قید و بند بندگی (سرفداری)؛ دوم، «آزاد» و تهی از تمامی وسایل تولید و ابزار کار.
عصر سرمایهداری به معنای واقعی از سده شانزدهم میلادی آغاز میشود و الگوی کلاسیک و کامل این فرآیند در انگلستان به وقوع پیوسته است.
فصل بیستوهفتم: سلب مالکیت از جمعیت روستایی از زمین (Expropriation of the Agricultural Population from the Land)
۱. غصب زمینهای مشترک و تبدیل زراعت به چراگاه پایه انباشت بدوی، سلب مالکیت از دهقانان و راندن آنان از زمین است. در اواخر سده پانزدهم و اوایل سده شانزدهم، با رشد صنایع نساجی در فلاندرز و افزایش شدید قیمت پشم، اشراف فئودال زمینهای زراعی را به چراگاه گوسفند تبدیل کردند و دهقانان را از املاکشان بیرون راندند. به تعبیر توماس مور: «گوسفندان که زمانی بسیار آرام بودند، اکنون چنان اشتهای درندهای پیدا کردهاند که انسانها را میبلعند و مزارع و روستاها را ویران میکنند.»
۲. غصب اموال کلیسا در جریان اصلاح دینی (Reformation) در سده شانزدهم، اموال و زمینهای وسیع کلیسای کاتولیک به دست غاصبان افتاد و دهقانان و راهبان ساکن بر روی این زمینها به تودهای بیچیز و آواره تبدیل گردیدند.
۳. قوانین محشور کردن زمینها (Enclosure Acts) در سده هجدهم، غصب زمینهای مشترک دیگر نه فقط به صورت اقدامات غیرقانونی فردی، بلکه از طریق قوانین پارلمانی محشور کردن زمینها انجام شد. پارلمان که خود از مالکان بزرگ زمین تشکیل شده بود، دزدی اموال عمومی دهقانان را جنبه قانونی بخشید.
۴. پاکسازی ایالتها در اسکاتلند (Clearing of Estates) نمونه بارز این قساوت در اسکاتلند رخ داد؛ جایی که اشراف، دهقانان طایفهای را که سدهها بر روی زمینها زندگی کرده بودند، به زور اسلحه و با آتش زدن روستاها بیرون راندند و زمینها را به چراگاههای بزرگ و سپس شکارگاههای خصوصی تبدیل کردند.
فصل بیستوهشتم: قوانین خونین علیه سلبمالکیتشدگان و سرکوب دستمزدها (Bloody Legislation against the Expropriated)
۱. شکنجه و مجازات قانونی ولگردان تودههای راندهشده از زمین نمیتوانستند به سرعت جذب انضباط کارگاههای جدید شوند و به ناچار به گدا و ولگرد تبدیل شدند. از اواخر سده پانزدهم، پادشاهان انگلستان و اروپا قوانین متعددی برای شکنجه ولگردان وضع کردند:
- شلاق زدن در انظار عمومی، بریدن گوش، داغ زدن حروف «V» (ولگرد) یا «S» (برده) با آهن گداخته بر بدن، و در نهایت اعدام در صورت تکرار.
بدین ترتیب، دهقانان آزادشده با شلاق و داغ ننگ به پذیرش انضباطِ سخت نظام مزدبگیری وادار شدند.
۲. تثبیت اجباری دستمزدها از طریق قوانینی همچون «مقررات کارگران»، حداکثر دستمزد قانونی تعیین میشد تا دستمزدها همواره در پایینترین سطح ممکن نگه داشته شوند. هرگونه تشکل و اعتصاب کارگری نیز جرم جنایی محسوب میگردید.
فصل بیستونهم: پیدایش اجارهدار یا کشاورز سرمایهدار (Genesis of the Capitalist Farmer)
پیدایش «کشاورز سرمایهدار» (Capitalist Farmer) فرآیندی چند سدهای بود:
- ابتدا از دل کارگزاران سرف و مزارعهکاران (Sharecroppers) بیرون آمد.
- در سده شانزدهم، با ورود طلا و نقره از آمریکا و تورم حاصل از آن، قیمت محصولات کشاورزی به شدت بالا رفت، در حالی که اجارهبهای پرداختی به مالکان فئودال (طبق قراردادهای بلندمدت) ثابت ماند. همچنین دستمزد واقعی کارگران کاهش یافت. این مابهالتفاوت عظیم موجب انباشت سریع ثروت در دست اجارهداران سرمایهدار شد.
فصل سیام: بازتاب انقلاب کشاورزی بر صنعت و ایجاد بازار داخلی (Creation of the Home-Market for Industrial Capital)
سلب مالکیت از دهقانان دو اثر موازی و بزرگ بر صنعت داشت: ۱. آزاد کردن کارگران و وسایل معیشت: دهقان بیزمین مجبور شد نیروی کار خود را بفروشد و مواد غذایی را که پیشتر خود تولید میکرد، از بازار بخرد. ۲. خلق بازار داخلی (Home-Market): پیشتر، خانوار دهقانی یک واحد خودکفا بود که پوشاک و ابزارش را خود میساخت. با نابودی صنایع دستی روستایی، تمام این نیازها به «کالا» تبدیل شدند و بازار داخلی برای تولیدات صنعت مدرن به وجود آمد.
فصل سیویکم: پیدایش سرمایهدار صنعتی (Genesis of the Industrial Capitalist)
پیدایش سرمایهدار صنعتی سرعتی بسیار بیشتر از اجارهدار کشاورز داشت. سرمایه پولی اولیه که در مانوفاکتورها و سپس در صنعت مدرن به کار افتاد، از مسیرهای زیر انباشت شد:
۱. نظام استعماری (Colonial System):
- کشف طلا و نقره در آمریکا، ریشهکنی و بردهسازی جمعیت بومی در معادن، آغاز تسخیر و غارت هند شرقی، و تبدیل آفریقا به شکارگاه بردههای سیاه.
- گنجینههایی که خارج از اروپا از طریق غارت مستقیم، بردهداری و قتلعام استحصال میشدند، به کشور مادری (Europe) سرازیر شده و در آنجا به سرمایه تبدیل میشدند.
۲. بدهیها و دیون ملی (National Debt):
- سیستم دیون دولتی و وامهای عمومی، یکی از پرقدرتترین اهرمهای انباشت بدوی بود. دولت برای تامین هزینههای جنگ و استعمار، از سرمایهداران صراف وام میگرفت و به آنان بهرههای هنگفت میپرداخت.
۳. سیستم مالیاتی مدرن و سیستم حمایتی:
- برای پرداخت بهره دیون ملی، دولتها سیستم مالیاتهای سنگین بر کالاهای مصرفی ضروری تودهها را وضع کردند که موجب سلب مالکیت بیشتر از فقرا شد. همچنین با وضع تعرفههای سنگین بر واردات، صنایع رقبا را نابود کردند.
۴. تجارت برده:
- شهرهایی مانند لیورپول ثروت عظیم خود را بر پایه تجارت برده بنا نهادند. مارکس با اشاره به این اهرمها بیان میکند که «سرمایه با خون و کثافت از تمام منافذ خود، از سر تا پا، بیرون میزند».
فصل سیودوم: گرایش تاریخی انباشت سرمایهداری (Historical Tendency of Capitalist Accumulation)
این فصل، فشرده دیالکتیکی و خلاصه جامع کل جلد اول کتاب سرمایه است:
۱. مرحله اول (سلب مالکیت از تولیدکنندگان مستقل):
- انباشت بدوی عبارت بود از سلب مالکیت از تولیدکنندگان مستقیم خصوصی (پیشهوران و دهقانان) که مالک وسایل تولید خود بودند.
۲. مرحله دوم (سلب مالکیت از سرمایهداران توسط سرمایهداران):
- با تبدیل این شیوه تولید به شیوه تولید سرمایهداری، کار اجتماعی فشرده میشود، تقسیم کار توسعه مییابد و ماشینآلات وارد میشوند. از این پس، سلب مالکیت متوجه کارگر مستقل نیست، بلکه متوجه سرمایهداری است که کارگران زیادی را استثمار میکند.
- این سلب مالکیت از طریق تمرکز سرمایهها رخ میدهد: یک سرمایهدار، سرمایهداران متعدد دیگر را از صحنه بیرون میراند و میبلعد.
۳. تکامل تناقضات درونی سرمایهداری:
- همراه با این تمرکز سرمایه و خصلت بینالمللی یافتن آن، ابعاد فرآیند کار جمعی و اجتماعی رشد مییابد، اما همزمان حجم فقر، سرکوب، بردگی و استثمار نیز افزایش پیدا میکند. در کنار آن، مقاومت طبقه کارگر که پیوسته متحد و سازمانیافته میشود، رشد مینماید.
۴. نفیِ نفی (The Negation of the Negation):
- انحصار سرمایه به زنجیری بر دستوپای همان شیوه تولیدی تبدیل میشود که همراه با آن شکوفا شده بود. تمرکز وسایل تولید و اجتماعی شدن کار به نقطهای میرسند که دیگر در پوسته سرمایهداری خود گنجانده نمیشوند. این پوسته شکافته میشود. زنگ مرگ مالکیت خصوصی سرمایهداری به صدا درمیآید. سلبمالکیتکنندگان، خود سلب مالکیت میشوند (The expropriators are expropriated).
- این فرآیند، «نفیِ نفی» است: شیوه تولید سرمایهداری مالکیت خصوصی شخصی را نابود کرد؛ اما اکنون خود توسط دیالکتیک تاریخی نابود میشود تا «مالکیت فردی بر پایه دستاوردهای عصر سرمایهداری» (مالکیت مشترک بر زمین و وسایل تولید) را تاسیس کند.
فصل سیوسوم: نظریه مدرن استعمار (The Modern Theory of Colonisation)
مارکس جلد اول کتاب سرمایه را با تحلیل نظریه استعمار ادوارد گیبون واکفیلد (Edward Gibbon Wakefield) به پایان میرساند؛ زیرا این نظریه راز واقعی جامعه سرمایهداری را در مستعمرات آشکار میسازد.
۱. کشف واکفیلد در مستعمرات:
- واکفیلد در مستعمرات (مانند استرالیا و کانادا) متوجه شد که داشتن پول، وسایل تولید، ماشینآلات و حتی عنوان سرمایهدار، برای ساختن «سرمایه» کافی نیست. اگر کارگر وسایل تولید و زمین در اختیار داشته باشد، از فروختن نیروی کار خود به سرمایهدار امتناع میورزد.
- او داستان فردی به نام آقای پیل را نقل میکند که ۵۰,۰۰۰ پوند پول، وسایل تولید و معیشت، و ۳,۰۰۰ کارگر مرد، زن و کودک را از انگلستان به استرالیا برد. اما به محض رسیدن به مقصد، کارگران که زمینهای آزاد و رایگان در برابر خود دیدند، او را رها کردند و هر یک برای خود مستأجر یا دهقان مستقل شدند!
۲. راز سرمایه افشا شد:
- واکفیلد ثابت کرد که سرمایه یک شیء مادی نیست، بلکه یک رابطه اجتماعی میان اشخاص است که بر پایه جدا ساختن کارگر از وسایل تولید استوار است.
۳. نتیجهگیری نهایی جلد اول:
- شیوه تولید و انباشت سرمایهداری، و در نتیجه مالکیت خصوصی سرمایهدارانه، مستلزم نابودی مالکیت خصوصی شخصی بر پایه کار فردی است؛ یعنی نیازمند سلب مالکیت مطلق کارگر از وسایل کار خویش است.
فصل ۱: گردش سرمایه پولی (The Circuit of Money Capital)
۱. ساختار عمومی و سهمرحلهای گردش سرمایه پولی
چرخه کامل سرمایه پولی از سه مرحله متمایز تشکیل شده است که حرکت پیوسته سرمایه صنعتی را شکل میدهند:
- مرحله نخست (\(M - C\)): سرمایهدار در بازار کالا و بازار کار به عنوان خریدار ظاهر میشود؛ پول او (\(M\)) به کالاها (\(C\)) تبدیل شده و عمل گردش انجام میگیرد.
- مرحله دوم (\(P\)): مصرف مولد (Productive Consumption) عناصر خریداریشده آغاز میشود. سرمایه از حوزه گردش خارج شده و وارد فرایند تولید (\(P\)) میگردد. خروجی این مرحله کالاهایی با ارزشی بیشتر از عناصر تشکیلدهنده آنها است.
- مرحله سوم (\(C’ - M’\)): سرمایهدار به عنوان فروشنده به بازار بازمیگردد؛ کالاهای جدید (\(C’\)) به پول (\(M’\)) تبدیل میشوند و فرایند گردش تکمیل میگردد.
فرمول جامع این چرخه به شکل زیر نمادپردازی میشود: \[M - C \dots P \dots C’ - M’\]
در این فرمول، نقطهچینها (\(\dots\)) نشاندهنده انقطاع در جریان گردش بازار و ورود سرمایه به حوزه تولید هستند. نمادهای \(C’\) و \(M’\) بیانگر افزایش در مقدار کالا و پول به واسطه ارزش اضافی (Surplus-Value) خلقشده در مرحله تولید میباشند. برای تحلیل این فرمول در حالت خالص (Pure State)، فرض بر این است که کالاها به ارزش واقعی خود مبادله میشوند و متغیرهای بیرونی در طول چرخه ثابت باقی میمانند.
۲. تحلیل تفکیکی مرحله اول: تبدیل سرمایه پولی به کالا (\(M - C\))
مرحله اول، عمل تبدیل مبلغی پول (\(M\)) به مجموعهای از کالاها (\(C\)) است. این تبدیل واجد دو بعد کیفی و کمی است:
تفکیک کیفی (\(C = L + mp\)): پول پیشپرداختشده (\(M\)) به دو بخش متمایز تقسیم میشود: خرید نیروی کار (\(L\) - Labour-power) و خرید وسایل تولید (\(mp\) - Means of Production). فرمول تفکیکی این مرحله به صورت زیر است: \[M - C < \frac{L}{mp}\] این فرایند حاوی دو دادوستد مجزا در دو بازار کاملاً متفاوت است: معامله \(M - L\) در بازار کار و معامله \(M - mp\) در بازار کالا.
تناسب کمی (Quantitative Relationship): تقسیم پول میان \(L\) و \(mp\) بر اساس یک نسبت کمی دقیق صورت میپذیرد که مشروط به حجم کار اضافی (Surplus Labour) است که کارگران باید انجام دهند. میزان وسایل تولید (\(mp\)) خریداریشده باید از نظر حجم و جرم دقیقاً به اندازهای باشد که بتواند کل کار زنده خریداریشده (\(L\)) را جذب کند. اگر وسایل تولید ناافی باشد، کار اضافی خریداریشده بلااستفاده میماند؛ و اگر وسایل تولید بیش از حد باشد، بدون نیروی کار باقی مانده و به محصول تبدیل نمیشود.
۳. شکلگیری و وظیفه سرمایه مولد (\(P\) - Productive Capital)
با تکمیل حرکت \(M - C < \frac{L}{mp}\)، سرمایهدار نه تنها وسایل تولید و نیروی کار را در اختیار دارد، بلکه قدرت فعالسازی نیروی کار برای خلق ارزش و ارزش اضافی را کسب کرده است. ارزش پولی اولیه در این مرحله، شکل طبیعی و کارکردی «سرمایه مولد» (\(P\)) را به خود میگیرد. ارزش عددی سرمایه مولد (\(P\)) برابر با مجموع ارزش نیروی کار و وسایل تولید (\(L + mp\)) است که معادل همان ارزش سرمایه اولیه \(M\)، اما در شکلی متفاوت (شکل مولد) میباشد.
ادامه فصل ۱: گردش سرمایه پولی (The Circuit of Money Capital)
۴. تحلیل اختصاصی دادوستد خرید نیروی کار (\(M - L\))
- مفهوم گرهی در تبدیل سرمایه: خرید نیروی کار (\(M - L\) - Purchase of Labour-power) مومنتوم اصلی و شرط حیاتی برای تبدیل سرمایه پولی به سرمایه مولد است. وسایل تولید (\(mp\)) تنها برای تحقق، بهکارگیری و عینیتبخشی به جرم کار خریدهشده در دادوستد \(M - L\) ضروری هستند.
- دوگانگی ساختاری دادوستد (نمای ظاهری در برابر مضمون طبقاتی):
- از دیدگاه فروشنده (کارگر): این دادوستد به صورت \(L - M\) (فروش کالا در ازای دریافت پول) صورت میگیرد که مرحله نخست از گردش ساده کالایی کارگر (\(L - M - C\)) را تشکیل میدهد؛ کارگر نیروی کار خود را میفروشد تا با پول حاصل از آن، کالاهای مصرفی و وسایل معیشت (\(C\)) را برای بازتولید توان زیستی خود خریداری کند.
- از دیدگاه خریدار (سرمایهدار): این معامله بخشی از حرکت \(M - C\) است که در آن، پول نه به عنوان وسیله پرداخت ساده برای مصرف شخصی، بلکه در کارکرد اختصاصی خود به عنوان «سرمایه پولی» ظاهر میشود.
- غیرعقلانی بودن ظاهر قیمتی کار (Irrational Form of Value): در ظاهر اقتصاد پولی، اینگونه به نظر میرسد که خودِ «کار» خریداری میشود. اما کار، فعالیت ارزشآفرین است و خود نمیتواند دارای ارزش باشد. آنچه در واقعیت معامله میشود «نیروی کار» (\(Labour-power\)) است؛ دستمزد، پوششی برای ارزش ایجادشده توسط کار زنده در طول روز کاری است که در قالب قیمت نیروی کار بیان میشود.
۵. پیششرطهای تاریخی و اجتماعی دادوستد \(M - L\)
- جدایی تولیدکننده از وسایل تولید: معامله \(M - L\) یک رابطه مبادلاتی ساده میان خریدار و فروشنده برابر در بازار نیست. این معامله پیشفرض میگیرد که کارگر مزدور از وسایل تولید (زمین، ابزار، مواد اولیه) و وسایل معیشت جدا شده است.
- توزیع ساختاری عناصر تولید: خصلت سرمایهدارانه حرکت \(M - C < \frac{L}{mp}\) ناشی از ماهیت خودِ پول نیست، بلکه ناشی از توزیع اولیه و تاریخی عناصر تولید در جامعه است. وسایل تولید در یک طرف به صورت دارایی انحصاری طبقه سرمایهدار مجتمع شده و نیروی کار در طرف دیگر به عنوان کالایی جدا افتاده در دست کارگر قرار گرفته است.
- تفاوت عمومیشدن تولید کالایی با تولید کالایی سرمایهدارانه: تولید کالایی هنگامی به «تولید کالایی سرمایهدارانه» ارتقا مییابد که نیروی کار خود به کالا تبدیل گردد. با تبدیل عمومی نیروی کار به کالا، تمام اشکال پیشین تولید که بر اساس خودکفایی یا تولید خرد بودند منهدم شده و کل بازتولید اجتماعی متکی بر رابطه سرمایهداری میشود.
۶. پیوند میان عوامل عینی و شخصی تولید در سرمایه مولد
- اتصال تاریخی در فرایند تولید: وسایل تولید (عامل عینی - Objective Factor) و نیروی کار (عامل شخصی - Personal Factor) به خودی خود و ذاتاً سرمایه نیستند. آنها تنها زمانی شخصیت سرمایه را به خود میگیرند که در دست سرمایهدار با یکدیگر ترکیب شده و وارد فرایند تولید شوند.
- دگرگونی کارکردی وسایل تولید: با انجام خرید \(M - mp\)، وسایل تولید به شکل عینی سرمایه مولد (\(P\)) تبدیل میشوند. وظیفه این وسایل در فرایند تولید، جذب کار اضافی زنده است تا ارزش اولیه پولی، فرایند ارزشافزایی (Valorization) را طی کرده و ارزش اضافی (Surplus-Value) خلق کند.
ادامه فصل ۱: گردش سرمایه پولی (The Circuit of Money Capital)
۷. مرحله دوم: کارکرد سرمایه مولد (\(P\) - Productive Capital)
- انقطاع در گردش و ورود به حوزه مصرف مولد: پس از انجام دادوستد \(M - C < \frac{L}{mp}\)، جریان گردش بازار متوقف میشود. سرمایه پولی ارزش شکلی (Form) خود را رها کرده و شکل طبیعی «سرمایه مولد» (\(P\)) را اتخاذ میکند. این فرایند درون حوزه تولید و از طریق «مصرف مولد» (Productive Consumption) نیروی کار و وسایل تولید انجام میپذیرد.
- فرایند کار و فرایند ارزشافزایی (Valorization Process): در این مرحله، نیروی کار خریدهشده (\(L\)) در عمل بهکار گرفته میشود. کار زنده نه تنها ارزش وسایل تولید مصرفشده (\(mp\)) را به محصول جدید منتقل میسازد، بلکه ارزشی اضافه بر ارزش نیروی کار (ارزش اضافی - Surplus-Value یا \(s\)) خلق میکند.
- تولید کالا با ارزش افزایشیافته (\(C’\)): نتیجه خروجی این مرحله، کالایی جدید (\(C’\)) است که حجم ارزشی آن بیشتر از ارزش عناصر اولیه تشکیلدهنده آن (\(C\)) است. فرمول ریاضی ارزش محصول جدید به صورت زیر بیان میشود: \[C’ = C + c = P + s\] که در آن \(C\) ارزش اولیه سرمایه مولد، \(c\) یا \(s\) نشاندهنده ارزش اضافی خلقشده، و \(C’\) کل ارزش کالای تولیدشده است.
۸. مرحله سوم: تبدیل سرمایه کالایی به سرمایه پولی (\(C’ - M’\))
- بازگشت به حوزه گردش بهعنوان فروشنده: کالای تولیدشده (\(C’\)) حاوی ارزش اصلی پیشپرداختشده به علاوه ارزش اضافی است، اما این ارزش اضافی هنوز در قالب طبیعی کالا نهفته و تحققنیافته است. سرمایهدار باید برای نقد کردن این ارزش، بهعنوان فروشنده وارد بازار کالا شود.
- تحقق ارزش و ارزش اضافی (Realization of Value and Surplus-Value): دگرگونی \(C’ - M’\) نشاندهنده فروش کالای جدید در ازای دریافت مبلغی پول (\(M’\)) است. این مرحله، استحاله نهایی (Final Metamorphosis) کالاست. فرمول تفکیکی این استحاله به شکل زیر است: \[M’ = M + m\] که در آن \(M\) بازگشت سرمایه پولی اولیه و \(m\) تجسد پولی ارزش اضافی (\(s\)) است.
- ماهیت دوگانه دگرگونی \(C’ - M’\):
- برای سرمایه اولیه پیشپرداختشده (\(C\))، دادوستد \(C - M\) نشاندهنده بازگشت به شکل اولیه (پول) است.
- برای ارزش اضافی (\(c\))، دادوستد \(c - m\) نشاندهنده نخستین ورود آن به حوزه گردش و تحقق آن در قالب پول است.
۹. ویژگیهای ساختاری و کلی گردش سرمایه پولی (\(M \dots M’\))
- هدف نهایی و انگیزه محرک (Valorization as the Supreme End): در شکل عمومی \(M - C \dots P \dots C’ - M’\)، نقطه آغاز و نقطه پایان هر دو «پول» هستند. بر خلاف گردش ساده کالایی (\(C - M - C\)) که هدف آن مصرف و دستیابی به ارزش مصرفی جدید است، هدف گردش سرمایه پولی تنها و تنها «ارزشافزایی» (Valorization) و افزایش کمی پول (\(M’ > M\)) است.
- میانجیگری فرایند تولید (Production as an Unavoidable Medium): در چشمانداز سرمایه پولی، فرایند تولید (\(P\)) صرفاً به عنوان یک شرط یا شرّ لازم برای استخراج ارزش اضافی و تبدیل پول کمتر به پول بیشتر ظاهر میشود.
- توهم ناشی از شکل پولی (The Illusory Nature of Money Form): به دلیل آنکه چرخه با پول آغاز و با پول تمام میشود، این توهم در اقتصاد بورژوایی ایجاد میشود که پول ذاتاً قابلیت زاینده دارد و میتواند خودبهخود پول بیشتری تولید کند (\(M \dots M’\))؛ در حالی که منشأ واقعی این افزایش ارزش، منحصر به کار اضافی زنده است که در مرحله ناپیدای تولید (\(P\)) جذب شده است.
ادامه فصل ۱: گردش سرمایه پولی (The Circuit of Money Capital)
۱۰. گردش در تمامیت آن: وحدت حوزه گردش و حوزه تولید (The Circuit as a Whole)
- ترکیب انداموار دو حوزه: کل حرکت \(M - C \dots P \dots C’ - M’\) نمایانگر یک فرایند متحد و پیوسته است که از دو فاز در حوزه گردش (\(M - C\) و \(C’ - M’\)) و یک فاز در حوزه تولید (\(P\)) تشکیل شده است.
- تمایز استحالهها در گردش و تولید: در دو مرحله واقع در حوزه گردش (\(M - C\) و \(C’ - M’\))، ارزشهای برابر جابهجا میشوند و مبادله در سطح استحالههای شکلی صورت میگیرد. در مقابل، تغییر واقعی در میزان ارزش و فرایند ارزشافزایی (Valorization) منحصراً در فاز تولید (\(P\)) رخ میدهد.
- تکمیل دایره گردش ارزش: سرمایه اولیه پیشپرداختشده، استحالههای گوناگونی را طی میکند، بر حجم ارزش آن افزوده میشود و در نهایت دوباره به همان شکل اولیه خود یعنی پول بازمیگردد. این بازگشت به شکل اولیه، خصلت چرخهای (Circuit) به این حرکت میبخشد.
۱۱. مفهوم و ماهیت «سرمایه صنعتی» (Industrial Capital)
- تعریف گسترده سرمایه صنعتی: اصطلاح «سرمایه صنعتی» در تحلیل مارکس منحصراً به معنای صنعت کارخانهای نیست، بلکه شامل هر شاخهای از تولید اجتماعی (اعم از کشاورزی، استخراج معادن، صنعت و حملونقل) میشود که بر مبنای مناسبات تولید سرمایهدارانه اداره میگردد.
- انحصار ارزشآفرینی در سرمایه صنعتی: سرمایه صنعتی تنها شکلی از سرمایه است که کارکرد آن نه تنها شامل تصاحب ارزش اضافی، بلکه شامل «خلق» ارزش اضافی و محصول اضافی نیز میشود.
- اشکال کارکردی سهگانه: اشکال سهگانه سرمایه (سرمایه پولی، سرمایه مولد و سرمایه کالایی) انواع مستقل و مجزایی از سرمایه نیستند که وظایف مستقلی داشته باشند، بلکه اشکال کارکردی ویژهای (Functional Forms) هستند که سرمایه صنعتی در مراحل مختلف گردش خود به متناوب اتخاذ کرده یا کنار میگذارد.
۱۲. شرط استمرار (Continuity) و خطرات انسداد در گردش سرمایه
- ضرورت جریان بیوقفه: روند بازتولید سرمایه تنها زمانی به طور نرمال و سالم جریان مییابد که استحالههای مختلف سرمایه بدون تاخیر و وقفه به یکدیگر تبدیل شوند.
- پیامدهای انباشت و انسداد در هر مرحله:
- اگر سرمایه در فاز اول (\(M - C\)) متوقف شود، سرمایه پولی منجمد شده و به «گنج» (Hoard) راکد تبدیل میگردد.
- اگر سرمایه در فاز تولید (\(P\)) متوقف شود، وسایل تولید بلااستفاده مانده و نیروی کار معطل میگردد.
- اگر سرمایه در فاز سوم (\(C’ - M’\)) متوقف شود، کالاهای فروشنرفته در بازار انباشته شده و شریان گردش سرمایه را مسدود میسازند.
- همزمانی مکانی و توالی زمانی: برای تضمین استمرار تولید، سرمایه صنعتی باید به طور همزمان در هر سه شکل کارکردی (پولی، مولد و کالایی) وجود داشته باشد؛ یعنی در حالی که بخشی از سرمایه در حال فروش کالا است، بخش دیگر در حال تولید و بخش سوم در حال خرید مواد اولیه باشد.
۱۳. صنعت حملونقل به عنوان یک بخش استثنایی در سرمایه مولد (The Transport Industry)
- عدم تولید شیء کالایی مجزا: در اکثر شاخههای صنعت، محصول فرایند تولید یک شیء فیزیکی جدید و متمایز از عناصر تولید است. اما در صنعت حملونقل و ارتباطات، هیچ محصول عینی مجزایی از فرایند تولید خارج نمیشود.
- ارزشآفرینی از طریق تغییر مکان: اثر مفید (Useful Effect) در صنعت حملونقل، خودِ «تغییر مکان جغرافیایی و فضایی» کالاها و انسانها است. این اثر مفید منحصراً در طی خودِ فرایند تولید مصرف میشود.
- فرمول اختصاصی گردش حملونقل: با وجود عدم تولید شیء فیزیکی جدید، جابهجایی کالاها ارزش مصرفی آنها را در مکان جدید محقق ساخته و ارزشی جدید (شامل ارزش اضافی) به کالاها تزریق میکند. فرمول گردش سرمایه در این صنعت به صورت \(M - C < \frac{L}{mp} \dots P \dots M’\) است که در آن، فرایند تولید مستقیماً به پول تبدیل میشود.
۱۴. خصلت یکجانبه و توهمآمیز گردش سرمایه پولی
- شکل بارز و متمرکز ارزشافزایی: فرمول \(M \dots M’\) بارزترین و عریانترین شکل بیان هدف سرمایهداری، یعنی پولسازی و افزایش مقدار پول (Self-Valorization) است. در این فرمول، فرایند تولید (\(P\)) صرفاً به صورت یک واسطه ضروری یا شرّ ناگزیر برای دستیابی به پول بیشتر ظاهر میشود.
- منشأ توهم مکتب سوداگرایی (Mercantilism): به دلیل آنکه نقطه شروع و پایان این گردش، پول است، این توهم ایجاد میشود که ارزش اضافی از خودِ حوزه گردش یا از ذات پول سرچشمه میگیرد.
- محدودیت فرمول \(M \dots M’\): این فرمول حرکت سرمایه را تنها از زاویه سرمایه تازه پیشپرداختشده یا سرمایهای که از یک کسبوکار خارج میشود نشان میدهد. اما در فرایند بازتولید مداوم و واقعی جامعه، گردش سرمایه پولی همواره مشروط به دو گردش دیگر، یعنی گردش سرمایه مولد (\(P \dots P\)) و گردش سرمایه کالایی (\(C’ \dots C’\)) است و بدون آنها استمرار نمییابد.
فصل ۲: گردش سرمایه مولد (The Circuit of Productive Capital)
۱. فرمول عمومی و خصلت بنیادین گردش سرمایه مولد
گردش سرمایه مولد با شکل عمومی زیر بیان میشود: \[P \dots C’ - M’ - C \dots P\] یا در صورتی که انباشت و توسعه مقیاس رخ دهد: \[P \dots C’ - M’ - C’ \dots P’\]
بر خلاف گردش سرمایه پولی (\(M \dots M’\)) که با پول آغاز میشد و هدف عریان آن ارزشافزایی پولی بود، گردش سرمایه مولد با «سرمایه مولد» (\(P\)) آغاز شده و با بازتولید همان سرمایه (\(P\) یا \(P’\)) خاتمه مییابد.
در این شکل از گردش:
- تولید به عنوان مبدا و مقصد: فرایند تولید (\(P\)) به عنوان نقطه عزیمت و نقطه بازگشت ظاهر میشود. کل حوزه گردش بازار (\(C’ - M’ - C\)) صرفاً نقش یک مرحله واسطهای و میانجی (Mediating Phase) را برای تجدید و استمرار مداوم فرایند تولید ایفا میکند.
- شکل واقعی بازتولید: این فرمول، خصلت ادواری و تکرارشونده تولید سرمایهدارانه را نشان میدهد؛ چرا که تولید در جامعه سرمایهداری نمیتواند یک رویداد منفرد باشد، بلکه باید به صورت بازتولید (Reproduction) دائمی تحقق یابد.
۲. مرحله گردش در چرخه سرمایه مولد: دگرگونی متقابل (\(C’ - M’ - C\))
مرحله میانجی گردش در این چرخه، از دو حرکت معکوس تشکیل شده است:
- فروش محصول تولیدشده (\(C’ - M’\)): نخست، کالای تولیدشده که حاوی ارزش اضافی است به پول تبدیل میشود.
- خرید عناصر جدید تولید (\(M - C < \frac{L}{mp}\)): سپس، پول حاصله دوباره صرف خرید نیروی کار (\(L\)) و وسایل تولید (\(mp\) - Means of Production) میشود تا فرایند تولید از سر گرفته شود.
این دو حرکت در مجموع شکل گردش ساده کالایی (\(C - M - C\)) را اتخاذ میکنند، اما با یک تفاوت ساختاری: کالای ورودی (\(C’\)) از نظر کیفی و کمی متفاوت از کالای خروجی (عناصر \(P\)) است، زیرا ارزش اضافی در طول این فرایند محقق شده و از مدار سرمایه اصلی تفکیک میگردد.
۳. بازتولید ساده سرمایه مولد (Simple Reproduction)
در فرضیه «بازتولید ساده»، چنین فرض میشود که کل ارزش اضافی خلقشده (\(s\) یا \(m\)) توسط سرمایهدار صرف مصرف شخصی و ناآفرین (Unproductive Consumption) میشود و هیچ بخشی از آن به سرمایه تبدیل نمیگردد.
در این حالت، جریان گردش پولی (\(M’\)) به دو مسیر مستقل تقسیم میشود:
- گردش ارزش سرمایه (Capital Value Circuit): مبلغ اولیه سرمایه (\(M\)) مستقیماً صرف خرید نیروی کار و وسایل تولید مجدد (\(M - C < \frac{L}{mp}\)) میشود تا پایه تولید در همان مقیاس قبلی (\(P\)) حفظ گردد.
- گردش درآمد سرمایهدار (Revenue Circuit): بخش ارزش اضافی پولی (\(m\)) از چرخه گردش سرمایه خارج شده و مسیر دادوستد \(m - c\) (خرید کالاهای مصرفی شخصی برای سرمایهدار) را طی میکند.
ویژگی اصلی بازتولید ساده این است که حجم سرمایه مولد در پایان چرخه (\(P\)) دقیقاً معادل حجم سرمایه مولد در آغاز چرخه (\(P\)) باقی میماند.
۴. حقیقت بازتولید نیروی کار و توهم دستمزد
تحلیل بازتولید ساده در گردش سرمایه مولد افشا میکند که پرداخت دستمزد (\(M - L\)) در واقع پیشپرداخت سرمایهدار از دارایی شخصی او نیست:
- بازیافت کار گذشته کارگر: پولی که سرمایهدار در ابتدای چرخه جدید به عنوان دستمزد به کارگر میپردازد (\(M - L\))، همان ارزش پولیشده محصولی است که خودِ کارگر در چرخه قبلی تولید کرده است.
- تضمین وابستگی طبقاتی: کارگر با دریافت دستمزد و مصرف وسایل معیشت (\(L - M - C\))، نیروی کار خود را بازتولید میکند. این مصرف فردی کارگر، گرچه خارج از کارخانه رخ میدهد، اما جزئی از فرایند بازتولید سرمایه مولد است؛ زیرا کارگر را مجدداً به عنوان فروشنده نیروی کار به بازار بازمیگرداند.
۵. انباشت و بازتولید بر مقیاس گسترده (Reproduction on an Expanded Scale)
اگر سرمایهدار تمام ارزش اضافی را مصرف نکند، بلکه بخشی از آن را دوباره به سرمایه تبدیل کند، «بازتولید بر مقیاس گسترده» یا «انباشت سرمایه» (Capital Accumulation) رخ میدهد.
فرمول این حرکت به صورت زیر توسعه مییابد: \[P \dots C’ - M’ - C’ < \frac{L’}{mp’} \dots P’\]
در این فرایند:
- بخشی از ارزش اضافی پولی (\(m\)) به سرمایه اولیه (\(M\)) اضافه شده و سرمایه پولی بزرگتری را شکل میدهد.
- این سرمایه پولی بزرگتر صرف خرید مقادیر بیشتری از وسایل تولید (\(mp’\)) و نیروی کار اضافی (\(L’\)) میشود.
- در نتیجه، فرایند تولید بعدی با سرمایه مولد جدیدی (\(P’\)) آغاز میشود که حجم و ظرفیت تولیدی آن از \(P\) اولیه بیشتر است (\(P’ > P\)).
۶. شکلگیری «سرمایه پولی بالقوه» یا صندوق انباشت (Latent Money Capital / Accumulation Fund)
انباشت واقعی سرمایه همیشه نمیتواند به صورت لحظهای و بلافاصله پس از فروش کالا انجام گیرد. این امر مستلزم وجود شرایط فنی و کمی ویژهای است:
- شرط حداقل اندازه (Minimum Magnitude): وسایل تولید (مانند ماشینآلات جدید یا ساخت سوله) واجد یک نسبت کمی و یکپارچگی ساختاری هستند. ارزش اضافی به دست آمده در یک چرخه منفرد (\(m\)) ممکن است برای خرید یک ماشین جدید کافی نباشد.
- انجماد موقت ارزش اضافی: در این حالت، سرمایهدار مجبور است ارزش اضافی پولی را برای چندین چرخه متوالی اندوخته و انباشته کند. این پول انباشتهشده تا زمانی که به حد نصاب لازم برای خرید وسایل تولید جدید برسد، به صورت «سرمایه پولی بالقوه» (Latent Money Capital) یا «گنج انباشت» درمیآید.
- تمایز گنج سرمایهدارانه از گنج سنتی: این گنجسازی به معنای از حرکت ایستادن سرمایه یا تمایل به رکود نیست، بلکه یک فاز تمهیدی و ضروری درون فرایند انباشت سرمایه صنعتی است.
۷. صندوق ذخیره پولی (Reserve Fund)
علاوه بر صندوق انباشت، بخشی از سرمایه پولی باید همواره به عنوان «صندوق ذخیره» نگهداری شود. وظایف حیاتی این صندوق عبارتند از:
- مقابله با نوسانات قیمت: جبران افزایش ناگهانی قیمت مواد اولیه یا وسایل تولید در بازار.
- پوشش تاخیرات گردش: تداوم پرداخت دستمزدها و هزینههای جاری در صورتی که فروش کالاهای تولیدشده (\(C’ - M’\)) با تاخیر مواجه شود.
- تضمین استمرار فنی: حفظ جریان بیوقفه تولید (\(P\)) در برابر نوسانات بازار و اختلالات غیرقابلپیشبینی در شریان گردش.
فصل ۳: گردش سرمایه کالایی (The Circuit of Commodity Capital)
۱. فرمول عمومی و خصلت ویژه گردش سرمایه کالایی
فرمول عمومی گردش سرمایه کالایی به صورت زیر بیان میشود: \[C’ - M’ - C \dots P \dots C’\] یا در حالت انباشت و بازتولید بر مقیاس گسترده: \[C’ - M’ - C’ \dots P \dots C’’\]
بر خلاف دو چرخه پیشین، این چرخه با ارزشی آغاز میشود که قبلاً فرایند ارزشافزایی را طی کرده و به ارزش اضافی مجهز شده است (\(C’ = C + c\)).
ویژگیهای تمایزبخش این چرخه عبارتند از:
- عزیمت از محصول ارزشی غنیشده: نقطهشروع (\(C’\)) نه سرمایه پولی اولیه (\(M\)) است و نه سرمایه مولد خام (\(P\))، بلکه کالای تولیدشدهای است که حاوی ارزش اضافی است.
- پیشفرض گرفتن بازتولید کلی جامعه: در دو چرخه \(M \dots M’\) و \(P \dots P\)، حرکت سرمایه میتواند به عنوان یک فرایند مجزا و ایزوله در یک بنگاه انفرادی تحلیل شود. اما در \(C’ \dots C’\)، حرکت سرمایه انفرادی از همان ابتدا مشروط و متکی بر گردش کل سرمایه اجتماعی (Total Social Capital) است؛ زیرا فروش \(C’\) مستلزم وجود تقاضای اجتماعی و خریدارانی خارج از حوزه تولید همان بنگاه است.
۲. تفکیک درونی اجزای ارزش و چگونگی تحقق آنها
در فاز اول این چرخه (\(C’ - M’\))، کل حجم کالا به پول تبدیل شده (\(M’ = M + m\)) و سپس اجزای ارزشی آن مسیرهای مجزایی را طی میکنند:
- بازگرداندن ارزش سرمایه اولیه (\(M\)): این بخش از پول مستقیماً وارد دادوستد \(M - C < \frac{L}{mp}\) میشود تا عناصر عینی و شخصی تولید را برای چرخه بعدی تامین کند.
- تفکیک ارزش اضافی (\(m\)): بخش ارزش اضافی پولی (\(m\)) از شریان اصلی سرمایه جدا شده و به صورت \(m - c\) صرف خرید کالاهای مصرفی برای سرمایهدار میشود (در بازتولید ساده) یا بخشی از آن مجدداً سرمایهگذاری میگردد (در بازتولید بر مقیاس گسترده).
۳. شمول مصرف فردی و مولد در چرخه سرمایه کالایی
این چرخه تنها شکلی از گردش سرمایه است که «مصرف فردی» (Individual Consumption) کارگران و سرمایهداران را به عنوان یک حلقه ساختاری و ضروری درون خود جای داده است:
- مصرف فردی کارگر: کارگر با دریافت دستمزد، وسایل معیشت (کالاهای مصرفی) را خریداری کرده و توان زیستی خود را بازتولید میکند.
- مصرف فردی سرمایهدار: سرمایهدار با نقد کردن بخش \(m\)، کالاهای زیادهخواهی یا مصرفی را از بازار خارج میسازد.
- تحقق کلیت بازار: اگر کالاهای مصرفی موجود در بازار توسط جامعه خریده و به مصرف فردی نرسند، چرخه \(C’ \dots C’\) متوقف شده و امکان بازتولید سرمایه سلب میشود.
۴. پایهریزی تحلیل سرمایه کل جامعه (Total Social Capital)
- درهمتنیدگی سرمایههای انفرادی: کالای خروجی از یک سرمایهدار (مثلاً تولیدکننده ماشینآلات یا مواد اولیه)، به عنوان وسایل تولید (\(mp\)) وارد چرخه سرمایهدار دیگری میشود. بنابراین، دادوستد \(C’ - M’\) برای فروشنده، همزمان دادوستد \(M - C\) برای خریدار است.
- مبنای طرحهای بازتولید (Reproduction Schemas): چرخه سرمایه کالایی تبیین میکند که هیچ سرمایهای نمیتواند مستقل از سایر بخشهای اقتصاد بازتولید شود. این چرخه مبنای اصلی تحلیل مارکس در بخشهای بعدی کتاب برای تبیین نسبتهای تعادلی میان بخش تولید وسایل تولید (Department I) و بخش تولید کالاهای مصرفی (Department II) قرار میگیرد.
فصل ۴: اشکال سهگانه گردش سرمایه (The Three Figures of the Circuit)
۵. وحدت دیالکتیکی و همزمانی چرخههای سهگانه
حرکت واقعی سرمایه صنعتی در جامعه سرمایهداری، وحدت و ترکیب همزمان هر سه شکل گردش است:
- \(M \dots M’\) (گردش سرمایه پولی): بیانگر هدف ارزشافزایی، پولسازی و انگیزه محرک نظام سرمایهداری.
- \(P \dots P\) (گردش سرمایه مولد): بیانگر فرایند واقعی تولید فیزیکی، بازتولید ارزش و استمرار کار زنده.
- \(C’ \dots C’\) (گردش سرمایه کالایی): بیانگر تحقق واقعی ارزش در بازار و پیوند میان ساختارهای مختلف بازتولید اجتماعی.
۶. همزمانی مکانی و توالی زمانی (Simultaneity and Succession)
برای تضمین استمرار بیوقفه فرایند تولید و جلوگیری از ایست حرکتی، سرمایه صنعتی یک بنگاه باید همزمان به سه بخش تقسیم شده و در سه شکل کارکردی مجزا وجود داشته باشد:
- همزمانی مکانی (Spatial Coexistence): در هر لحظه از زمان، بخشی از کل سرمایه به شکل پول در بانک یا گنج (\(M\))، بخشی به شکل فرایند تولید و ماشینآلات (\(P\))، و بخشی به شکل کالای آماده فروش در انبار یا بازار (\(C’\)) حضور دارد.
- توالی زمانی (Temporal Succession): هر جزء منفرد از این سرمایه به طور متناوب و پیوسته از فاز پولی به فاز مولد، سپس به فاز کالایی و دوباره به فاز پولی منتقل میشود.
۷. تضاد ساختاری عرضه و تقاضا در کل طبقه سرمایهدار
- نابرابری عرضه و تقاضای اولیه: سرمایهدار همیشه حجم کالایی با ارزش بیشتر (\(C’ = C + c\)) را وارد بازار عرضه میکند، در حالی که تقاضای اولیه پولی او برای بازگشت به تولید صرفاً معادل ارزش وسایل تولید و نیروی کار (\(C\)) است.
- شرط نهایی توازن یا وقوع بحران: برای آنکه تمام عرضه موجود در بازار (\(C + c\)) به فروش برسد، باید پولی معادل ارزش اضافی (\(m\)) از طریق مصرف شخصی یا انباشت جدید سرمایهداران به بازار تزریق شود. هرگاه به دلیل افت تمایل به انباشت یا کاهش مصرف، این حجم از پول وارد بازار نشود، توازن میان عرضه و تقاضا برهم خورده و بحران اضافه تولید (Overproduction Crisis) رخ خواهد داد.
فصل ۵: زمان گردش (The Time of Circulation)
۱. تفکیک ساختاری زمان چرخش سرمایه (Turnover Time)
زمان کل چرخش یک سرمایه از دو مولفه اصولی و متمایز تشکیل میشود: \[\text{زمان چرخش} = \text{زمان تولید} + \text{زمان گردش}\]
- زمان تولید (Production Time): مدت زمانی است که سرمایه در حوزه تولید و در قالب سرمایه مولد (\(P\)) باقی میماند.
- زمان گردش (Circulation Time): مدت زمانی است که سرمایه شکل کالایی (\(C’\)) یا پولی (\(M’\)) را اتخاذ کرده و در حوزه بازار حرکت میکند.
۲. اجزای تشکیلدهنده زمان تولید
زمان تولید همیشه معادل «زمان کار زنده» نیست، بلکه شامل ابعاد زیر است:
- دوره کار (Working Period): بخشی از زمان تولید که در آن کار زنده مستقیماً بر روی موضوع کار صورت میگیرد و ارزش و ارزش اضافی جدید خلق میشود.
- وقفههای فرایند کار (Interruptions of the Labour Process): زمانهایی که موضوع کار بدون دخالت کار زنده، تحت تاثیر فرایندهای طبیعی قرار میگیرد (مانند زمان تخمیر، خشک شدن رنگ، عمل آمدن شیمیایی یا استراحت شبانه). در این فاز، ارزش جدیدی خلق نمیشود اما حضور این زمان برای حصول ارزش مصرفی نهایی ضروری است.
- زمان ذخیره تولیدی (Productive Supply Time): زمانی که عناصر سرمایه مولد (مواد اولیه، سوخت) به عنوان ذخیره در انبار کارخانه قرار دارند تا تداوم فرایند تولید را تضمین کنند.
۳. اجزای تشکیلدهنده زمان گردش
زمان گردش از دو فاز اصلی در حوزه بازار تشکیل میشود:
- زمان فروش (\(C’ - M’\)): مدت زمانی که طول میکشد تا کالای تولیدشده خریدار یافته و به پول تبدیل شود. این زمان تابع شرایط بازار، فاصله تا بازار، قدرت رقابت و میزان تقاضا است.
- زمان خرید (\(M - C\)): مدت زمانی که طول میکشد تا سرمایهدار پول نقد حاصل از فروش را مجدداً به عناصر سرمایه مولد (نیروی کار و وسایل تولید) تبدیل کند.
۴. تاثیر زمان گردش بر ارزشافزایی (Valorization)
- عدم تولید ارزش در حوزه گردش: زمان گردش هیچگونه ارزش یا ارزش اضافی جدیدی خلق نمیکند. در حوزه گردش تنها استحالههای شکلی ارزش (\(C \to M\) و \(M \to C\)) رخ میدهند.
- زمان گردش به عنوان مانع منفی (Negative Limit): زمان گردش به عنوان یک حد و مانع در برابر زمان تولید عمل میکند. هرچه زمان گردش طولانیتر باشد، سرمایه مدت کمتری را در فاز تولید گذرانده و در نتیجه مقدار ارزش اضافی خلقشده در یک دوره زمانی مشخص (مثلاً یک سال) کاهش مییابد.
- انقباض نرخ ارزش اضافی سالانه: طولانی شدن زمان گردش، سرعت چرخش سرمایه (Velocity of Turnover) را کاهش داده و نرخ سالانه ارزش اضافی را پایین میآورد.
فصل ۶: هزینههای گردش (The Costs of Circulation)
۵. هزینههای خالص گردش (Pure Costs of Circulation)
هزینههای خالص گردش آن دسته از هزینههایی هستند که صرفاً ناشی از تغییر شکل حقوقی و بازاری ارزش (\(C - M\) و \(M - C\)) میباشند. این هزینهها هیچ ارزشی به کالا اضافه نمیکنند و به عنوان کسر از ارزش اضافی (Deduction from Surplus-Value) محسوب میشوند.
- زمان و هزینههای خرید و فروش (Buying and Selling Costs):
- شامل دستمزد فروشندگان، تجار، کارکنان بازاریابی و هزینههای تبلیغات است.
- کارمند فروش هیچ ارزش جدیدی ایجاد نمیکند، بلکه تنها به تحقق ارزش موجود در کالا کمک میکند. دستمزد او از محل ارزش اضافی استخراجشده در بخش تولید پرداخت میشود.
- حسابداری و دفترنویسی (Bookkeeping):
- حسابداری به عنوان کنترل و تنظیم عقلانی فرایند تولید ضروری است.
- با این حال، نیروی کار و ابزار مصرفشده در حسابداری، کار مولد ارزش نیستند و جزو هزینههای خالص گردش تلقی میشوند که باید از محصول اضافی تامین گردند.
- هزینههای پول (Money Costs):
- هزینههای مرتبط با استهلاک سکهها، تولید پول کاغذی و اعتباری و نگهداری سیستم پولی.
۶. هزینههای انبارداری و تشکیل ذخیره (Costs of Storage)
تشکیل ذخیره کالایی برای تداوم تولید و مصرف جامعه امری ضروری است، اما تاثیر آن بر ارزش کالا دوگانه است:
- انبارداری مثبت و مولد: اگر انبارداری جهت حفظ ارزش مصرفی کالا در برابر فاسد شدن، یا پخته شدن طبیعی کالا (مانند انبارداری چوب یا شراب) باشد، بخشی از فرایند تولید محسوب شده و ارزش آن به کالا منتقل میشود.
- انبارداری ناشی از رکود گردش: اگر کالا به دلیل عدم وجود خریدار یا اختلال در بازار در انبار معطل بماند، هزینههای انبارداری (اجاره سوله، نگهداری) نه تنها ارزشی اضافه نمیکنند، بلکه موجب اتلاف ارزش و کسر مستقیم از سود سرمایهدار میشوند.
۷. هزینه حملونقل به عنوان ادامه فرایند تولید در حوزه گردش (Transportation Costs)
صنعت حملونقل از هزینههای خالص گردش متمایز است:
- تکمیل ارزش مصرفی: کالا تا زمانی که به دست مصرفکننده نهایی در مکان مورد نیاز نرسد، ارزش مصرفی کامل ندارد. تغییر مکان فیزیکی کالا، شرط لازم برای تحقق ارزش مصرفی آن است.
- افزایش ارزش کالا: کار انجامشده در صنعت حملونقل (کار رانندگان، ملوانان، کارگران باربری) و وسایل تولید مصرفشده (سوخت، استهلاک کامیون و قطار)، ارزشی جدید و ارزش اضافی به کالای جابهجا شده تزریق میکنند.
- قاعده کلی: هزینه حملونقل به عنوان ادامه فرایند تولید در درون حوزه گردش عمل کرده و قیمت نهایی کالا را به میزان ارزش کار انجامشده در حملونقل افزایش میدهد.
بخش دوم: چرخش سرمایه (The Turnover of Capital)
فصل ۷: زمان چرخش و تعداد چرخشها (Turnover Time and Number of Turnovers)
۱. مفهوم چرخش سرمایه (The Concept of Capital Turnover)
- تمایز میان «گردش» و «چرخش»: «گردش» (Circulation) به حرکت استحالهای ارزش در حوزه بازار (\(M - C\) و \(C’ - M’\)) دلالت دارد. اما هنگامی که حرکت سرمایه نه به عنوان یک رویداد منفرد، بلکه به عنوان یک فرایند ادواری، تکرارشونده و دائمی تجدید تولید تحلیل میشود، این حرکت «چرخش» (Turnover) نامیده میشود.
- زمان چرخش (Turnover Time): عبارت است از مجموع «زمان تولید» و «زمان گردش» سرمایه: \[\text{زمان چرخش} = \text{زمان تولید} + \text{زمان گردش}\] این زمان، کل دورهای را نشان میدهد که از لحظه پیشپرداخت ارزش سرمایه به یک شکل کارکردی (مثلاً پول) تا لحظه بازگشت آن به همان شکل اولیه طول میکشد.
- واحد زمانی مقایسه و سنجش: سال تقویمی (معمولاً ۱۲ ماه) به عنوان واحد استاندارد برای سنجش سرعت چرخش سرمایه در نظر گرفته میشود.
- فرمول تعداد چرخشها (\(n\)): تعداد دورههایی که یک سرمایه مشخص در طول یک سال طی میکند با فرمول زیر محاسبه میشود: \[n = \frac{U}{u}\] که در آن \(U\) واحد زمان استاندارد سالانه (مثلاً ۱۲ ماه) و \(u\) زمان یک چرخش کامل سرمایه است. اگر زمان یک چرخش ۳ ماه باشد، تعداد چرخش سالانه \(n = 4\) خواهد بود.
۲. چرخشهای ناهمگن اجزای سرمایه
- عدم یکنواختی در حرکت اجزا: کل سرمایه پیشپرداختشده یک بنگاه به طور یکپارچه و همزمان نمیچرخد. اجزای مختلف سرمایه مولد (ساختمانها، ماشینآلات، مواد اولیه و دستمزد) دارای زمانهای چرخش کاملاً متفاوتی هستند.
- چرخش کلی سرمایه (Overall Turnover): چرخش کل سرمایه پیشپرداختشده، حاصلجمع ریاضی یا معدل وزنی چرخشهای اجزای گوناگون آن (سرمایه ثابت و سرمایه جاری) است.
فصل ۸: سرمایه ثابت و سرمایه جاری (Fixed Capital and Circulating Capital)
۳. مبنای تمایز میان سرمایه ثابت و سرمایه جاری
- ریشه تمایز: تمایز میان سرمایه ثابت (Fixed Capital) و سرمایه جاری (Circulating Capital) ناشی از «طرز ویژه انتقال ارزش» عناصر سرمایه مولد به محصول نهایی است.
- تفاوت اصولی با تقسیمبندی سرمایه ثابت و متغیر:
- تقسیمبندی به سرمایه ثابت (Constant) و متغیر (Variable) (که در جلد اول بررسی شد) بر اساس نقش ساختاری عناصر تولید در «خلق ارزش اضافی» است (وسایل تولید ارزش خود را منتقل میکنند؛ نیروی کار ارزش جدید میآفریند).
- تقسیمبندی به سرمایه ثابت (Fixed) و جاری (Circulating) صرفاً مربوط به «چگونگی چرخش مالی و شیوه گردش ارزش» عناصر در فرایند تولید است.
۴. سرمایه ثابت (Fixed Capital)
- تعریف و مصادیق: بخشی از سرمایه مولد است که در وسایل کار (Means of Labour) - نظیر ساختمان کارخانه، ماشینآلات، ابزارها، کورهها و تأسیسات - تجسد مییابد.
- مکانیسم انتقال ارزش:
- این عناصر از نظر فیزیکی و طبیعی در درون فرایند تولید باقی میمانند و شکل اولیه خود را طی چندین دوره تولید متوالی حفظ میکنند.
- ارزش آنها به طور یکباره به محصول منتقل نمیشود، بلکه به صورت «تدریجی، جزء به جزء و متناسب با میزان فرسایش» (Depreciation) وارد کالا میگردد.
- قسمتی از ارزش وسایل کار که در کالا حل شده، همراه با فروش کالا به پول تبدیل شده و در صندوق استهلاک ذخیره میشود، در حالی که بخش عمده ارزش آن همچنان در خودِ وسیله کار منجمد باقی مانده است.
- دو نوع استهلاک سرمایه ثابت:
- استهلاک فیزیکی (Physical Wear and Tear): فرسایش ناشی از کارکرد مداوم، اصطکاک و تاثیرات عوامل طبیعی (مانند زنگزدگی).
- استهلاک معنوی یا تکنولوژیک (Moral Depreciation): افت ارزش وسایل کار موجود به دلیل پیشرفت تکنولوژی؛ این امر زمانی رخ میدهد که ماشینآلات مشابهی با هزینه کمتر تولید شوند یا ماشینآلات جدیدتر و کارآمدتری وارد بازار گردند که باروری کار را ارتقا دهند.
۵. سرمایه جاری / روان (Circulating Capital)
- تعریف و مصادیق: بخشی از سرمایه مولد که شامل مواد اولیه، مواد کمکی (سوخت، روشنایی، مواد شیمیایی) و سرمایه مصرفشده برای خرید نیروی کار (دستمزد) میشود.
- مکانیسم انتقال ارزش مواد:
- مواد اولیه و کمکی در هر دوره تولید به طور کامل به مصرف میرسند و شکل طبیعی اولیه خود را از دست میدهند.
- تمام ارزش آنها به صورت یکباره و کامل در یک دوره تولید واحد به محصول جدید منتقل میشود و با فروش کالا، کل ارزش آن به پول بازمیگردد.
- علت درج نیروی کار در سرمایه جاری:
- ارزش نیروی کار به محصول منتقل نمیشود، بلکه کار زنده ارزشی جدید معادل آن (به علاوه ارزش اضافی) خلق میکند.
- اما از نظر «شیوه چرخش»، پولی که صرف دستمزد میشود باید در انتهای هر دوره تولید از طریق فروش کالا بازگردد تا دوباره صرف خرید نیروی کار جدید شود. از این رو، سرمایه متغیر از نظر الگوی چرخش مالی، همراه با مواد اولیه در دسته «سرمایه جاری» قرار میگیرد.
۶. مغالطه ایدئولوژیک اقتصاد بورژوایی در خلط این مفاهیم
- پنهانسازی منشأ ارزش اضافی: اقتصاددانان کلاسیک (مانند آدام اسمیت و دیوید ریکاردو) تمایز بنیادی میان سرمایه ثابت (Constant) و سرمایه متغیر (Variable) را ندیده گرفته و آن را به تمایز فنی میان سرمایه ثابت (Fixed) و جاری (Circulating) فروکاستند.
- پیامد تئوریک: با قرار دادن «نیروی کار» در کنار «مواد اولیه» تحت عنوان مشترک «سرمایه جاری»، نقش منحصربهفرد نیروی کار به عنوان تنها منبع خلق ارزش اضافی صریحاً سرپوش نهاده شد و اینگونه وانمود گردید که سود ناشی از چرخش خودِ سرمایه یا وسایل تولید است.
فصل ۹: چرخش کلی سرمایه پیشپرداختشده و دورههای چرخش (The Overall Turnover of the Capital Advanced. Turnover Cycles)
۱. محاسبه ریاضی و ساختاری چرخش کلی سرمایه
- عدم همزمانی در چرخش اجزای سرمایه: سرمایه پیشپرداختشده (\(Advanced Capital\)) ترکیبی از سرمایه ثابت (\(Fixed Capital\)) و سرمایه جاری (\(Circulating Capital\)) است. به دلیل اختلاف بنیادی در سرعت و شیوه انتقال ارزش، ارزش کل سرمایه پیشپرداختشده در یک زمان واحد و یکسان به پول بازنمیگردد.
- فرمول چرخش کلی سالانه: برای محاسبه نرخ چرخش کل سرمایه پیشپرداختشده در طول یک سال، مجموع ارزشهای بازگشته از تمامی بخشهای سرمایه (استهلاک سالانه سرمایه ثابت به علاوه کل چرخشهای سالانه سرمایه جاری) بر حجم کل سرمایه اولیه پیشپرداختشده تقسیم میشود.
- ناهمگونی ارزشی و واقعی: حاصلضرب چرخش کلی صرفاً یک میانگین حسابداری است. برای نمونه، اگر بگوییم کل سرمایه پیشپرداختشده در ۵ سال یک بار میچرخد، به این معنا نیست که تمام اجزای فیزیکی کارخانه ۵ ساله تجدید میشوند؛ بلکه سرمایه جاری دهها بار چرخیده و سرمایه ثابت همچنان در فاز اولیه عمر کارکردی خود باقی مانده است.
۲. مبنای مادی چرخههای تجاری و بحرانهای ادواری (Trade Cycles)
- تجدید ناپیوسته سرمایه ثابت: سرمایه ثابت (ماشینآلات، تجهیزات، ساختمانها) به مرور زمان دچار فرسایش میشود اما تعویض کامل فیزیکی آن (\(Replacement in Kind\)) به صورت تدریجی انجام نمیگیرد، بلکه به شکل ناپیوسته و در فواصل زمانی بلندمدت (مثلاً هر ۷ تا ۱۰ سال) رخ میدهد.
- همزمانی اجتماعی سرمایهگذاریهای مجدد: به دلایل تکنولوژیک و فشارهای رقابتی، بخش عمدهای از صنایع کلیدی جامعه به طور همزمان یا در فواصل زمانی نزدیک اقدام به نوسازی و تجدید سرمایه ثابت خود میکنند.
- پایهریزی مادی بحرانها: این تجدید دوره ای سرمایه ثابت، مبنای مادی چرخههای تجاری (طلاعیهها، رونق، داغی بازار و سپس رکود و بحران) را در نظام سرمایهداری شکل میدهد. تقاضای توده ای برای وسایل تولید جدید، بازار را به تحرک واداشته و پس از اشباع، جامعه را وارد فاز رکود ادواری میسازد.
فصل ۱۰: نظریههای سرمایه ثابت و جاری؛ فیزیوکراتها و آدام اسمیت (Theories of Fixed and Circulating Capital: The Physiocrats and Adam Smith)
۳. دستاورد نخستین فیزیوکراتها (فرانسوا کنه)
- اصطلاحات پیشدرآمد: فیزیوکراتها (\(Physiocrats\)) نخستین مکتب اقتصادی بودند که تمایز میان سرمایه ثابت و جاری را در بخش کشاورزی درک کردند. آنها پیشپرداختهای اولیه برای ابزار، دام و ساختمان را «پیشپرداختهای بنیادی» (\(Avances primitives\)) و هزینههای سالانه مواد و دستمزد را «پیشپرداختهای سالانه» (\(Avances annuelles\)) نامیدند.
- برتری تحلیل فیزیوکراتها: کنه و پیروانش این تمایز را مستقیماً از درون «فرایند واقعی تولید» استخراج کردند، نه از حوزه گردش بازار.
۴. خطاهای تئوریک آدام اسمیت در تحلیل سرمایه
- جابهجایی مبنای تمایز از تولید به گردش: آدام اسمیت (\(Adam Smith\)) تمایز واقعی میان سرمایه ثابت و جاری را مخدوش ساخت. او معیار تمایز را این قرار داد که آیا کالا برای سودآوری باید «تغییر مالک دستبهدست شود و در گردش حرکت کند» (سرمایه جاری) یا «در دست مالکش باقی بماند» (سرمایه ثابت).
- خلط سرمایه ثابت و متغیر با سرمایه ثابت و جاری: اسمیت دو تقسیمبندی کاملاً متفاوت را در هم آمیخت:
- تقسیمبندی ناشی از ارزشآفرینی: سرمایه ثابت (\(Constant Capital\)) و سرمایه متغیر (\(Variable Capital\)).
- تقسیمبندی ناشی از شیوه چرخش: سرمایه ثابت (\(Fixed Capital\)) و سرمایه جاری (\(Circulating Capital\)). او نیروی کار (دستمزد) را به همراه مواد اولیه تحت عنوان یکپارچه «سرمایه جاری» قرار داد و بدین ترتیب خصلت ویژه و ارزشآفرین نیروی کار را کتمان کرد.
- «دگم اسمیت» (The Smithian Dogma): اسمیت مدعی شد که ارزش کل محصول سالانه جامعه در نهایت تماماً به درآمدهای انسانی یعنی دستمزد (\(v\))، سود (\(s\)) و اجاره تقسیم میشود و بخش سرمایه ثابت (\(c\)) مصرفشده در تولید، خود حاصل کار سالهای گذشته است و نابود میشود. این خطای بنیادی، امکان تحلیل بازتولید کل سرمایه اجتماعی را برای بیش از یک قرن در اقتصاد کلاسیک مسدود کرد.
فصل ۱۱: نظریههای سرمایه ثابت و جاری؛ دیوید ریکاردو (Theories of Fixed and Circulating Capital: Ricardo)
۵. تقلیل تمایز به «مدت زمان دوام» نزد ریکاردو
- پذیرش بیچونوچرای اشتباهات اسمیت: دیوید ریکاردو (\(David Ricardo\)) نقد ریشهای به انحرافات اسمیت وارد نکرد، بلکه تقسیمبندی اشتباه او را مبنا قرار داد.
- ملاک قرار دادن زمان پایداری: ریکاردو تمایز میان سرمایه ثابت و جاری را صرفاً به «مدت زمانی که سرمایه در یک ابزار تولید منجمد میماند» یا سرعت دوام آن تقلیل داد. از نظر او، سرمایهای که سریعتر فرسوده شود یا زودتر بازگردد «جاری» و سرمایهای که دوام بیشتری داشته باشد «ثابت» است.
۶. پیامدهای تئوریک حذف سرمایه متغیر در تحلیل ریکاردو
- ناپدید شدن خصلت ساختاری دستمزد: ریکاردو، سرمایه مصرفشده برای دستمزد را کلاً به عنوان بخشی از «سرمایه جاری» همعرض با مواد اولیه تحلیل کرد.
- عجز از تبیین نرخ سود و ارزش اضافی: با تقلیل دادن تمایزها به طول عمر فنی ابزارها، ریکاردو نتوانست رابطه واقعی میان نرخ ارزش اضافی (\(Rate of Surplus-Value\)) و نرخ سود (\(Rate of Profit\)) را درک کند، زیرا نتوانست تفاوت میان بخشی از سرمایه که ارزش جدید میآفریند (سرمایه متغیر) و بخشی که صرفاً ارزش موجود را منتقل میسازد (سرمایه ثابت) را تبیین نماید.
فصل ۱۲: دوره کار (The Working Period)
۱. مفهوم و تعریف دوره کار
- تعریف دوره کار: دوره کار به تعداد روزهای کاری متوالی (Working Days) گفته میشود که برای تکمیل یک محصول نهایی قابل عرضه به بازار مورد نیاز است.
- تمایز میان «روز کاری» و «دوره کار»:
- روز کاری بیانگر میزان کار زنده روزانهای است که توسط کارگران اعمال میشود (مثلاً ۱۰ ساعت در روز).
- دوره کار، مجموعهای پیوسته از روزهای کاری متعدد است که ساختار فنی محصول ایجاب میکند تا موضوع کار به یک کالای کامل تبدیل گردد.
- تفاوتهای ساختاری در صنایع مختلف:
- صنایع با دوره کار کوتاه: مانند نانوایی، yarn spinning (ریسندگی) یا کارهای خرد که در آنها محصول ظرف چند روز یا چند هفته آماده فروش میشود.
- صنایع با دوره کار بلندمدت: مانند کشتیسازی، ساخت بناهای عظیم، احداث راهآهن یا ساخت ماشینآلات سنگین که ممکن است ماهها یا سالها کار پیوسته نیاز داشته باشند.
۲. پیامدهای اقتصادی طولانی بودن دوره کار
- انجماد طولانیمدت سرمایه: در صنایع با دوره کار طولانی، سرمایه پیشپرداختشده (در قالب دستمزد و مواد اولیه) برای مدتی متمادی در درون فرایند تولید منجمد میماند، بدون آنکه هیچ محصولی به صورت کالا وارد بازار شده یا به صورت پول (\(M’\)) بازگردد.
- تفاوت در نیاز به سرمایه پولی: سرمایهدار در تمام طول دوره کار مجبور است به طور مداوم پول جدیدی را برای پرداخت دستمزدها و خرید مواد اولیه اضافی به فرایند تولید تزریق کند، در حالی که تا پایان کامل دوره کار، هیچ بازگشت مالی رخ نمیدهد.
- تحریف ارزش و فشار بر بازار اعتبارات: طولانی شدن دوره کار باعث میشود که توازنی میان تقاضای پولی سرمایهدار در بازار (خرید مواد و نیروی کار) و عرضهای که او وارد بازار میکند وجود نداشته باشد. این امر فشار شدیدی بر بازار اعتبارات و منابع پولی جامعه وارد میسازد.
فصل ۱۳: زمان تولید (Production Time)
۳. تفکیک زمان تولید از دوره کار
- فرمول عمومی زمان تولید: زمان تولید کل دورهای است که طی آن، عناصر سرمایه مولد در حوزه تولید قرار دارند. رابطه ریاضی میان زمان تولید و دوره کار به صورت زیر است: \[\text{زمان تولید} \ge \text{دوره کار}\]
- علت نامساوی بودن زمان تولید و دوره کار: زمان تولید علاوه بر «دوره کار» (که در آن کار زنده بر روی شیء اعمال میشود)، شامل زمانهایی است که موضوع کار بدون دخالت کار انسانی، تحت تاثیر فرایندهای طبیعی، شیمیایی یا فیزیکی قرار میگیرد.
۴. اشکال مختلف وقفههای غیرکاری در زمان تولید
- فرایندهای طبیعی و شیمیایی: مانند زمان لازم برای تخمیر شراب، خشک شدن چوب، عمل آمدن چرم در دباغی، یا رشد گندم در زیر خاک در فصل زمستان.
- وقفههای فنی و زیستی روزمره: استراحت شبانه کارگران، تعطیلات پایان هفته، و زمانهایی که ماشینآلات به دلیل محدودیت روز کاری خاموش میمانند.
- زمان ذخیره تولیدی (Productive Supply): زمانی که مواد اولیه و وسایل تولید به عنوان ذخیره در انبار کارخانه ماندهاند تا تداوم بیوقفه تولید را تضمین کنند.
۵. اثر زمان غیرکاری بر ارزشافزایی (Valorization)
- عدم ایجاد ارزش جدید: در تمام مدتی که کالا تحت فرایندهای طبیعی قرار دارد و کار زنده روی آن انجام نمیشود، هیچگونه ارزش (Value) یا ارزش اضافی (Surplus-Value) جدیدی خلق نمیشود.
- هزینه منجمد شدن سرمایه: اگرچه هیچ ارزشی اضافه نمیشود، اما ارزش سرمایه ثابت (وسایل کار و انبارها) در این مدت معطل مانده و زمان چرخش سرمایه طولانیتر میگردد.
- تلاش برای انقباض زمان تولید: سرمایهداری مدرن همواره تلاش میکند از طریق پیشرفتهای علمی و شیمیایی (مانند کوره های کاتالیزوری، خشککنهای مصنوعی و تکنولوژیهای شتابدهنده)، زمان غیرکاری فرایند تولید را تا حد امکان کاهش داده و آن را به طول «دوره کار» نزدیک کند تا سرعت چرخش سرمایه افزایش یابد.
فصل ۱۴: زمان گردش (Circulation Time)
۶. ماهیت و اجزای تشکیلدهنده زمان گردش
زمان گردش، بخشی از زمان چرخش سرمایه است که در آن، ارزش سرمایه از حوزه تولید خارج شده و در حوزه بازار حضور دارد. این زمان از دو فاز معکوس تشکیل میشود:
- زمان فروش (\(C’ - M’\)): مدت زمانی که کالا به عنوان سرمایه کالایی در انبار یا بازار معطل میماند تا خریدار یافته و به پول نقد تبدیل شود.
- زمان خرید (\(M - C\)): مدت زمانی که سرمایهدار پس از نقد شدن کالا، صرف یافتن و خریداری عناصر جدید تولید (ن نیروی کار و وسایل تولید) میکند.
۷. عوامل موثر بر طول زمان گردش
- فاصله جغرافیایی و وسایل حملونقل: هرچه فاصله کارخانه تا بازار فروش بیشتر باشد، زمان گردش طولانیتر خواهد بود. توسعه راهآهن، کشتیرانی و ارتباطات تلگرافی/دیجیتالی، زمان گردش را به شدت منقبض میکند.
- میزان توسعه بازار و نظام توزیع: وجود واسطهها، تجار عمدهفروش و شبکههای منظم توزیع، زمان تبدیل کالا به پول را کاهش میدهد.
- نوسانات عرضه و تقاضا: در شرایط رکود بازار یا اضافه تولید، زمان فروش (\(C’ - M’\)) به شدت طولانی شده و حتی ممکن است متوقف گردد.
۸. پیامد زمان گردش بر کارایی سرمایه
- کاهش زمان تولید مفید: زمان گردش به عنوان حد منفی (Negative Limit) برای زمان تولید عمل میکند. هر روزی که سرمایه در حوزه گردش معطل میماند، روزی است که نمیتواند در حوزه تولید به استخراج ارزش اضافی بپردازد.
- الزام به پیشپرداخت سرمایه پولی اضافی: برای آنکه تولید در زمان معطلی کالا در بازار متوقف نشود، سرمایهدار باید بخشی از سرمایه خود را صرفاً برای پوشش فاز گردش (پرداخت دستمزدها و خریدهای جدید در طول زمان فروش کالای قبلی) اختصاص دهد.
فصل ۱۵: تاثیر زمان گردش بر حجم سرمایه پیشپرداختشده (Effect of Circulation Time on the Magnitude of the Capital Advanced)
۹. ضرورت مکملیت و همزمانی دورهها
برای آنکه فرایند تولید به صورت بیوقفه ادامه یابد، سرمایهدار نمیتواند منتظر بماند تا کالای تولیدشده در دوره کار اول به فروش برسد و سپس تولید بعدی را آغاز کند. بنابراین، کل سرمایه پیشپرداختشده باید به دو بخش تقسیم شود:
- بخش اول (سرمایه فعال در تولید): سرمایهای که در دوره کار (Working Period) مشغول به کار است.
- بخش دوم (سرمایه اضافی یا متحرک): سرمایهای که باید پیشپرداخت شود تا در زمان گردش (Circulation Period) بخش اول، کارخانه را فعال نگه دارد.
۱۰. تحلیل حالتهای سهگانه نسبت دوره کار (\(W\)) و زمان گردش (\(R\))
حالت اول: دوره کار برابر با زمان گردش (\(W = R\)): در این حالت، کل سرمایه جاری باید دقیقا به دو بخش مساوی تقسیم شود. اگر دوره کار ۹ هفته و زمان گردش ۹ هفته باشد، یک بخش از سرمایه در ۹ هفته اول تولید میکند؛ در ۹ هفته دوم که کالای اول در حال فروش است، بخش دوم وارد تولید میشود. در پایان هفته هجدهم، پول کالای اول بازگشته و دوباره جایگزین بخش اول میشود.
حالت دوم: دوره کار بزرگتر از زمان گردش (\(W > R\)): اگر دوره کار ۶ هفته و زمان گردش ۳ هفته باشد، سرمایه اضافی مورد نیاز برای پوشش زمان گردش، تنها کسر کوچکی از کل سرمایه خواهد بود. در این حالت، سرمایه اضافی کمتری معطل میماند و بخش عمده سرمایه در فاز ارزشآفرینی فعال است.
حالت سوم: دوره کار کوچکتر از زمان گردش (\(W < R\)): اگر دوره کار ۳ هفته و زمان گردش ۶ هفته باشد، مقدار سرمایهای که باید در حوزه گردش معطل بماند، دو برابر سرمایهای است که در فاز تولید کار میکند. این وضعیت موجب میشود که حجم زیادی از سرمایه پولی دائماً خارج از تولید معطل بماند و نرخ سالانه ارزش اضافی افت کند.
۱۱. آزاد شدن و انجماد سرمایه پولی (Freeing and Tying Up of Money Capital)
- انجماد سرمایه (Tying up of Capital): اگر زمان گردش یا زمان تولید به دلیل اختلال در بازار، طولانیتر شود، یا اگر قیمت مواد اولیه افزایش یابد، سرمایهدار مجبور است پول بیشتری را تزریق کند تا همان مقیاس قبلی تولید را حفظ کند. این حالت را «انجماد سرمایه پولی» مینامند.
- آزاد شدن سرمایه (Freeing of Capital): اگر سرعت حملونقل افزایش یابد، زمان گردش کوتاهتر شود، یا قیمت مواد اولیه افت کند، بخشی از سرمایه پولی پیشپرداختشده اولیه مازاد آمده و از چرخه خارج میشود. این سرمایه آزادشده میتواند صرف انباشت جدید، یا سپردهگذاری در بانک گردد.
فصل ۱۶: چرخش سرمایه متغیر (The Turnover of Variable Capital)
۱. نرخ سالانه ارزش اضافی (The Annual Rate of Surplus-Value)
- تمایز میان نرخ واقعی و نرخ سالانه ارزش اضافی: نرخ واقعی یا حقیقی ارزش اضافی (\(s/v\)) نشاندهنده درجه استثمار نیروی کار در یک دوره کار واحد است. اما «نرخ سالانه ارزش اضافی» (\(Annual Rate of Surplus-Value\)) که به صورت \(S’/v\) یا \(M’/v\) نشان داده میشود، حاصلضرب نرخ واقعی ارزش اضافی در تعداد چرخشهای سالانه سرمایه متغیر (\(n\)) است: \[\text{نرخ سالانه ارزش اضافی} = \frac{s \cdot n}{v} = \frac{S’}{v}\]
- تاثیر سرعت چرخش بر جرم ارزش اضافی سالانه: اگر دو سرمایهدار مقدار مساوی از سرمایه متغیر (مثلاً ۱۰۰۰ دلار) را پیشپرداخت کنند و نرخ واقعی ارزش اضافی در هر دو ۱۰۰٪ باشد، اما سرمایه اول ۱۰ بار در سال و سرمایه دوم ۲ بار در سال بچرخد، سرمایهدار اول در طول سال ۱۰,۰۰۰ دلار و سرمایهدار دوم ۲,۰۰۰ دلار ارزش اضافی خلق میکند.
- توهم سرمایه خودزا در اقتصاد بورژوایی: در ظاهر بازار، اینگونه به نظر میرسد که سرمایه پیشپرداختشده کمتر، سودی معادل سرمایه بسیار بزرگتر تولید کرده است؛ در حالی که این تفاوت منحصراً ناشی از تکرار چرخش سرمایه متغیر در طول زمان است.
۲. چرخش یک سرمایه متغیر انفرادی (The Turnover of an Individual Variable Capital)
- سرمایه متغیر پیشپرداختشده در برابر سرمایه متغیر بهکارگرفتهشده: باید میان «سرمایه متغیر پیشپرداختشده» (Variable Capital Advanced - مبلغ پولی که سرمایهدار در ابتدا برای دستمزدها کنار میگذارد) و «سرمایه متغیر بهکارگرفتهشده» (Variable Capital Employed - مجموع کل دستمزدهایی که در طول سال پرداخته میشود) تمایز قائل شد.
- نسبت دستمزد سالانه و چرخش: اگر \(v\) سرمایه متغیر پیشپرداختشده و \(n\) تعداد چرخشها باشد، کل سرمایه متغیر بهکارگرفتهشده در طول سال برابر با \(v \cdot n\) خواهد بود.
- تاثیر منفی زمان گردش بر استثمار سالانه: هرگاه زمان گردش طولانی شود، تعداد چرخش سالانه (\(n\)) کاهش مییابد. در نتیجه، سرمایهدار مجبور است سرمایه متغیر پیشپرداختشده بیشتری (\(v\)) را در حسابهای پولی منجمد نگه دارد تا سطح معینی از کار زنده را فعال سازد که این امر نرخ سالانه ارزش اضافی را نسبت به کل سرمایه پیشپرداختشده افت میدهد.
۳. چرخش سرمایه متغیر از دیدگاه اجتماعی (The Turnover of Variable Capital Considered from the Social Point of View)
- استمرار معیشت کارگران و زمان چرخش: از دیدگاه کل جامعه، کارگران صرفنظر از طول دوره چرخش سرمایهدار، باید به صورت مداوم و روزمره وسایل معیشت (کالاهای مصرفی) را از بازار خریداری کنند.
- تضاد ساختاری در صنایع با چرخش کند: در صنایعی که دارای دوره تولید بلندمدت هستند (مانند احداث راهآهن یا ساخت سد)، کارگران به طور مداوم دستمزد دریافت کرده و کالاهای مصرفی را از بازار خارج میکنند، بدون آنکه این صنایع تا مدتها هیچ کالای جدیدی به بازار عرضه نمایند.
- فشار بر منابع مادی و نظام پولی: این عدم توازن موقت میان تقاضای کالایی کارگران و عدم عرضه کالا توسط بنگاه، موجب کاهش ذخایر کالاهای مصرفی جامعه، ایجاد تورم و وارد آمدن فشار شدید به شبکه پولی و اعتباری کل اقتصاد میشود.
فصل ۱۷: گردش ارزش اضافی (The Circulation of Surplus-Value)
۴. گردش ارزش اضافی در بازتولید ساده (Simple Reproduction)
- منشأ پولی که ارزش اضافی را نقد میکند: این پرسش بنیادی مطرح میشود که اگر سرمایهدار در ابتدا تنها مبلغ اولیه \(M\) را پیشپرداخت کرده باشد، پولی که برای نقد کردن ارزش اضافی (\(m\)) و تبدیل \(C’\) به \(M’\) در بازار مبادله میشود از کجا میآید.
- پاسخ به معمای نقدینگی ارزش اضافی: پولی که برای تحقق ارزش اضافی (\(m\)) به کار میرود، توسط خودِ طبقه سرمایهدار وارد حوزه گردش میشود. سرمایهدار علاوه بر سرمایه اولیه، مبالغی پول نقد به عنوان درآمد شخصی (Revenue) برای مصرف فردی (\(m - c\)) وارد بازار میکند.
- بازگرداندن پولی درآمد: پولی که سرمایهدار برای خرید کالاهای مصرفی شخصی میپردازد، بین سایر تولیدکنندگان دستبهدست شده و در نهایت از طریق فروش کالاهای تولیدی به صندوق خود سرمایهدار بازمیگردد. بنابراین، حجم مشخصی از پول میتواند بارها ارزش اضافی خلقشده در بخشهای مختلف جامعه را نقد کند.
۵. گردش ارزش اضافی در انباشت و بازتولید بر مقیاس گسترده (Accumulation and Expanded Reproduction)
- تشکیل گنج پولی انباشت (Hoard Formation): در بازتولید بر مقیاس گسترده، سرمایهدار کل ارزش اضافی پولی (\(m\)) را صرف مصرف شخصی نمیکند، بلکه بخشی از آن را به شکل «سرمایه پولی بالقوه» (Latent Money Capital) در بانک یا گنج اندوخته میسازد تا به حد نصاب لازم برای خرید وسایل تولید و نیروی کار جدید برسد.
- تأثیر انباشت پولی بر کل گردش جامعه: در دورهای که سرمایهداران مشغول جمعآوری و تشکیل این گنج پولی هستند، بخشی از پول از مدار گردش بازار خارج میشود که این امر تقاضای کل در بازار کالا را موقتاً دچار انقباض میکند.
- تحقق انباشت واقعی در بازار: به محض آنکه گنج پولی سرمایهداران به اندازه فنی لازم رسید، این پول به صورت «سرمایه پولی اضافی» وارد بازار شده و تقاضای جهشی و متمرکزی را برای خرید وسایل تولید (\(mp’\)) و نیروی کار اضافی (\(L’\)) ایجاد میکند که کل چرخه بازتولید اجتماعی را بر مقیاس گسترده به حرکت درمیآورد.
بخش سوم: بازتولید و گردش سرمایه کل جامعه (The Reproduction and Circulation of the Aggregate Social Capital)
فصل ۱۸: مقدمه (Introduction)
۱. موضوع پژوهش (The Object of the Inquiry)
- انتقال از سرمایه انفرادی به کل سرمایه اجتماعی: در دو بخش نخست کتاب، حرکت سرمایه صنعتی عمدتاً به عنوان یک فرایند مستقل و مجزا در سطح سرمایه انفرادی (Individual Capital) تحلیل شد. اما در واقعیت اقتصادی، گردش هر سرمایه انفرادی گرهخورده و مشروط به گردش سایر سرمایههای انفرادی در کل جامعه است.
- مفهوم کل سرمایه اجتماعی (Aggregate Social Capital): کل سرمایه اجتماعی عبارت است از مجموع جبری تمام سرمایههای انفرادی که در ارتباط پیوسته با یکدیگر عمل میکنند.
- محتوای حرکت کل سرمایه اجتماعی: گردش کل سرمایه اجتماعی شامل دو بعد متقابل است:
- گردش سرمایه (Capital Circulation): حرکت مبالغ ارزشی که به عنوان سرمایه پیشپرداخت شده و بازمیگردند.
- گردش درآمد (Revenue Circulation): حرکت ارزشهایی که صرف مصرف شخصی و فردی کارگران (دستمزد) و سرمایهداران (ارزش اضافی) میشوند.
- تحقق ارزش مصرفی و ارزش مبادلهای: تحلیل کل سرمایه اجتماعی نه تنها مستلزم بررسی جایگزینی ارزش (Value Replacement) است، بلکه باید جایگزینی ماده و ارزش مصرفی (Material / Use-Value Replacement) را نیز تبیین کند؛ یعنی نشان دهد کالاها چگونه از نظر عینی و فیزیکی تولید شده و به دست مصرفکنندگان مولد یا نهایی میرسند.
۲. نقش و کارکرد سرمایه پولی (The Role of Money Capital)
- واسطهگری نقدینگی در بازتولید اجتماعی: برای آنکه گردش کل سرمایه اجتماعی بدون انقطاع ادامه یابد، وجود حجم مشخصی از سرمایه پولی در دست طبقه سرمایهدار ضروری است.
- تمایز نقش پول در گردش سرمایه و گردش درآمد:
- پولی که صرف خرید وسایل تولید (\(mp\)) و نیروی کار (\(L\)) میشود، به عنوان «سرمایه پولی» عمل میکند.
- پولی که کارگران و سرمایهداران صرف خرید کالاهای مصرفی میکنند، به عنوان «وساطتکننده درآمد» عمل مینماید.
- پایداری شریان پولی: پول به طور مداوم میان حوزه تولید و حوزه مصرف دستبهدست میشود. پول پرداختشده برای دستمزد، از طریق خرید وسایل معیشت به تجار بازمیگردد و سپس دوباره به شکل سرمایه پولی وارد صندوق سرمایهداران تولیدکننده میشود.
فصل ۱۹: ارائههای پیشین موضوع (Former Presentations of the Subject)
۳. دیدگاه فیزیوکراتها و «تابلو اقتصادی» کنه (The Physiocrats and Quesnay’s Tableau Économique)
- دستاورد تاریخی فرانسوا کنه: فیزیوکراتها نخستین اندیشمندانی بودند که تلاش کردند کل فرایند بازتولید جامعه را در قالب یک طرح جامع به تصویر بکشند. «تابلو اقتصادی» (Tableau Économique) فرانسوا کنه، حرکت کل محصول سالانه جامعه را میان طبقات مختلف (طبقه مولد کشاورز، طبقه مالک، و طبقه عقیم/صنعتی) تبیین کرد.
- کمبودها و محدودیات مکتب فیزیوکرات: به دلیل آنکه فیزیوکراتها منحصراً کار کشاورزی را کار مولد ارزش اضافی میدانستند، نتوانستند بازتولید واقعی را در بخش صنعت و تولید کارخانهای به درستی تحلیل کنند.
۴. نقد بنیادی «دگم آدام اسمیت» (Adam Smith’s Dogma)
- صورتبندی اشتباه اسمیت در تجزیه ارزش: آدام اسمیت مدعی شد که ارزش کل محصول سالانه جامعه (Total Social Product) در نهایت تماماً به درآمدهای سهگانه یعنی دستمزد (\(v\))، سود (\(s\)) و اجاره تقسیم میشود: \[\text{ارزش کالا} = v + s\]
- حذف خطیر بخش سرمایه ثابت (\(c\)): اسمیت بخش سرمایه ثابت (Constant Capital - ارزش وسایل تولید و مواد اولیه مصرفشده) را از معادله ارزش کل حذف کرد. او مدعی شد که ارزش وسایل تولید خود در مراحل قبلی به دستمزد و سود تولیدکنندگان آن وسایل تحلیل شده است.
- نتایج زیانبار دگم اسمیت در تحلیل بازتولید:
- اشتباه گرفتن محصول ارزشی با محصول فیزیکی: اسمیت تمایز میان «محصول جدید ایجادشده در سال جاری» و «کل ارزش محصول موجود که شامل استهلاک سرمایه گذشته است» را مخدوش کرد.
- ناممکن شدن تبیین جایگزینی مادی: اگر کل محصول سالانه جامعه صرفاً صرف درآمد و مصرف (\(v + s\)) شود، این پرسش بیجواب میماند که وسایل تولید مصرفشده (ماشینآلات، مواد اولیه) چگونه از نظر فیزیکی و مادی جایگزین میشوند تا تولید سال بعد امکانپذیر گردد.
۵. بررسی نظریات نویسندگان بعدی (Later Writers)
- پیروی کورکورانه ریکاردو از اسمیت: دیوید ریکاردو دگم اسمیت را بدون نقد پذیرفت و بحث خود را صرفاً بر نحوه تقسیم محصول جدید میان دستمزد (کارگر) و سود/اجاره (سرمایهدار و مالک) متمرکز ساخت.
- سردرگمی اقتصاددانان مبتذل: اقتصاددانانی نظیر ژان باتیست سی و رادبرتوس، با خلط مفاهیم «سرمایه» و «درآمد»، مغالطههای اسمیت را تکرار کردند و از درک نحوه بازتولید مادی و ارزشی کل سرمایه اجتماعی عاجز ماندند.
فصل ۲۰: بازتولید ساده (Simple Reproduction)
۱. طرح مسئله و پیشفرضهای تحلیلی (Formulation of the Problem)
- تعریف بازتولید ساده: در فرضیه بازتولید ساده، کل ارزش اضافی (\(s\)) خلقشده در فرایند تولید، بدون انباشت و بدون تبدیل شدن به سرمایه جدید، تماماً صرف مصرف شخصی و غیرمولد سرمایهداران میشود. در نتیجه، مقیاس تولید در جامعه سال به سال بدون تغییر و در سطحی ثابت تجدید میگردد.
- پیشفرضهای تئوریک: کالاها به ارزش واقعی خود مبادله میشوند، ساختار فنی و باروری کار ثابت فرض میشود، و هیچگونه تغییر قیمتی در عناصر تولید رخ نمیدهد.
- ابعاد دوگانه مسئله بازتولید کل جامعه:
- جایگزینی ارزش (Value Replacement): چگونه اجزای ارزشی محصول سالانه کل جامعه (سرمایه ثابت \(c\)، سرمایه متغیر \(v\)، و ارزش اضافی \(s\)) پس از فروش نقد شده و جایگزین میشوند.
- جایگزینی ماده و ارزش مصرفی (Material / Use-Value Replacement): کل محصول سالانه جامعه باید تجسد عینی در کالاهایی داشته باشد که از نظر کیفیت فیزیکی و ارزش مصرفی، بتوانند عناصر عینی تولید (وسایل تولید) و عناصر زیستی مصرف (وسایل معیشت) را دقیقاً تامین نمایند.
۲. بخشهای دوگانه تولید اجتماعی (The Two Departments of Social Production)
کل تولید اجتماعی به دو دپارتمان یا بخش بنیادی تقسیم میشود که بر اساس ارزش مصرفی و نقش کارکردی محصولاتشان در اقتصاد متمایز میگردند:
- بخش I (Department I - وسایل تولید): شامل تمام شاخههایی از تولید است که کالاهای خروجی آنها واجد شکل مصرفی مناسب برای ورود مجدد به فرایند تولید هستند (مانند ماشینآلات، ابزارها، مواد اولیه، ساختمانهای صنعتی، سوخت و مواد کمکی).
- بخش II (Department II - وسایل مصرف): شامل تمام شاخههایی از تولید است که کالاهای خروجی آنها وارد مصرف فردی و شخصی کارگران و سرمایهداران میشوند.
- بخش II خود به دو زیربخش متمایز تقسیم میشود:
- بخش IIa (وسایل معیشت ضروری - Necessary Means of Subsistence): کالاهایی که طبقه کارگر برای بازتولید نیروی کار خود مصرف میکند و همچنین بخشی از مصرف پایه سرمایهداران را تشکیل میدهد.
- بخش IIb (کالاهای مجلل - Luxury Items): کالاهای لوکس که فقط توسط طبقه سرمایهدار و منحصراً از محل ارزش اضافی مصرف میشوند.
- بخش II خود به دو زیربخش متمایز تقسیم میشود:
ساختار ارزشی کل محصول سالانه در هر دو بخش به صورت زیر نمادپردازی میشود: \[\text{محصول بخش اول:} \quad I_{c} + I_{v} + I_{s} = I_{(c+v+s)}\] \[\text{محصول بخش دوم:} \quad II_{c} + II_{v} + II_{s} = II_{(c+v+s)}\]
۳. شرط تعادل بنیادی و مبادله میان دو بخش (Exchange Between the Two Departments: \(I_{(v+s)}\) against \(II_{c}\))
- تحلیل مناسبات درونی هر بخش:
- بخش I: اجزای ارزشی \(I_{c}\) (سرمایه ثابت مصرفشده در بخش I) باید به شکل وسایل تولید جدید جایگزین شوند. این جایگزینی مستقیماً در درون خود بخش I انجام میگیرد؛ زیرا تولیدکنندگان وسایل تولید، کالاهای تولیدی خود را میان یکدیگر مبادله میکنند.
- بخش II: اجزای ارزشی \(II_{v} + II_{s}\) (دستمزد کارگران و سود سرمایهداران بخش II) تماماً صرف خرید کالاهای مصرفی تولیدشده در درون خود بخش II میشود.
- تحلیل نقطه تماس و مبادله بینبخشی:
- بخش I واجد ارزشی معادل \(I_{v} + I_{s}\) است که به صورت عینی در قالب «وسایل تولید» تجسد یافته است، اما صاحبان آن (کارگران و سرمایهداران بخش I) برای ادامه زیست به «کالاهای مصرفی» نیاز دارند.
- بخش II واجد ارزشی معادل \(II_{c}\) است که به صورت عینی در قالب «کالاهای مصرفی» تجسد یافته است، اما سرمایهداران بخش II برای بازتولید سال بعد به «وسایل تولید» جدید نیاز دارند.
- شرط ریاضی و عینی تعادل در بازتولید ساده: برای آنکه بازتولید ساده تحقق یابد، ارزش وسایل تولید صادرشده از بخش I به بخش II باید دقیقاً برابر با ارزش کالاهای مصرفی صادرشده از بخش II به بخش I باشد: \[I_{(v+s)} = II_{c}\]
۴. مبادله در درون بخش II: کالاهای ضروری و کالاهای مجلل (Exchange Within Department II)
- جایگزینی درونی بخش II: کل ارزش کالاهای مصرفی معادل \(II_{c} + II_{v} + II_{s}\) است. پس از آنکه بخش \(II_{c}\) از طریق مبادله با \(I_{(v+s)}\) به وسایل تولید تبدیل شد، مابقی ارزش محصول یعنی \(II_{(v+s)}\) باید در درون خود بخش II نقد و مصرف شود.
- مکانیسم مبادله میان IIa (ضروری) و IIb (مجلل):
- کارگران هر دو زیربخش (IIa و IIb) دستمزد خود (\(IIa_{v}\) و \(IIb_{v}\)) را منحصراً صرف خرید وسایل معیشت ضروری از بخش IIa میکنند.
- سرمایهداران بخش IIa بخشی از ارزش اضافی پولی خود را صرف خرید کالاهای مجلل از سرمایهداران بخش IIb میکنند.
- از این طریق، سرمایهداران بخش IIb پول لازم را برای پرداخت دستمزد کارگران خود و نیز نقد کردن مابقی ارزش اضافی خود به دست میآورند.
۵. وساطت گردش پولی در انجام مبادلات بینبخشی (Mediation of Exchanges by Money Circulation)
- جریان متناوب پول در تحقق مبادله \(I_{(v+s)} = II_{c}\): مبادله میان دو بخش به صورت تهاتر یا پایاپای انجام نمیگیرد، بلکه توسط سرمایه پولی نقد وساطت میشود.
- مراحل پنجگانه حرکت پول:
- سرمایهداران بخش I دستمزد \(I_{v}\) را به صورت پول به کارگران خود میپردازند.
- کارگران بخش I این پول را صرف خرید کالاهای مصرفی از سرمایهداران بخش II میکنند.
- سرمایهداران بخش II با دریافت این پول، وسایل تولید جدیدی به ارزش معادل از سرمایهداران بخش I خریداری میکنند (نیمی از \(II_{c}\) جایگزین میشود).
- پول دوباره به صندوق سرمایهداران بخش I بازمیگردد. سرمایهداران بخش I ارزش اضافی پولی خود (\(I_{s}\)) را وارد بازار کرده و کالاهای مصرفی از بخش II خریداری میکنند.
- سرمایهداران بخش II با این پول، مابقی وسایل تولید مورد نیاز خود (نیم دیگر \(II_{c}\)) را از بخش I میخرند.
- نتیجه: مقدار معینی از سرمایه پولی با گردش متوالی و چندباره، کل مبادله عظیم ساختاری میان دو بخش را تحقق بخشیده و به نقطه آغازین خود بازمیگردد.
ادامه فصل ۲۰: بازتولید ساده (Simple Reproduction)
۶. جایگزینی و استهلاک سرمایه ثابت در بخش II (Fixed Capital Replacement in Department II)
- دوگانگی در تعویض سرمایه ثابت: وسایل کار (ماشینآلات و تجهیزات) در بخش II به طور یکباره از نظر فیزیکی نابود نمیشوند، بلکه ارزش آنها به صورت تدریجی (استهلاک) به کالاهای مصرفی منتقل میگردد. این امر ساختار جایگزینی را به دو فاز مجزا تقسیم میکند:
- جایگزینی پولی (Cash Depreciation Fund): سرمایهدارانی که ماشینآلاتشان هنوز عمر مفید دارد، سهم استهلاک سالانه را از فروش کالا دریافت کرده و آن را به صورت پول نقد در بانک ذخیره میکنند تا در آینده ماشین جدید بخرند.
- جایگزینی فیزیکی (Replacement in Kind): سرمایهدارانی که عمر ماشینآلاتشان به پایان رسیده، باید پول ذخیرهشده را از بانک خارج کرده و مستقیماً از بخش I ماشینآلات جدید خریداری نمایند.
- شرط تعادل درونبخشی: برای آنکه حجم تولید بخش I (سازندگان ماشینآلات) دقیقاً با تقاضای بخش II برابر باشد، باید مجموع ارزش پولی استهلاک سرمایهداران گروه اول در بخش II دقیقاً معادل ارزش ماشینآلات جدیدی باشد که سرمایهداران گروه دوم در بخش II خریداری میکنند.
- اختلال و ناهمزمانی: اگر در یک سال مشخص، تعداد سرمایهدارانی که نیاز به تعویض فیزیکی ماشین دارند بیشتر از کسانی باشد که پول استهلاک ذخیره میکنند، بخش I دچار کمبود تقاضا یا اضافه تولید ماشینآلات شده و تعادل بازتولید برهم میخورد.
۷. بازتولید ماده پولی و استخراج طلا (Reproduction of the Money Material)
- جایگاه بخش تولید طلا در طرحهای بازتولید: تولید طلا (یا فلزات قیمتی پایه پولی) بخشی از دپارتمان I (وسایل تولید) است، زیـرا طلا به عنوان وسیله گردش عمل میکند.
- ویژگی منحصربهفرد محصول طلا: کالای خروجی معدن طلا مستقیماً خودِ پول (\(M\)) است و نیازی به طی کردن مرحله استحاله کالایی (\(C - M\)) ندارد.
- مکانیسم ورود طلا به گردش کل:
- تولیدکنندگان طلا، نیروی کار (\(L\)) و وسایل تولید (\(mp\)) را از بخشهای I و II خریداری میکنند.
- پولی که آنها به صورت طلای تازه استخراجشده وارد بازار میکنند، بدون آنکه کالایی معادل آن در بازار عرضه شده باشد، به عنوان نقدینگی جدید در کل جامعه توزیع شده و استهلاک طبیعی سکهها و نیاز نقدینگی انباشت را جبران میکند.
۸. نقد تئوری ارزش اضافی دستوت دو تراسی (Critique of Destutt de Tracy)
- محتوای ادعای تراسی: دستوت دو تراسی (اقتصاددان کلاسیک فرانسوی) مدعی شد که سرمایهداران سود خود را از طریق «فروش کالاها به قیمتی بالاتر از ارزش واقعی آنها» به یکدیگر و به کارگران به دست میآورند.
- پاسخ دیالکتیکی و ریاضی مارکس:
- اگر سرمایهداران کالاها را گرانتر به کارگران بفروشند، صرفاً بخشی از دستمزدی را که قبلاً به آنها دادهاند پس میگیرند که این امر تغییری در کل ارزش ایجاد نمیکند، بلکه تنها سطح معیشت کارگر را افت میدهد.
- اگر سرمایهداران کالاها را گرانتر به یکدیگر بفروشند (مثلاً همه کالاها را ۲۰٪ گران کنند)، هر سرمایهدار همانقدر که در مقام فروشنده سود میبرد، در مقام خریدار زیان میبیند؛ در نتیجه نسبتهای نسبی ارزش بدون تغییر باقی میماند.
- سود و ارزش اضافی نمیتواند از حوزه گردش یا گرانفروشی سرچشمه بگیرد، بلکه منحصراً ناشی از استخراج کار پرداختنشده در حوزه تولید است.
فصل ۲۱: انباشت و بازتولید بر مقیاس گسترده (Accumulation and Reproduction on an Expanded Scale)
۱. پیشفرضها و شرایط بنیادی انباشت (Premises and Conditions of Accumulation)
- تعریف انباشت واقعی: انباشت سرمایه زمانی رخ میدهد که بخشی از ارزش اضافی (\(s\)) صرف مصرف شخصی سرمایهدار نشده، بلکه به سرمایه ثابت اضافی (\(\Delta c\)) و سرمایه متغیر اضافی (\(\Delta v\)) تبدیل گردد.
- شرط عینی و فیزیکی انباشت: سرمایهدار نمیتواند ارزش اضافی پولی (\(m\)) را به سرمایه واقعی تبدیل کند مگر آنکه در بازار، «وسایل تولید اضافی» و «وسایل معیشت اضافی برای کارگران جدید» به صورت فیزیکی وجود داشته باشند. بنابراین، بخش I باید وسایل تولید بیشتری نسبت به نیاز بازتولید ساده تولید کرده باشد.
۲. شرط ناهمسانی و انباشت در بخش I (Accumulation in Department I)
- شکستن شرط تعادل بازتولید ساده: در بازتولید ساده، شرط تعادل \(I_{(v+s)} = II_{c}\) بود. اما برای تحقق انباشت، بخش I باید حجم بیشتری از وسایل تولید را ارائه دهد؛ بنابراین شرط بنیادی انباشت به صورت یک نامساوی ساختاری بیان میشود: \[I_{(v+s)} > II_{c}\]
- تجزیه ارزش اضافی بخش I برای انباشت: ارزش اضافی بخش I (\(I_{s}\)) به سه قسمت تقسیم میشود:
- قسمتی که صرف مصرف شخصی سرمایهدار میشود (\(I_{s_cons}\)).
- قسمتی که به سرمایه ثابت اضافی تبدیل میشود (\(I_{\Delta c}\)).
- قسمتی که به سرمایه متغیر اضافی برای استخدام کارگران جدید تبدیل میشود (\(I_{\Delta v}\)).
۳. انباشت در بخش II و تعامل متقابل دو بخش (Accumulation in Department II)
- تبادل وابستگی انباشت: انباشت در بخش I بدون انباشت متناظر در بخش II امکانپذیر نیست. هنگامی که بخش I سرمایه متغیر خود را به میزان \(I_{\Delta v}\) افزایش میدهد، کارگران جدید بخش I به کالاهای مصرفی بیشتری نیاز دارند که این کالاها باید توسط بخش II تامین شوند.
- مکانیسم انباشت در بخش II: بخش II در پاسخ به تقاضای جدید بخش I، بخشی از ارزش اضافی خود (\(II_{s}\)) را به سرمایه ثابت جدید (\(II_{\Delta c}\)) تبدیل کرده و وسایل تولید اضافی را از بخش I خریداری میکند؛ مابقی ارزش اضافی صرف خرید نیروی کار جدید (\(II_{\Delta v}\)) در بخش II میشود.
۴. طرح ریاضی انباشت و توازنهای شکننده (Schematic Presentation of Accumulation)
مارکس با ارائه طرحهای عددی و جدولهای زنجیرهای نشان میدهد که برای تداوم انباشت سالانه، باید یک تناسب کاملاً دقیق و پویا میان نرخ انباشت در بخش I و نرخ انباشت در بخش II برقرار باشد.
فرمول تعادل پویا در انباشت به شکل زیر درمیآید: \[I_{(v + \Delta v + s_cons)} = II_{(c + \Delta c)}\]
این معادله نشان میدهد که کل تقاضای پولی بخش I برای کالاهای مصرفی (شامل دستمزد کارگران قبلی، دستمزد کارگران جدید، و مصرف شخصی سرمایهداران I) باید دقیقاً برابر با ارزش وسایل تولیدی باشد که بخش II برای بازتولید قبلی و توسعه جدید خود (\(II_{c} + II_{\Delta c}\)) نیاز دارد.
۵. تناقضات بنیادی بازتولید سرمایهدارانه و علل مادی بحرانها (Inherent Contradictions of Capitalist Reproduction)
- تولید برای انباشت، نه برای مصرف: در نظام سرمایهداری، هدف تولید برآورده کردن نیازهای انسانی نیست، بلکه انباشت خودبهخودی و بیحدومرز سرمایه است. این امر موجب میشود که بخش I (تولید وسایل تولید) با سرعتی بسیار بیشتر از بخش II (تولید کالاهای مصرفی) رشد کند.
- انفصال میان قدرت تولید و قدرت مصرف جامعه: سرمایهداران دائماً سعی میکنند دستمزدها را محدود نگه دارند تا سود بیشتری برای انباشت داشته باشند، اما این اقدام قدرت خرید تودهها برای کالاهای بخش II را منقبض میکند.
- ناگزیر بودن بحرانهای ادواری اضافه تولید: از آنجا که تصمیمات سرمایهگذاری توسط هزاران سرمایهدار انفرادی و بر اساس رقابت آنارشیک بازار گرفته میشود (نه طبق یک برنامه کلان اجتماعی)، توازن دقیق ریاضی میان بخش I و بخش II دائماً برهم میخورد. این ناهماهنگی ساختاری (Disproportionality)، به صورت دورهای به شکل «بحران اضافه تولید» (Overproduction Crisis)، انباشت کالاهای فروشنرفته در انبارها، تعطیلی کارخانهها و بیکاری انبوه زحمتکشان بروز میکند.
ادامه فصل ۲۱ و جمعبندی ساختاری جلد دوم: انباشت، طرحهای پویای بازتولید و نتایج نهایی (Dynamic Schemas of Accumulation and Final Synthesis of Volume 2)
۶. تحلیل عددی و تکنیکی طرحهای انباشت در بخش I و II (Numerical and Technical Analysis of Accumulation Schemas)
- فرمولبندی عددی پایه انباشت: برای تبیین دقیق انباشت، ترکیب ساختاری زیر برای سال اول مفروض گرفته میشود:
- بخش I (وسایل تولید): \(4000_c + 1000_v + 1000_s = 6000\)
- بخش II (وسایل مصرف): \(1500_c + 750_v + 750_s = 3000\)
- کل محصول اجتماعی: \(= 9000\)
- فرایند تخصیص ارزش اضافی در بخش I:
- سرمایهداران بخش I تصمیم میگیرند ۵۰٪ از ارزش اضافی خود (\(500_s\)) را انباشت کنند.
- با فرض نسبت ثابت ترکیب انداموار سرمایه (Organic Composition of Capital - \(c:v = 4:1\))، این \(500s\) به \(400{\Delta c}\) (سرمایه ثابت اضافی) و \(100_{\Delta v}\) (سرمایه متغیر اضافی) تقسیم میشود.
- ۵۰۰ واحد مابقی ارزش اضافی صرف مصرف شخصی سرمایهداران I میگردد.
- الزام انباشت متناظر در بخش II:
- کل تقاضای بخش I برای کالاهای مصرفی عبارت است از: دستمزد قبلی (\(1000v\)) + دستمزد کارگران جدید (\(100{\Delta v}\)) + مصرف شخصی سرمایهداران (\(500_{s_cons}\)) \(= 1600\).
- برای تحقق تعادل، بخش II باید وسایل تولیدی به ارزش ۱۶۰۰ واحد از بخش I خریداری کند. از آنجا که سرمایه ثابت قبلی بخش II برابر با \(1500c\) بوده است، بخش II مجبور است ۱۰۰ واحد سرمایه ثابت اضافی (\(100{\Delta c}\)) انباشت کند.
- با فرض نسبت ترکیب انداموار در بخش II (\(c:v = 2:1\))، بخش II باید ۵۰ واحد سرمایه متغیر اضافی (\(50_{\Delta v}\)) نیز انباشت نماید.
- ساختار جدید تولید در سال دوم:
- بخش I جدید: \(4400_c + 1100_v + 1100_s = 6600\)
- بخش II جدید: \(1600_c + 800_v + 800_s = 3200\)
- کل محصول اجتماعی جدید: \(= 9800\)
۷. انباشت پولی در برابر انباشت واقعی (Money Accumulation vs. Real Accumulation)
- انباشت بالقوه یا پولی (Latent Money Accumulation): انباشت واقعی نمیتواند لحظهای باشد. سرمایهدارانی که مقادیر کوچکی ارزش اضافی به دست میآورند، ابتدا آن را به شکل پول در سیستم بانکی یا گنج ذخیره میکنند. در این فاز، ارزش اضافی به صورت «سرمایه پولی بالقوه» عمل میکند که تقاضایی برای کالا ایجاد نکرده است.
- انباشت واقعی و مادی (Real Productive Accumulation): زمانی که این مبالغ پولی به حد نصاب لازم رسیدند، وارد بازار شده و مستقیماً به وسایل تولید (\(mp\)) و نیروی کار (\(L\)) تبدیل میشوند.
- ناهماهنگی زمانی انباشت پولی و واقعی: اگر در کل جامعه، تعداد سرمایهدارانی که پول ذخیره میکنند (انباشت بالقوه) بیشتر از سرمایهدارانی باشد که پول را صرف خرید وسایل تولید واقعی میکنند (انباشت واقعی)، بازار دچار کسری تقاضا و رکود میشود. برعکس، اگر خروج پول از گنجها برای خرید واقعی بیشتر از ورود پول به گنجها باشد، تورم و نایابی کالا رخ میدهد.
۸. مقایسه بازتولید سرمایهدارانه و بازتولید در جامعه اشتراکی/سوسیالیستی (Capitalist vs. Socialized Reproduction)
- تضاد ساختاری در سرمایهداری: در نظام سرمایهداری، تناسبات میان بخش I و بخش II، و تناسب میان تولید و مصرف، به صورت آنارشیک و از طریق مکانیسم نوسانات قیمت و بحرانهای ادواری بازار کور به تعادل نسبی میرسند.
- بازتولید در جامعه برنامهریزیشده: حتی اگر شکل سرمایهدارانه تولید ملغی شود و جامعه به صورت برنامهریزیشده و اشتراکی اداره گردد:
- ضرورت انباشت و ذخیره: جامعه همچنان باید همواره مقداری از کار اضافی و محصول اضافی را برای توسعه تولید، مقابله با حوادث غیرمترقبه و پوشش استهلاک ذخیره کند.
- کنترل تناسبات فنی: جامعه باید پیشاپیش محاسبه کند که چه میزان وسایل تولید (بخش I) و چه میزان وسایل مصرف (بخش II) نیاز است تا توازنی پایداری در تولید حفظ شود.
- حذف شکل پولی و کالایی: در جامعه اشتراکی، این توازن مستقیماً بر اساس ارزش مصرفی و حسابداری زمان کار انجام میشود، نه از طریق استحالههای پولی (\(M - C - M’\)) و ریسکهای ناشی از بازار اعتبارات.
۹. جمعبندی نهایی و دستاوردهای تحلیلی جلد دوم سرمایه (Final Synthesis of Volume 2)
- گذار از تولید به گردش و بازتولید: اگر جلد اول سرمایه، اسرار حوزه تولید و نحوه استخراج ارزش اضافی را در پشت درهای بسته کارخانه افشا کرد، جلد دوم نشان داد که این ارزش اضافی چگونه باید فازهای مختلف حوزه گردش را طی کند، به پول تبدیل شود و در قالب یک کل پیچیده اجتماعی بازتولید گردد.
- اثبات رد «دگم آدام اسمیت» و اقتصاد کلاسیک: جلد دوم با اثبات ضرورت وجود اجزای ارزشی \(c\) (سرمایه ثابت) در محصول سالانه کل جامعه، توانست جایگزینی مادی وسایل تولید و شرط تعادل بینبخشی (\(I_{(v+s)} = II_c\)) را تبیین کند و نشان دهد چرا تحلیلهای اقتصاد کلاسیک به دلیل حذف \(c\) دچار بنبست شده بودند.
- تبیین ریشهای بحرانهای اقتصادی: جلد دوم اثبات کرد که بحرانهای سرمایهداری ناشی از عوامل تصادفی یا سوء مدیریت پولی نیستند، بلکه ریشه در تناقضات ساختاری نظام تولید کالایی دارند؛ تناقضاتی چون:
- جدایی زمان و مکان خرید و فروش در حوزه گردش.
- ناهمزمانی زمان تولید و زمان گردش.
- تضاد میان گسترش نامحدود ظرفیتهای تولیدی در بخش I و انقباض قدرت خرید تودهها در بخش II.
- پایهریزی برای جلد سوم: با تکمیل تحلیل چرخش و بازتولید کل سرمایه اجتماعی در جلد دوم، زمینه برای ورود به جلد سوم سرمایه فراهم میشود؛ جایی که ارزش و ارزش اضافی، شکلهای عینی و دگرگونشده خود را در سطح ظاهری جامعه اتخاذ میکنند: سود (Profit)، نرخ سود، سود تجاری، بهره (Interest)، و اجاره زمین (Ground-Rent).
بخش اول: تبدیل ارزش اضافی به سود و مفهوم «قیمت تمامشده» (Cost Price)
۱. جایگاه دفتر سوم در ساختار منطقی «کاپیتال»
در جلد اول کتاب، فرآیند مستقیم تولید سرمایهداری و نحوه استخراج ارزش اضافی (Surplus-Value) در کارخانه بدون در نظر گرفتن عوامل بیرونی تحلیل شد. در جلد دوم، فرآیند گردش سرمایه (\(C’-M-C\)) و تحقق ارزش بررسی گردید. اما جلد سوم، وحدت دیالکتیکی فرآیند تولید و فرآیند گردش را در کلِیت آن (The Process of Capitalist Production as a Whole) تحلیل میکند. در این سطح، سرمایهها نه در شکل انتزاعی، بلکه در اشکال عینی و ملموس خود روی سطح جامعه، در رقابت میان سرمایهها و در آگاهی روزمره عاملیتهای تولید ظاهر میشوند.
۲. فرمول اولیه ارزش کالا و اجزای تشکیلدهنده آن
ارزش هر کالای تولیدشده در مناسبات سرمایهداری با فرمول زیر بیان میشود:
\[C = c + v + s\]
در این فرمول:
- \(c\) (Constant Capital / سرمایه ثابت): ارزش وسائل تولید، مواد اولیه و استهلاک ماشینآلات.
- \(v\) (Variable Capital / سرمایه متغیر): ارزش نیروی کار یا همان ارزش پرداختی جهت دستمزد.
- \(s\) (Surplus-Value / ارزش اضافی): ارزشی که توسط کارِ پرداختنشده کارگر خلق میشود.
۳. پیدایش مقوله «قیمت تمامشده» (Cost Price) و تمایز آن با «هزینه واقعی»
اگر ارزش اضافی (\(s\)) را از ارزش کل کالا کسر کنیم، آنچه باقی میماند معادل ارزش سرمایهای است که سرمایهدار برای عناصر تولید پیش پرداخت کرده است. این بخش از ارزش کالا که جبرانکننده قیمت وسائل تولیدِ مصرفشده (\(c\)) و نیروی کارِ بهکارگرفتهگرفته (\(v\)) است، برای سرمایهدار «قیمت تمامشده» یا «قیمت هزینه» (Cost Price) نامیده میشود و با نماد \(k\) نشان داده میشود:
\[k = c + v\]
بنابراین فرمول ارزش کالا به شکل زیر بازنویسی میشود:
\[C = k + s\]
\[\text{Value} = \text{Cost Price} + \text{Surplus-Value}\]
تمایز بنیادی: آنچه کالا برای سرمایهدار هزینه برمیدارد (\(k = c + v\)) با آنچه کالا واقعاً برای جامعه هزینه دارد (\(c + v + s\)) دو مقدار کاملاً متفاوت هستند. بخش ارزش اضافی (\(s\)) برای سرمایهدار هیچ هزینهای ندارد، زیرا حاصل کارِ پرداختنشده کارگر است. قیمت تمامشده سرمایهدارانه از نظر کمی کوچکتر از ارزش واقعی کالا است (\(k = C - s\)).
۴. زوال تمایز میان سرمایه ثابت (\(c\)) و سرمایه متغیر (\(v\)) در دیدگاه سرمایهدار
در شیوه تولید سرمایهداری، ارزش یا قیمت نیروی کار به عنوان «قیمت خود کار» یا دستمزد (Wages) بازنمایی میشود. از این رو، سرمایه متغیر (\(v\)) در ظاهر به صورت هزینهای برای خرید کار دیده میشود.
در قیمت تمامشده (\(k = c + v\))، تمایز کارکردی و کیفی میان سرمایه ثابت و سرمایه متغیر کاملاً محو میگردد:
- سرمایه ثابت (\(c\)) ارزش خود را به محصول منتقل میکند، زیرا قبلاً وجود داشته است.
- سرمایه متغیر (\(v\)) ارزش خود را منتقل نمیکند، بلکه کار زنده ارزش جدیدی ایجاد میکند که هم ارزش نیروی کار را جبران میکند و هم ارزش اضافی میآفریند.
اما در حسابداری و آگاهی سرمایهدار، هر دو جزء (\(c\) و \(v\)) صرفاً به عنوان مبالغ پولی پیشپرداختشده برای عناصر مادی تولید و دستمزد دیده میشوند. در نتیجه، قیمت تمامشده (\(k\)) این توهم را ایجاد میکند که کل سرمایه پیشپرداختشده به یک اندازه در شکلگیری محصول نقش داشته است.
۵. تبدیل ارزش اضافی (\(s\)) به سود (\(p\)) و توهم سرمایهدارانه
با محو شدن تمایز میان \(c\) و \(v\) در قالب مقوله قیمت تمامشده (\(k\))، منشأ تغییر ارزش در فرآیند تولید از سرمایه متغیر به «کل سرمایه» منتقل میشود. ارزش اضافی هنگامی که به کل سرمایه پیشپرداختشده نسبت داده میشود، شکل مسخشدهای به خود میگیرد که سود (Profit / \(p\)) نامیده میشود.
فرمول ارزش کالا در این مرحله به شکل زیر تغییر مییابد:
\[C = k + p\]
\[\text{Commodity Value} = \text{Cost Price} + \text{Profit}\]
سود در ذات خود همان ارزش اضافی است، اما در یک شکل ظاهری و مسخشده (Mystified Form). همانطور که دستمزد در یک قطب، شکل واقعی ارزش نیروی کار را پنهان میکند، سود در قطب دیگر، منشأ واقعی ارزش اضافی (استثمار کار زنده) را میپوشاند و آن را به عنوان زاییده کل سرمایه نشان میدهد.
۶. حدود قیمت فروش و حد پایین سودآوری
از آنجا که ارزش کالا (\(C\)) برابر با \(k + s\) است، سرمایهدار میتواند کالا را به قیمتی پایینتر از ارزش واقعی آن اما بالاتر از قیمت تمامشدهاش (\(k\)) به فروش برساند و همچنان سود ببرد.
- حد پایین (Minimum Limit): قیمت تمامشده (\(k\)) مرز پایینی قیمت فروش است؛ اگر کالا زیر \(k\) فروخته شود، سرمایه پیشپرداختشده جبران نشده و سرمایهدار دچار زیان میشود.
- دامنه نوسان: هر قیمتی میان \(k\) و \(C\) (بین قیمت تمامشده و ارزش واقعی) بخشی از ارزش اضافی را محقق میکند و برای سرمایهدار سودآور است. این واقعیت پایه اقتصادی رفتارهایی نظیر ارزانفروشی (Under-selling) و رقابت قیمتها در بازار است.
۷. تمایز نرخ ارزش اضافی (\(s’\)) و نرخ سود (\(p’\))
دو معیار متفاوت برای سنجش یک مقدار واحد از ارزش اضافی وجود دارد:
۱. نرخ ارزش اضافی (Rate of Surplus-Value / \(s’\)): سنجش ارزش اضافی نسبت به سرمایه متغیر: \[s’ = \frac{s}{v}\]
۲. نرخ سود (Rate of Profit / \(p’\)): سنجش ارزش اضافی نسبت به کل سرمایه پیشپرداختشده: \[p’ = \frac{s}{C} = \frac{s}{c + v}\]
از آنجا که کل سرمایه (\(C = c + v\)) همواره بزرگتر از سرمایه متغیر (\(v\)) است (مگر در حالت فرضی عدم وجود وسائل تولید)، نرخ سود (\(p’\)) همواره از نرخ ارزش اضافی (\(s’\)) کوچکتر است.
از نظر تاریخی و تجربی، نرخ سود نقطه آغاز ملموس در سطح جامعه است، در حالی که ارزش اضافی و نرخ آن، ذات ناپیدا و درونیِ سیستم هستند که نیاز به تحلیل علمی دارند.
بخش دوم: عوامل تعیینکننده نرخ سود، اثر گردش سرمایه و صرفهجویی در سرمایه ثابت
۱. تحلیل ریاضی رابطه نرخ ارزش اضافی (\(s’\)) و نرخ سود (\(p’\))
فرمول اولیه نرخ سود به صورت زیر بیان میشود: \[p’ = \frac{s}{C} = \frac{s}{c + v}\]
از آنجا که مقدار ارزش اضافی برابر است با حاصلضرب نرخ ارزش اضافی در سرمایه متغیر (\(s = s’ \cdot v\))، فرمول نرخ سود را میتوان به شکل زیر بازنویسی کرد: \[p’ = s’ \cdot \frac{v}{C} = s’ \cdot \frac{v}{c + v}\]
این تناسب ریاضی، که به صورت \(p’ : s’ = v : C\) نیز بیان میشود، نشان میدهد که نرخ سود (\(p’\)) همواره از نرخ ارزش اضافی (\(s’\)) کوچکتر است، زیرا سرمایه متغیر (\(v\)) همواره بخشی از کل سرمایه (\(C\)) است.
از این رابطه ریاضی، اصول زیر در تعیین نرخ سود استخراج میشود:
- ثبات \(s’\) و تغییر نسبت \(v/C\): اگر نرخ استثمار (\(s’\)) ثابت بماند، نرخ سود کاملاً تابع سهم نسبی سرمایه متغیر در کل سرمایه است. هرگاه سرمایه ثابت افزایش یابد و سهم سرمایه متغیر از کل سرمایه کاهش یابد، نرخ سود تنزل مییابد.
- تغییر همزمان نرخ ارزش اضافی و ترکیب سرمایه: نرخ سود میتواند افزایش یابد حتی اگر نرخ ارزش اضافی کاهش یافته باشد، به شرط آنکه سهم سرمایه متغیر در کل سرمایه با نسبتی بزرگتر رشد کند. برعکس، نرخ سود میتواند کاهش یابد در حالی که نرخ ارزش اضافی افزایش یافته است، اگر ترکیب ارگانیک سرمایه (رشد \(c\) نسبت به \(v\)) اثر افزایش استثمار را خنثی کند.
- شرط برابری نرخ سود در سرمایههای متفاوت: نرخ سود دو سرمایه متفاوت تنها در دو حالت برابر است: یا ترکیب درصدی سرمایه و نرخ ارزش اضافی در هر دو یکسان باشد، یا حاصلضرب نرخ ارزش اضافی در درصد سرمایه متغیر (\(s’ \cdot v\)) در هر دو سرمایه برابر گردد.
۲. تاثیر سرعت گردش سرمایه (Turnover) بر نرخ سود
زمان گردش سرمایه (شامل زمان تولید و زمان گردش در بازار) مانعی در برابر بهکارگیری همزمان کل سرمایه در فرآیند مستقیم تولید ایجاد میکند.
- سرمایه معطل (Fallow Capital): تا زمانی که بخشی از سرمایه در فاز گردش (به صورت کالای فروختهنشده یا مطالبات نقدنشده) محبوس است، نمیتواند ارزش اضافی جدید تولید کند. هرچه زمان گردش طولانیتر باشد، بخش فعال سرمایه که به تولید ارزش اضافی میپردازد کوچکتر میشود.
- فرمول سالانه نرخ سود: اگر سرمایه متغیر (\(v\)) در طول یک سال \(n\) بار گردش کند، مجموع ارزش اضافی سالانه برابر با \(S = s’ \cdot n \cdot v\) خواهد بود. در نتیجه، فرمول دقیق نرخ سالانه سود به صورت زیر اصلاح میشود: \[p’ = s’ \cdot n \cdot \frac{v}{C}\]
- تاثیر سرعت گردش: برای سرمایههایی با ترکیب ارگانیک و نرخ ارزش اضافی یکسان، نرخ سود سالانه نسبت معکوس با زمان گردش دارد. تسریع در گردش سرمایه (به واسطه توسعه وسایل حملونقل و سیستم اعتباری) باعث میشود یک سرمایه متغیر کوچکتر بتواند همان مقدار ارزش اضافی سالانهای را استخراج کند که قبلاً نیازمند سرمایه متغیر بسیار بزرگتری بود.
۳. صرفهجویی در بهکارگیری سرمایه ثابت (Economy in Constant Capital)
با فرض ثابت بودن مقدار و نرخ ارزش اضافی، نرخ سود میتواند از طریق کاهش ارزش سرمایه ثابتِ پیشپرداختشده افزایش یابد. این صرفهجوییها ناشی از کارکرد اجتماعی کار و تولید در مقیاس بزرگ است:
- طولانی کردن روز کاری و افزایش شدت کار: تمدید ساعات کار روزانه بدون نیاز به ساخت کارخانههای جدید یا خرید ماشینآلات اضافی، بازدهی سرمایه ثابتِ موجود (Factory Buildings & Machinery) را افزایش میدهد. در این حالت، ارزش سرمایه ثابت در دورههای زمانی کوتاهتری بازتولید شده و نرخ سود بالا میرود.
- تمرکز وسائل تولید (Concentration of Means of Production): در تولید بزرگمقیاس، هزینههای مربوط به ساختمانها، انبارها، سیستمهای گرمایشی، روشنایی و موتورهای محرک مرکزی (Central Motors) نسبت به حجم کل محصول کاهش مییابد.
- بازیافت ضایعات تولید (Utilization of the Refuse of Production): تبدیل پسماندها و ضایعات صنعتی به محصولات فرعی یا استفاده مجدد از آنها، هزینه واقعی مواد اولیه را کاهش داده و مستقیماً نرخ سود را بالا میبرد.
- صرفهجویی ناشی از اختراعات (Economy through Inventions): توسعه علوم و تکنولوژی باعث میشود وسایل تولید جدید با وجود کارایی فنی بالاتر، با نیروی کار کمتر و ارزش ارزانتری تولید شوند که این امر هزینه سرمایه ثابت را نسبتاً کاهش میدهد.
۴. نوسانات قیمت مواد اولیه و تجدید ارزیابی سرمایه
نوسانات قیمت مواد اولیه (Raw Materials) بهویژه در بخشهای کشاورزی و صنایع استخراجی، اثرات مستقیمی بر نرخ سود و استقرار سرمایه میگذارد:
- رابطه معکوس با نرخ سود: با فرض ثبات دستمزدها و نرخ ارزش اضافی، افزایش قیمت مواد اولیه باعث افزایش ارزش کل سرمایه پیشپرداختشده (\(C\)) میشود؛ در نتیجه مخرج کسر \(s/C\) بزرگ شده و نرخ سود کاهش مییابد.
- گره خوردن (Tying-up) و آزاد شدن (Release) سرمایه:
- گره خوردن سرمایه: هنگام گرانی مواد اولیه، سرمایهدار مجبور است بخش بیشتری از ارزش پولی یا اعتبارات خود را صرف خرید همان حجم مادی از مواد اولیه کند تا فرآیند بازتولید متوقف نشود؛ این امر سرمایه پولی را در فاز گردش محبوس میکند.
- آزاد شدن سرمایه: با ارزان شدن مواد اولیه، بخشی از سرمایه پیشپرداختشده که قبلاً صرف خرید مواد میشد آزاد گردیده و میتواند به عنوان سرمایه جدید بهکار گرفته شود.
- افت ارزش (Devaluation) و افزایش ارزش (Revaluation) سرمایه موجود: تغییر در قیمت مواد اولیه، ارزش سرمایههایی را که هماکنون به شکل ذخیره کالا در انبار یا محصول در حال ساخت وجود دارند تغییر میدهد. این تغییر ارزش مستقیماً بر بازدهی و صورتهای مالی سرمایهدار اثر میگذارد، حتی اگر در فرآیند مستقیم تولید تغییری رخ نداده باشد.
بخش سوم: تبدیل سود به سود متوسط و تشکیل «قیمتهای تولید» (Prices of Production)
۱. ترکیبهای متفاوت سرمایه در شاخههای مختلف تولید
برای درک نحوه توزیع سود در سطح کل اقتصاد، ابتدا باید تمایز میان ابعاد فنی و ارزشی سرمایه مشخص گردد:
- ترکیب فنی سرمایه (Technical Composition): نسبت میان حجم مادی وسائل تولید (ماشینآلات، مواد اولیه) و مقدار نیروی کاری که برای به حرکت درآوردن آن در فرآیند تولید لازم است.
- ترکیب ارزشی سرمایه (Value Composition): نسبت میان ارزش سرمایه ثابت (\(c\)) و ارزش سرمایه متغیر (\(v\)) که صرف پرداخت دستمزد میشود.
- ترکیب ارگانیک سرمایه (Organic Composition of Capital): ترکیب ارزشی سرمایه تا جایی که توسط ترکیب فنی آن تعیین میشود و تغییرات آن را منعکس میکند.
شاخههای مختلف صنعتی دارای ترکیب ارگانیک متفاوتی هستند. در صنایع کاربر (با ترکیب ارگانیک پایینتر از میانگین جامعه)، نسبت سرمایه متغیر (\(v\)) به کل سرمایه بیشتر است؛ بنابراین با فرض ثابت بودن نرخ ارزش اضافی (\(s’ = 100\%\text{}\))، مقدار زنده بیشتری از کار استثمار شده و ارزش اضافی بیشتری تولید میشود. برعکس، در صنایع سرمایهبر (با ترکیب ارگانیک بالاتر از میانگین)، به دلیل سهم بزرگتر سرمایه ثابت (\(c\)) و سهم کوچکتر سرمایه متغیر (\(v\))، مقدار کار زنده کمتر و در نتیجه ارزش اضافی کمتری تولید میگردد.
اگر کالاها دقیقاً به ارزش واقعی خود (\(C = c + v + s\)) فروخته میشدند، نرخ سود (\(p’ = s / (c+v)\)) در صنایع کاربر بسیار بالا و در صنایع سرمایهبر بسیار پایین میبود.
۲. تشکیل نرخ عمومی سود (General Rate of Profit) از طریق رقابت
پایدار ماندن نرخهای سود متفاوت در شاخههای مختلف صنعت با منطق شیوه تولید سرمایهداری در تعارض است. در واقعیت تجربی، سرمایه دارای تحرک است و به سمت شاخههایی جریان مییابد که نرخ سود در آنها بالاتر از میانگین است.
این مهاجرت مداوم سرمایهها، عرضه کالا را در شاخههای پرسود افزایش داده و قیمتها را پایین میآورد و برعکس در شاخههای کمسود با خروج سرمایه و کاهش عرضه، قیمتها را بالا میبرد. برآیند این حرکت رفتوبرگشتی، تشکیل یک نرخ عمومی سود یا سود متوسط (Average Profit) است که از تقسیم مجموع کل ارزش اضافی تولیدشده در جامعه بر مجموع کل سرمایه اجتماعی پیشپرداختشده به دست میآید:
\[p’ = \frac{\sum s}{\sum (c + v)}\]
به این ترتیب، به هر سرمایه با هر اندازهای، صرفنظر از ترکیب ارگانیک آن، سودی متناسب با سهمش از کل سرمایه اجتماعی تعلق میگیرد.
۳. تبدیل ارزش کالاها به «قیمت تولید» (Prices of Production)
با شکلگیری نرخ عمومی سود، کالاها دیگر به ارزش مبادلهای مستقیم خود فروخته نمیشوند، بلکه به قیمت تولید (Price of Production) فروخته میشوند.
فرمول قیمت تولید عبارت است از: \[\text{Price of Production} = k + k \cdot p’\] \[\text{قیمت تولید} = \text{قیمت تمامشده} + \text{سود متوسط}\]
این تحول باعث انحراف قیمت تولید از ارزش واقعی کالاها در شاخههای مختلف میشود:
- شاخههای با ترکیب ارگانیک پایین (کاربر): قیمت تولید کالاها کمتر از ارزش واقعی آنها تعیین میشود (\(\text{Price of Production} < \text{Value}\)).
- شاخههای با ترکیب ارگانیک بالا (سرمایهبر): قیمت تولید کالاها بالاتر از ارزش واقعی آنها تعیین میشود (\(\text{Price of Production} > \text{Value}\)).
- شاخههای با ترکیب ارگانیک متوسط: قیمت تولید کالا دقیقاً با ارزش واقعی آن برابر است (\(\text{Price of Production} = \text{Value}\)).
۴. بقای قانون ارزش در کلِیت جامعه
اگرچه قیمت تولید کالاهای فردی از ارزش آنها انحراف پیدا میکند، اما قانون ارزش در سطح کل جامعه کاملاً صادق است:
۱. مجموع کل قیمتهای تولید برابر است با مجموع کل ارزشها: انحرافهای مثبت و منفی قیمت تولید از ارزش در شاخههای مختلف، یکدیگر را در سطح جامعه خنثی میکنند (\(\sum \text{Prices of Production} = \sum \text{Values}\)). ۲. مجموع کل سودها برابر است با مجموع کل ارزشهای اضافی: سود کل طبقه سرمایهدار چیزی نیست جز همان ارزش اضافی کل که توسط کل طبقه کارگر ایجاد شده است (\(\sum p = \sum s\)).
این فرآیند بازتوزیع نشان میدهد که سرمایهداران انفرادی ارزش اضافی کارگران مستقیم خود را به طور کامل نقد نمیکنند، بلکه تمام ارزش اضافی استخراجشده در جامعه در یک «صندوق مشترک» گردآوری شده و سپس بر اساس حجم سرمایه پیشپرداختشده میان سرمایهداران توزیع میگردد. مارکس این وضعیت را به ساختار یک شرکت سهامی تشبیه میکند که در آن هر سرمایهدار بر اساس تعداد سهامش (حجم سرمایهاش) سود دریافت میکند. این واقعیت پایه اقتصادی «فراماسونری طبقه سرمایهدار» در برابر کل طبقه کارگر است.
۵. اثر تغییرات عمومی دستمزدها بر قیمتهای تولید
دیوید ریکاردو معتقد بود که افزایش دستمزدها باعث افزایش قیمت کل کالاها میشود. اما مارکس نشان میدهد که افزایش عمومی دستمزدها نرخ ارزش اضافی را کاهش داده و در نتیجه نرخ عمومی سود را تنزل میدهد. اثر این تغییر بر قیمتهای تولید به شرح زیر است:
- در صنایع با ترکیب ارگانیک متوسط: افزایش دستمزدها هیچ تغییری در قیمت تولید ایجاد نمیکند، زیرا کاهش سود متوسط دقیقاً افزایش هزینه دستمزد را جبران میکند.
- در صنایع با ترکیب ارگانیک پایین (کاربر): قیمت تولید افزایش مییابد، زیرا اثر افزایش هزینه دستمزد (به دلیل سهم بزرگ \(v\)) بر کاهش سود متوسط غلبه میکند.
- در صنایع با ترکیب ارگانیک بالا (سرمایهبر): قیمت تولید کاهش مییابد، زیرا کاهش نرخ عمومی سود اثر بسیار بزرگتری نسبت به افزایش جزیی هزینه دستمزد دارد.
در نتیجه، تغییر عمومی دستمزدها نه باعث افزایش تورمی سطح عمومی قیمتها، بلکه موجب تنظیم مجدد قیمتهای تولید و تغییر توزیع ارزش اضافی میان طبقات میشود.
بخش چهارم: قانون گرایش تنزلی نرخ سود و تضادهای درونی آن (فصلهای ۱۳ تا ۱۵)
۱. ماهیت و تبیین ریاضی «قانون گرایش تنزلی نرخ سود» (فصل ۱۳)
یکی از کشفیات محوری در اقتصاد سیاسی سرمایهداری، تبیین نحوه ارتباط میان رشد تکنولوژی و بازدهی مالی سرمایه است. با پیشرفت شیوه تولید سرمایهداری و توسعه بارآوری اجتماعی کار، نسبت حجم مادی وسائل تولید (ماشینآلات، تجهیزات و مواد اولیه) به میزان نیروی کار زنده بهکارگرفتهشده پیوسته افزایش مییابد.
این تغییر در ترکیب ارگانیک سرمایه (رشد سرمایه ثابت \(c\) نسبت به سرمایه متغیر \(v\))، خود را در قالب گرایش تنزلی نرخ عمومی سود نشان میدهد.
فرمول نرخ سود به صورت زیر بازنویسی میشود: \[p’ = \frac{s}{c+v} = \frac{\frac{s}{v}}{\frac{c}{v} + 1} = \frac{s’}{\frac{c}{v} + 1}\]
از این تناسب ریاضی، نتایج بنیادی زیر به دست میآید:
- تضاد رشد تکنولوژی با نرخ سود: حتی اگر نرخ ارزش اضافی (\(s’ = s/v\)) به دلیل افزایش بارآوری کار ثابت بماند یا رشد کند، افزایش مخرج کسر (رشد ترکیب ارگانیک \(c/v\)) موجب میشود که نرخ عمومی سود (\(p’\)) سیری تنزلی طی کند. دلیل اصلی این امر آن است که فقط کار زنده (\(v\)) خالق ارزش اضافی است، اما نرخ سود بر اساس کل سرمایه پیشپرداختشده (\(c + v\)) محاسبه میشود.
- پارادوکس انباشت (همزمانی کاهش نرخ سود و افزایش جرم سود): تنزل نرخ سود به معنای کاهش حجم مطلق سود نیست. همان فرآیندی که نرخ سود را تنزل میدهد، حجم کل سرمایه پیشپرداختشده را به شدت بزرگ میکند. در نتیجه، جرم مطلق سود (Mass of Profit) در سطح کل جامعه افزایش مییابد. برای نمونه، سود ۵ درصدی بر روی یک سرمایه ۲ میلیون دلاری (معادل ۱۰۰ هزار دلار) بسیار بزرگتر از سود ۲۰ درصدی بر روی یک سرمایه ۱۰۰ هزار دلاری (معادل ۲۰ هزار دلار) است.
۲. عوامل خنثیکننده و بازدارنده گرایش تنزلی (فصل ۱۴)
اگر نرخ سود به طور پیوسته و خطی سقوط میکرد، شیوه تولید سرمایهداری بسیار سریعتر از هم میپاشید. مارکس توضیح میدهد که این قانون صرفاً به صورت یک «گرایش» (Tendency) عمل میکند، زیرا نیروهای مضاد و خنثیکنندهای در درون سیستم فعال هستند که اثر آن را کند یا موقتاً معکوس میکنند:
۱. افزایش شدت استثمار کار (More Intense Exploitation of Labour): از طریق طولانی کردن روز کاری (ارزش اضافی مطلق) یا متراکم کردن کار و ارتقای بارآوری، نرخ ارزش اضافی (\(s’\)) افزایش یافته و اثر منفی رشد سرمایه ثابت را تا حدی جبران میکند. ۲. فشار بر دستمزدها به زیر ارزش واقعی نیروی کار (Reduction of Wages below their Value): کاهش دستمزد پرداختی به کارگران به سطحی پایینتر از هزینه بازتولید حیاتی آنها، یکی از مهمترین عوامل عملی در بازنگهداشتن نرخ سود است. ۳. ارزان شدن عناصر سرمایه ثابت (Cheapening of the Elements of Constant Capital): افزایش بارآوری کار در صنایع تولیدکننده ماشینآلات و مواد اولیه باعث میشود که قیمت هر واحد از وسایل تولید کاهش یابد؛ بنابراین، با وجود افزایش حجم مادی ماشینآلات، ارزش پولی سرمایه ثابت (\(c\)) با سرعت کمتری رشد میکند. ۴. جمعیت مازاد نسبی (Relative Surplus Population): توسعه تکنولوژی باعث آزاد شدن نیروی کار و ایجاد ارتش ذخیره بیکاران میشود. این امر دستمزدها را پایین نگه داشته و امکان ایجاد صنایع جدیدِ کاربر (با ترکیب ارگانیک پایین و نرخ سود بالا) را فراهم میسازد. ۵. تجارت خارجی (Foreign Trade): ورود مواد اولیه و وسایل معیشت ارزانتر از طریق تجارت خارجی، هم هزینه سرمایه ثابت را کاهش میدهد و هم ارزش نیروی کار را پایین میآورد. همچنین سرمایهگذاری در مستعمرات یا کشورهای عقبمانده به دلیل ترکیب ارگانیک پایینتر و استثمار شدیدتر، نرخ سود بالاتری به همراه دارد. ۶. افزایش سرمایه سهامی (Increase in Share Capital): با گسترش شرکتهای سهامی و سرمایهگذاریهای عظیم زیربنایی (مانند راهآهنها)، بخش بزرگی از سرمایهها به دریافت یک بهره یا سود سهام ساده (کمتر از نرخ سود متوسط) قانع میشوند و در محاسبات نرخ عمومی سود صنعتی وارد نمیشوند که این امر مانع افت بیشتر نرخ سود عمومی میگردد.
۳. انکشاف تضادهای درونی قانون و بروز بحرانها (فصل ۱۵)
این قانون، تضادهای بنیادی شیوه تولید سرمایهداری را آشکار میسازد:
- تضاد میان گسترش نیروهای مولده و ارزشآفرینی: هدف سرمایهداری برآورده ساختن نیازهای انسانی نیست، بلکه انباشت و ارزشافزایی سرمایه موجود (Self-expansion of Capital) است. تولید سرمایهدارانه تمایل دارد نیروهای مولده را بدون محدودیت گسترش دهد، اما این گسترش مداوم با شالوده باریک مصرف تودهها - که به دلیل مناسبات توزیع سرمایهدارانه در سطح حداقل نگه داشته میشود - برخورد میکند.
- انباشت بیش از حد سرمایه (Over-accumulation of Capital): افت نرخ سود باعث میشود که بخشهایی از سرمایههای جدید دیگر نتوانند با نرخ سود قبلی بهکار گرفته شوند. در این حالت، «فزونی سرمایه» (Plethora of Capital) در کنار «فزونی جمعیت بیکار» ظاهر میشود؛ سرمایههای معطل که منفذ سودآوری ندارند، به سمت سوداگری، کلاهبرداریهای اعتباری و ریسکهای خطرناک سوق داده میشوند.
- کارکرد قهری بحرانها (Crises as Violent Solutions): بحرانهای اقتصادی راهحلهای موقت و خشونتآمیزی برای برقراری مجدد تعادلِ مختلشده هستند. بحران از طریق تخریب و افت ارزش سرمایههای موجود (Devalorization of Capital)، ورشکستگی بنگاههای ضعیفتر، ارزان شدن مواد اولیه و بازسازی ارتش ذخیره کار، مخرج کسر نرخ سود (\(C\)) را کوچک کرده، نرخ ارزش اضافی را بالا میبرد و بدین ترتیب شرایط را برای آغاز یک چرخه جدید از انباشت سرمایه فراهم میسازد.
این تحلیل نشان میدهد که موانع اصلی رشد سرمایهداری، عوامل بیرونی یا طبیعی نیستند، بلکه خودِ سرمایه موانع واقعی تولید سرمایهدارانه را ایجاد میکند.
بخش پنجم: سرمایه تجاری، سود تجاری و سیر تاریخی آن (فصلهای ۱۶ تا ۲۰)
۱. ماهیت سرمایه تجاری (Commercial Capital) و تفکیک وظایف
در فرآیند بازتولید سرمایه اجتماعی، سرمایه صنعتی سه مرحله را طی میکند: سرمایه پولی (\(M\))، سرمایه مولد (\(P\)) و سرمایه کالایی (\(C’\)).
سرمایه تجاری یا کالایی-تجاری (Commercial Commodity-Capital) زمانی پدید میآید که وظیفه تبدیل کالا به پول (فاز \(C’ - M’\) یا تحقق ارزش اضافی) از دوش سرمایهدار صنعتی برداشته شده و به یک بخش مستقل از سرمایه تبدیل میشود که توسط گروه خاصی از سرمایهداران (تجّار) اداره میگردد.
- فرمول چرخه سرمایه تجاری: فرمول حرکت سرمایه تجاری به صورت \(M - C - M’\) است (خرید کالا به قصد فروش آن به قیمتی بالاتر).
- عدم تولید ارزش در حوزه گردش: بر اساس نظریه ارزش-کار، فرآیند گردش (Circulation) صرفاً شکل ارزش را تغییر میدهد (از کالا به پول) و هیچگونه ارزش یا ارزش اضافی جدیدی خلق نمیکند. زمان و هزینههایی که صرف خرید و فروش میشوند، هزینههای ناشی از شکل اقتصادی کالا هستند و به ذات ارزش کالا چیزی نمیافزایند.
- نقش غیرمستقیم سرمایه تجاری در افزایش بارآوری: اگرچه سرمایه تجاری مستقیماً ارزشآفرین نیست، اما با متمرکز کردن امور مربوط به فروش، زمان گردش سرمایه صنعتی را کاهش میدهد. این امر به سرمایهدار صنعتی اجازه میدهد بخش بیشتری از سرمایه خود را در فاز مستقیم تولید (سرمایه مولد) بهکار گیرد و بدین ترتیب بارآوری و جرم کل ارزش اضافی جامعه را افزایش دهد.
۲. منشأ سود تجاری (Commercial Profit) و نحوه تشکیل نرخ عمومی سود
از آنجا که سرمایه تجاری ارزش اضافی ایجاد نمیکند، این سؤال مطرح میشود که سود تجاری (Commercial Profit) چگونه حاصل میشود؟
- سراب «سود از طریق گرانفروشی» (Profit upon Alienation): در ظاهر به نظر میرسد تاجر با افزودن یک مبلغ فرضی (Nominal Addition) به قیمت کالا و فروختن آن به قیمتی بالاتر از ارزش واقعی، سود میبرد. این یک توهم ناشی از سطح ظاهری بازار است.
- مکانیسم واقعی تحقق سود تجاری: تاجر کالا را بالاتر از ارزش آن نمیفروشد، بلکه سرمایهدار صنعتی کالا را به قیمتی پایینتر از قیمت تولید واقعی (یا ارزش) به تاجر میفروشد. تاجر سپس کالا را به قیمت تولید نهایی به مصرفکننده منتقل میکند.
- مشارکت سرمایه تجاری در نرخ عمومی سود: با ورود سرمایه تجاری، فرمول نرخ عمومی سود تغییر مییابد. اگر کل سرمایه صنعتی جامعه برابر با \(B\) و کل سرمایه تجاری برابر با \(B_c\) باشد، نرخ عمومی سود (\(p’\)) از تقسیم مجموع کل ارزش اضافی (\(\sum s\)) بر مجموع سرمایه صنعتی و تجاری به دست میآید:
\[p’ = \frac{\sum s}{B + B_c}\]
حضور سرمایه تجاری مخرج کسر را بزرگتر کرده و نرخ عمومی سود را نسبت به حالتی که سرمایه تجاری وجود نداشت کمی کاهش میدهد. اما سرمایهدار صنعتی این کاهش را میپذیرد، زیرا تمرکز فروش در دست تاجر، حجم سرمایه معطل صنعتی در فاز گردش را به شدت کاهش داده و بازدهی کل سیستم را بالا میبرد.
۳. هزینههای گردش و کارگران حقوقبگیر بخش تجارت (Commercial Wage-Workers)
تجارت نیازمند هزینههای جانبی (Costs of Circulation) شامل ساختمان، دفاتر، کاغذ، ابزار حسابداری و همچنین نیروی کار تجاری (Commercial Labour) است:
- هزینههای واقعی در برابر هزینههای خالص گردش: هزینههایی نظیر حملونقل و بستهبندی، فرآیندهای تولیدی هستند که در فاز گردش ادامه یافتهاند و به ارزش کالا میافزایند. اما هزینههای خالص تجارت (حسابداری، بازاریابی، خرید و فروش) هیچ ارزشی خلق نمیکنند و باید از محل کل ارزش اضافی جامعه جبران شوند.
- استثمار کارگر تجاری: کارگر بخش تجارت (مانند فروشنده یا حسابدار) یک کارگر حقوقبگیر است که ارزش نیروی کارش با هزینه بازتولید آن تعیین میشود. اگرچه کار زنده او ارزش اضافی تولید نمیکند، اما کار پرداختنشده او هزینههای گردش سرمایهدار تجاری را کاهش میدهد. این امر به تاجر اجازه میدهد سهم بیشتری از ارزش اضافی کل تولیدشده در بخش صنعتی را تصاحب کند.
۴. گردش سرمایه تجاری و استقلال ظاهری آن از فرآیند تولید
زمان و سرعت گردش سرمایه تجاری (Turnover of Commercial Capital) ویژگیهای خاص خود را دارد:
- تفاوت با گردش سرمایه صنعتی: یک سرمایه تجاری واحد میتواند در طول سال بارها گردش کند و فروش محصولات چندین سرمایهدار صنعتی مختلف را در شاخههای گوناگون تسریع نماید.
- قاعده «سود کوچک و فروش سریع» (Small Profits and Quick Returns): سرعت بالای گردش سرمایه تجاری باعث میشود که سهم سود تجاریِ افزودهشده به هر واحد کالا بسیار کوچک باشد، در حالی که نرخ سالانه سود سرمایهدار تجاری بر روی کل سرمایهاش با نرخ عمومی سود برابر میماند.
- انتقال بحران به بخش تجاری: به دلیل استقلال ظاهری حرکت سرمایه تجاری از مصرف واقعی، تجّار میتوانند با استفاده از سیستم اعتباری، خریدهای عمده خود را از تولیدکنندگان ادامه دهند حتی زمانی که بازار نهایی اشباع شده است. این تقاضای کاذب، بازتولید صنعتی را به شدت تحریک میکند تا اینکه ناگهان با ناتوانی در فروش نهایی به مصرفکنندگان، بحرانهای حاد انباشت بیش از حد ابتدا در بخش عمدهفروشی و بانکها فوران میکند.
۵. سرمایه معاملهگر پول (Money-Dealing Capital) و سیر تاریخی سرمایه بازرگانی
- سرمایه معاملهگر پول (فصل ۱۹): با گسترش مبادلات، عملیات فنی مربوط به گردش پول - شامل نگهداری وجوه، دریافت و پرداخت، صرافی، تسویه حسابها و مراودات ارز بینالمللی - از تجارت کالا جدا شده و به وظیفه تخصصی «سرمایه معاملهگر پول» تبدیل میشود. این بخش نیز بدون خلق ارزش، از طریق اخذ کارمزد و کسر از ارزش اضافی کل، سود متوسط دریافت میکند.
- تحلیل تاریخی سرمایه بازرگانی (فصل ۲۰): سرمایه بازرگانی (Merchant’s Capital) قدیمیترین شکل تاریخی سرمایه است که قرنها پیش از شیوه تولید سرمایهداری در جوامع بردهداری و فئودالی وجود داشته است.
- در جوامع پیشاسرمایهداری، سرمایه تجاری در «روزنههای تولید» (Pores of Production) عمل میکرد و سود آن عمدتاً حاصل غارت، دزدی دریایی، و «سود از طریق گرانفروشی/انتقال نابرابر» (Profit upon alienation) بود.
- با پیدایش شیوه تولید سرمایهداری، این رابطه کاملاً معکوس میشود: سرمایه صنعتی بر سرمایه تجاری تسلط مییابد و تجارت را به خادم و تسهیلکننده تولید صنعتی تبدیل میکند.
بخش ششم: سرمایه بهرهآور، سیستم اعتباری و سرمایه موهوم (فصلهای ۲۱ تا ۳۶)
۱. ماهیت سرمایه بهرهآور (Interest-Bearing Capital) و شکل مسخشده آن
سرمایه بهرهآور شکلی از سرمایه است که در آن سرمایه پولی به عنوان یک «کالا» به سرمایهدار دیگری (سرمایهدار فعال/صنعتی/تجاری) وام داده میشود.
- فرمول حرکت سرمایه بهرهآور: حرکت این سرمایه به صورت \(M - M’\) (پول به پول با یک مازاد) بیان میشود. در این چرخه، تمامی مراحل میانجی (تولید و گردش کالا) کاملاً حذف شده و این توهم ایدئولوژیک به عالیترین درجه میرسد که پول به خودی خود و ذاتاً دارای خاصیت زایش پول است.
- کالایی شدن سرمایه: در این معامله، آنچه فروخته یا واگذار میشود، خودِ «قدرت ارزشآفرینی و سودآوری سرمایه» (Use-value of Capital as a Means of Producing Profit) است.
- تعیین نرخ بهره (Rate of Interest): برخلاف قیمت تولید یا ارزش کالاها که بر اساس قوانین عینی اقتصاد تعیین میشوند، نرخ بهره (\(i\)) هیچ حد طبیعی یا قانون عینی ارزشی ندارد. نرخ بهره صرفاً از طریق رقابت میان وامدهندگان و وامگیرندگان و بر اساس عرضه و تقاضا تعیین میشود و حد بالای آن با نرخ سود متوسط (\(p’\)) محدود میگردد (\(0 < i < p’\)).
۲. تقسیم سود متوسط به «بهره» (Interest) و «سود بنگاه» (Profit of Enterprise)
با جدایی مالکیت سرمایه از کارکرد آن، سود متوسط حاصل از فعالیت تولیدی یا تجاری به دو بخش مجزا تقسیم میشود:
- بهره (Interest): سهمی از سود متوسط که به مالک قانونی سرمایه (Money Capitalist) تعلق میگیرد، صرفاً به این دلیل که مالک سرمایه است.
- سود بنگاه (Profit of Enterprise): سهم باقیمانده از سود متوسط (\(p - i\)) که به سرمایهدار کارفرما یا فعال (Industrial/Commercial Capitalist) میرسد.
- توهم ایدئولوژیک تفکیک سود: این تقسیمبندی باعث ایجاد توهم ایدئولوژیک دوگانهای میشود: ۱. بهره به عنوان عایدی خالصِ «مالکیت سرمایه» دیده میشود (بدون ارتباط با استثمار کار). ۲. سود بنگاه به عنوان «دستمزد مدیریت» (Wages of Superintendence) یا پاداش کار و مهارت کارفرما بازنمایی میشود. بدین ترتیب، نقش سرمایهدار فعال به یک «کارگر ممتاز» تقلیل داده شده و رابطه استثمار کار زنده کاملاً پوشانده میشود.
۳. کارکرد سیستم اعتباری (Credit System) و انواع اعتبار
سیستم اعتباری در شیوه تولید سرمایهداری دو کارکرد اصلی دارد: تسریع گردش سرمایه و متمرکز ساختن تمام سرمایههای خرد و معطل جامعه در دست طبقه سرمایهدار.
- اعتبار تجاری (Commercial Credit): اعتباری که تولیدکنندگان و تجار در معاملات مابین خود اعطا میکنند (به صورت برات و سفته/Bills of Exchange). این اعتبار مستقیماً بر جریان واقعی مبادله کالاها متکی است.
- اعتبار بانکی (Bank Credit): تبدیل اعتبارات تجاری به اعتبار پولی و بانکی. بانکها با واسطهگری میان پساندازکنندگان و سرمایهگذاران، پول را به «سرمایه وامدهی» تبدیل میکنند.
- نقش اعتبارات در اجتماعی کردن سرمایه: سیستم اعتباری از طریق ایجاد شرکتهای سهامی (Joint-Stock Companies)، سرمایههای فردی خرد را متمرکز میکند. در این ساختار:
- مدیریت کاملاً از مالکیت جدا میشود و مدیر ارشد اجرایی (CEO) به یک حقوقبگیر تبدیل میگردد.
- مالکان سرمایه به دریافتکنندگان محضِ بهره و سود سهام (Rentiers) تبدیل میشوند که هیچ نقشی در فرآیند واقعی تولید ندارند.
۴. «سرمایه موهوم» (Fictitious Capital) و اوراق بهادار
مفهوم سرمایه موهوم یکی از کلیدیترین مقولات در تحلیل بازارهای مالی است:
- ماهیت سرمایه موهوم: اوراق بهادار مانند اوراق قرضه دولتی (Government Bonds)، سهام شرکتها (Stocks) و اسناد بدهی.
- مکانیزم سرمایهدارانه: این اوراق نشاندهنده سرمایه واقعی و مادی موجود نیستند، بلکه ادعانامههایی قانونی بر روی جریان درآمدهای آینده (Future Stream of Revenue) هستند. وقتی یک درآمد سالانه با نرخ بهره جاری تنزیل میشود، یک ارزش بازاریِ سرمایهایشده (Capitalized Value) فرضی به وجود میآورد.
- استقلال کاذب بازار سرمایه: ارزش بازاری این اوراق در بورس بر اساس نرخ بهره و انتظارات سوداگری نوسان میکند و میتواند فرسنگها از سرمایه واقعی مادی (ماشینآلات، کارخانهها و کالاها) فاصله بگیرد. در زمان بحران، با ترکیدن حبابهای اعتباری، این سرمایههای موهوم ناگهان تبخیر میشوند.
۵. نقش دوگانه سیستم اعتباری در توسعه و بحران سرمایهداری
سیستم اعتباری یک ساختار دوچهره دارد:
- جنبه پیشبرنده (Promotive Aspect): سیستم اعتباری با کشسان کردن مرزهای سرمایه فردی، توسعه نیروهای مولده را به شدت تسریع میکند و امکان اجرای پروژههای عظیم اقتصادی (مانند شبکه راهآهن و زیرساختها) را فراهم میسازد.
- جنبه بحرانآفرین (Crisis-inducing Aspect): سیستم اعتباری، سوداگری (Speculation) و انباشت بیش از حد را به بالاترین حد ممکن میرساند. اعتبار، گسست میان فرآیند تولید واقعی و تحقق ارزش در بازار را موقتاً پنهان میکند و فرآیند تولید را به نقطهای بسیار فراتر از توانایی جذب بازار سوق میدهد.
- فروپاشی اعتباری (Credit Collapse): هنگامی که سررسید پرداختها فرامیرسد و زنجیره اعتبارات پاره میشود، تقاضا برای پولی که قبلاً صرفاً یک وسیله پرداخت بود ناگهان به تقاضای شدید برای پول نقد واقعی (Cash/Gold) تبدیل میشود. در این لحظه، کل ساختمان اعتبار فرو میریزد و بحران مالی شکل میگیرد.
بخش هفتم: تبدیل سود اضافی به رانت زمین و انواع رانت ارضی (فصلهای ۳۷ تا ۴۷)
۱. پیشفرضهای ساختاری و سهگانه طبقاتی در کشاورزی سرمایهداری
تحلیل رانت ارضی (Ground-Rent) در جلد سوم «کاپیتال»، بر پایه تسلط کامل شیوه تولید سرمایهداری بر بخش کشاورزی استوار است. در این فرآیند، مناسبات تولیدی کشاورزی بر سهگانه طبقاتی مدرن بنا میشود:
۱. کارگر مزدی (Wage-Labourer): نیروی کار زندهای که از وسایل تولید و زمین جدا شده و نیروی کار خود را میفروشد. ۲. سرمایهدار اجارهدار (Capitalist Tenant Farmer): سرمایهداری که سرمایه خود را در کشاورزی بهکار میگیرد، کارگران را استثمار کرده و سود متوسط دریافت میکند. ۳. مالک زمین (Landowner): دارنده انحصار حقوقی قطعهای از کره زمین که به دلیل این انحصار، سهمی از ارزش اضافی را تحت عنوان «رانت» دریافت میکند.
تمایز بنیادی مفاهیم:
- رانت واقعی (Ground-Rent Proper): پرداختی خالص صرفاً برای استفاده از قدرتهای طبیعی و دستنخورده زمین.
- بهره سرمایه ادغامشده در زمین (Terre-Capital): هزینههایی که صرف بهبود زمین (زهکشی، کوددهی عمیق، ساخت انبار) شدهاند؛ این موارد از نظر اقتصادی سرمایه ثابتِ تثبیتشده هستند، اگرچه در قراردادهای اجاره غالباً با رانت واقعی ترکیب میشوند.
- قیمت زمین (Price of Land): زمین محصول کار انسانی نیست و بنابراین ذلتاً «ارزش» (Value) ندارد. قیمت زمین چیزی نیست جز «رانت سرمایهداریشده» (Capitalized Rent)؛ یعنی مبلغ پولی که اگر در بانک سپردهگذاری شود، بهرهای معادل رانت سالانه زمین تولید میکند.
۲. سود اضافی (Surplus Profit) به عنوان پایه رانت: مثال نیروی طبیعی
مارکس برای تبیین رانت، ابتدا کارکرد یک نیروی طبیعی (مانند آبشار / Water-power) در صنعت را تحلیل میکند:
اگر در یک شاخه صنعتی، اکثر صاحبان کارخانهها از موتور بخار استفاده کنند، قیمت تولید بازار بر اساس هزینه متوسط تولید با موتور بخار تعیین میشود. اما اگر کارخانهداری به یک آبشار طبیعی دسترسی داشته باشد، هزینههای تولید او (به دلیل عدم نیاز به زغالسنگ و سوخت) بسیار پایینتر از میانگین صنعت خواهد بود. این صاحبان کارخانه میتوانند کالای خود را به همان قیمت تولید بازار بفروشند و سود اضافی (Surplus Profit) کسب کنند.
اگر این آبشار ملک خصوصی فرد دیگری باشد، مالک آبشار مانع استفاده رایگان سرمایهدار میشود و این سود اضافی را در قالب رانت از چنگ سرمایهدار بیرون میکشد.
- نتیجه کلیدی: نیروی طبیعی (آبشار یا زمین) خالق ارزش اضافی یا سود اضافی نیست، بلکه صرفاً پایه طبیعی برای بارآوری بالاتر کار زنده است. انحصار بر این نیروی طبیعی تنها سبب میشود که سود اضافیِ ایجادشده به جیب مالک سرازیر گردد.
۳. رانت دیفرانسیل ۱ (Differential Rent I): باروری و موقعیت مکانی
رانت دیفرانسیل ۱ از تفاوت در شرایط طبیعی قطعات مختلف زمین که با سرمایهگذاریهای مساوی بهکار گرفته میشوند، ناشی میشود. این تفاوتها حاصل دو عامل هستند:
- باروری طبیعی (Natural Fertility): تفاوت در ترکیب شیمیایی خاک، آبوهوا و میزان بارندگی.
- موقعیت مکانی (Location): فاصله زمین تا بازارهای مصرف و میزان توسعه شبکههای مواصلاتی و حملونقل.
مکانیسم تعیین قیمت بازار و تشکیل رانت: برخلاف صنعت که قیمت تولید توسط شرایط متوسط تعیین میشود، در کشاورزی به دلیل محدود بودن زمینهای مرغوب، قیمت تولید بازار توسط بدترین و کمبارورترین زمینِ تحت کشت (Soil A) تعیین میشود که حاصلضرب محصول آن صرفاً هزینههای تولید (قیمت تمامشده) و سود متوسط سرمایهدار را جبران میکند.
اگر چهار نوع زمین \(A\)، \(B\)، \(C\) و \(D\) داشته باشیم که با سرمایه یکسان (مثلاً ۵۰ شیلینگ) به ترتیب ۱، ۲، ۳ و ۴ خروار گندم تولید کنند:
- قیمت تولید هر خروار گندم بر اساس زمین \(A\) (بدترین زمین) تعیین میشود (۶۰ شیلینگ).
- زمین \(A\) هیچ رانتی تولید نمیکند (\(\text{Rent} = 0\)).
- زمین \(B\) ۱ خروار محصول اضافی دارد \(\rightarrow\) ۶۰ شیلینگ رانت دیفرانسیل.
- زمین \(C\) ۲ خروار محصول اضافی دارد \(\rightarrow\) ۱۲۰ شیلینگ رانت دیفرانسیل.
- زمین \(D\) ۳ خروار محصول اضافی دارد \(\rightarrow\) ۱۸۰ شیلینگ رانت دیفرانسیل.
۴. رانت دیفرانسیل ۲ (Differential Rent II): سرمایهگذاریهای متوالی بر زمین واحد
بدیهی است که کشاورزی صرفاً از طریق زیر کشت بردن زمینهای جدید (توسعه افقی) گسترش نمییابد، بلکه از طریق سرمایهگذاریهای متوالی و متراکم پولی بر روی همان زمینهای قبلی (توسعه عمودی / Intensive Agriculture) نیز رشد میکند.
رانت دیفرانسیل ۲ حاصل بارآوریهای متفاوتِ سرمایههای متوالی بهکاررفته بر روی یک زمین واحد است:
- اگر سرمایهگذاری ۵۰ شیلینگیِ دوم بر روی زمین \(D\) به جای ۴ خروار، ۳ خروار محصول اضافی بدهد، باز هم سود اضافی تولید میکند زیرا بازدهی آن از بازدهی بدترین زمین (زمین \(A\)) بالاتر است.
- تضاد اجارهدار و مالک: در طول مدت قرارداد اجاره (مثلاً ۱۰ ساله)، این سود اضافیِ حاصل از سرمایهگذاریهای متوالی به جیب سرمایهدار اجارهدار میرود. اما به محض اتمام مدت قرارداد، مالک زمین با استناد به اینکه این بهبودها به خصوصیات مادی زمین تبدیل شدهاند، اجارهبها را بالا برده و سود اضافی جدید را به رانت دیفرانسیل ۲ تبدیل میکند. این واقعیت علت اصلی تمایل مالکان به کوتاهمدت کردن قراردادهای اجاره است.
۵. رانت مطلق (Absolute Ground-Rent)
دیوید ریکاردو معتقد بود رانت صرفاً دیفرانسیلی (ناشی از تفاوت زمینها) است و بدترین زمین زیر کشت هرگز رانت نمیدهد. مارکس این دیدگاه را رد کرده و مقوله رانت مطلق را تبیین میکند.
چگونه بدترین زمین زیر کشت (زمین \(A\)) نیز میتواند رانت دریافت کند؟
- ترکیب ارگانیک پایینتر در کشاورزی: به دلیل عقبماندگی تاریخی کشاورزی نسبت به صنعت، سهم سرمایه متغیر (پرداخت دستمزد کار زنده) نسبت به سرمایه ثابت (ماشینآلات) در کشاورزی بیشتر از میانگین صنعت است.
- تولید ارزش اضافی بیشتر: از آنجا که کار زنده تنها منبع ارزش اضافی است، یک سرمایه ۱۰۰ دلاری در کشاورزی (با فرض نرخ استثمار یکسان) ارزش اضافی بیشتری نسبت به یک سرمایه ۱۰۰ دلاری در صنعت با ترکیب ارگانیک بالا تولید میکند. بنابراین، ارزش واقعی (Value) محصولات کشاورزی بالاتر از قیمت تولید (Price of Production) آنهاست.
- نقش مانعتراش مالکیت خصوصی: در صنعت، ارزش اضافی اضافی از طریق رقابت وارد فرآیند میانگینگیری شده و نرخ عمومی سود را میسازد. اما در کشاورزی، انحصار مالکیت خصوصی زمین مانند سدی عمل میکند که مانع ورود آزادانه سرمایهها و تعدیل ارزش کالاها به قیمت تولید میشود. مالک زمین اجازه کشت در بدترین زمین را نمیدهد مگر اینکه قیمتی دریافت کند.
- نتیجه: محصولات کشاورزی به ارزشی بالاتر از قیمت تولید خود (اما مساوی یا کمتر از ارزش واقعیشان) فروخته میشوند. این مابهالتفاوت میان ارزش کالا و قیمت تولید، رانت مطلق را تشکیل میدهد که حتی بر بدترین زمینها نیز وضع میگردد.
۶. سیر تاریخی اشکال رانت و فروپاشی نظام دهقانی
مارکس تکامل تاریخی رانت ارضی پیشاسرمایهداری تا تبدیل آن به رانت سرمایهدارانه را در سه مرحله تحلیل میکند:
۱. رانت کاری / بیگاری (Labour Rent): سادهترین و عریانترین شکل رانت. کارگر/رعیت چند روز در هفته روی زمین خود کار میکند و چند روز دیگر را اجباراً و بدون دستمزد روی زمین ارباب (سخره/بیگاری). در اینجا رانت و ارزش اضافی کاملاً منطبق بر یکدیگرند. ۲. رانت جنسی / محصولی (Rent in Kind): رعیت بخشی از محصول فیزیکی تولیدشده (گندم، دام و…) را به ارباب تحویل میدهد. این شکل نیازمند درجه بالاتری از توسعه فرهنگ و کارایی کار است. ۳. رانت پولی (Money Rent): تبدیل رانت جنسی به پرداختهای پولی. این تحول مستلزم توسعه مبادلات کالایی، رشد شهرها، گردش پول و تعیین قیمت بازار برای محصولات است.
فروپاشی ملکیت خرد دهقانی (Peasant Smallholding): با تسلط رانت پولی و توسعه مناسبات سرمایهداری، نظام کشاورزی دهقانی خرد دچار فروپاشی میشود. دهقان خرد که همزمان مالک و کارگر خود است، تحت فشار رقبای بزرگ، افت قیمتها، مالیاتها و بهویژه وامهای رهنی (Mortgages) بانکها قرار میگیرد. او در ظاهر مالک زمین است، اما در واقعیت سود و حتی بخشی از دستمزد حیاتی خود را به شکل بهره رهن به بانکها (سرمایه مالی) میپردازد و در نهایت به کارگر مزدی تبدیل میشود.
بخش هشتم: درآمدها و منابع آنها، فرمول سهگانه و طبقات اجتماعی (فصلهای ۴۸ تا ۵۲)
۱. نقد «فرمول سهگانه» (The Trinity Formula) و توهم منشأ درآمدها (فصل ۴۸)
در انتهای جلد سوم، مارکس به افشای زیباترین و مجردترین توهم ایدئولوژیک اقتصاد سیاسی بورژوایی میپردازد که آن را «فرمول سهگانه» (The Trinity Formula) مینامد:
- شکل فرمول سهگانه:
- سرمایه \(\rightarrow\) بهره (یا سود) (Capital \(\rightarrow\) Interest)
- زمین \(\rightarrow\) رانت ارضی (Land \(\rightarrow\) Ground-Rent)
- کار \(\rightarrow\) دستمزد (Labour \(\rightarrow\) Wages)
تحلیل مسخشدگی و توهمزدایی: این فرمول دنیای اقتصادی را به صورت منطقی و طبیعی بازنمایی میکند که در آن سه عامل مستقل تولید (سرمایه، زمین و کار) به طور انفرادی و بر اساس ذات مادی خود، ارزشآفرینی میکنند و درآمد حاصله (بهره، رانت و دستمزد) سهم منصفانه و طبیعی هر یک از این عوامل است:
- سرمایه: به عنوان شیء و ابزار تولید دیده میشود که ذلتاً «بهره» بار میآورد.
- زمین: به عنوان عنصر مادی و طبیعی پنداشته میشود که ذلتاً «رانت» خلق میکند.
- کار: به عنوان فعالیت انسانی پنداشته میشود که «دستمزد» دریافت میکند.
این فرمول، منشأ واقعی ارزش (استثمار کار زنده و کار پرداختنشده طبقه کارگر) را کاملاً ناپدید میسازد. در واقعیت:
- زمین یک نیروی طبیعی است که هیچ ارزشی خلق نمیکند؛ انحصار بر زمین صرفاً انتقال بخشی از ارزش اضافی به مالک را ممکن میسازد.
- وسائل تولید (سرمایه ثابت) ارزش خود را منتقل میکنند اما ارزش جدیدی نمیآفرینند.
- کار تنها منبع خلق ارزش جدید است که به دو بخش کار لازم (جبران دستمزد) و کار اضافی (ارزش اضافی) تقسیم میشود. ارزش اضافی استخراجشده سپس میان سرمایهدار صنعتی/تجاری (سود)، بانکدار (بهره) و مالک زمین (رانت) تقسیم میگردد.
فرمول سهگانه، یک «دنیای طلسمشده و وارونه» (Enchanted and Upside-down World) میسازد که در آن مناسبات اجتماعیِ میان انسانها به صورت مناسبات مادی میان اشیاء (سرمایه و زمین) ظاهر میشود.
۲. تحلیل فرآیند بازتولید و پدیدارشناسی رقابت (فصلهای ۴۹ و ۵۰)
در این فصلها، توهمات ناشی از رقابت در آگاهی عاملیتهای اقتصادی تحلیل میشود:
- انحراف آگاهی در سطح بازار: در ظاهر رقابت، چنین به نظر میرسد که قیمت کالاها از جمع زدن دستمزد، سود و رانت به دست میآید؛ یعنی این درآمدها هستند که قیمت کالا را تعیین میکنند.
- حقیقت عینی: مارکس نشان میدهد که عکس این مطلب صادق است. ابتدا ارزش کالا در فرآیند تولید توسط مقدار کار اجتماعی لازم تعیین میشود (\(C = c + v + s\))؛ سپس این ارزشِ پیشوجود به اجزای درآمدی (دستمزد، سود، بهره و رانت) تجزیه و توزیع میگردد.
- سراب ارزشافزایی اشیاء: چون سرمایهدار انفرادی سود را پس از کسر دستمزد و هزینهها محاسبه میکند، سود به عنوان یک «مازاد بر قیمت تمامشده» دیده میشود که حاصل مدیریت، شانس یا نوسانات بازار است، نه حاصل استثمار نیروی کار.
۳. مناسبات توزیع و مناسبات تولید (فصل ۵۱)
یکی از مهمترین دستاوردهای نظری کاپیتال، تبیین رابطه دیالکتیکی میان مناسبات توزیع (Distribution Relations) و مناسبات تولید (Relations of Production) است:
- نقد اصلاحطلبی و سوسیالدمکراسی اولیه: اصلاحطلبان اقتصادی مدعی بودند که میتوان شیوه تولید سرمایهداری (مالکیت خصوصی بر وسایل تولید) را حفظ کرد اما مناسبات توزیع (نحوه تقسیم درآمدها) را از طریق قوانین اصلاحی و مالیات بهگونهای عادلانه تغییر داد.
- ذات مناسبات توزیع: مارکس اثبات میکند که مناسبات توزیع صورتبندیِ دیگری از همان مناسبات تولید هستند. نحوه توزیع محصولات و درآمدها تابع نحوه توزیع وسایل تولید در جامعه است:
- چون وسایل تولید به عنوان ملک خصوصی در دست سرمایهداران متمرکز است و کارگران هیچ وسیله معیشتی جز فروش نیروی کار ندارند، توزیع محصول به ناچار شکل دستمزد برای کارگر و ارزش اضافی (سود/بهره/رانت) برای مالکان را به خود میگیرد.
- نتیجهگیری: هرگونه تغییر بنیادی در مناسبات توزیع، مستلزم دگرگونی انقلابی در مناسبات تولید و لغو مالکیت خصوصی بر وسایل تولید است.
۴. مسئله طبقات اجتماعی (فصل ۵۲)
فصل ۵۲، فصل پایانی و دستنویسِ ناتماممانده از جلد سوم «کاپیتال» است که با پرسش بنیادی «چه چیزی یک طبقه را میسازد؟» آغاز میشود:
سه طبقه اصلی جامعه مدرن سرمایهداری: ۱. کارگران مزدی (Wage-Labourers): صاحبان فقط نیروی کار که درآمدشان «دستمزد» است. ۲. سرمایهداران (Capitalists): صاحبان سرمایه که درآمدشان «سود» (و بهره) است. ۳. مالکان زمین (Landowners): صاحبان زمین که درآمدشان «رانت ارضی» است.
- رد تعریف سطحی بر اساس منبع درآمد: مارکس بلافاصله هشدار میدهد که اگر طبقه را صرفاً بر اساس «منبع درآمد» تعریف کنیم، جامعه به بیشمار گروه و اقشار خرد (پزشکان، معلمان، کارمندان، اصناف) تقسیم میشود.
- تعریف ساختاری طبقه: طبقه نه بر اساس میزان درآمد یا نوع شغل، بلکه بر اساس جایگاه عینی در مناسبات تولید و رابطه با وسایل تولید تعریف میشود.
(دستنویس مارکس درست در همین نقطه، پس از طرح این پرسش کلیدی، قطع میشود؛ اما کل سه جلد کاپیتال ماتریس لازم برای پاسخ به این پرسش را فراهم کرده است).
۵. جمعبندی ساختاری و چرخه منطقی جلد سوم
جلد سوم کاپیتال حرکت منطقی نظریه مارکس را کامل میکند: ۱. جلد اول: حرکت از سطح انتزاعیِ تولید ارزش و ارزش اضافی در کارخانه (حقیقت پنهان سیستم). ۲. جلد دوم: حرکت در مسیر گردش و تحقق ارزش در بازارهای پولی و کالایی. ۳. جلد سوم: بازگشت به سطح عینی و ملموس جامعه؛ جایی که ارزش اضافی به سود، سود متوسط، نرخ عمومی سود، بهره، سرمایه موهوم و رانت ارضی تبدیل میشود.
این مسیر نشان میدهد چگونه قوانین درونی و پنهانِ استثمار کار، خود را در ظاهرِ مسخشده، طلسمشده و روزمره رقابت اقتصادی، بازارهای مالی و مناسبات طبقاتی بازنمایی میکنند.
