Imperialism the Highest Stage of Capitalism
تحلیل لنین از امپریالیسم بهعنوان مرحله انحصاری سرمایهداری تمرکز سرمایه، سرمایهٔ مالی، صادرات سرمایه و تقسیم جهان میان قدرتهای بزرگ.
توضیحات
لنین این رساله را در میانهٔ جنگ جهانی اول نوشت تا ریشههای اقتصادی جنگ، ظهور امپراتوریهای استعماری و پیوند سرمایهداری با امپریالیسم را توضیح دهد. استدلال مرکزی او این است که رقابت سرمایهداری به تمرکز تولید و بانکها، شکلگیری انحصارها و تسلط سرمایهٔ مالی میانجامد؛ سپس صادرات سرمایه و تقسیم بازارهای جهان، رقابت میان قدرتهای امپریالیستی و جنگ را بازتولید میکند. این متن یکی از پایههای نظری مارکسیسم دربارهٔ امپریالیسم و استعمار است.
نظر
امتیاز: 8/10به دیگران توصیه میکنم: بلهدوباره میخوانم: خیرایده برجسته: سرمایهداری صرفاً یک نظام داخلی تولید نیست؛ در مقیاس جهانی، قدرت، استعمار و جنگ را نیز شکل میدهد.تاثیر در من: خواندن آن کمک کرد تفاوت تحلیل مارکسی از امپریالیسم با روایتهای صرفاً دیپلماتیک یا نظامی از جنگ را بهتر بفهمم.نکات مثبت: استدلال روشن و ساختارمند، پیوند قوی میان اقتصاد و سیاست جهانی، اهمیت تاریخی بالا.نکات منفی: برخی پیشبینیها و مفروضاتش با تحولات پس از ۱۹۱۷ و اقتصاد جهانی امروز کاملتر یا دقیقتر نیست؛ لحن شدیداً سیاسی دارد.
مشخصات
نویسنده: Vladimir Ilyich Leninانتشارات: Progress Publishers (چاپهای رایج انگلیسی)؛ نخستین انتشار: Zhizn i Znaniye، پتراگراد، ۱۹۱۷صفحه مشخصات: https://www.marxists.org/archive/lenin/works/1916/imp-hsc/
بخشهایی از کتاب
پیشگفتارها: بستر تاریخی، سانسور و جوهر اقتصادی امپریالیسم
۱. پیشگفتار چاپ روسی (پتروگراد، ۲۶ آوریل ۱۹۱۷)
- ظروف تاریخی و مسئله سانسور تزاری: این رساله در بهار سال ۱۹۱۶ در زوریخ به رشته تحریر درآمد. نویسنده به دلیل شرایط تبعید با محدودیت دسترسی به ادبیات پژوهشی فرانسوی، انگلیسی و بهویژه روسی مواجه بود، اما از اثر کلیدی جان آگوستوس هابسون (J. A. Hobson) درباره امپریالیسم بهره جست.
- زبان ایسوپی (Aesopian Language) و تحلیل محض اقتصادی: به دلیل الزام رعایت سانسور حکومتی تزار، تحلیلها به صورتی کاملاً نظری و اقتصادی تدوین شدند و ملاحظات سیاسی ناچاراً در قالب اشاره، رمز و «زبان استعاری و رمزگونه ایسوپی» بیان گردیدند. برای مثال، جهت تبیین ماهیت الحاقگرایانه (Annexationist) کشورهای سرمایهداری و افشای فریبکاریهای امپریالیستی بدون برانگیختن حساسیت سانسورچی، از کشور ژاپن به عنوان نمونه استفاده شد؛ در حالی که خواننده آگاه بهسادگی میدانست منظور اصلی، امپراتوری روسیه و الحاق مناطقی همچون فنلاند، لهستان، اوکراین و قفقاز است.
- تبیین جوهر اقتصادی و آستانه انقلاب: هدف بنیادین این اثر، تشریح «ماهیت و جوهر اقتصادی امپریالیسم» است؛ چرا که بدون درک این پایه اقتصادی، تحلیل و ارزیابی جنگهای مدرن و سیاستهای بینالمللی معاصر غیرممکن خواهد بود. در این بخش تاکید میشود که عصر امپریالیسم، «آستانه و پیشدرآمد انقلاب سوسیالیستی پرولتاریا» (Eve of the socialist revolution) است و پدیده «سوسیال-شووینیسم» (Social-chauvinism) - یعنی سوسیالیسم در گفتار و شووینیسم و میهنپرستی افراطی در رفتار - خیانت کامل به آرمانهای طبقه کارگر و پیوستن به جبهه بورژوازی محسوب میشود.
۲. پیشگفتار چاپهای فرانسوی و آلمانی (۶ ژوئیه ۱۹۲۰)
- تحلیل عینی ماهیت جنگ جهانی اول: جنگ سالهای ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۸ از سوی هر دو طرف درگیر، جنگی امپریالیستی، غارتگرانه و الحاقگرایانه برای تقسیم و بازتقسیم جهان، تقسیم مستعمرات و حوزههای نفوذ سرمایه مالی (Finance capital) بوده است. برای درک ماهیت طبقاتی راستین جنگ، نباید به تاریخ دیپلماتیک یا شواهد پراکنده متوسل شد، بلکه باید «موقعیت عینی طبقات حاکم» را بر اساس مجموع تمامی دادههای مربوط به حیات اقتصادی کشورهای درگیر و جهان بررسی نمود.
- خطوط آهن و توسعه نابرابر: شاخصهایی همچون توزیع و توسعه خطوط آهن (Railways) در جهان (طی سالهای ۱۸۹۰ و ۱۹۱۳) و تقسیم مستعمرات (طی سالهای ۱۸۷۶ و ۱۹۱۴)، بازتابدهنده تجمیع صنایع پایه (زغالسنگ، آهن و فولاد) و پیوند تنگاتنگ آنها با انحصارات، ترستها و شبکه بانکی است. توسعه نابرابر این شبکهها ثابت میکند که تا زمان بقای مالکیت خصوصی بر وسایل تولید، وقوع جنگهای امپریالیستی بر روی این زیربنای اقتصادی کاملاً اجتنابناپذیر است.
- تبدیل رقابت آزاد به ستم استعماری جهانی: سرمایهداری رقابت آزادِ گذشته به یک سیستم جهانی ستم استعماری و خفه کردن مالی اکثریت قاطع جمعیت کره زمین توسط مشتی از کشورهای پیشرفته تبدیل شده است. این غنایم میان دو یا سه غارتگر قدرتمند جهانی که تا دندان مسلح هستند (مانند آمریکا، بریتانیا و ژاپن) تقسیم میشود و کل جهان را به جنگ بر سر تقسیم این غنایم میکشاند.
- انگلوارگی (Parasitism)، ابرسودها (Superprofits) و آریستکراسی کارگری (Labour Aristocracy): صادرات سرمایه (Capital export) به عنوان یکی از پایههای اقتصادی امپریالیسم، سالانه درامدهای عظیمی بالغ بر ۸ تا ۱۰ میلیارد فرانک (بر اساس آمارهای پیش از جنگ) ایجاد میکند. سرمایهداران از محل این «ابرسودهای فوقالعاده» (Superprofits) - که مازاد بر سودهای معمولی حاصل از استثمار کارگران داخلی است - میتوانند رهبران کارگری و لایه فوقانی طبقه کارگر را به هزاران روش مستقیم، غیرمستقیم، آشکار و پنهان خریداری کنند.
- پایه اجتماعی اصلاحطلبی: این لایه بورژواشده از کارگران یا «آریستکراسی کارگری» (Labour aristocracy)، که از نظر سبک زندگی، میزان درآمد و جهانبینی کاملاً صبغه بورژوایی یافتهاند، تکیهگاه اصلی اصلاحطلبی (Reformism) و شووینیسم و «عوامل مستقیم بورژوازی در جنبش کارگری» (Labour lieutenants of the capitalist class) هستند. بدون درک ریشههای اقتصادی این پدیده، امکان هیچگونه گام عملی در حل مسائل انقلاب سوسیالیستی وجود ندارد.
فصل اول: تمرکز تولید و انحصارها
۱. قانون تمرکز تولید و مقیاس بنگاهها
رشد عظیم صنعت و تمرکز سریع تولید در بنگاههای روزافزون بزرگتر، یکی از بارزترین ویژگیهای سرمایهداری در مرحله معاصر آن است. آمار رسمی تولید، دادههای دقیقی از این فرآیند به دست میدهند:
- آمار صنعت آلمان: در آلمان، از هر ۱۰۰۰ بنگاه صنعتی، تعداد بنگاههای بزرگ (دارای بیش از ۵۰ کارگر) از ۳ بنگاه در سال ۱۸۸۲ به ۶ بنگاه در سال ۱۸۹۵ و ۹ بنگاه در سال ۱۹۰۷ افزایش یافت. سهم این بنگاهها از کل نیروی کار از ۲۲٪ به ۳۰٪ و سپس به ۳۷٪ رسید. تمرکز نیروی محرکه (بخار و برق) حتی از تمرکز کارگران نیز شدیدتر بوده است؛ زیرا بهرهوری کار در بنگاههای بزرگ بهمراتب بالاتر است. در سال ۱۹۰۷، بنگاههای غولپیکر (دارای بیش از ۱۰۰۰ کارگر) با وجود آنکه تنها ۵۸۶ عدد بودند، نزدیک به یکدهم کل کارگران صنعتی و تقریباً یکسوم (۳۲٪) کل توان بخار و برق کشور را مصرف میکردند. کمتر از ۱٪ کل بنگاههای آلمان، بیش از سهچهارم کل توان الکتریکی و بخار را در اختیار داشتند.
- آمار صنعت ایالات متحده آمریکا: در آمریکا، تمرکز تولید گامهای بلندتری برداشته است. طبق آمار سال ۱۹۰۴، بنگاههای بزرگ با تولید سالانه ۱ میلیون دلار و بیشتر، تنها ۰.۹٪ از کل بنگاهها را تشکیل میدادند، اما ۲۵.۶٪ کارگران و ۳۸٪ کل ارزش تولید را در اختیار داشتند. در سال ۱۹۰۹، این ارقام به ۱.۱٪ بنگاهها، ۳۰.۵٪ کارگران و ۴۳.۸٪ کل ارزش تولید رسید. به عبارت دیگر، تنها یکصدم از کل بنگاههای آمریکا، نزدیک به نصف کل تولید صنعتی این کشور را هدایت میکردند.
این تمرکز شدید در یک مرحله معین از رشد خود، مستقیماً به انحصار میانجامد؛ زیرا چند دوجین بنگاه غولپیکر میتوانند بهراحتی میان خود توافق کنند و از سوی دیگر، عظمت مقیاس بنگاهها، رقابت را دشوار کرده و گرایش به انحصار ایجاد میکند. تبدیل رقابت آزاد به انحصار، مهمترین پدیده اقتصاد سرمایهداری معاصر است.
۲. پدیده «ترکیب تولید» (Combination of Production)
تمرکز تولید تنها به معنای بزرگ شدن یک واحد تکمحصولی نیست، بلکه ویژگی برجسته دیگر آن ترکیب تولید است. ترکیب عبارت است از مجتمع ساختن شاخههای مختلف صنعت در یک بنگاه واحد؛ خواه فرآیندهای متوالی فرآوری مواد خام باشند (مانند استخراج سنگآهن، ذوب چدن، تبدیل به فولاد و تولید کالاهای فولادی) و خواه شاخههای کمکی و مکمل (مانند استفاده از ضایعات یا تولید مواد بستهبندی).
مزایای «ترکیب تولید» از زبان اقتصاددانان:
- تثبیت نرخ سود: نوسانات تجاری را هموار کرده و سود باثباتتری برای بنگاه مجتمع تضمین میکند.
- حذف واسطهها: واسطههای تجاری و هزینههای مبادله را حذف میکند.
- پیشرفتهای فنی و ابرسودها: دستیابی به پیشرفتهای تکنولوژیک و کسب ابرسودها (Superprofits) را نسبت به بنگاههای «خالص» (غیرترکیبی) ممکن میسازد.
- مقاومت در بحران: در دوران بحران اقتصادی، زمانی که افت قیمت مواد خام با افت قیمت کالاهای ساختهشده همگام نیست، موقعیت بنگاههای ترکیبی را در رقابت تقویت میکند.
- نابودسازی بنگاههای غیرترکیبی: بنگاههای «خالص» تحت فشار قیمت بالای مواد خام و قیمت پایین محصول نهایی له شده و از بین میروند.
۳. جهانی بودن قانون انحصار (رد فرضیه تعرفهها)
برخی اقتصاددانان بورژوا مدعی بودند که شکلگیری کارتلها و ترستها ناشی از سیاستهای حمایتی و تعرفههای گمرکی (Protectionist tariffs) در کشورهایی نظیر آلمان است. اما شواهد نشان میدهد که تعرفهها تنها این فرآیند را شتاب میبخشند. در انگلستان نیز که سیستم تجارت آزاد (Free trade) برقرار بود، تمرکز تولید مستقیماً به انحصار انجامید.
علت شکلگیری انحصار در سیستم تجارت آزاد (به تحلیل پروفسور هرمان لِوی):
- نیاز به حجم عظیم سرمایهگذاری اولیه، ورود بنگاههای جدید را سخت میکند.
- هر بنگاه جدیدی که بخواهد با بنگاههای غولپیکر رقابت کند، حجم عظیمی از کالای مازاد تولید خواهد کرد که عرضه آن باعث افت شدید قیمتها و زیاندهی همگانی میشود.
- بنابراین، به محض آنکه تعداد رقبای اصلی به چند دوجین کاهش مییابد، انحصار ظاهر میشود. این امر صحت نظریه کارل مارکس را به اثبات میرساند: رقابت آزاد، تمرکز تولید را پدید میآورد و این تمرکز در مرحلهای مشخص از رشد خود، به انحصار میرسد.
۴. مراحل تاریخی سهگانه در سیر تحول انحصارها
سیر تاریخی تشکلهای انحصاری را میتوان به سه مرحله اصلی تقسیم کرد:
- سالهای ۱۸۶۰ تا ۱۸۷۰: اوج رشد و نقطه ذروه رقابت آزاد؛ انحصارها تنها در مرحله جنینی و بسیار ناپیدا حضور دارند.
- پس از بحران ۱۸۷۳: دوره طولانی شکلگیری کارتلها؛ اما کارتلها هنوز استثنا هستند، دوام کافی ندارند و پدیدهای زودگذر محسوب میشوند.
- رونق اواخر سده ۱۹ و بحران ۱۹۰۰ تا ۱۹۰۳: کارتلها به یکی از پایههای اصلی کل حیات اقتصادی تبدیل میشوند. در این نقطه، سرمایهداری رسماً به امپریالیسم تغییر ماهیت داده است.
کارتلها و ترستها بخش اعظم تولید را در دست میگیرند. برای نمونه، «کارتل زغالسنگ راین-وستفالی» در زمان تأسیس (۱۸۹۳) حدود ۸۶.۷٪ و در سال ۱۹۱۰ بیش از ۹۵.۴٪ تولید زغالسنگ منطقه را متمرکز کرد. شرکت «استاندارد اول» (Standard Oil) در آمریکا طی سالهای ۱۸۸۲ تا ۱۹۰۷ از مجموع ۸۸۹ میلیون دلار سود خالص، ۶۰۶ میلیون دلار سود سهام پرداخت کرد و مابقی را به سرمایه ذخیره فرستاد.
۵. روشهای کارتلها برای سرکوب رقبا و تسلط بر بازار
در عصر انحصار، دیگر سخنی از رقابتِ برابریطلبانه میان بنگاههای کوچک و بزرگ یا پیشرفته و عقبمانده در میان نیست؛ بلکه انحصارگران کسانی را که تسلیم دیکتههای آنها نشوند، خفه میکنند. ابزارهای آنان در این نبرد شامل موارد زیر است:
- قطع تسلیم مواد خام: عدم فروش مواد اولیه به بنگاههای خارج از کارتل (Outsiders).
- قطع تامین نیروی کار: از طریق تبانی با اتحادیههای کارگری برای عدم بهکارگیری کارگران در بنگاههای غیرکارتلی.
- قطع حملونقل و تحویل کالا.
- بستن منافذ فروش و بازارهای عرضه.
- قراردادهای انحصاری با خریداران.
- تنزل سیستماتیک و عمدی قیمتها (Dumping): برای ورشکست کردن رقبا (به عنوان مثال، کاهش قیمت بنزین از ۴۰ به ۲۲ مارک).
- قطع اعتبارات بانکی.
- بایکوت و اقدامات قهری (حتی توسل به دینامیت و تخریب فیزیکی در آمریکا).
به تعبیر کستنر، فعالیت اقتصادی از «تجارت به مفهوم قدیم» به فعالیتهای سازمانی-سوداگرانه تغییر یافته است؛ سودهای اصلی دیگر نه به بازرگان باسابقه، بلکه به «نوابغ» دستکاریهای مالی و منافع سازمانی میرسد.
۶. اجتماعی شدن تولید و تضاد بنیادین آن با مالکیت خصوصی
تبدیل رقابت به انحصار، گامی عظیم به سوی اجتماعی شدن تولید (Socialisation of production) است.
- تغییر ماهیت تولید: دیگر تولید برای یک بازار مجهول و توسط تولیدکنندگان پراکنده انجام نمیشود. انحصارگران حجم منابع مواد خام یک کشور یا جهان را برآورد کرده، ظرفیت بازارها را تخمین میزنند و آنها را تقسیم میکنند؛ نیروی کار متخصص و بهترین مهندسان را به خدمت میگیرند و خطوط حملونقل را تسخیر مینمایند.
- جبر تاریخی: سرمایهداری در مرحله امپریالیستی خود، سرمایهداران را برخلاف میل و آگاهیشان به سوی یک نظم اجتماعی جدید (دوران انتقالی از رقابت آزاد کامل به اجتماعی شدن کامل) میکشاند.
- تضاد اصلی: تولید اجتماعی میشود، اما تصاحب و مالکیت همچنان خصوصی باقی میماند. وسایل اجتماعی تولید در دست مشتی مالک خصوصی محصور میماند؛ پوسته رسمی رقابت آزاد باقی میافزاید، اما یوغ چند انحصارگر بر گرده بقیه جمعیت صد بار سنگینتر و طاقتفرساتر میگردد.
۷. افسانه از بین رفتن بحرانها و تشدید آنارشی تولید
ادعای اقتصاددانان بورژوا مبنی بر اینکه کارتلها میتوانند بحرانهای اقتصادی را ریشهکن کنند، افسانهای بیش نیست. انحصار در برخی شاخهها (مانند صنایع سنگین زغالسنگ و آهن)، آنارشی کلی حاکم بر کل تولید سرمایهداری را افزایش داده و عدم تناسب میان رشد کشاورزی و صنعت را تشدید میکند. همچنین بحرانهای اقتصادی (مانند بحران ۱۹۰۰) خود به روند تمرکز سرعت بخشیده، بنگاههای ضعیف و غیرترکیبی را نابود کرده و تسلط انحصارهای غولپیکر را تثبیت میکنند.
انحصار، آخرین کلمه در «جدیدترین مرحله رشد سرمایهداری» است؛ اما درک قدرت واقعی آن بدون بررسی نقش جدید بانکها غیرممکن خواهد بود.
فصل دوم: بانکها و نقش جدید آنها
۱. دگرگونی بنیادین نقش بانکها (از واسطه تا انحصارگر قادر مطلق)
وظیفه اولیه و سنتی بانکها، واسطهگری در پرداختها بود. بانکها در این نقش اولیه، سرمایههای پولی غیرفعال را به سرمایههای فعال و سودآور تبدیل کرده، درآمدهای پولی اقشار مختلف را جمعآوری نموده و آنها را در اختیار طبقه سرمایهدار قرار میدادند.
اما با توسعه و تمرکز بانکداری در مؤسساتی معدود، نقش بانکها تغییری کیفی یافت. آنها از واسطههای کماهمیت، به انحصارات قادر مطلقی تبدیل شدند که تقریباً کل سرمایه پولی تمام سرمایهداران و کاسبان کوچک، و همچنین بخش اعظم وسایل تولید و منابع مواد خام یک کشور یا چندین کشور را در فرمان خود گرفتند. این تبدیلِ هزاران واسطه پراکنده به مشتی انحصارگر، یکی از فرآیندهای بنیادی در سیر رشد سرمایهداری به امپریالیسم سرمایهدارانه است.
۲. شواهد آماری تمرکز سرمایه بانکی
آمار تمرکز بانکی در کشورهای پیشرفته، ابعاد این فرآیند را نشان میدهد:
- آلمان: طی سالهای ۱۹۰۷ تا ۱۹۱۲، مجموع سپردههای بانکهای سهامی آلمان (دارای سرمایه بیش از ۱ میلیون مارک) از ۷ میلیارد مارک به ۹.۸ میلیارد مارک (۴۰٪ افزایش) رسید. از این ۲.۸ میلیارد مارک افزایش، ۲.۷۵ میلیارد آن تنها نصیب ۵۷ بانک بزرگ گردید. در سالهای ۱۹۱۲ و ۱۹۱۳، تنها ۹ بانک بزرگ برلین نزدیک به نصف (۴۹٪) کل سپردههای بانکی آلمان را در اختیار داشتند. با احتساب کل سرمایه بانکی (نه فقط سپردهها)، ۹ بانک بزرگ برلین همراه با بانکهای وابسته خود در سال ۱۹۰۹ حدود ۱۱.۳ میلیارد مارک، یعنی ۸۳٪ از کل سرمایه بانکی آلمان را کنترل میکردند. در این میان، «دویچه بانک» (Deutsche Bank) به تنهایی با شبکه وابسته خود نزدیک به ۳ میلیارد مارک را هدایت میکرد که بزرگترین تجمع سرمایه در قاره اروپا بود.
- انگلستان و فرانسه: در بریتانیا و ایرلند تا سال ۱۹۱۰ تعداد ۷,۱۵۱ شعبه بانکی ایجاد شد؛ ۴ بانک بزرگ هر کدام بین ۴۰۰ تا ۶۸۹ شعبه داشتند. در فرانسه، در بانک بزرگ «کرِدی لئونه» (Crédit Lyonnais)، تعداد حسابهای جاری از ۲۸,۵۳۵ حساب در سال ۱۸۷۵ به ۶۳۳,۵۳۹ حساب در سال ۱۹۱۲ افزایش یافت.
۳. «سیستم مشارکت» (Holding System) و ساختار هرمی کنسرنها
بانکهای غولپیکر برای بلعیدن یا مطیع ساختن بانکهای کوچکتر، از «سیستم مشارکت» (Holding system)، خرید سهام و تبادل اعتبارات استفاده میکنند. این سیستم ساختاری هرمی و چندمرحلهای ایجاد میکند که به «وابستگیهای درجه اول، درجه دوم و درجه سوم» معروف است:
- نمونه کنسرن «دویچه بانک»: دویچه بانک مستقیماً در ۳۰ بانک دیگر مشارکت دائم یا موقت داشت (وابستگی درجه اول)؛ ۱۴ بانک از این ۳۰ بانک، خود در ۴۸ بانک دیگر مشارکت داشتند (وابستگی درجه دوم)؛ و ۶ بانک از آن ۴۸ بانک، در ۹ بانک دیگر دارای سهام بودند (وابستگی درجه سوم). به این ترتیب، دویچه بانک مستقیماً و غیرمستقیم ۸۷ بانک را کنترل میکرد و سرمایهای بالغ بر ۲ تا ۳ میلیارد مارک را در تسلط خود داشت.
وقتی یک بانک در رأس چنین شبکهای قرار میگیرد و با چند بانک غولپیکر دیگر برای شناورسازی وامهای بزرگ دولتی تبانی میکند، دیگر از مقام «واسطه» خارج شده و به اتحادیه مشتی انحصارگر بدل میگردد.
۴. دگرگونی کیفی در روابط بانک و صنعت («سرمایهدار جمعی»)
وقتی بانک حسابهای جاری چندین بنگاه صنعتی را نگه میدارد، کار او ابتدا عملیاتی فنی و کمکی به نظر میرسد. اما هنگامی که این عملیات ابعادی عظیم مییابد، کیفیت رابطه کاملاً تغییر میکند:
- کسب اطلاعات دقیق: بانک از طریق حسابهای جاری، از وضعیت مالی دقیق، گردش کالا و اسرار تجاری بنگاهها مطلع میشود.
- اعمال کنترل: بانک با اعطا، تمدید، محدودسازی یا قطع اعتبارات، بنگاههای صنعتی را تحت کنترل درمیآورد.
- تعیین سرنوشت: بانک در نهایت سرنوشت، میزان درآمد، محرومیت از سرمایه یا توسعه سریع بنگاهها را کاملاً تعیین میکند.
به این ترتیب، سرمایهداران پراکنده به یک «سرمایهدار جمعی واحد» (Single collective capitalist) تبدیل میشوند و مشتی انحصارگر، کلیه عملیات تجاری و صنعتی جامعه سرمایهداری را مطیع اراده خود میسازند.
۵. افول بورس و زوال رقابت آزاد
با شکلگیری انحصارات بانکی، «بورس» (Stock Exchange) به عنوان تنظیمکننده خودکار بازار و مجرای توزیع سهام، اهمیت گذشته خود را از دست میدهد. به تعبیر استادان اقتصاد، «هر بانک خود یک بورس است».
رقابت شدیدی که میان غولهای بانکی (مانند رقابت دویچه بانک و دیسکونتو-گزلشافت) جریان دارد، نهایتاً به ادغامهای عظیمتر و توافقهای انحصاری میانجامد. مجله اقتصادی Die Bank در سال ۱۹۱۴ نوشت: «۳۰۰ نفری که امروزه آلمان را از نظر اقتصادی اداره میکنند، به تدریج به ۵۰ یا ۲۵ نفر یا کمتر کاهش خواهند یافت… یک روز صبح بیدار خواهیم شد و خود را تنها در برابر ترستها خواهیم یافت و ناچار خواهیم شد انحصار دولتی را جایگزین انحصار خصوصی کنیم.»
۶. پیوند شخصی (Personal Link-up) بانکها با صنعت و حکومت
تسلط بانکها بر حیات اقتصادی از طریق یک پیوند شخصیِ دوطرفه تثبیت و تحکیم میشود:
- پیوند شخصی با صنعت: ۶ بانک بزرگ برلین در سال ۱۹۱۰ از طریق مدیران خود در ۳۴۴ شرکت صنعتی دارای نماینده بودند و در ۴۰۷ شرکت دیگر عضو هیئت نظارت (Supervisory Board) بودند (مجموعاً ۷۵۱ شرکت). در مقابل، ۵۱ تن از بزرگترین صنعتگران آلمان (مانند مدیران کارخانجات اسلحه سازی کروپ و خط کشتیرانی هاپاگ) در هیئت نظارت این ۶ بانک حضور داشتند.
- پیوند شخصی با حکومت: صندلیهای هیئت نظارت بانکها به مقامات ارشد دولتی، نمایندگان پارلمان و اشراف پیشنهاد میشود تا ارتباط با مقامات حکومتی، اخذ امتیازات و تسهیلات دولتی هموار گردد.
- تقسیم کار تخصصی میان مدیران بانکها: مدیران بانکهای بزرگ به کارشناسان تخصصی صنایع تبدیل میشوند؛ یک مدیر اختصاصاً بر صنایع سنگین و ذوبآهن نظارت میکند، دیگری بر صنایع شیمیایی یا برق، و دیگری بر امور بورس و روابط با دولتهای خارجی.
نتیجه این فرآیند، ادغام و همجوشی (Coalescence) کامل سرمایه بانکی و سرمایه صنعتی و تبدیل بانکها به مؤسساتی با «خصلت عمومی و همهجانبه» (Universal character) است.
۷. دیکتاتوری بانکی («تروریسم بانکی»)
بانکهای بزرگ در برخورد با بنگاهها یا حتی سندیکاهایی که تسلیم دیکتههای آنها نشوند، به «تروریسم بانکی» متوسل میشوند. برای نمونه، یکی از بانکهای بزرگ برلین در نامهای صریح به سندیکای سیمان تهدید کرد که اگر در مجمع عمومی خود تصمیماتی بر خلاف نظر بانک اتخاذ کند، اعتبارات آن کاملاً قطع خواهد شد. در این مرحله، حتی یک سندیکای بزرگ صنعتی در برابر قدرت عظیم غولهای بانکی، حکم «سرمایه کوچک» را پیدا میکند.
۸. نقطه عطف تاریخی
روابط جدید میان بانکها و صنعت در دهه ۱۸۹۰ شکل گرفت، اما بحران اقتصادی سال ۱۹۰۰ روند تمرکز صنعت و بانکداری را فوقالعاده شتاب بخشید، مؤسسات ضعیف را نابود کرد و رابطه بانک و صنعت را به انحصار واقعی بانکهای بزرگ بدل ساخت. با آغاز سده بیستم، سرمایهداری قدیم جای خود را به سرمایهداری جدید داد و عصر تسلط «سرمایه مالی» (Finance Capital) رسماً فرارسید.
فصل سوم: سرمایه مالی و الیگارشی مالی
۱. تعریف «سرمایه مالی» و نقد نظریه هیلفردینگ
رودلف هیلفردینگ (Rudolf Hilferding) در کتاب سرمایه مالی مینویسد: «بخش روزافزونی از سرمایه صنعتی دیگر متعلق به صنعتگرانی نیست که آن را به کار میگیرند؛ آنان تنها از طریق بانک - که نماینده مالکان سرمایه است - به این سرمایه دسترسی دارند . از سوی دیگر، بانک ناچار است بخش بیشتری از منابع خود را در صنعت تثبیت کند. بنابراین، بانکدار به تدریج به یک سرمایهدار صنعتی تبدیل میشود. این سرمایه بانکی - یعنی سرمایهای به شکل پول که در واقع به سرمایه صنعتی تبدیل شده است - را سرمایه مالی (Finance Capital) مینامم» .
با این حال، لنین این تعریف را ناقص میداند؛ زیرا عنصر بنیادی «تمرکز شدید تولید و ایجاد انحصار» در آن مغفول مانده است . تعریف جامعتر سرمایه مالی عبارت است از: تمرکز تولید، انحصارات حاصل از آن، و ادغام یا همجوشی (Coalescence) بانکها با صنعت .
اقتصاددانان بورژوا (مانند ریصر، شولتسه-گوورنیتس و لیفمان) فرآیندهای واقعی و روشهای حکمرانی الیگارشی مالی را با عبارات مبهمی چون «حس مسئولیت مدیران» یا تعاریف سخیفی از تجارت سرپوش میگذارند . برای نمونه، لیفمان تجارت را «جمعآوری، نگهداری و عرضه کالاها» تعریف میکند که گویی در جوامع ابتدایی و سوسیالیستی نیز به همین شکل وجود دارد !
۲. «سیستم مشارکت» (Holding System) و افسانه «دموکراتیک شدن سهام»
مهمترین ابزار الیگارشی مالی برای تسلط بر اقتصاد، سیستم مشارکت (Holding System / Beteiligungssystem) است . هانس گیدئون هیمن (Hans Gideon Heymann) ماهیت این سیستم را چنین تشریح میکند:
- ساختار هرمی: «شرکت اصلی» (Mother company) بر «شرکتهای دختر» (Daughter companies) تسلط مییابد؛ این شرکتها نیز به نوبه خود «شرکتهای نوه» (Grandchild companies) را کنترل میکنند .
- اهرمسازی سرمایه: اگر برای کنترل یک شرکت، مالکیت ۵۰٪ سهام کافی باشد، یک انحصارگر با ۱ میلیون فرانک سرمایه اولیه میتواند ۲ میلیون فرانک را در شرکت دختر، ۴ میلیون را در شرکت نوه، ۸ میلیون را در مرحله بعد و تا ۱۶ و ۳۲ میلیون فرانک را در مراحل بعدی تحت کنترل درآورد .
در عمل، داشتن ۴۰٪ از سهام (و حتی کمتر) برای هدایت کامل یک شرکت کافی است؛ زیرا توده سهامداران کوچک و پراکنده امکان حضور در مجامع عمومی را ندارند .
بر خلاف ادعای اصلاحطلبان مبنی بر اینکه خرد کردن سهام (انتشار سهام با ارزش اسمی کوچک، مانند سهام ۱ پوندی در بریتانیا) موجب «دموکراتیک شدن سرمایه» میشود، این اقدام دقیقاً قدرت الیگارشی مالی را تحکیم میکند؛ زیرا سرمایههای خرد و پراکنده مردم را جمعآوری کرده و تحت فرمان انحصارگران قرار میدهد . زیمنس (از پادشاهان مالی آلمان) در رایشتاگ تصریح کرد که «سهم یک پوندی، پایه امپریالیسم بریتانیا است» .
۳. تقلبات مالی و «پالیمپستهای» ترازنامهای
سیستم مشارکت به انحصارگران اجازه میدهد بدون مسئولیت قانونی، به سوداگری دست بزنند؛ زیرا هیئت مدیره «شرکت مادر» حقوقاً در قبال عملکرد «شرکت دختر» که ظاهراً مستقل است، پاسخگو نیست .
- نمونه شرکت فولاد فنرسازی کاسل (Kassel Spring Steel Co.): هیئت مدیره این شرکت بدون اطلاع سهامداران، وام ۶ میلیون مارکی (سه برابر کل سرمایه شرکت مادر) به شرکت دختر خود («هاسیا») پرداخت کرد . این اقدام طبق قوانین شرکتها پنهان نگه داشته شد . رئیس هیئت نظارت که ترازنامه مجعول را امضا کرده بود، همزمان رئیس اتاق بازرگانی کاسل بود . پس از تخلیه سهام توسط افراد آگاه از وضعیت، ارزش سهام نزدیک به ۱۰۰٪ سقوط کرد .
- ترازنامههای پالیمپست (Palimpsests): ترازنامههای شرکتهای سهامی مانند پوستهای پوستی قرون وسطی هستند که نوشتههای اصلی آنها پاک شده تا متنی جدید روی آن نوشته شود . سادهترین روش برای غیرقابل فهم کردن ترازنامه، تجزیه یک بنگاه واحد به چند شرکت دختر یا الحاق شرکتهای وابسته است . برای نمونه، شرکت «جنرال الکتریک آلمان» (A.E.G.) در ۱۷۵ تا ۲۰۰ شرکت دیگر سهم داشته و سرمایهای بالغ بر ۱.۵ میلیارد مارک را کنترل میکرد .
- استثمار مستعمراتی در بانکهای روسیه: در روسیه پیش از جنگ، از ۴ میلیارد روبال سرمایه فعال بانکهای بزرگ، بیش از سهچهارم (۳ میلیارد روبال) متعلق به بانکهایی بود که در واقع «شرکتهای دختر» بانکهای پاریس و برلین (مانند دویچه بانک و دیسکونتو-گزلشافت) محسوب میشدند . سرمایهداران خارجی با خرید سهام بانکهای روسی و فروش مجدد آنها با قیمتهای هنگفت، «سودهای موسسان» (Promoter’s profits) عظیمی به جیب میزدند .
۴. ابرسودهای حاصل از انتشار سهام، وامهای دولتی و «آببستن به سرمایه»
سرمایه مالی از طریق تاسیس شرکتها، انتشار اوراق قرضه و وامهای دولتی، باجهای عظیمی از کل جامعه دریافت میکند .
- آببستن به سرمایه (Watering Capital) در ترست شکر آمریکا: هافمایر (Havemeyer) در سال ۱۸۸۷ ترست شکر را با ادغام ۱۵ شرکت کوچک (با سرمایه واقعی ۶.۵ میلیون دلار) تاسیس کرد . سرمایه این ترست با «آببستن» ۵۰ میلیون دلار اعلام شد . ترست با تعیین قیمتهای انحصاری، ۱۰٪ سود سهام بر روی سرمایه ۷ برابر بادشده پرداخت کرد که معادل ۷۰٪ سود بر روی سرمایه واقعی اولیه بود !
- رباخواری بینالمللی در فرانسه: ۴ بانک بزرگ فرانسه در انتشار اوراق قرضه بینالمللی انحصار مطلق داشتند . کشورهای وامگیرنده معمولاً بیش از ۹۰٪ مبلغ وام را دریافت نمیکردند و ۱۰٪ مابقی به عنوان سود انحصاری به جیب بانکها میرفت (مانند سود ۱۸.۷۵ درصدی بانکهای فرانسوی از وام ۱۹۰۴ مراکش) . لیسیس (Lysis) مینویسد: «جمهوری فرانسه یک پادشاهی مالی است… ۵۰ نفر با سرمایه ۸ میلیون فرانک، ۲ میلیارد فرانک سپرده را در چهار بانک کنترل میکنند» .
- سودهای انحصاری انتشار سهام در آلمان: سود سالانه حاصل از انتشار سهام صنعتی در آلمان طی سالهای ۱۸۹۵ تا ۱۹۰۰ بین ۳۶٪ تا ۶۷٪ متغیر بوده و طی ۱۰ سال بیش از ۱ میلیارد مارک سود نصیب انحصارگران کرده است .
۵. بازسازی و تجدید سازمان شرکتها در دوران رکود
سرمایه مالی هم در دوران رونق سودهای عظیم میبرد و هم در دوران رکود . در زمان بحران، بنگاههای کوچک ورشکست میشوند و بانکهای بزرگ با قیمتهای ناچیز سهام آنها را خریده یا طرحهای «بازسازی و تجدید سازمان» (Reconstruction / Reorganisation) را اجرا میکنند :
- روش بازسازی: سرمایه سهام روی کاغذ کاهش مییابد («ارزش دفتری کاسته میشود») یا سرمایه جدیدی تزریق میگردد .
- مزیت دوگانه برای بانکها: بازسازی شرکتها هم یک معامله بسیار سودآور برای بانک است و هم فرصتی برای تسلط کامل بر شرکتهای بحرانزده فراهم میسازد .
- نمونه شرکت معدنی «یونیون» دورتموند: این شرکت در سال ۱۸۷۲ با سرمایه ۴۰ میلیون مارک تاسیس شد و دیسکونتو-گزلشافت ۲۸ میلیون مارک سود از تاسیس آن برد . طی ۳۰ سال بازسازیهای متوالی، بیش از ۷۳ میلیون مارک از ارزش دفتری شرکت پاک شد و سهامداران اولیه تنها ۵٪ از ارزش اسمی سهام خود را حفظ کردند؛ اما بانکها از هر بار «بازسازی» سود هنگفتی به جیب زدند !
۶. سوداگری زمینهای شهری و همجوشی با انحصار حملونقل
سوداگری در زمینهای حومه شهرهای بزرگ، یکی از سودآورترین عملیاتهای سرمایه مالی است . در اینجا انحصار بانکها با انحصار رنت زمین (Ground-rent) و انحصار وسایل ارتباطی و حملونقل پیوند میخورد :
- افزایش قیمت زمین مستقیماً به احداث خطوط حملونقل وابسته است که خود در کنترل همان بانکها قرار دارد .
- بانکها خطوط ریلی و تراموا را از مناطقی عبور میدهند که زمینهای آن را قبلاً خریدهاند و با قیمتهای هنگفت به فروش میرسانند .
- ورشکستگی شرکتهای ساختمانی (مانند بوزوا و کناور در برلین با ۱۰۰ میلیون مارک بدهی) به نابودی مالکان کوچک و کارگران میانجامد، در حالی که بانکهای بزرگ (مانند دویچه بانک) که پشت صحنه قرار دارند، بدهیها را به جامعه منتقل کرده و نجات مییابند .
۷. نفوذ در بوروکراسی و فساد سیاسی
انحصار مالی در تمامی ارکان حیات اجتماعی و دولتی نفوذ میکند . ادعای مربوط به «سلامت اداری بوروکراسی پروس» در برابر رسواییهای مالی، افسانهای بیش نیست :
- مهاجرت مقامات دولتی به بانکها: مقامات ارشد دولتی و قضایی پس از طی دوران خدمت یا حتی در حین آن، به استخدام بانکهای بزرگ (مانند دویچه بانک در خیابان بهرناشتراسه برلین) درمیآیند .
- نمونهها: فلکر (Völker)، عضو فعال کمیته دولتی کارتلها، پُست پردرآمدی در «سندیکای فولاد» گرفت . داویدوف (Davydov)، مدیر اداره اعتبارات وزارت دارایی روسیه، با حقوق سالانه بیش از ۱ میلیون روبال به استخدام یک بانک خصوصی درآمد .
- آزادی اقتصادی تضمینشده در قانون اساسی جوامع بورژوایی، تحت سلطه پلوتوکراسی (حکومت ثروتمندان) به یک عبارت بیمعنا تبدیل شده است .
۸. جدایی مالکیت سرمایه از تولید و عروج «دولتهای رنتیهدار»
ویژگی بنیادین سرمایهداری در عصر امپریالیسم، تفکیک کامل مالکیت سرمایه از کاربرد آن در تولید است . سرمایهدار رنتیهدار (Rentier) که تنها از طریق «قیچی کردن کوپنهای اوراق قرضه» (Clipping coupons) زندگی میکند، کاملاً از فرآیند تولید و مدیریت آن جدا میشود .
- آمار انتشار اوراق بهادار: حجم کل اوراق بهادار منتشرشده در جهان در سال ۱۹۱۰ بالغ بر ۶۰۰ میلیارد فرانک بوده است .
- چهار ستون سرمایه مالی جهان: نزدیک به ۸۰٪ از کل سرمایه مالی جهان (۴۷۹ میلیارد فرانک) در اختیار چهار کشور است: بریتانیا (۱۴۲ میلیارد)، ایالات متحده آمریکا (۱۳۲ میلیارد)، فرانسه (۱۱۰ میلیارد) و آلمان (۹۵ میلیارد) .
بقیه کشورهای جهان به بدهکاران و باجدهندگان مالی این چهار پایه اصلی سرمایه مالی جهان تبدیل شدهاند و عصر «دولتهای رنتیهدار» و رباخوار بینالمللی شکل گرفته است .
فصل چهارم: صدور سرمایه (Export of Capital)
۱. تمایز بنیادی سرمایهداری قدیم و جدید
برای سرمایهداری قدیم - که رقابت آزاد در آن حاکم مطلق بود - صدور کالا (Export of commodities) ویژگی غالب و مشخصه اصلی محسوب میشد . اما برای مرحله معاصر سرمایهداری - که انحصارات تسلط یافتهاند - صدور سرمایه (Export of capital) به ویژگی بارز و تعیینکننده تبدیل شده است .
سرمایهداری، تولید کالایی در عالیترین مرحله رشد خود است؛ جایی که حتی نیروی کار نیز به کالا تبدیل میشود . تکامل نابرابر و جهشوار بنگاهها و کشورهای مختلف در این سیستم اجتنابناپذیر است . بریتانیا در نیمه سده نوزدهم به «کارگاه جهان» تبدیل شد، اما در ربع پایانی همان سده، با به وجود آمدن کشورهای سرمایهداری مستقل در پناه تعرفههای حمایتی، انحصار بریتانیا در هم شکست . با ورود به سده بیستم، «سرمایه مازاد» (Surplus of capital) در کشورهای پیشرفته به ابعاد عظیمی رسید .
۲. علل شکلگیری «سرمایه مازاد» و رد مغالطههای اصلاحطلبانه
منتقدان خردهبورژوا مدعی بودند که سرمایهداران به جای صدور سرمایه به خارج، باید آن را صرف توسعه کشاورزی عقبمانده و ارتقای سطح زندگی تودههای محروم در داخل کنند . پاسخ به این ادعا صریح است:
- اگر سرمایهداری سطح زندگی تودهها را بالا میبرد و کشاورزی را پابهپای صنعت رشد میداد، دیگر «سرمایهداری» نبود؛ زیرا رشد نابرابر و معیشت نیمهگرسنه تودهها، از شرایط بنیادی و پیشفرضهای ناگزیر این شیوه تولید است .
- تا زمانی که سرمایهداری باقی است، سرمایه مازاد هرگز صرف رفاه تودهها نمیشود (چون این امر سود سرمایهدار را کاهش میدهد)، بلکه صرف صدور به کشورهای عقبمانده برای افزایش سود میگردد .
- در کشورهای عقبمانده، سود بسیار بالا است؛ زیرا سرمایه کمیاب، قیمت زمین نسبتاً پایین، دستمزدها نازل و مواد خام ارزان است .
- ضرورت صدور سرمایه از این واقعیت ناشی میشود که سرمایهداری در چند کشور محدود «بیش از حد رسیده» (Overripe) شده و سرمایه به دلیل عقبماندگی کشاورزی و فقر تودهها، دیگر مجرایی برای سرمایهگذاری سودآور در داخل پیدا نمیکند .
۳. آمار صدور سرمایه و سه سنخ متفاوت امپریالیسم
حجم سرمایهگذاریهای خارجی سه کشور اصلی سرمایهداری (بریتانیا، فرانسه و آلمان) در آستانه جنگ جهانی اول به ۱۷۵ تا ۲۰۰ میلیارد فرانک رسید . درآمد سالانه حاصل از این سرمایهگذاریها با نرخ سود نازل ۵٪، بین ۸ تا ۱۰ میلیارد فرانک بود که پایه مادی پارازیتیسم و ستم امپریالیستی بر اکثریت ملل جهان را تشکیل میداد .
توزیع جغرافیایی سرمایهگذاریهای خارجی (حدود سال ۱۹۱۰) سه الگوی متمایز را نشان میدهد :
| کشور | حجم سرمایهگذاری خارجی (میلیارد مارک) | حوزه اصلی سرمایهگذاری | ماهیت و الگوی امپریالیسم |
|---|---|---|---|
| بریتانیا | ۷۰ | مستعمرات (در آمریکا، آسیا و غیره) | امپریالیسم مستعمراتی با اتکا به امپراتوری وسیع |
| فرانسه | ۳۵ | اروپا (بهویژه ۱۰ میلیارد فرانک در روسیه) | امپریالیسم رباخوارانه (Loan capital) |
| آلمان | ۳۵ | تقسیم متوازن میان اروپا و آمریکا | امپریالیسم نوپا با مستعمرات ناچیز |
صدور سرمایه، رشد سرمایهداری را در کشورهای دریافتکننده فوقالعاده شتاب میبخشد و اگرچه ممکن است تا حدی موجب کندی توسعه در کشور صادرکننده شود، اما فرآیند عمومی سرمایهداری را در سراسر جهان عمق و گسترش میدهد .
۴. «امتیازات اضافی»، وابستگی مالی و فساد بینالمللی
کشورهای صادرکننده سرمایه، از موقعیت خود برای تحمیل شرایط انحصاری و کسب سودهای بادآورده استفاده میکنند :
- شرط خرید کالایی: وامدهندگان شرط میکنند که بخشی از وام حتماً صرف خرید کالاهای ساخت کشور وامدهنده (بهویژه تجهیزات نظامی و کشتی) شود .
- پیوند با غولهای تسلیحاتی: کمپانیهای تسلیحاتی بزرگ نظیر «کروپ» در آلمان، «شنایدر» در فرانسه و «آرمسترانگ» در بریتانیا پیوند تنگاتنگی با بانکها و دولتها دارند و وامها مستقیم به سفارشهای تسلیحاتی برای آنها تبدیل میشوند .
- باجگیریهای دیپلماتیک: فرانسه در قراردادهای تجاری ۱۹۰۵ با روسیه و ۱۹۱۱ با ژاپن، امتیازات سنگینی در برابر وامها دریافت کرد . رقابت فرانسه و اتریش برای تسخیر بازار تسلیحاتی صربستان، منجر به جنگ تعرفهای ۱۹۰۶ تا ۱۹۱۱ میان اتریش و صربستان شد .
- تأسیس بانکهای مستعمراتی: بریتانیا در سال ۱۹۱۰ دارای ۷۲ بانک مستعمراتی با ۵,۴۴۹ شعبه در سراسر جهان بود، در حالی که فرانسه ۱۳۶ شعبه و آلمان تنها ۷۰ شعبه داشتند .
فصل پنجم: تقسیم جهان میان اتحادیههای سرمایهداران
۱. شکلگیری کارتلهای بینالمللی (ابرپدیدههای انحصاری)
اتحادیههای انحصاری (کارتلها و ترستها) ابتدا بازار داخلی کشور خود را تقسیم کرده و تسخیر مینمایند . اما بازار داخلی در نظام سرمایهداری ناگزیر با بازار جهانی گره خورده است . با افزایش صدور سرمایه و توسعه روابط خارجی، توافقهای بینالمللی میان انحصارات ملی شکل گرفته و کارتلهای بینالمللی (International Cartels) متولد میشوند . این مرحله، سطح نوینی از تمرکز جهانی سرمایه و تولید است .
۲. نمونه صنعت برق: تقسیم جهان میان A.E.G و General Electric
صنعت برق، نماد برجسته دستاوردهای فنی اواخر سده ۱۹ و اوایل سده ۲۰ است . بحران سال ۱۹۰۰ در آلمان، تمرکز این صنعت را شتاب داد . در نهایت، دو غول عظیم برق در جهان شکل گرفتند :
- شرکت جنرال الکتریک (.G.E.C) در آمریکا
- شرکت عمومی الکتریک (.A.E.G) در آلمان (با کنترل ۱۷۵ تا ۲۰۰ شرکت و سرمایه ۱.۵ میلیارد مارک)
در سال ۱۹۰۷، این دو ترست آمریکایی و آلمانی طی قراردادی رسمی، جهان را میان خود تقسیم کردند :
- آمریکا و کانادا به .G.E.C واگذار شد .
- آلمان، اتریش، روسیه، هلند، دانمارک، سوئیس، ترکیه و بالکان تحت تسلط .A.E.G قرار گرفت .
- توافقهای محرمانهای نیز برای تبادل اختراعات و نحوه نفوذ «شرکتهای دختر» به بازارهای جدید امضا گردید .
۳. تقسیم جهان در صنایع نفت و دریانوردی
- صنعت نفت: نبرد میان ترست نفت راکفلر (Standard Oil) و بانکهای آلمانی (دویچه بانک) برای کنترل منابع نفت رومانی و آلمان، نهایتاً به دلیل ترس دولت آلمان از درگیری با راکفلر و هزینههای تسلیحاتی، به پیروزی ترست آمریکایی انجامید .
- کشتیرانی و دریانوردی: دو شرکت عظیم کشتیرانی آلمان (هامبورگ-آمریکا و لوید آلمان شمالی) در سال ۱۹۰۳ قراردادی ۲۰ ساله با ترست کشتیرانی مورگان در آمریکا (International Mercantile Marine Co.) منعقد کردند . آنها خطوط دریانوردی و بنادر جهان را تقسیم کرده و متعهد شدند در حوزههای یکدیگر رقابت نکنند .
۴. رد نظریه کاوتسکی درباره «افسانه صلح انحصارات»
کارل کاوتسکی و برخی اقتصاددانان بورژوا مدعی بودند که تشکیل کارتلهای بینالمللی نشاندهنده فراملی شدن سرمایه است و میتواند نویدبخش صلح جهانی میان ملل باشد . نقد این دیدگاه صریح است:
- سرمایهداران جهان را نه از روی خباثت شخصی، بلکه به دلیل شدت تمرکز تولید و برای تضمین سود تقسیم میکنند .
- تقسیم جهان همواره «به نسبت سرمایه» و «به نسبت قدرت» صورت میگیرد و در نظام کالایی، هیچ معیار دیگری برای تقسیم وجود ندارد .
- اما قدرت اقتصادی و نظامی کشورها به دلیل رشد نابرابر سرمایهداری همواره تغییر میکند؛ بنابراین، توافقهای بینالمللی انحصارگران تنها «تنفسگاهی موقت» میان جنگها هستند . اشکال نبرد ممکن است تغییر کند (امروز مسالمتآمیز، فردا غیرمسالمتآمیز)، اما ماهیت طبقاتی و تناقضات بنیادی آن هرگز از بین نمیرود .
تقسیم اقتصادی جهان توسط کارتلهای بینالمللی، موازی و در پیوند تنگاتنگ با تقسیم منطقهای و سرزمینهای جهان توسط قدرتهای بزرگ سیاسی جریان دارد .
فصل ششم: تقسیم جهان میان قدرتهای بزرگ
۱. جهش در تسخیر مستعمرات (سالهای ۱۸۷۶ تا ۱۹۱۴)
دوره پایانی سده نوزدهم - بهویژه از سال ۱۸۸۰ تا ۱۹۰۰ - عصر تصرفات استعماری فوقالعاده سریع و تشدید مبارزه برای تقسیم منطقهای کره زمین بود. طی سالهای ۱۸۷۶ تا ۱۹۱۴، شش قدرت بزرگ امپریالیستی (بریتانیا، روسیه، فرانسه، آلمان، ایالات متحده آمریکا و ژاپن) بیش از ۲۵ میلیون کیلومتر مربع از مساحت کره زمین (معادل یک و نیم برابر مساحت قاره اروپا) را تسخیر کرده و زیر یوغ استعمار بردند.
ابعاد این تقسیم جهانی در آمار و ارقام مشهود است:
- تصرف کامل قاره آفریقا: در سال ۱۸۷۶، تنها ۱۱٪ از مساحت قاره آفریقا در تصرف قدرتهای استعماری اروپایی بود. اما تا سال ۱۹۱۰، این میزان به ۹۰.۴٪ رسید. به عبارت دیگر، تقریباً کل قاره آفریقا میان قدرتهای اروپایی تقسیم شد.
- اقیانوسیه و آسیا: در اقیانوسیه، سهم مستعمرات از ۵۶.۸٪ در سال ۱۸۷۶ به ۹۸.۹٪ در سال ۱۹۱۰ افزایش یافت. در قاره آسیا نیز سهم زمینهای استعمارشده از ۵۱.۵٪ به ۵۶.۶٪ رسید.
- تحول کیفیت تقسیم جهان: ویژگی بارز این عصر آن است که جهان برای نخستین بار به طور کامل تقسیم شده است. از این نقطه به بعد، دیگر هیچ «زمین بیصاحب» یا فتحنشدهای بر روی کره زمین باقی نمانده است. این واقعیت تاریخی بدان معناست که در آینده تنها «بازتقسیم» (Redivision) امکانپذیر خواهد بود؛ یعنی انتقال یک سرزمین از دست یک متجاوز امپریالیستی به دست متجاوز دیگر.
۲. چرخش تاریخی در سیاست استعماری (از تجارت آزاد به امپریالیسم)
در عصر رقابت آزاد (سده نوزدهم)، برجستهترین سیاستمداران بورژوای بریتانیا با تسخیر مستعمرات مخالفت میکردند. سیاستمداران مکتب تجارت آزاد (Free Trade) نظیر ریچارد کوبدن و ویلیام گلادستون، مستعمرات را «بار سنگینی بر دوش بودجه کشور» و «عاملی برای صدمه به روابط تجاری» میدانستند و حتی از استقلال کامل آنها سخن میگفتند.
اما با ورود به عصر سرمایه مالی و انحصارات، چرخش بنیادی و عظیمی در دیدگاه رهبران سیاسی بورژوازی رخ داد:
- سخنان تاریخی سسیل رودز (Cecil Rhodes): این سرمایهدار، میلیونر و بنیانگذار امپریالیسم بریتانیا در سال ۱۸ logic حاکم بر عصر جدید را در گفتگو با یک روزنامهنگار چنین تشریح کرد: «من دیروز در شرق لندن (محله کارگرنشین) در یک اجتماع کارگران ناآرام حضور داشتم و سخنان خشمگینانه آنان را شنیدم که چیزی جز “نان! نان!” نمیخواستند… من بیش از پیش به اهمیت امپریالیسم پی بردم… برای آنکه ۴۰ میلیون جمعیت بریتانیا را از یک جنگ داخلی خونین نجات دهیم، ما سیاستمداران استعماری باید سرزمینهای جدیدی را تسخیر کنیم تا مازاد جمعیت را در آنها اسکان دهیم و بازارهای جدیدی برای کالاهای تولیدشده در کارخانهها و معادن خود فراهم سازیم. امپریالیسم، مسئله نان و معیشت است؛ اگر میخواهید از جنگ داخلی جلوگیری کنید، باید امپریالیست شوید.»
- تأمین امنیت حاکمیت طبقاتی: این اظهارات ریشه اجتماعی سیاست استعماری جدید را آشکار میسازد: الیگارشی مالی از طریق غارت مستعمرات و تسخیر بازارهای خارجی، نارضایتی حاد طبقه کارگر در داخل کشور را مهار کرده و ارکان نظام سرمایهداری را حفظ میکند.
۳. انحصار بر منابع مواد خام و تسلط بر سرزمینها
سرمایه مالی برای تحکیم قدرت انحصاری خود، شدیداً نیازمند کنترل منابع مواد خام است. کارتلها و ترستها نهتنها به منابع کشفشده فعلی قانع نیستند، بلکه رقابتی دیوانهوار برای تسلط بر سرزمینهایی آغاز میکنند که احتمال دارد در آینده منابع مواد خام در آنها کشف شود.
- تنوع مواد خام: نیاز صنایع سنگین دیگر تنها به زغالسنگ و آهن محدود نمیشود، بلکه مواد خامی مانند نفت، لاستیک، کتان، مس، روی و فلزات کمیاب به شریان حیات تولید انحصاری تبدیل میشوند.
- انحصار منطقهای به عنوان تضمین مطلق: هرچه سرمایهداری توسعهیافتهتر شود، کمبود مواد خام شدیدتر میگردد و رقابت در سراسر جهان بالا میگیرد. تنها انحصار بر یک سرزمین واحد (Territorial Monopoly) است که به انحصارگران تضمین قطعی میدهد که رقبا را از دسترسی به منابع محروم ساخته و خطرات ناشی از نوسانات بازار را کاملاً خنثی کنند.
۴. طیف گوناگون اشکال وابستگی: مستعمرات، نیمهمستعمرات و کشورهای وابسته مالی
عصر امپریالیسم تنها به دو دسته ساده «کشورهای استعمارگر» و «مستعمرات مستقیم» تقسیم نمیشود، بلکه طیف پیچیدهای از اشکال گوناگون وابستگی دولتی و اقتصادی را پدید میآورد. در کنار مستعمرات رسمی، دو گروه عمده دیگر از کشورها وجود دارند:
- ۱. نیمهمستعمرات (Semi-colonies): کشورهایی که از نظر سیاسی و حقوقی دارای حکومت و پرچم مستقل هستند، اما زنجیرههای مالی، دیپلماتیک و نظامی امپریالیسم، آنها را کاملاً محاصره کرده، قلمروشان را به حوزههای نفوذ تقسیم نموده و استقلالشان را به پوسته ظاهری تقلیل داده است. نمونههای بارز این دسته در اوایل سده بیستم عبارت بودند از:
- ایران (پارشیا): که طبق قرارداد ۱۹۰۷ میان بریتانیا و روسیه به حوزههای نفوذ شمال و جنوب تقسیم شد.
- چین: که تحت تسلط جمعی قدرتهای امپریالیستی قرار گرفت و بندرها و گمرکات آن صادر شد.
- امپراتوری عثمانی (ترکیه): که از نظر مالی و نظامی کاملاً به سرمایه آلمانی، فرانسوی و انگلیسی وابسته گردید.
- ۲. کشورهای وابسته مالی و تجاری (Financial and Commercial Dependencies): کشورهایی که استقلال سیاسی کامل دارند، اما بدهیهای سنگین و روابط تجاری انحصاری، آنها را عملاً به اسارت سرمایه مالی صادرکننده درآورده است.
- نمونه آرژانتین: این کشور از نظر سیاسی کاملاً مستقل است، اما به دلیل حجم عظیم سرمایهگذاریها و وامهای بریتانیا، به یک «تحتالحمایه مالی» برای لندن تبدیل شده است. بریتانیا خطوط آهن، بنادر و صنایع آرژانتین را کنترل کرده و بازار آن را در انحصار دارد.
- نمونه پرتغال: پرتغال یک کشور اروپایی کاملاً مستقل است، اما سدههاست که به عنوان یک «واسال و دستنشانده مالی بریتانیا» عمل میکند. بریتانیا در برابر دفاع از مستعمرات پرتغال، امتیازات تجاری، گمرکی و نظامی انحصاری در این کشور دریافت کرده است.
۵. انگیزههای غیرپولی و فوقاقتصادی در تسخیر مستعمرات
اگرچه موتور محرکه امپریالیسم، منافع اقتصادی سرمایه مالی است، اما سیاست استعماری انگیزههای غیرپولی و فوقاقتصادی را نیز به خدمت میگیرد:
- اهداف استراتژیک و نظامی: تسخیر جزایر، بنادر و راههای بحری برای احداث پایگاههای دریایی و نظامی به منظور حفظ خطوط مواصلاتی جهانگشایانه.
- رقابت بر سر پرستیژ و قدرت: قدرتهای بزرگ امپریالیستی اغلب برای پیشگیری از تقویت رقیب خود، دست به تسخیر مناطقی میزنند که در لحظه حاضر حتی سود اقتصادی مستقیمی هم ندارد.
- تحکیم ایدئولوژی امپریالیستی: ترویج اندیشههای نژادپرستانه، شووینیستی و «رسالت تمدنسازی» برای مخدوش کردن آگاهی طبقاتی و جلب حمایت افکار عمومی داخلی از جنگهای امپریالیستی.
تکمیل تقسیم منطقهای جهان توسط قدرتهای بزرگ، تضادهای میان این کشورها را به نقطه انفجار رساند؛ زیرا از این پس، هرگونه تغییر در نقشه جیوپلیتیک جهان، مستلزم درگیریهای نظامی خونین برای بازتقسیم جهان خواهد بود.
فصل هفتم: امپریالیسم به عنوان مرحله خاصی از سرمایهداری
۱. تعریف جامع امپریالیسم و خصیصههای پنجگانه اصلی
امپریالیسم به عنوان ادامه مستقیم و تکامل ویژگیهای بنیادی سرمایهداری بهطور کلی پدید آمد. اما سرمایهداری تنها در مرحلهای معین و بسیار بالا از رشد خود به امپریالیسم سرمایهدارانه تبدیل شد؛ یعنی زمانی که برخی از ویژگیهای بنیادی آن شروع به تبدیل شدن به ضد خود کردند و ویژگیهای دوران انتقالی از سرمایهداری به یک سیستم اجتماعی-اقتصادی والاتر در تمامی عرصهها شکل گرفتند.
از نظر اقتصادی، عنصر اصلی در این فرآیند، جایگزینی انحصار سرمایهدارانه به جای رقابت آزاد سرمایهدارانه است. رقابت آزاد، خصیصه بنیادی سرمایهداری و بهطور کلی تولید کالایی است؛ در حالی که انحصار، نقطه مقابل دقیق رقابت آزاد است. با این حال، انحصارهایی که از دل رقابت آزاد بیرون آمدهاند، آن را کاملاً نابود نمیکنند، بلکه بر بالای آن و در کنار آن به حیات خود ادامه داده و تضادها، اصطکاکها و کشمکشهای فوقالعاده حادی پدید میآورند.
اگر بخواهیم کوتاهترین تعریف ممکن را از امپریالیسم ارائه دهیم، باید بگوییم: امپریالیسم، مرحله انحصاری سرمایهداری (Monopoly stage of capitalism) است. چنین تعریفی حاوی اصل مطلب است، زیرا از یک سو سرمایه مالی عبارت است از سرمایه بانکیِ چند بانک انحصاری غولپیکر که با سرمایه اتحادیههای انحصاری صنعتگران ادغام شده است، و از سوی دیگر، تقسیم جهان عبارت است از انتقال از سیاست استعماریِ قابل گسترش بدون مانع به سرزمینهای فتحنشده، به سیاست استعماریِ تسلط انحصاری بر قلمرو کره زمین که تقسیم آن به طور کامل پایان یافته است.
با این حال، برای ارائه یک تعریف جامعتر که گویای ابعاد گوناگون این پدیده باشد، باید پنج خصیصه بنیادی زیر را در نظر گرفت:
- تمرکز تولید و سرمایه به چنان مرحله بالایی از رشد رسیده که انحصارهایی (Monopolies) ایجاد کرده که نقشی تعیینکننده در حیات اقتصادی ایفا میکنند.
- ادغام سرمایه بانکی با سرمایه صنعتی و ایجاد الیگارشی مالی بر زیربنای این «سرمایه مالی» (Finance capital).
- صدور سرمایه (Capital export) - در تمایز با صدور کالا - اهمیت فوقالعاده و استثنایی یافته است.
- تشکیل اتحادیههای انحصاری بینالمللی سرمایهداران که جهان را میان خود تقسیم میکنند.
- پایان یافتن تقسیم منطقهای و سرزمینی جهان میان بزرگترین قدرتهای سرمایهداری.
۲. نقد بنیادی نظریه کارل کاوتسکی درباره امپریالیسم
کارل کاوتسکی (Karl Kautsky) - نظریهپرداز برجسته انترناسیونال دوم - تعریف بنیادی فوق را رد کرده و مدعی شد که امپریالیسم را نباید یک «مرحله یا فاز اقتصادی» از سرمایهداری دانست، بلکه باید آن را یک «سیاست ترجیحی» (Preferred policy) توسط سرمایه مالی به شمار آورد. کاوتسکی امپریالیسم را چنین تعریف میکرد: «امپریالیسم محصول سرمایهداری صنعتیِ فوقالعاده رشدیافته است. امپریالیسم عبارت است از گرایش هر ملت سرمایهدار صنعتی برای تحت کنترل درآوردن و الحاق تمامی مناطق بزرگ کشاورزی (Agrarian territories)، صرفنظر از اینکه چه ملل دیگری در آنجا ساکن هستند.»
ایرادات علمی و انحرافات نظری موجود در تعریف کاوتسکی:
- یکجانبهنگری و انحراف اقتصادی: کاوتسکی به جای اتکا بر سرمایه مالی، امپریالیسم را به سرمایهداری صنعتی تقلیل میدهد. در حالی که ویژگی بارز امپریالیسم، تسلط سرمایه مالی است. برای نمونه، در فرانسه دقیقاً رشد فوقالعاده سریع سرمایه مالی و تضعیف نسبی سرمایه صنعتی از دهه ۱۸۸۰ به بعد، موجب تشدید شدید سیاستهای الحاقگرایانه استعماری گردید.
- مغالطه الحاق مناطق کشاورزی: امپریالیسم تنها به دنبال الحاق مناطق کشاورزی نیست، بلکه شدیداً تلاش میکند مناطق کاملاً صنعتی را نیز تسخیر کند (مانند اشتهای آلمان برای تسخیر بلژیک یا اشتیاق فرانسه برای الزارس و لورن). علل این امر عبارتند از: اولاً، تقسیم کامل جهان، هر قدرت را ناچار میسازد برای بازتقسیم، دست روی هر نوع سرزمینی بگذارد؛ ثانیاً، خصیصه اساسی امپریالیسم، رقابت میان چند قدرت بزرگ برای کسب برتری و تضعیف حریف است (بلژیک برای آلمان به عنوان پایگاه عملیاتی علیه بریتانیا اهمیت حیاتی دارد).
- جداسازی سیاست از اقتصاد: کاوتسکی سیاست امپریالیسم را از زیربنای اقتصادی آن جدا میکند. او ادعا میکند که انحصارات در اقتصاد میتوانند با روشهای غیرانحصاری، غیرخشونتآمیز و غیرالحاقگرایانه در سیاست همزیستی داشته باشند! نتیجه این تفکر، جایگزین کردن اصلاحطلبی بورژوایی و سوسیال-پاسفیسم به جای تحلیل انقلابی مارکسیستی است.
۳. افسانه «اولترا-امپریالیسم» (Ultra-Imperialism) و توهم صلح جهانی
کاوتسکی نظریه دیگری تحت عنوان اولترا-امپریالیسم (Ultra-imperialism / Super-imperialism) مطرح کرد. او مدعی شد که سرمایهداری ممکن است وارد فاز جدیدی شود که طی آن، سیاست کارتلها به سیاست خارجی سرایت کرده و انحصارات بینالمللی با ادغام در یک ترست واحد جهانی، جهان را به طور مشترک استثمار کنند و به این ترتیب، جنگها و رقابتهای تسلیحاتی زیر چتر سرمایهداری خاتمه یابد.
رد فرضیه اولترا-امپریالیسم بر اساس دادههای عینی:
- تجرید بیمعنا: اگر منظور از «دیدگاه محض اقتصادی»، یک تجرید انتزاعی باشد، بله؛ حرکت سرمایهداری به سوی یک انحصار واحد جهانی وجود دارد. اما این انتزاع همانقدر بیمعناست که بگویم حرکت فناوری به سوی تولید آزمایشگاهی تمامی مواد غذایی است.
- نابرابری نرخ رشد (Uneven growth): در واقعیت عینی نظام سرمایهداری، قدرت اقتصادی و نظامی کشورها و کارتلها با سرعتی کاملاً نابرابر تغییر میکند. برای نمونه، نیم سده پیش آلمان در مقایسه با بریتانیا کشوری نامهم بود، اما ظرف چند دهه صنایع پایه آن بریتانیا را پشت سر گذاشت.
- تصلب تضادها به جای تعدیل آنها: تنها معیار تقسیم بازارهای جهان زیر سایه مالکیت خصوصی، ارزیابی قدرت اقتصادی و نظامی متقاضیان است. وقتی تناسب قوا تغییر کند، تحت نظام سرمایهداری هیچ راهی جز توسل به زور و جنگ برای بازتقسیم حوزههای نفوذ وجود ندارد.
- ماهیت واقعی ائتلافهای بینالمللی: ائتلافهای «بینامپریالیستی» یا «اولترا-امپریالیستی» - خواه به صورت ائتلاف یک گروه علیه گروه دیگر و خواه به صورت اتحادیه عمومی کلیه قدرتها - در واقعیت چیزی جز «تنفسگاه و آتشبس موقت» میان دو جنگ نیستند. توافقهای مسالمتآمیز، زمینه را برای جنگهای بعدی آماده میکنند و جنگها نیز به نوبه خود، زمینهساز توافقهای مسالمتآمیز جدید میشوند. ترویج توهم اولترا-امپریالیسم، مسکن و تخدیری برای انحراف افکار عمومی از عمق تضادهای موجود است.
فصل هشتم: انگلوارگی و انحطاط سرمایهداری (Parasitism and Decay of Capitalism)
۱. گرایش ذاتی انحصار به رکود و انحطاط
عمیقترین زیربنای اقتصادی امپریالیسم، انحصار است. هر انحصاری تحت نظام مالکیت خصوصی، ناگزیر گرایش به رکود (Stagnation) و انحطاط (Decay) ایجاد میکند.
- سرکوب پیشرفتهای فنی: به محض آنکه قیمتهای انحصاری - حتی به طور موقت - تثبیت میشوند، محرکهای اصلی برای پیشرفتهای تکنولوژیک تا حدی از بین میروند و امکان اقتصادیِ به تأخیر انداختن عمدی پیشرفتهای فنی پدید میآید. برای نمونه، هنگامی که فردی به نام اونز (Owens) در آمریکا ماشینی اختراع کرد که انقلابی در ساخت بطری ایجاد میکرد، «کارتل بطریسازی آلمان» پتنت و حق اختراع اونز را خریداری نمود اما آن را در بایگانی پنهان ساخت و از به کارگیری آن جلوگیری کرد تا سرمایهگذاریهای قبلی خود را ورشکست نکند.
- دیالکتیک انحصار و رقابت: البته انحصار هرگز نمیتواند رقابت را در بازار جهانی به طور کامل و برای مدتی طولانی متوقف سازد؛ بنابراین گرایش به کاهش هزینههای تولید از طریق نوآوری نیز همچنان کارکرد دارد. اما گرایش به رکود و انحطاط، خصیصه ثابت انحصار است و در برخی شاخصها یا کشورها برای دورههایی غلبه مییابد.
۲. عروج «طبقه رنتیهدار» و «دولتهای رنتیهدار» (Rentier State)
امپریالیسم عبارت است از انباشت عظیم سرمایه پولی در دست چند کشور محدود. این امر موجب رشد فوقالعاده طبقه یا لایهای از رنتیهداران (Rentiers) میشود؛ یعنی افرادی که کارشان صرفاً «قیچی کردن کوپنهای اوراق قرضه» (Clipping coupons) است، هیچ نقشی در مدیریت و فرآیند تولید ندارند و حرفه اصلی آنان بیکاری و انگلوارگی است.
- قطع ارتباط سرمایه از تولید: صدور سرمایه - که پایه اقتصادی امپریالیسم است - رنتیهداران را کاملاً از فرآیند تولید جدا میسازد و مهر انگلوارگی را بر کل کشوری میزند که از طریق استثمار نیروی کار مستعمرات و کشورهای فرامرز زندگی میکند.
- آمار درآمد رنتیهداری در بریتانیا: در سال ۱۸۹۳، سرمایهگذاریهای خارجی بریتانیا حدود ۱۵٪ از کل ثروت این کشور را تشکیل میداد. درآمد بریتانیا از محل سود سرمایهگذاریهای خارجی (بین ۹۰ تا ۱۰۰ میلیون پوند) پنج برابر بیشتر از درآمد حاصل از کل تجارت خارجی این کشور (۱۸ میلیون پوند) بود. این جوهر واقعی انگلوارگی امپریالیستی است.
- دولتهای رباخوار بینالمللی: اصطلاح «دولت رنتیهدار» (Rentnerstaat) یا دولت رباخوار وارد ادبیات اقتصادی شد. جهان به مشتی دولت رباخوار (بریتانیا، فرانسه، آلمان، بلژیک، سوئیس و هلند) و اکثریت عظیمی از دولتهای بدهکار تقسیم شد. بریتانیا به تدریج از یک «دولت صنعتی» به یک «دولت طلبکار» تغییر ماهیت داد.
۳. دگرگونیهای ساختاری در جامعه و بازار کار
انگلوارگی امپریالیستی، کلیه شرایط اجتماعی-سیاسی کشورهای مربوطه را تحت تاثیر قرار میدهد:
- کاهش مهاجرت به خارج و افزایش مهاجرت نیروی کار ارزان: یکی از ویژگیهای امپریالیسم، کاهش مهاجرت شهروندان کشورهای امپریالیستی به خارج و در مقابل، افزایش مهاجرت نیروی کار از کشورهای عقبمانده (با دستمزدهای بسیار نازل) به این کشورها است. برای نمونه، در آلمان صدها هزار کارگر اتریشی، ایتالیایی و روسی برای کارهای سخت صنعتی و کشاورزی وارد شدند؛ در فرانسه کارگران معدن عمدتاً لهستانی، ایتالیایی و اسپانیایی بودند؛ و در آمریکا مهاجران جنوب و شرق اروپا بدترین شغلها را عهدهدار شدند، در حالی که کارگران آمریکایی بیشتر سمتهای نظارتی و پردرآمد را به دست آوردند.
- تجزیه طبقه کارگر و شکلگیری «آریستکراسی کارگری» (Labour Aristocracy): امپریالیسم گرایش دارد که در میان کارگران نیز بخشهای ممتازی ایجاد کند و آنها را از توده عظیم پرولتاریا جدا سازد.
۴. ریشههای اقتصادی «آریستکراسی کارگری» و فرصتطلبی (Opportunism)
چگونه امپریالیسم موجب انحطاط در جنبش کارگری میشود؟
- ابرسودهای استعماری (Superprofits): سرمایهداران کشورهای پیشرفته به دلیل دریافت سودهای انحصاری و استثمار صدها میلیون نفر در مستعمرات، سودهایی مازاد بر سودهای معمولی دریافت میکنند.
- خریداری رهبران و لایه فوقانی کارگران: سرمایهداران میتوانند از محل این ابرسودها، رهبران کارگری و لایه فوقانی طبقه کارگر (آریستکراسی کارگری) را به هزاران روش مستقیم و غیرمستقیم، آشکار و پنهان خریداری کنند.
- صفت طبقاتی آریستکراسی کارگری: این لایه بورژواشده که از نظر میزان درآمد، سبک زندگی و جهانبینی کاملاً صبغه بورژوایی یافته است، تکیهگاه اصلی اصلاحطلبی (Reformism)، فرصتطلبی و شووینیسم اجتماعی است. آنها نمایندگان راستین بورژوازی در جنبش کارگری (Labour lieutenants of the capitalist class) محسوب میشوند.
- پیشینه تاریخی در بریتانیا: انگلس در نامههای خود به مارکس (از جمله نامه ۱۸۵۸) اشاره میکند که پرولتاریای بریتانیا به دلیل انحصار استعماری و بازاری کشورش، عملاً در حال بورژوا شدن است و بریتانیا میخواهد در کنار بورژوازی، دارای یک «آریستکراسی بورژوایی» و یک «پرولتاریای بورژوایی» باشد. در سده بیستم، با تقسیم کامل جهان و سرایت خصیصههای امپریالیستی به سایر کشورها، این پدیده در سراسر اروپا و آمریکا عمومی گردید.
بدون درک ریشههای اقتصادی انگلوارگی و پیوند محکم امپریالیسم با فرصتطلبی در جنبش کارگری، امکان هیچگونه گام عملی در حل مسائل کاربردی جنبش انقلابی وجود نخواهد داشت.
فصل نهم: نقد امپریالیسم
۱. موضع طبقات گوناگون در برابر امپریالیسم
نقد امپریالیسم به معنای عام، عبارت است از موضعگیری طبقات مختلف جامعه در برابر سیاست امپریالیستی بر اساس جهانبینی کلی آنها.
- طبقات دارا: تمرکز عظیم سرمایه مالی در دست مشتی انحصارگر و ایجاد شبکهای درهمتنیده که نه تنها سرمایهداران کوچک، بلکه خردمالکان را نیز مطیع خود میسازد، موجب شده که طبقات دارا به طور کامل به جبهه امپریالیسم بپیوندند. ستایش عمومی از چشماندازهای جهانگشایی و دفاع سرسختانه از سیستم امپریالیستی، مشخصه اصلی این عصر است.
- سرایت ایدئولوژی امپریالیستی به طبقه کارگر: ایدئولوژی امپریالیستی به درون طبقه کارگر نیز نفوذ میکند؛ چرا که هیچ دیواری میان کارگران و سایر طبقات وجود ندارد. رهبران حزب سوسیال-دموکرات آلمان «سوسیال-امپریالیست» (سوسیالیست در گفتار و امپریالیست در رفتار) شدهاند و در بریتانیا نیز جریانهای فرصتطلبی نظیر «جمعیت فابیان» (Fabian Society) مدافع امپریالیسم هستند.
- دفاع توجیهگرانه دانشمندان بورژوا: دانشمندان و تحلیلگران بورژوا معمولاً سلطه کامل و ریشههای عمیق امپریالیسم را کتمان کرده و با پیشنهاد طرحهای اصلاحطلبانه مضحک - نظیر «نظارت پلیسی بر ترستها و بانکها» - توجه افکار عمومی را از مسائل بنیادی منحرف میسازند.
- صراحت امپریالیستهای بدبین: در مقابل، امپریالیستهای صریحاللهجه اعتراف میکنند که اصلاح ویژگیهای بنیادی امپریالیسم ناممکن است. برای نمونه، یکی از تحلیلگران امپریالیست آلمانی در نشریه Archives of World Economy با بررسی جنبشهای آزادیبخش ملی در هند، آفریقای جنوبی و اندونزی تصریح کرد: «مبارزه با امپریالیسم و مطالبه استقلال برای ملل تحت ستم، چیزی جز آرزوهای پارسا نیست. امپریالیسم با سرمایهداری معاصر پیوندی تفکیکناپذیر دارد و مبارزه علنی با آن بیفایده است، مگر آنکه تنها به اعتراض علیه زیادهرویهای خاص آن محدود شود.»
۲. نقد خردهبورژوایی و اصلاحطلبانه از امپریالیسم
در آغاز سده بیستم، یک اپوزیسیون دموکراتیک-خردهبورژوایی علیه امپریالیسم در تقریباً تمامی کشورهای پیشرفته شکل گرفت. تحلیلگرانی نظیر هابسون (J. A. Hobson)، آگاد (E. Agahd)، لانسبرگ (A. Lansburgh)، اشوگه (L. Eschwege)، برار (V. Bérard) و نیمارک (A. Neymarck) از این دیدگاه به نقد امپریالیسم پرداختند.
ویژگیهای نقد خردهبورژوایی:
- جدا ساختن انحصار از پایه سرمایهداری: این منتقدان پیوند ناگسستنی میان امپریالیسم و ترستها، و در نتیجه پیوند میان امپریالیسم و زیربنای نظام سرمایهداری را انکار میکردند.
- تقابل فرضی انحصار با دموکراسی و رقابت آزاد: آنها امپریالیسم را با «رقابت آزاد» و «دموکراسی» قیاس کرده و آن را محکوم مینمودند؛ طرحهایی نظیر احداث راه آهن بغداد را عامل جنگ دانسته و آرزوی صلح مسالمتآمیز میکردند. برای نمونه، نیمارک با محاسبه آمار هزاران میلیاردی اوراق بهادار بینالمللی در سال ۱۹۱۲ سادهلوحانه بانک زد: «آیا میتوان باور کرد که با وجود این ارقام عظیم، کسی جرأت کند جنگی به راه اندازد؟»
- افسانه افزایش قدرت مصرفی تودهها: هابسون مدعی بود که میتوان تحت همین نظام سرمایهداری، از طریق «افزایش قدرت مصرفی مردم» ناگزیری امپریالیسم را خنثی کرد!
- سقوط کاوتسکی به دامن اصلاحطلبی خردهبورژوایی: کارل کاوتسکی با اتخاذ همین مواضع بورژوا-اصلاحطلبانه، از مارکسیسم گسست. او به جای تحلیل افشاگرانه تضادهای عمیق امپریالیسم، به بیان «آرزوهای پارسا» (Pious wishes) برای بازگشت به سرمایهداری غیرانحصاری و رقابت آزاد پرداخت.
۳. رد نقد اقتصادی کاوتسکی درباره تجارت استعماری
کاوتسکی برای اثبات اینکه امپریالیسم روشی ناکارآمد برای توسعه سرمایه است، آمار تجارت بریتانیا با مصر (سالهای ۱۸۷۲ تا ۱۹۱۲) را مثال زد و مدعی شد که رشد این تجارت از رشد کل تجارت خارجی بریتانیا کندتر بوده است. او نتیجه گرفت که «توسعه سرمایه از طریق دموکراسی مسالمتآمیز بهتر محقق میشود تا از طریق روشهای قهرآمیز امپریالیستی».
پاسخ علمی به این مغالطه:
- نقد رودولف هیلفردینگ: هیلفردینگ تصریح میکند که «وظیفه پرولتاریا تقابل دادن سیاست امپریالیستی با سیاست دوران سپریشده تجارت آزاد نیست. پاسخ پرولتاریا به امپریالیسم نمیتواند تجارت آزاد باشد، بلکه سوسیالیسم است. هدف سیاست پرولتاریا احیای رقابت آزاد - که امروزه به ایدئالی مرتجعانه بدل شده - نیست، بلکه محو کامل رقابت از طریق الغای سرمایهداری است.»
- بازگشت به ایدئولوژی مرتجعانه: ادعای کاوتسکی مبنی بر اینکه تجارت بدون اشغال نظامی یا بدون انحصار مالی بیشتر رشد میکرد، به معنای عقب کشیدن جامعه از سرمایهداری انحصاری به سرمایهداری پیشین است.
- شکست بریتانیا توسط انحصارات رقیب: حتی اگر رشد تجارت بریتانیا با مستعمراتش کند شده باشد، علت آن غلبه انحصار و امپریالیسمِ قدرتهای جدیدتر (مانند آمریکا و آلمان) است که از طریق سیستم تعرفههای حمایتی انحصاری و دامپینگ (Dumping)، بازارها را از چنگ بریتانیا بیرون میآورند.
۴. مکانیزم «دو بار پوست کندن از گاو» توسط سرمایه مالی
آمار الفرد لانسبرگ درباره صادرات آلمان به آرژانتین و شیلی، ماهیت واقعی کارکرد سرمایه مالی در تجارت خارجی را افشا میکند:
- رابطه مستقیم وام و صادرات: صادرات آلمان به شیلی پس از وام سال ۱۸۸۹ به ۴۵.۲ میلیون مارک جهش یافت، اما یک سال بعد به ۲۲.۵ میلیون سقوط کرد. پس از وام جدید سال ۱۹۰۶، صادرات به ۸۴.۷ میلیون مارک رسید و مجدداً سال بعد به ۵۲.۴ میلیون کاهش یافت.
- سود دوگانه (Skinning the ox twice): سرمایه مالی به اخلاق بورژوایی اهمیت نمیدهد، بلکه از یک معامله دو بار سود انحصاری میبرد: بار اول، سود و کارمزد هنگفت حاصل از اصل پرداختی وام را جیب میزند؛ بار دوم، وامگیرنده را متعهد میسازد که همان پول را صرف خرید کالاهای گرانقیمت از کارخانجات اسلحه سازی (مانند کروپ) یا ریلهای آهن از ترستهای آلمانی کند.
۵. ماهیت واقعی نظریه «اولترا-امپریالیسم» (فریب تودهها)
کاوتسکی ایده «اولترا-امپریالیسم» یا «سوپر-امپریالیسم» را مطرح کرد؛ یعنی فرضیه جایگزینی رقابتهای ملی با یک انحصار فراملی واحد و بهرهکشی مشترک از جهان توسط سرمایه مالی متحد بینالمللی که به زعم او میتواند به جنگها پایان دهد.
- پیشینه تاریخی ایده: هابسون ۱۳ سال پیش از کاوتسکی (در سال ۱۹۰۲) این پدیده را تحت عنوان «اینتر-امپریالیسم» (Inter-imperialism) توصیف کرده بود. کاوتسکی تنها یک عبارت لاتین را جایگزین عبارت دیگر کرد و موهومات کشیشان انگلیسی را به عنوان «مارکسیسم» جا زد!
- کارکرد اجتماعی نظریه: هدف عینی این نظریه، تسکین و تخدیر افکار عمومی و تسلی دادن کارگرانی است که هزینههای جنگهای امپریالیستی را میپردازند. این ایده با دادن وعده صلح دائمی در آینده موهوم، توجه تودهها را از تضادهای حاد کنونی منحرف میسازد.
- عدم امکان پایداری ائتلافها: ائتلافهای بینامپریالیستی (مانند اتحاد قدرتها برای سرکوب شورش مشتزنها در چین یا تقسیم ترکیه) به هیچ وجه نمیتوانند پایدار باشند؛ زیرا تناسب قوا میان کارتلها و قدرتها به دلیل توسعه نابرابر سرمایهداری همواره تغییر میکند. ۵۰ سال پیش آلمان در برابر بریتانیا قدرتی ناچیز بود و ژاپن در برابر روسیه. هیچ راهی وجود ندارد که تناسب قوای ۱۰ یا ۲۰ سال آینده بدون نبرد نظامی بازتقسیم شود.
- رابطه صلح و جنگ امپریالیستی: ائتلافهای مسالمتآمیز، زمینه را برای جنگهای بعدی آماده میکنند و جنگها نیز زمینهساز ائتلافهای مسالمتآمیز جدید میشوند. جدا کردن حلقه صلح از حلقه جنگ، ابهامآفرینی غیرعلمی است.
۶. امپریالیسم و تشدید تشدید ستم ملی
امپریالیسم عصر سرمایه مالی و انحصار است که در همهجا گرایش به سلطهجویی ایجاد میکند، نه آزادی.
- رشد مقاومت ملل تحت ستم: طبق تحلیل درست هیلفردینگ، صدور سرمایه به کشورهای عقبمانده، تضادها را حاد کرده و مقاومت روزافزون مللی را برمیانگیزد که به آگاهی ملی دست مییابند. این مقاومت، سرمایهداری اروپایی را ناچار میسازد که نیروهای نظامی خود را به طور دائم تقویت کند.
- میهنپرستی ریاکارانه اصلاحطلبان: کاوتسکی در حالی که مخالفتهای تشریفاتی با الحاق سرزمینها مطرح میکند، از محکوم کردن الحاقهای مشخص کشور خود (مانند الحاق الزارس و لورن توسط آلمان) طفره میرود. این موضع دقیقاً مانند رفتار یک ژاپنی است که الحاق فیلیپین توسط آمریکا را محکوم کند، اما درباره الحاق کره توسط ژاپن سکوت نماید!
فصل دهم: جایگاه تاریخی امپریالیسم
۱. انحصار به عنوان جوهر اقتصادی امپریالیسم
امپریالیسم در جوهر اقتصادی خود، سرمایهداری انحصاری (Monopoly Capitalism) است. همین امر جایگاه تاریخی آن را تعیین میکند؛ زیرا انحصاری که از دل رقابت آزاد بیرون آمده، نشاندهنده دوران انتقالی از نظام سرمایهداری به یک نظم اجتماعی-اقتصادی والاتر است.
چهار مظاهر بنیادی انحصار در عصر امپریالیسم:
- انحصار ناشی از تمرکز تولید: شکلگیری کارتلها، سندیکاها و ترستها در مرحلهای عالی از تمرکز.
- انحصار بر منابع مواد خام: تسلط انحصاری بر مهمترین منابع سنگآهن، زغالسنگ، نفت و فلزات پایه.
- انحصار بانکی: عروج الیگارشی مالی و تسلط چند بانک غولپیکر بر کل شریانهای پولی و اقتصادی.
- انحصار استعماری: تسلط انحصاری بر قلمروهای سرزمینی جهان که تقسیم آن کاملاً پایان یافته است.
۲. انگلوارگی، انحطاط و رشد نابرابر
انحصارات، الیگارشی مالی، گرایش به سلطهجویی و استثمار ملل ضعیف توسط مشتی کشور ثروتمند، خصیصههایی هستند که امپریالیسم را به عنوان سرمایهداری انگلوار و گندیده (Parasitic or Decaying Capitalism) تعریف میکنند.
- عروج دولت رنتیهدار: برجستهترین تمایل امپریالیسم، ایجاد «دولت رنتیهدار» و رباخوار است که بورژوازی آن عمدتاً از محل صدور سرمایه و «قیچی کردن کوپنهای اوراق قرضه» ارتزاق میکند.
- دیالکتیک انحطاط و رشد سریع: گرایش به انحطاط به معنای متوقف شدن کامل رشد سرمایهداری نیست. برعکس، در عصر امپریالیسم، کل سرمایهداری با سرعتی بهمراتب بیشتر از گذشته رشد میکند؛ اما این رشد فوقالعاده نابرابر است و انحطاط بیشتر در ثروتمندترین کشورها (مانند بریتانیا) خودنمایی میکند.
۳. پیوند ناگسستنی امپریالیسم و فرصتطلبی
دریافت سودهای انحصاری فوقالعاده (Superprofits) به انحصارگران اجازه میدهد تا بخشهایی از طبقه کارگر (آریستکراسی کارگری) را خریداری کرده و آنها را به سمت بورژوازی سوق دهند.
- ماهیت واقعی فرصتطلبی: پیوند میان امپریالیسم و فرصتطلبی که ابتدا در بریتانیا شکل گرفت، اکنون در تمامی کشورهای پیشرفته عمومی شده است.
- خطر «خوشبینی رسمی»: تحلیلگرانی نظیر مارتوف یا کاوتسکی با اتکا به خوشبینی رسمی، پیوند میان امپریالیسم و فرصتطلبی را انکار میکنند. اما رشد سریع این دمل چرکین در بدن جنبش کارگری، تضمینی برای دوام آن نیست. مبارزه با امپریالیسم اگر با مبارزه قاطع و تفکیکناپذیر علیه فرصتطلبی و سوسیال-شووینیسم همراه نباشد، چیزی جز یک عبارتپردازی توخالی و دروغین نخواهد بود.
۴. اجتماعی شدن تولید و پوسته پوک مالکیت خصوصی
از مجموع دادههای اقتصادی این اثر برمیآید که امپریالیسم، سرمایهداری در حال گذار (Capitalism in transition) یا به بیان دقیقتر، سرمایهداری زوالیابنده و روبهمرگ (Moribund Capitalism) است.
- اعتراف ناخواسته اقتصاددانان بورژوا: اقتصاددانان بورژوا برای توصیف سرمایهداری معاصر از اصطلاحاتی چون «درهمتنیدگی» و «از بین رفتن انزوا» استفاده میکنند و معترفند که بانکها از چارچوب بنگاههای خصوصی محض فراتر رفتهاند.
- اجتماعی شدن تولید در برابر تصاحب خصوصی: فرآیند تولید، توزیع، تخمین منابع و جذب نیروهای متخصص کاملاً اجتماعی شده است؛ اما منافع و مالکیت حاصل از این پیشرفت عظیم بشری، نصیب مشتی انحصارگر و سوداگر مالی میگردد.
- پیشدرآمد انقلاب سوسیالیستی: پوسته مالکیت خصوصی بر روی وسایل تولید با روابط واقعی اقتصادی ناخوانا شده است. این پوسته ناگزیر باید شکافته شود؛ حتی اگر نابودی آن مصنوعی به تأخیر افتد، در حالت انحطاط باقی خواهد ماند اما نهایتاً به دست پرولتاریا کنار زده خواهد شد. امپریالیسم، آخرین مرحله رشد سرمایهداری و آستانه انقلاب سوسیالیستی پرولتاریا است.
جمعبندی نهایی و معماری مفهومی کل کتاب
۱. سیر منطقی و پیوستگی زنجیرهای ساختار کتاب
تمام ۱۰ فصل کتاب و پیشگفتارهای آن، یک ساختار تحلیلی واحد و پیوسته را تشکیل میدهند که سیر تکامل سرمایهداری رقابت آزاد را تا رسیدن به مرحله امپریالیسم به تصویر میکشد:
- پایه اول (تمرکز تولید و انحصار): تمرکز شدید تولید در بنگاههای غولپیکر صنعتی، رقابت آزاد را نابود کرده و انحصار (Monopoly) را به عنوان عنصر تعیینکننده اقتصاد پدید میآورد.
- پایه دوم (نقش جدید بانکها): تمرکز سرمایه بانکی و تبدیل بانکها از واسطههای کماهمیت به انحصارگران قادر مطلق، کلیه شریانهای مالی صنایع را زیر تسلط بانکها درمیآورد.
- پایه سوم (سرمایه مالی و الیگارشی مالی): ادغام و همجوشی سرمایه بانکی و سرمایه صنعتی، سرمایه مالی (Finance Capital) را متولد میسازد و حکومت مشتی انحصارگر یا الیگارشی مالی را بر کل جامعه تثبیت میکند.
- پایه چهارم (صدور سرمایه): ایجاد «سرمایه مازاد» در کشورهای پیشرفته موجب انتقال ثقل اقتصاد از صدور کالا به صدور سرمایه (Capital Export) جهت کسب ابرسودها (Superprofits) در کشورهای عقبمانده میشود.
- پایه پنجم (تقسیم جهان میان انحصارات و قدرتها): ابتدا ترستها و کارتلهای بینالمللی جهان را از نظر اقتصادی میان خود تقسیم میکنند، و سپس قدرتهای بزرگ امپریالیستی قلمروهای سرزمینی کره زمین را به طور کامل تقسیم مینمایند.
۲. نقد نظریات اصلاحطلبانه و افشای انحرافات کاوتسکی
تحلیل ریشهای کتاب، تمام فرضیهها و ادعاهای سوسیال-پاسفیستی و بورژوا-اصلاحطلبانه را رد میکند:
- رد افسانه اولترا-امپریالیسم (Ultra-Imperialism): ادعای تشکیل یک انحصار جهانی متحد و مسالمتآمیز میان قدرتها با قانون توسعه نابرابر (Uneven Growth) سرمایهداری در تناقض کامل است. ائتلافهای بینامپریالیستی تنها «تنفسگاه موقت» میان دو جنگ برای بازتقسیم جهان هستند.
- رد تفکیک سیاست از اقتصاد: امپریالیسم یک «سیاست ترجیحی» یا انحراف رفتاری نیست که بتوان آن را با دموکراسی یا بازگشت به رقابت آزاد اصلاح کرد، بلکه مرحله ساختاری و ناگزیر رشد سرمایهداری است.
- ریشهیابی آریستکراسی کارگری (Labour Aristocracy): پرداخت بخشی از ابرسودهای استعماری به لایه فوقانی طبقه کارگر، پایه مادی فرصتطلبی (Opportunism) و شووینیسم اجتماعی را تشکیل میدهد؛ بنابراین مبارزه با امپریالیسم بدون مبارزه قاطع با فرصتطلبی ناممکن است.
۳. تضاد بنیادی و جایگاه تاریخی امپریالیسم
- اجتماعی شدن تولید در برابر تصاحب خصوصی: امپریالیسم فرآیند تولید، منابع و حملونقل را کاملاً اجتماعی میکند، اما مالکیت آن همچنان در دست مشتی انحصارگر خصوصی باقی میماند.
- حکم نهایی: امپریالیسم، سرمایهداری انحصاری، انگلوار، گندیده و روبهمرگ (Moribund Capitalism) است؛ مرحلهای انتقالی که پوسته مالکیت خصوصی در آن با روابط واقعی تولید ناخوانا شده و آستانه و پیشدرآمد انقلاب سوسیالیستی پرولتاریا را رقم میزند.
