پست

The Poverty of Philosophy

The Poverty of Philosophy

The Poverty of Philosophy

توضیحات

این کتاب پاسخ مستقیم و بی‌رحمانهٴ مارکس به اثر پیر-ژوزف پرودون با عنوان «فلسفهٴ فقر» (Philosophy of Poverty) است؛ عنوان کتاب مارکس («فقر فلسفه») خودش یک بازی زبانی و طعنه به عنوان اثر پرودون است . کتاب در دو فصل ساخته شده: فصل اول به نقد اقتصادی و فصل دوم به نقد فلسفی دکترین پرودون می‌پردازد .
مارکس در فصل اول، نظریهٴ «ارزش مقوّم» (constituted value) پرودون را که می‌خواست تناقض میان ارزش مصرفی و ارزش مبادله‌ای را با اندازه‌گیری زمان کار حل کند، تکه‌تکه می‌کند و نشان می‌دهد این راه‌حل خودش همان تناقضاتی را که ادعای حل‌شان را دارد، بازتولید می‌کند . در فصل دوم، مارکس به استفادهٴ نادرست پرودون از دیالکتیک هگلی می‌تازد؛ او معتقد است پرودون مقولات اقتصادی (تقسیم کار، رقابت، مالکیت) را به‌جای دیدنشان به‌عنوان روابط تاریخی و اجتماعی، به مقولات ابدی و انتزاعی تبدیل کرده، درست همان اشتباهی که مارکس بعدها آن را «بت‌وارگی» مقولات اقتصادی نامید .

نظر

  • امتیاز : 06/10
  • به دیگران توصیه می‌کنم : برای کسی که می‌خواهد شکل‌گیری روش دیالکتیکی-تاریخی مارکس را پیش از کاپیتال ببیند بله؛ برای آشنایی اول با مارکس نه، چون بیشتر یک پولمیک است تا یک متن نظام‌مند.
  • دوباره می‌خوانم : بخش نقد بت‌وارگی مقولات اقتصادی در فصل دوم بله؛ جزئیات فنی مربوط به نظریهٴ خودِ پرودون که امروز کمتر شناخته‌شده است، احتمالاً نه.
  • ایده برجسته : مقولات اقتصادی (مثل مالکیت خصوصی یا رقابت) روابط اجتماعی تاریخی‌اند، نه قوانین طبیعی و ابدی؛ همین ایده بعدها ستون اصلی نقد مارکس بر اقتصاد سیاسی کلاسیک در کاپیتال شد .
  • تاثیر در من : یادآوری اینکه در هر بحث اقتصادی یا فناوری امروز هم، باید هوشیار بود که مفاهیمی که «طبیعی» یا «همیشگی» به نظر می‌رسند (مثل مالکیت فکری یا بازار آزاد دیجیتال)، در واقع محصول شرایط تاریخی خاصی‌اند.
  • نکات مثبت : لحن پولمیک و تیز مارکس این کتاب را نسبتاً خوش‌خوان می‌کند؛ نقد آنارشیست‌لایبرری هم اشاره می‌کند که مارکس در این کتاب برای اولین‌بار به‌شکل نسبتاً منسجم روش خودش برای تحلیل تاریخی مقولات اقتصادی را نشان می‌دهد .
  • نکات منفی : چون کتاب پاسخی به یک اثر کمتر شناخته‌شده (فلسفهٴ فقر پرودون) است، بدون خواندن اثر پرودون در کنار آن، بخش زیادی از استدلال‌های مارکس بی‌زمینه و گاه تنها یک‌طرفه به نظر می‌رسد؛ همچنین برخی مورخان اشاره کرده‌اند لحن گاه تحقیرآمیز مارکس نسبت به پرودون، بحث را از سطح نظری خارج می‌کند.

مشخصات

  • نویسنده : Karl Marx
  • انتشارات : A. Frank (پاریس) و C.G. Vogler (بروکسل)

بخش‌هایی از کتاب

پیش‌گفتار و فصل اول: کشف علمی

بخش ۱: تقابل ارزش مصرف و ارزش مبادله (بخش نخست)

۱. پیش‌گفتار کارل مارکس (ژوئن ۱۸۴۷)

پی‌یر-ژوزف پرودون (P. J. Proudhon) در اروپا دچار یک سوءتفاهم ویژه شده است؛ در فرانسه به او اجازه داده می‌شود که اقتصاددانی بد باشد، چون او را فیلسوفی برجسته در سنت آلمانی می‌دانند، و در آلمان به او اجازه داده می‌شود فیلسوفی بد باشد، چون او را یکی از زبده‌ترین اقتصاددانان فرانسوی می‌پندارند. کارل مارکس به عنوان کسی که هم آلمانی است و هم اقتصاددان، علیه این خطای دوگانه اعتراض می‌کند.

نقد اثر پرودون وظیفه‌ای قدرناشناسانه است، زیرا نقد او مستلزم نقد هم‌زمان فلسفه آلمانی و ارائه ملاحظاتی در باب اقتصاد سیاسی (Political Economy) است. کتاب پرودون یعنی «فلسفه فقر» (Philosophy of Poverty) صرفاً یک رساله اقتصادی معمولی نیست، بلکه ادعای متنی مقدس یا «انجیل» دارد که سرشار از «اسرار»، «رازهای بیرون کشیده شده از سینه خدا» و «الهامات» است. برای مواجهه با این ادعاها، باید ابتدا از میان آموزش‌های خشک و تاریکِ «سفر پیدایش» پرودون عبور کرد تا سپس به قلمرو فراتاريخی و «سوسیالیسم متعالی» او راه یافت.


۲. نقد خاستگاه ارزش مبادله و مغالطه مصادره به مطلوب پرودون

پرودون تبیین خود از اقتصاد سیاسی را با بررسی دوگانه «ارزش» آغاز می‌کند:

  • ارزش مصرف (Use Value): ظرفیت محصولات (اعم از طبیعی یا صنعتی) برای برآورده ساختن نیازهای انسان.
  • ارزش مبادله (Exchange Value): ظرفیت محصولات برای مبادله شدن با یکدیگر.

پرسش بنیادین این است: «ارزش مصرف چگونه به ارزش مبادله تبدیل می‌شود؟». پرودون مدعی است که خاستگاه و تکوین (Genesis) این فرآیند را دقیق‌تر از اقتصاددانان پیشین ثبت می‌کند . به زعم پرودون، فردی تنها (همچون روبنسون کروزوئه) که نیازهای متعددی دارد، نمی‌تواند به تنهایی دست به تولید همه چیز بزند. بنابراین او به افراد دیگر - همکاران خود در وظایف گوناگون - پیشنهاد می‌کند که بخشی از محصولات خود را در ازای محصولات او واگذار کنند .

نقد ساختاری و منطقی مارکس:

۱. دور باطل و مصادره به مطلوب (Begging the Question): پرودون برای توضیح پیدایش ارزش مبادله، وجود «همکاران با وظایف گوناگون» را فرض می‌گیرد . فرضِ داشتن همکارانی با وظایف متفاوت، مستقیماً به معنای فرضِ وجود «تقسیم کار» (Division of Labor) است. تقسیم کار نیز به خودی خود مستلزم وجود مبادله و در نتیجه «ارزش مبادله» است . پرودون چیزی را که قرار است اثبات کند (ارزش مبادله)، پیشاپیش در مقدمات خود فرض گرفته است .

۲. روش «تاریخی و توصیفی» ساختگی (Fictional Historical & Descriptive Method): پرودون به جای تحلیل واقعی فرآیند تاریخی، یک طرح فرضی ارائه می‌دهد که در آن فردی ناگهان به دیگران پیشنهاد مبادله می‌دهد و بقیه نیز بدون هیچ اعتراضی آن را می‌پذیرند . مارکس این شیوه را به عنوان نمونه‌ای از «روش تاریخی و توصیفی» پرودون نقد می‌کند؛ روشی که عاجز از درک تکامل واقعی مناسبات اجتماعی است و عجز خود را با فرضِ پیشنهادهای خیالی توسط اشخاص فردی می‌پوشاند .


۳. مراحل سه‌گانه تکامل تاریخی مبادله

در مقابل الگوی انتزاعی و خیالی پرودون، مبادله دارای یک تاریخ واقعی است که از سه مرحله اصلی عبور کرده است:

۱. مرحله اول (مبادله مازاد): دورانی (مانند قرون وسطی) که در آن تنها مازادِ تولید بر مصرف (Superfluous production) مبادله می‌شد. ۲. مرحله دوم (تجاری شدن کامل تولید): دورانی که نه تنها مازاد، بلکه تمام محصولات و کل حیات صنعتی وارد عرصه تجارت شدند و تمامیت تولید به مبادله وابسته شد (ارزش بازار در توان دوم). ۳. مرحله سوم (کالایی‌شدن تمامی مناسبات انسانی): دورانی که در آن هر آنچه تا پیش از آن غیرقابل‌انتقال و سلب‌ناپذیر تلقی می‌شد، به موضوع مبادله و معامله تبدیل گردید. اموری که تا آن زمان اعطا می‌شدند اما فروخته نمی‌شدند، مانند فضیلت، عشق، عقیده، دانش و وجدان، همگی وارد بازار تجارت شدند. این عصر، عصر فساد عمومی و معامله‌پذیری همگانی است، یا به زبان اقتصاد سیاسی، دورانی است که هر چیزی، اعم از مادی یا معنوی، به ارزش مبادله‌ای تبدیل شده و برای ارزیابی به بازار آورده می‌شود (ارزش بازار در توان سوم).

اگر از روش پرودون استفاده شود، او برای توضیح مرحله سوم نیز به سادگی خواهد گفت: «فرض کنید فردی به همکارانش پیشنهاد کرد که فضیلت و عشق را به ارزش مبادله‌ای تبدیل کنند!». این شیوه پاسخگویی، چیزی جز جایگزین کردن عبارت‌پردازی‌های بلاغی به جای تحلیل واقعی اقتصادی و تاریخی نیست .


ادامه فصل اول: کشف علمی

بخش ۱: تقابل ارزش مصرف و ارزش مبادله (ادامه بخش نخست)

۱. ادعای پرودون درباره تناقض ارزش مصرف و ارزش مبادله و نقد تاریخ‌نگاری او

پرودون مدعی است که اقتصاددانان پیش از او گرچه خصوصیت دوگانه ارزش را درک کرده بودند، اما از طبع متناقض و معکوس آن غافل بوده‌اند. به زعم او، ارزش مصرف (Use Value) و ارزش مبادله (Exchange Value) با یکدیگر رابطه معکوس (Inverse ratio) دارند و او نخستین کسی است که به این «راز عمیق» پی برده است.

نقد مارکس و اثبات تقدم اقتصاددانان کلاسیک:

مارکس نشان می‌دهد که این ادعای پرودون ناشی از ناآگاهی او از تاریخ اقتصاد سیاسی است؛ زیرا اقتصاددانان برجسته پیش از او دقیقاً بر همین تناقض تاکید کرده بودند:

  • ژان شارل لئونارد سيمونده د سیسموندی (Sismondi): دکترین اصلی خود را بر تقابل میان ارزش مصرف و ارزش مبادله بنا نهاد و اثبات کرد که کاهش درآمد با افزایش حجم تولید نسبت مستقیم دارد.
  • جیمز مِیتلند لادردیل (Lauderdale): سیستم اقتصادی خود را دقیقاً بر پایه رابطه معکوس میان این دو ارزش استوار کرد. او نشان داد که با افزایش ثروت افراد (افزایش ارزش مبادله به دلیل کمیابی)، ثروت عمومی و ملی (ارزش مصرف) کاهش می‌یابد و با کاهش ثروت فردی، رفاه عمومی افزایش می‌یابد.
  • دیوید ریکاردو (David Ricardo): نظریه لادردیل را به عنوان مطلبی کاملاً شناخته‌شده در زمان خود نقل کرده و خلط میان ارزش مبادله و ثروت (ارزش مصرف) را نقد کرده بود.

۲. مغالطه کمیابی و فراوانی و حذف عنصر «تقاضا»

پرودون برای توضیح دادن راز رابطه معکوس، دست به یک هم‌ارزسازی انتزاعی می‌زند: او ارزش مبادله را با «کمیابی» (Scarcity) و ارزش مصرف را با «فراوانی» (Abundance) یکسان فرض می‌کند. سپس نتیجه می‌گیرد کالاهایی که فایده آن‌ها صفر و کمیابی‌شان بی‌نهایت است، قیمتی بی‌نهایت دارند؛ و کالاهایی که فایده بی‌نهایت و مقدار نامحدود دارند، باید رایگان باشند.

نقد ساختاری مارکس:

۱. حذف عنصر تقاضا (Demand): پرودون به کلی فراموش می‌کند که یک شیء تنها در صورتی می‌تواند کمیاب یا فراوان باشد که برای آن «تقاضا» وجود داشته باشد. اگر کالایی فوق‌العاده کمیاب یا حتی در جهان یگانه باشد اما هیچ تقاضایی برای آن وجود نداشته باشد، ارزش مبادله‌ای آن صفر خواهد بود. ۲. بلاغت به جای منطق: پرودون «ارزش مبادله‌ای حداکثر» را با «کمیابی مطلق» و «ارزش مصرف» را با «فراوانی مطلق» یکی می‌گیرد. او نهایتاً فرضیات اولیه خود را در قالبی جدید تکرار می‌کند و عجز خود در تحلیل واقعی را پشتِ الفاظ رازآلود پنهان می‌سازد. ۳. سرکوب آگاهانه فراوانی در تاریخ: پرودون فراوانی را امری خودبه‌خودی می‌پندارد و فراموش می‌کند که تولیدکنندگان برای حفظ ارزش مبادله، همواره فراوانی را کنترل می‌کنند. مارکس شواهد تاریخی متعددی ارائه می‌دهد:

  • تاک‌داران قدیمی فرانسه: دادخواستی ارائه دادند تا از کشت تاکستان‌های جدید جلوگیری شود تا با ایجاد کمیابی، قیمت شراب بالا بماند.
  • هلندی‌ها: ادویه‌جات آسیایی را می‌سوزاندند و درختان میخک را در جزایر مولوک از ریشه درمی‌آوردند تا فراوانی را کاهش داده و ارزش مبادله را افزایش دهند.
  • قوانین اصناف قرون وسطی: با وضع قوانین سخت‌گیرانه، تعداد ابزارها و شاگردانی را که یک استادکار می‌توانست به کار گیرد محدود می‌کردند تا از تولید بی‌رویه جلوگیری شود.

۳. تغییر اصطلاحات به «فایده و ارزیابی» و توسل به «اراده آزاد»

پرودون در ادامه برای شفاف‌تر کردن تقابل، اصطلاحات جدیدی وضع می‌کند: او ارزش مصرف را به «فایده» (Utility یا عرضه) و ارزش مبادله را به «ارزیابی» (Estimation یا تقاضا) تبدیل می‌کند. سپس این تقابل را به نبرد میان «خریدار آزاد» و «تولیدکننده آزاد» تشبیه کرده و مدعی می‌شود که اراده آزاد انسان (Free will) منشأ تقابل میان ارزش مصرف و ارزش مبادله است.

نقد مارکس به نظریه اراده آزاد در اقتصاد:

۱. مغالطه در تفکیک عرضه و تقاضا: عرضه صرفاً نماینده فایده و تقاضا صرفاً نماینده ارزیابی نیست. تقاضاکننده خود عرضه‌کننده یک کالا (یا نماینده تمام کالاها یعنی پول) است و فروشنده نیز خود تقاضاکننده پول است. بنابراین عرضه و تقاضا هم‌زمان واجد هر دو جنبه هستند. ۲. توهم آزادی تولیدکننده: تولیدکننده در جامعه مبتنی بر تقسیم کار، مجبور به فروش است. وسایل تولید او تابع اراده آزادش نیستند، بلکه تابع سطح رشد نیروهای مولده و هزینه‌های پیشین تولیدند. ۳. توهم آزادی مصرف‌کننده: ارزیابی و نیازهای مصرف‌کننده ناشی از «اراده آزاد انتزاعی» او نیست، بلکه تابع موقعیت اجتماعی او در ساختار طبقاتی جامعه است. برای نمونه، تقاضای یک کارگر برای سیب‌زمینی و تقاضای یک فرد ثروتمند برای کالاهای مجلل، نه از اراده آزاد، بلکه از تفاوت موقعیت طبقاتی آن‌ها ناشی می‌شود که خود محصول سازمان‌دهی اجتماعی تولید است.

پرودون با حذف رقابت و هزینه‌های واقعی تولید، واقعیت‌های اقتصادی را به نبرد میان دو شخصیت خیالی و انتزاعی («یک تولیدکننده» و «یک مصرف‌کننده») تقلیل می‌دهد. او این کار را انجام می‌دهد تا در مراحل بعد، «هزینه تولید» (Cost of Production) را به عنوان «سنتز» خیالی خود وارد کند و آن را «ارزش تشکیل‌شده» (Constituted Value) بنامد.


ادامه فصل اول: کشف علمی

بخش ۲: ارزش تشکیل‌شده یا ارزش سنتزی (بخش نخست)

۱. ادعای پرودون در کشف «ارزش تشکیل‌شده» و افشای تقدم دیوید ریکاردو

پرودون «ارزش تشکیل‌شده» (Constituted Value) یا «ارزش سنتزی» (Synthetic Value) را سنگ‌بنای سیستم اقتصادی و حل تناقضات خود می‌داند. به تعریف او، ارزش تشکیل‌شده عبارت است از ارزش کالا که انحصاراً و صرفاً با «زمان کار» (Labor Time) تجسم‌یافته در آن تعیین می‌شود.

پرودون مدعی است که همان‌طور که آدام اسمیت تقسیم کار را کشف کرد، او نیز ارزش تشکیل‌شده را کشف کرده است. او سیر تاریخی این کشف را چنین ترسیم می‌کند:

  • آدام اسمیت: شهود مبهم از مفهوم سنتزی ارزش.
  • ژان باتیست سی (J. B. Say): بیان صریح آنتی‌نومی و تقابل‌ها.
  • پرودون: کشف حقیقت تشکیل‌شده و سنتز نهایی.

نقد مارکس و تبیین نقش واقعی دیوید ریکاردو:

مارکس نشان می‌دهد که این ادعای پرودون مبتنی بر ناآگاهی یا تحریف تاریخ اقتصاد سیاسی است. فرمولی که پرودون به عنوان «تئوری انقلابی آینده» ارائه می‌دهد، سی سال پیش از او توسط دیوید ریکاردو (David Ricardo) در کتاب «اصول اقتصاد سیاسی و مالیات‌ستانی» (۱۸۱۷) به عنوان تئوری علمیِ جامعه موجود بورژوایی مطرح شده بود.

تفاوت بنیادین ریکاردو و پرودون در این است:

  • روش ریکاردو: ریکاردو جامعه واقعی بورژوایی را نقطه شروع قرار می‌دهد و نشان می‌دهد که چگونه قانون ارزش (تعیین ارزش نسبی با زمان کار) بر تمام مناسبات مادی - از جمله اجاره‌زمین، سود و دستمزد - حاکم است. تئوری ریکاردو تفسیر علمیِ واقعیت موجود است.
  • روش پرودون: پرودون ارزش تشکیل‌شده را نقطه شروع فرضی خود قرار می‌دهد تا با آن یک جهان اجتماعی جدید بسازد. تئوری پرودون صرفاً یک تفسیر اتوپیایی و تخیلی از تئوری علمی ریکاردو است.

۲. استنتاج مساوات‌طلبانه پرودون و حقیقت قانون دستمزدها

پرودون از تئوری تعیین ارزش با زمان کار، نتایجی مساوات‌طلبانه (Equalitarian) استخراج می‌کند: ۱. یک مقدار مشخص از کار، معادل محصول ایجادشده توسط همان مقدار کار است. ۲. کار یک روزِ هر فرد با کار یک روزِ فرد دیگر برابر است و هیچ تفاوت کیفی وجود ندارد. ۳. تمام انسان‌ها مزدورانی هستند که در ازای زمان کار برابر، پرداخت برابر دریافت می‌کنند و مساوات کامل بر مبادلات حاکم می‌شود.

نقد مارکس و تبیین حداقل دستمزد:

مارکس اثبات می‌کند که این نتایج، نتیجه منطقی تئوری ارزش نیستند، بلکه یک فرضِ بی‌اساس هستند. اگر ارزش نسبی هر کالا با زمان کارِ لازم برای تولید آن تعیین شود، ارزشِ خودِ کالا-کار یعنی دستمزد (Wages) نیز با زمان کارِ لازم برای تولید وسایل معیشت کارگر تعیین می‌شود.

  • حداقل دستمزد (Minimum Wage): زمان کار لازم برای بازتولید کارگر، صرفاً شامل موادی است که برای زنده نگه داشتن کارگر و ادامه نسل او ضروری است. بنابراین، قیمت طبیعی کار چیزی جز «حداقل دستمزد» نیست.
  • نتیجه واقعی: اندازه‌گیری ارزش با زمان کار در جامعه بورژوایی، نه فرمولِ رهایی کارگران، بلکه فرمولِ دقیق بندگی و استثمار مادی آنان است.

۳. کار مرکب، کار ساده و تقلیل انسان به «لاشه زمان»

پرودون برای استقرار مساوات خود فرض می‌کند که روزهای کاری افراد مختلف ارزش برابری دارند.

پاسخ و نقد مارکس:

۱. سنجش کارهای نابرابر: حتی اگر کار یک جواهرساز سه برابر کار یک بافنده ارزش داشته باشد، باز هم ارزش محصولات آن‌ها با زمان کار سنجیده می‌شود؛ زیرا رقابت بازار، مقیاس مقایسه‌ای ایجاد می‌کند که کار مرکب (Compound Labor) را به ضرایبی از کار ساده (Simple Labor) تقلیل می‌دهد. ۲. صنعت اتوماتیک و حذف مهارت: در کارگاه مدرن و صنعتی که بر پایه ماشین‌آلات استوار است، کیفیت کار فردی به کلی از بین می‌رود. تقسیم کار شدید و تسلط ماشین بر انسان باعث می‌شود که همه کارها یکسان و ساده شوند. ۳. انسان به مثابه لاشه زمان (Time’s Carcass): در این ساختار، زمان همه چیز است و انسان هیچ؛ انسان در نهایت «لاشه زمان» است. این یکسان‌سازی کارگران نه حاصل «عدالت ابدی» پرودون، بلکه نتیجه مادی و واقعی صنعت بزرگ سرمایه‌داری است.


۴. خلط میان «ارزش کالا» و «ارزش کار» (دور باطل پرودون)

آدام اسمیت در اثر خود دچار دوگانگی شده بود: او گاهی ارزش کالا را با «زمان کار لازم برای تولید آن» می‌سنجید و گاهی با «ارزش کار» (مقداری از کار که آن کالا می‌تواند در بازار بخرد یا استخدام کند). دیوید ریکاردو این خطا را افشا کرد و نشان داد که این دو معیار کاملاً متفاوت‌اند.

پرودون نه تنها این دو معیار را تفکیک نمی‌کند، بلکه آن‌ها را کاملاً یکی می‌داند. او هزینه تولید را با دستمزد یکسان فرض می‌کند.

نقد ساختاری مارکس:

تعیین ارزش نسبی کالاها بر اساس «ارزش کار» (دستمزد)، حرکت در یک دور باطل (Vicious Circle) است؛ زیرا خودِ دستمزد، ارزشی نسبی است که خود نیاز به تعیین شدن دارد. پرودون برای یافتن سهم عادلانه کارگران، به دنبال معیار ارزش کالا می‌گردد، اما در عین حال، برابری دستمزدها را پیشاپیش به عنوان فکتی پذیرفته‌شده فرض می‌گیرد تا به ارزش کالاها برسد؛ دیالکتیکی خیالی که جز تکرار فرضیات اولیه حاصلی ندارد.


ادامه فصل اول: کشف علمی

بخش ۲: ارزش تشکیل‌شده یا ارزش سنتزی (ادامه بخش دوم)

۱. تعریف ارزش به مثابه «رابطه تناسبی» و معکوس کردن علت و معلول

پرودون در گام بعدی، «ارزش تشکیل‌شده» را در قالبی جدید تعریف می‌کند: «نسبت یا رابطه تناسبی (Proportional relation) محصولات که ثروت را تشکیل می‌دهند». او ادعا می‌کند اگر ارزش نسبی هر کالا پیشاپیش (a priori) بر اساس زمان کار محاسبه و تعیین شود، عرضه (Supply) و تقاضا (Demand) به طور خودکار به تعادل کامل خواهند رسید، تولید با مصرف منطبق شده و هر کالا همواره قابل مبادله خواهد بود.

نقد مارکس:

۱. وارونه‌سازی علت و معلول: پرودون ترتیب امور را معکوس می‌کند. او می‌گوید ابتدا ارزش را با زمان کار اندازه‌گیری کنید تا عرضه و تقاضا متوازن شوند؛ مانند این است که بگوییم «مردم را مجبور کنیم به پیاده‌روی بروند تا هوای آفتابی تضمین شود!». در واقعیتِ جامعه سرمایه‌داری، این نوسانات مداوم عرضه و تقاضا و حرکت آزاد سرمایه است که زمان کار را به معیار ارزش تبدیل می‌سازد، نه یک تصمیم پیشینی. ۲. مغالطه در انطباق فایده با زمان تولید: پرودون مدعی است کالاهایی که زمان کمتری برای تولید نیاز دارند، فایده اجتماعی بیشتری دارند و جامعه ابتدا از ساده‌ترین و ضروری‌ترین نیازها آغاز کرده است. مارکس نشان می‌دهد که تاریخ پیشرفت صنعت بر پایه «تضاد طبقاتی» (Class Antagonism) بوده است. در جامعه مبتنی بر فقر، کالاهای ارزان (مانند سیب‌زمینی، پنبه و الکل) بیشترین میزان مصرف را دارند، نه به این دلیل که از نظر بهداشتی یا انسانی بیشترین فایده را دارند، بلکه به این دلیل که ارزان‌ترین هستند و کارگران توان خرید کالاهای باکیفیت‌تر را ندارند. در یک جامعه آینده بدون طبقات، زمان تولید اجتماعی بر اساس «فایده واقعی اجتماعی» (Social Utility) تخصیص خواهد یافت، نه بر اساس حداقل هزینه تولید.


۲. تبدیل «قانون تناسب» به «قانون عدم تناسب» و تنزل ارزش کار

پرودون امیدوار است که اندازه‌گیری ارزش با زمان کار به هارمونی و تناسب منجر شود، اما مارکس اثبات می‌کند که در بازار رقابتی، این معیار به «قانون عدم تناسب» (Law of Disproportion) و افت مداوم ارزش کار و محصولات تبدیل می‌شود.

  • اختراع و تنزل ارزش (Depreciation): هر نوآوری تکنولوژیک که زمان تولید یک کالا را از دو ساعت به یک ساعت کاهش دهد، تمام کالاهای مشابه موجود در بازار را دچار افت ارزش می‌کند. رقابت، تولیدکننده را مجبور می‌کند کالایی را که دو ساعت کار برده، به قیمت کالای یک‌ساعته بفروشد.
  • سنجش با حداقل زمان ممکن (Minimum Time): ارزش کالا نه با زمان واقعی صرف‌شده برای آن، بلکه با «حداقل زمان لازم» که توسط رقابت تعیین می‌شود، مشخص می‌گردد. بنابراین، سنجش ارزش با زمان کار در سیستم رقابتی، منجر به ارزان‌سازی مداوم کار، ابزارهای تولید و ساختارهای صنعتی می‌شود.

۳. افشای تقدم سوسیالیست‌های انگلیسی (جان فرانسیس بری) و نقد طرح مبادله برابر

پرودون مدعی است که انطباق مساوات‌طلبانه تئوری ریکاردو (مبادله ساعت کار در برابر ساعت کار) یک کشف بی‌سابقه و تئوری انقلابی او برای آینده است.

افشاگری تاریخی مارکس:

مارکس اثبات می‌کند که سوسیالیست‌های انگلیسی سال‌ها پیش از پرودون این طرح را به طور مفصل تدوین کرده بودند؛ از جمله توماس هاجسکین (Thomas Hodgskin)، ویلیام تامپسون (William Thompson) و به‌ویژه جان فرانسیس بـرِی (John Francis Bray) در کتاب «صدمات کار و درمان کار» (۱۸۳۹).

بری پیش‌نویس طرحی را ارائه داده بود که در آن بانک‌های مرکزی یا تعاونی‌ها با صدور «اسکناس‌های کار» (Labor Notes / Labor Money)، مبادله عادلانه بر اساس زمان کار برابر را سازمان‌دهی کنند.

نقد ساختاری مارکس به آرمان‌شهر مبادله برابر:

۱. تناقض در مبادله فردی: اگر پتر ۱۲ ساعت کار کند و پل ۶ ساعت، پتر تنها می‌تواند ۶ ساعت از کار خود را با پل مبادله کند. ۶ ساعت باقی‌مانده کار پتر یا باید هدر رود، یا به صورت رایگان به پل داده شود، یا پتر مجبور شود ۶ ساعت به بیکاری بپردازد. این سیستم به جای مساوات واقعی، منجر به رقابت در کاهلی می‌شود. ۲. نابود شدن مبادله فردی در صنعت بزرگ: در صنعت بزرگ و خودکار مدرن، کارگر به تنهایی مالک یا تعیین‌کننده زمان کار خود نیست، بلکه کار او بخشی از یک کل کارگاهی و دسته‌جمعی است. تنظیم زمان کار در صنعت بزرگ نیازمند یک برنامه‌ریزی و توافق اجتماعی میان نیروهای مولده و نیازهاست؛ توافقی که خود مستلزم نابودی «مبادله فردی» (Individual Exchange) و لغو مناسبات سرمایه‌داری است.

پرودون و بری سایه و انعکاس جامعه بورژوایی موجود (مبادله کالایی) را گرفته‌اند، عناصر متناقض و دردناک آن را پاک کرده‌اند و آن را به عنوان آرمان‌شهر آینده ارائه می‌دهند؛ غافل از اینکه این سایه به محض تجسم یافتن، دقیقاً به همان جامعه سرمایه‌داری با تمام بحران‌ها و تضادهایش تبدیل می‌شود.


ادامه فصل اول: کشف علمی

بخش ۳: کاربرد قانون تناسب ارزش

۱. مسئله پول به عنوان نخستین کاربرد «ارزش تشکیل‌شده»

پرودون مدعی است که طلا و نقره نخستین کالاهایی هستند که ارزش آن‌ها به مقام «ارزش تشکیل‌شده» (Constituted Value) دست یافته است. به زعم او، قابلیت نقدشوندگی و مبادله‌پذیری همیشگی فلزات گران‌بها اثباتی است بر اینکه هر کالایی که ارزش آن با زمان کار تعیین شود، می‌تواند خصوصیت پول را پیدا کند.

نقد مارکس به نظریه پولی پرودون:

۱. پول به مثابه یک رابطه اجتماعی (Social Relation): پرودون پول را شیئی مجزا و جداشده از کل مناسبات تولید می‌بیند که گویا به صورت فرضی یا ارادی به مجموعه مبادلات افزوده شده است. مارکس تاکید می‌کند که پول یک شیء ساده نیست، بلکه یک «رابطه اجتماعی تولید» (Production Relation) است. خاستگاه پول را باید در نیازِ ساختار مبادله کالایی به یک واسطه عمومی مبادله (Universal Agent of Exchange) جستجو کرد، نه در ویژگی‌های انتزاعی یا اراده منفرد افراد. ۲. مغالطه «تقدیس حاکم» (Sovereign Consecration): پرودون ادعا می‌کند که طلا و نقره ثبات و مشروعیت خود را از «مهر و تقدیس پادشاهان» دریافت کرده‌اند. مارکس این دیدگاه را ناشی از ناآگاهی تاریخی می‌داند: این مناسبات اقتصادی و ضرورت‌های بازار بودند که حاکمان را مجبور ساختند تا مهر خود را بر وزن و عیار فلزات بزنند، نه برعکس. مهر حاکم صرفاً گواهی‌دهنده وزن فلز است، نه تعیین‌کننده ارزش آن. ۳. عجز حاکم در دستکاری ارزش (مثال فیلیپ اول): پرودون تقلب‌های پولی پادشاهانی چون فیلیپ اول فرانسه (کاهش عیار سکه) را شاهدی بر امکان دستکاری ارزش از طریق تقاضای ساختگی می‌داند. مارکس نشان می‌دهد که تجارت بر حاکم تسلط دارد؛ به محض افشای تقلب، بازار قیمت واقعی فلز موجود در سکه را ملاک قرار می‌دهد و پادشاه سود اولیه خود را هنگام دریافت مالیات‌ها مجدداً از دست می‌دهد. ۴. تناقض با تئوری ریکاردو: دیوید ریکاردو (David Ricardo) اثبات کرده بود که ارزش سکه و اسکناس در گردش داخلی نه بر اساس ارزش ذاتی (زمان کار ساخت فلز)، بلکه تابع قانون عرضه و تقاضا (محدودیت حجم اسکناس و سکه در گردش) است. پرودون دقیقا پدیده‌ای (پول) را که ریکاردو استثنایی بر تعیین مستقیم ارزش با زمان کار می‌دانست، به عنوان نمونه اصلی و بارز «ارزش تشکیل‌شده با زمان کار» جا می‌زند.


۲. مازاد ناشی از کار و اسطوره «پرومته»

دومين کاربردی که پرودون برای ارزش تشکیل‌شده ارائه می‌دهد، اثبات این قضیه است که «هر کاری باید یک مازاد بر جای بگذارد» (All labor must leave a surplus). پرودون این قضیه را یک اصل مطلق، الهی و ریاضی می‌داند.

نقد مارکس و افشای مغالطه‌های پرودون:

پرودون برای اثبات این اصل، کل جامعه را در قالب یک شخصیت خیالی و انتزاعی به نام «جامعه-شخص» (Person-Society) یا «پرومته» (Prometheus) تجسد می‌بخشد.

۱. خطاهای محاسباتی در مثال راه‌آهن: پرودون سعی می‌کند نشان دهد که سود یک نوآوری (مانند راه‌آهن) برای جامعه ۴۰۰ درصد است اما برای سرمایه‌گذار فقط ۱۰ درصد، و نتیجه می‌گیرد که سود جامعه و فرد معکوس یکدیگرند. مارکس اثبات می‌کند که پرودون «درصد سرعت» را با «درصد سود سرمایه» خلط کرده و درصدها را بدون توجه به مقدار کل سرمایه محاسبه کرده است. در واقعیت، سود حاصل از افزایش بهره‌وری، ارزش کالاها را کاهش می‌دهد و ثروت جامعه به معنای دسترسی به کالاهای بیشتر با همان میزان کار افزایش می‌یابد. ۲. دور باطل در اسطوره پرومته: پرودون می‌گوید پرومته در روز اول محصولی معادل ۱۰ تولید می‌کند، در روز دوم با تقسیم کار محصولش ۱۰۰ می‌شود و چون مصرف امروز او متکی بر تولید روز قبل است، همواره یک روز پیشتازی و «مازاد» دارد. مارکس می‌پرسد: اگر پرومته در روز اول نه تقسیم کار داشت، نه ماشین‌آلات و نه دانش صنعتی، چگونه توانست در همان روز اول مازادی تولید کند که پایه مصرف روز دوم باشد؟ این تبیین پرودون، جایگزین کردن تناقضات منطقی با افسانه‌های اساطیری است. ۳. حذف تضاد طبقاتی (Class Antagonism): پرودون افزایش نیروهای مولده را امری مجزا از ساختار طبقاتی جامعه می‌پندارد. مارکس با ارائه آمار تاریخی بریتانیا نشان می‌دهد که بین سال‌های ۱۷۷۰ تا ۱۸۴۰، بازدهی کارگر انگلیسی ۲۷ برابر (۲۷۰۰ درصد) افزایش یافت، اما کارگر ۲۷ برابر ثروتمندتر نشد. علت این است که تولید مازاد در جامعه سرمایه‌داری، دقیقاً مستلزم وجود مناسباتی است که بر پایه تضاد طبقاتی، انباشت خصوصی سرمایه، رقابت آنارشیک و سیستم مزدی استوار است.

پرودون می‌خواهد ثمرات صنعتی و مازاد حاصل از جامعه سرمایه‌داری را حفظ کند، اما روابط تولیدی و طبقاتی‌ای را که سازنده این ثمرات بوده‌اند، نادیده بگیرد یا لغو کند.


فصل دوم: متافیزیک اقتصاد سیاسی

بخش ۱: روش (ملاحظات اول تا چهارم)

۱. ورود به متافیزیک و مقایسه پرودون با دکتر کنه (Dr. Quesnay)

پس از بررسی اقتصاد انگلستان و آراء ریکاردو، بحث وارد فضای فلسفه آلمان و متافیزیک هگل می‌شود. انگلیسی‌ها (مانند ریکاردو که بازرگان و اقتصاددان بود) انسان‌ها را به کلاه تبدیل می‌کنند و آلمانی‌ها (مانند هگل که استاد فلسفه دانشگاه برلین بود) کلاه‌ها را به ایده و مفهوم تبدیل می‌سازند.

همان‌طور که دکتر فرانسوا کنه (Dr. Quesnay) با ارائه «جدول اقتصادی» (Economic Table) اقتصاد سیاسی را به دانش تبدیل کرد و شرحی شامل هفت ملاحظه بر آن نوشت، پرودون نیز «دکتر کنهٔ متافیزیکِ اقتصاد سیاسی» است. برای افشای روشِ تاریک و مبهم پرودون، روش او در قالب هفت ملاحظه تحلیل و نقد می‌شود.


۲. ملاحظه اول: انتزاع محض و دیالکتیک عقل مطلق (Pure Reason)

پرودون مدعی است که تاریخ را بر اساس ترتیب زمانی ارائه نمی‌دهد، بلکه بر اساس توالی ایده‌ها در فهم و عقل انسانی پیش می‌برد.

نقد ساختاری مارکس:

۱. تبدیل واقعیت به مقولات منطقی (Logical Categories): اقتصاددانان بورژوا، مناسبات اقتصادی (مانند تقسیم کار، اعتبارات و پول) را مقولات ثابت و ابدی می‌دانند. پرودون این مقولاتِ آماده را می‌گیرد و می‌کوشد چگونگی پیدایش آن‌ها را در عقل محض توضیح دهد. او از طریق انتزاع متوالی، تمام ویژگی‌های مشخص و مادی واقعی را حذف می‌کند تا تنها به «کمیت محض» یا «مقوله منطقی» برسد. ۲. حرکت سه‌گانه دیالکتیک هگلی: عقل محض و مجرد برای تولید مفاهیم، حرکت سه‌گانه‌ای را طی می‌کند: اثبات یا تز (Thesis / Affirmation)، نفی یا آنتی‌تز (Antithesis / Negation)، و نفیِ نفی یا سنتز (Synthesis / Negation of the Negation). ۳. وارونه‌سازی تاریخ: هگل تاریخ واقعی را به حرکت ایده‌ها در ذهن خود تقلیل داده بود. پرودون نیز همین روش مطلق را بر اقتصاد پیاده می‌کند و می‌پندارد که با حرکت مفاهیم انتزاعی، در حال بازسازی و خلق جهان واقعی است.


۳. ملاحظه دوم: مناسبات اجتماعی و نیروهای مولده (Productive Forces)

مقولات اقتصادی صرفاً بیان‌های نظری و انتزاعیِ مناسبات اجتماعی تولید (Social Relations of Production) هستند. پرودون مثل یک فیلسوف ایده‌آلیست، واقعیت را وارونه می‌بیند و مناسبات واقعی را تجسدِ اصول و مقولاتی می‌پندارد که در «عقل غیرشخصی بشریت» خفته‌اند.

قانون بنیادی مارکس:

مناسبات اجتماعی به طور جدایی‌ناپذیری با نیروهای مولده (Productive Forces) پیوند خورده‌اند. انسان‌ها با کسب نیروهای مولده جدید، حالت و روش تولید خود را تغییر می‌دهند؛ و با تغییر روش تولید و کسب روزی، تمام مناسبات اجتماعی خود را دگرگون می‌سازند:

  • «آسیاب دستی (Hand-mill) جامعه‌ای با ارباب فئودال را به شما می‌دهد؛ و آسیاب بخار (Steam-mill) جامعه‌ای با سرمایه‌دار صنعتی را.»

بنابراین، افکار، ایده‌ها و مقولات اقتصادی به هیچ‌وجه ابدی نیستند، بلکه محصولات تاریخی و گذرا هستند که با تغییر نیروهای مولده و مناسبات مادی، تغییر می‌یابند.


۴. ملاحظه سوم: تمامیت ارگانیک مناسبات تولید (Organic Whole)

مناسبات تولیدی در هر جامعه یک کلِ هم‌زمان و ارگانیک را تشکیل می‌دهند که در آن تمام اجزا و مناسبات به‌طور هم‌زمان وجود دارند و یکدیگر را پشتیبانی می‌کنند.

نقد روش پرودون:

پرودون اجزای ساختار اجتماعی را از هم گسیخته و آن‌ها را به مراحل منفک و پی‌درپی تاریخی در عقل انتزاعی تبدیل می‌کند. این روش دچار تناقض است؛ زیرا پرودون برای توضیح اولین مقوله خود (مانند ارزش تشکیل‌شده)، ناچار می‌شود از مقولات بعدی (مانند تقسیم کار و رقابت) استفاده کند که طبق تسلسل فرضی خودش، هنوز متولد نشده‌اند.


۵. ملاحظه چهارم: دستکاری دیالکتیک و فرمول «جنبه خوب و جنبه بد»

پرودون دیالکتیک هگل را به سطح یک دیدگاه خرده‌بورژوایی تنزل می‌دهد: از نظر او هر مقوله اقتصادی دارای دو جنبه است: یک جنبه خوب (Good side) (مزایا) و یک جنبه بد (Bad side) (معایب). مساله اصلی برای پرودون این است: حفظ جنبه خوب و حذف جنبه بد.

تحلیل نمونه‌ای: مقوله بردگی (Slavery)

برای نشان دادن ناکارآمدی روش پرودون، مقوله بردگی مستقیم (بردگی سیاهپوستان در سورینام، برزیل و ایالت‌های جنوبی آمریکا) بررسی می‌شود:

  • بردگی مستقیم، محور صنعت بورژوایی مدرن است (همانند ماشین‌آلات و اعتبارات).
  • بدون بردگی، پنبه وجود ندارد؛ بدون پنبه، صنعت بزرگ مدرن وجود ندارد. بردگی به مستعمرات ارزش داد، مستعمرات تجارت جهانی را ساختند و تجارت جهانی شرط لازم برای صنعت بزرگ صنعتی است.
  • اگر بردگی حذف شود، آمریکا از نقشه ملل پاک می‌شود و تجارت و تمدن مدرن دچار فروپاشی کامل می‌گردد.

نقد ساختاری مارکس به روش پرودون:

در دیالکتیک واقعی، حرکت حاصل تضاد، نبرد و هم‌زیستی دو جنبه متناقض و ترکیب آن‌ها در یک مقوله جدید (New Category) است. اما پرودون با طرح مساله «حذف جنبه بد»، حرکت دیالکتیکی را متوقف می‌سازد. او هرگاه در تناقضات یک مقوله گیر می‌افتد، با یک جهش ناگهانی مقوله دیگری را به عنوان «پادزهر» (Antidote) وارد می‌کند (مثلاً مالیات برای درمان معایب انحصار). کتاب او («سیستم تناقضات اقتصادی») صرفاً ترکیبی آشفته از تناقضات و پادزهرهاست.


ادامه فصل دوم: متافیزیک اقتصاد سیاسی

بخش ۱: روش (ملاحظات پنجم تا هفتم)

۱. ملاحظه پنجم: زوال دیالکتیک و پناه بردن به «مشیت الهی»

پرودون در این مرحله اعتراف می‌کند که حقیقت، مستقل از نمادهای دیالکتیکی است و توالی مقولات منطقی در ذهن، صرفاً یک «داربست» (Scaffolding) برای فهم انسانی محسوب می‌شود.

نقد مارکس به مسخ دیالکتیک:

با تقلیل دادن فرآیند دیالکتیک به یک تقابل ساده میان «جنبه خوب» و «جنبه بد»، و تعریف هدف به عنوان «حذف جنبه بد»، پویایی و حیات از مقولات اقتصادی گرفته می‌شود. مفهوم دیگر خود را بازتولید نمی‌کند و از حرکت می‌افتد. دیالکتیک واقعی هگلی جای خود را به یک «اخلاق‌گرایی محض» می‌دهد.

پرودون که در تبیین خاستگاه مادی و تاریخی مقولات اقتصادی ناکام مانده است، مفهوم «مشیت الهی» (Providence) یا «هدف مشیتی» (Providential aim) را وارد کارزار می‌کند تا حرکت تاریخ را توضیح دهد. به زعم او، «برابری» هدف مشیتی و نهایی تاریخ است.

افشای مغالطه «تاریخ‌نگاری مشیتی» با مثال اسکاتلند:

مارکس نشان می‌دهد که توسل به مشیت الهی هیچ چیزی را توضیح نمی‌دهد و صرفاً عبارت‌پردازی برای پنهان کردن واقعیت است. برای نمونه، در اسکاتلند با توسعه صنعت نساجی انگلستان، تقاضا برای پشم به شدت افزایش یافت. برای تولید پشم در مقیاس بزرگ، زمین‌های زراعی باید به چراگاه تبدیل می‌شدند. برای ایجاد چراگاه‌های یکپارچه، قطعاط کوچک زمین متمرکز گردیدند، هزاران کشاورز مستأجر از سرزمین مادری خود بیرون رانده شدند و چند چوپان جایگزین هزاران خانواده گردیدند.

اگر بر اساس روش پرودون تحلیل کنیم، باید بگوییم: «هدف مشیتی نهادِ مالکیتِ زمین در اسکاتلند این بود که گوسفندان جایگزین انسان‌ها شوند!».

پرودون انسان‌ها، ابزارها و نیازهای قرن نوزدهم (گرایش به برابری) را به جای انسان‌ها و مناسبات قرون گذشته می‌نشاند و فرآیند واقعی تاریخ را - که در آن هر نسل از دستاوردهای نسل پیشین به عنوان ماده خام برای تولید جدید استفاده می‌کند - به کلی نادیده می‌گیرد.


۲. ملاحظه ششم: انکار تاریخ و افسانه «نابغه اجتماعی»

پرودون در مواجهه با عجز خود در تبیین تغییرات تاریخی، دست به یک نفیِ مطلق می‌زند و ادعا می‌کند: «در تمدن همانند جهان، همه چیز از ازل وجود داشته و عمل کرده است». او برای توضیح ظاهر شدنِ تدریجی مناسبات اجتماعی، اصلِ پیدایش و تولید را انکار می‌کند.

اختراع «نابغه اجتماعی» (Social Genius):

پرودون برای برون‌رفت از این تناقض، فاعل جدیدی خلق می‌کند که آن را «عقل انسانی» (Human Reason)، «نابغه اجتماعی» (Social Genius) یا «عقل عمومی» می‌نامد.

الگوی خیالی پرودون به این ترتیب پیش می‌رود: ۱. حقیقت کامل در عقل مطلق و ابدی خفته است. ۲. عقل انسانی (نابغه اجتماعی) قادر نیست حقیقت را به یکباره درک کند، بلکه آن را بخش‌بخش رونمایی می‌کند. ۳. نخستین فرض یا مقوله‌ای که نابغه اجتماعی مطرح می‌کند (مانند تقسیم کار)، به دلیل ناقص بودن، حاوی نابرابری و تناقض است. ۴. نابغه اجتماعی برای حل نابرابریِ حاصل از مقوله اول، مقوله دوم (مانند ماشین‌آلات) را به عنوان «پادزهر» فرامی‌خواند. ۵. مقوله دوم نیز خود تناقضات جدیدی تولید می‌کند. این حرکت زیگزاگی آن‌قدر ادامه می‌یابد تا نابغه اجتماعی با یک جهش ناگهانی، فرمول یگانه‌ای را که حل‌کننده تمام مشکلات است از سینه خدا بیرون بکشد؛ فرمولی که همان «ارزش تشکیل‌شده» (Constituted Value) پرودون است.

مارکس افشا می‌کند که این «نابغه اجتماعی» یا «عقل عمومی»، چیزی جز عقل منفرد و شخصیِ خودِ پرودون نیست که ایده‌آل‌های انتزاعی‌اش را به عنوان حرکت عمومی بشریت جا می‌زند.


۳. ملاحظه هفتم: مکاتب اقتصادی، تضاد طبقاتی و موقعیت واقعی پرودون

۱. مغالطه نهادهای «طبیعی» و «مصنوعی»:

اقتصاددانان بورژوا نهادهای اجتماعی را به دو دسته تقسیم می‌کنند: نهادهای فئودالی که «مصنوعی» (دست‌ساز و تاریخی) هستند، و نهادهای بورژوایی که «طبیعی» (مبتنی بر قوانین ابدی طبیعت) می‌باشند. منطق اقتصاددانان دقیقاً شبیه الهیه‌دانانی است که دین خود را الهی و سایر ادیان را اختراع بشر می‌دانند. پیامد این دیدگاه این است که: «تاکنون تاریخ وجود داشته است، اما از این پس دیگر تاریخی وجود ندارد» (There has been history, but there is no longer any).

۲. «جنبه بد» به مثابه موتور محرک تاریخ:

در نظام فئودالی دو جنبه وجود داشت:

  • جنبه خوب: فضائل شوالیه‌گری، هارمونی میان حقوق و تکالیف، حیات پدرسالارانه شهرها و اصناف.
  • جنبه بد: نظام رعیتی (Serfdom)، امتیازات طبقاتی و آشفتگی‌ها.

اگر در عصر فئودالیسم، اصلاح‌طلبانی تصمیم می‌گرفتند «جنبه بد» (رعیتی و تضادها) را حذف کنند و «جنبه خوب» را نگه دارند، تمام عناصری را که باعث ایجاد نبرد طبقاتی و رشد بورژوازی می‌شد نابود می‌کردند و در نتیجه، خودِ تاریخ و جامعه مدرن را در نطفه خفه می‌ساختند. این دقیقاً «جنبه بد» و تضاد است که با ایجاد مبارزه، موتور محرک تاریخ می‌شود.

۳. تضاد در جامعه بورژوایی و طبقه‌بندی مکاتب اقتصادی:

مناسبات تولید بورژوایی طبعی دوگانه و متضاد دارند: در همان مناسباتی که ثروت ایجاد می‌شود، فقر نیز بازتولید می‌گردد. با رشد بورژوازی، پرولتاریای مدرن و نبرد طبقاتی نیز رشد می‌کند. اقتصاددانان به عنوان نمایندگان علمی بورژوازی به مکاتب زیر تقسیم می‌شوند:

  • مکتب تقدیرگرا (Fatalist School):
    • کلاسیک‌ها (آدام اسمیت و ریکاردو): نمایندگان بورژوازی در حال عروج که با بقایای فئودالیسم می‌جنگیدند. آن‌ها فقر پرولتاریا را صرفاً دردِ طبیعیِ زایمانِ ثروت می‌دیدند.
    • رومانتیک‌ها: متعلق به عصر نبرد آشکار بورژوازی و پرولتاریا که با بدبینی و بی‌تفاوتیِ فضل‌فروشانه به کارگران به مثابه «ماشین‌های تولید ثروت» می‌نگرند.
  • مکتب بشردوستانه (Humanitarian School): رنج پرولتاریا و رقابت بی‌رحمانه را تسکین می‌دهد، پندهای اخلاقی ارائه می‌کند و با تفکیک مداوم میان «تئوری و عمل» یا «اصول و نتایج»، می‌کوشد وجدان خود را آرام سازد.
  • مکتب خیرخواهانه (Philanthropic School): شکل کامل‌شده مکتب بشردوستانه که منکر ضرورت تضاد است، می‌خواهد تضاد طبقاتی را نادیده بگیرد و همه انسان‌ها را به بورژوا تبدیل کند.
  • سوسیالیست‌ها و کمونیست‌ها (Socialists & Communists): نظریه‌پردازان طبقه پرولتاریا. تا زمانی که پرولتاریا به عنوان یک طبقه مستقل شکل نگرفته است، آن‌ها آرمان‌شهری (Utopian) هستند و در فقر، چیزی جز فقر و نکبت نمی‌بینند. اما به محض آنکه نبرد طبقاتی شکل واضحی به خود می‌گیرد، علم از حالت دگماتیک خارج شده و به «علم انقلابی» (Revolutionary Science) تبدیل می‌شود؛ علمی که جنبه انقلابی و ویرانگر فقر را می‌بیند.

۴. موقعیت واقعی پرودون:

پرودون مدعی است که با نقد هم‌زمان اقتصاد سیاسی و کمونیسم، به سنتز آن‌ها دست یافته است. اما مارکس اثبات می‌کند که او پایین‌تر از هر دو قرار دارد:

  • پایین‌تر از اقتصاددانان است، زیرا به عنوان فیلسوفی که به فرمول‌های جادویی متوسل می‌شود، خود را از بررسی جزئیات واقعی و مادی اقتصادی بی‌نیاز دانسته است.
  • پایین‌تر از سوسیالیست‌هاست، زیرا فاقد بینش و شجاعت لازم برای فرارفتن از افق دید بورژوایی است.

پرودون سنتز نیست، بلکه یک «خطای مرکب» (Composite Error) است؛ او صرفاً یک خرده‌بورژوا (Petit Bourgeois) است که مدام میان سرمایه و کار، و میان اقتصاد سیاسی و کمونیسم به این سو و آن سو پرتاب می‌شود.


ادامه فصل دوم: متافیزیک اقتصاد سیاسی

بخش ۲: تقسیم کار و ماشین‌آلات

۱. طرح مسئله پرودون درباره تقسیم کار و نقد دیدگاه انتزاعی او

پرودون تقسیم کار (Division of Labor) را نخستین مرحله از سلسله تحولات اقتصادی در عقل انسانی می‌داند و ساختار دیالکتیکی آن را چنین ترسیم می‌کند:

  • جنبه خوب (Good side): تقسیم کار شیوه تحقق برابری شرایط و هوش انسان‌هاست.
  • جنبه بد (Bad side): تقسیم کار به ابزار فقر، تنزل شخصیت و انهدام هدف کار تبدیل می‌شود.
  • مسئله/پادزهر (Problem to be solved): یافتن یک «بازترکیب» یا «سنتز» که معایب تقسیم کار را بزداید و آثار مفید آن را حفظ کند.

نقد مارکس به انتزاعی‌سازی تاریخ:

پرودون تقسیم کار را یک مقوله مجرد، ثابت و قانون ابدی می‌پندارد و مدعی است که می‌توان تمام اشکال تاریخی آن را صرفاً با کلمه انتزاعی «تقسیم کردن» (divide) توضیح داد.

مارکس نشان می‌دهد که تقسیم کار یک مقوله انتزاعی و خنثی نیست، بلکه در هر عصر تاریخی متناسب با رشد نیروهای مولده و وسعت بازار، شکل و ماهیت کاملاً متفاوتی به خود گرفته است:

  • کلاسیک و فئودالی: نخستین تقسیم کار بزرگ تاریخی، جدایی شهر از روستا بود که شکل‌گیری جمهوری‌های باستان و نظام فئودالی قرون وسطی را رقم زد.
  • عصر کشف مستعمرات: در سده‌های چهاردهم و پانزدهم، تقسیم کار محدود به حوزه مدیترانه بود؛ اما در سده هفدهم با پیدایش مستعمرات در آمریکا و آسیا، گسترش بازار جهانی شکل کاملاً جدیدی به تقسیم کار داد. بنابراین، نمی‌توان خصوصیات یک ساختار اجتماعی واقعی را از مفهوم انتزاعی یک کلمه استخراج کرد.

۲. افشای نادانی پرودون از تاریخ اقتصاد و افشای تقدم فرگوسن و اسمیت

پرودون مدعی است اقتصاددانان پیش از او صرفاً بر فواید تقسیم کار تاکید کرده‌اند و ژان باتیست سی (J. B. Say) نخستین کسی بوده که به جنبه‌های مخرب آن پی برده است.

پاسخ تاریخی مارکس:

این ادعا ناشی از ناآگاهی پرودون است. سال‌ها پیش از «سی» و آدام اسمیت (Adam Smith)، استادِ اسمیت یعنی آدام فرگوسن (Adam Ferguson) در کتاب خود (۱۷۶۷) آثار ویرانگر تقسیم کار بر روح و جسم کارگر را تحلیل کرده بود:

  • دیدگاه فرگوسن: فرگوسن اثبات کرده بود که در کارگاه‌های صنعتی، «جهل مادر صنعت و خرافات است». او نشان داد که صنایع در جایی بیشترین رونق را دارند که فکر و تفکر کمتر مداخله کند و کارگاه را بتوان به چشم ماشینی دید که اجزای آن انسان‌ها هستند.
  • دیدگاه آدام اسمیت: اسمیت نشان داد تفاوت استعدادهای طبیعی انسان‌ها علت تقسیم کار نیست، بلکه معلول آن است. تفاوت میان یک فلسفه‌دان و یک باربر شهری بسیار کمتر از تفاوت یک سگ تازه‌تاز با یک سگ گله است؛ این تقسیم کار و تخصصی شدنِ یک‌جانبه است که میان آن‌ها شکاف ایجاد کرده است.

۳. ماشین‌آلات به عنوان «پادتز منطقی» در ادعای پرودون

پرودون برای حل تناقضات تقسیم کار، ماشین‌آلات (Machinery) را به عنوان «آنتی‌تز منطقی» و «سنتز» وارد می‌کند. او مدعی است که ماشین‌آلات پروتست و اعتراضِ نابغه صنعتی علیه کارِ خردکننده و کُشنده است که قرار است اجزای منفک‌شده کار را دوباره متحد ساخته و کارگر را بازسازی کند.

پرودون یک سیر نسب‌شناسانه خیالی ارائه می‌دهد: ۱. فردی هوشمند کشف می‌کند که با تقسیم کار، تولید چند برابر می‌شود. ۲. او کارگاهی از کارگران تشکیل می‌دهد (روابط مزدی). ۳. برای جبران تنزل روحی و جسمی کارگران در کارگاه، ماشین‌آلات اختراع می‌شوند تا نقش سنتز و نجات‌دهنده را ایفا کنند.


۴. نقد ساختاری مارکس به رابطه واقعی میان کارگاه، ماشین و تقسیم کار

۱. معکوس کردن واقعیت اقتصادی: ماشین‌آلات آنتی‌تز یا نفیِ تقسیم کار نیستند. ماشین‌آلات خود حاصل تمرکز ابزارهای تولید و شکلِ پیشرفته‌تر تقسیم کارند. ماشین یک مقوله اقتصادی انتزاعی نیست (همان‌طور که گاوآهن یا ثور مقوله اقتصادی نیست)، بلکه یک نیروی مولده مادی (Productive Force) است. این «کارگاه مدرن مبتنی بر کاربرد ماشین‌آلات» است که یک رابطه اجتماعی تولید و یک مقوله اقتصادی محسوب می‌شود.

۲. نسبت معکوس اقتدار در کارگاه و اقتدار در جامعه: پرودون مدعی است کارگاه و ماشین اصل «اقتدار» (Authority) را وارد جامعه کرده‌اند. مارکس قانون بنیادی زیر را افشا می‌کند:

  • در جوامع پیشاسرمایه‌داری (مانند اصناف و نظام فئودالی)، تقسیم کار در کل جامعه تابع مقررات و قوانین استبدادی بود، اما در داخل کارگاه‌های کوچک خرد، اقتدار و تقسیم کار چندانی وجود نداشت.
  • در جامعه بورژوایی مدرن، تقسیم کار در داخل کارگاه تحت سلطه و اقتدار مطلق و بی‌چون‌وچرای سرمایه‌دار سازمان‌دهی می‌شود، در حالی که تقسیم کار در سطح جامعه هیچ قانون و اقتداری جز رقابت آزاد (Free Competition) و آنارشی بازار ندارد. بنابراین، اقتدار در داخل کارگاه و اقتدار در سطح جامعه نسبت معکوس با یکدیگر دارند.

۳. کارکرد واقعی ماشین‌آلات در صنعت بزرگ: ماشین‌آلات نه تنها کارگر را بازسازی و رها نمی‌کنند، بلکه:

  • مفهوم مهارت تخصصی (Specialized skill) را به کلی نابود می‌سازند و کارگر را به خادم بی‌اختیار یک خودکار (Automaton) تبدیل می‌کنند.
  • تکنولوژی و ماشین‌آلات در دست سرمایه، به سلاحی مستقیم برای سرکوب اعتصابات و مقاومت کارگران تبدیل می‌شوند. (هر بار که کارگران حرفه‌ای دست به اعتصاب می‌زدند، اختراع ماشین جدیدی مانند Self-acting mule توسط اختراع‌کنندگانی چون آرک‌رایت، برای بی‌نیاز شدن از کارگران سرکش و جایگزینی آنان با زنان و کودکان به بازار می‌آمد).

۴. سنتز ارتجاعی و خرده‌بورژوایی پرودون: پرودون که از درک ماهیت انقلابی صنعت بزرگ عاجز است، برای حل مشکل پیشنهاد می‌دهد که کارگر به جای ساختنِ یک‌دوازدهم یک سوزن‌ته‌گرد، به ترتیب تمام ۱۲ مرحله ساخت سوزن را خودش انجام دهد تا سوزن را به تمامی درک کند و احساس انسانیت یابد!

مارکس نشان می‌دهد که این «کار سنتزی» پرودون، چیزی جز پس‌رفت و بازگشت به الگوی استادکاری و اصناف قرون وسطی (Craft Guilds) نیست. صنعت بزرگ با از بین بردن تخصصی شدن‌های اندوهبار، نیاز به رشد همه‌جانبه و تمام‌عیار انسان را ایجاد می‌کند، اما پرودون می‌خواهد زمان را به عقب بازگرداند.


ادامه فصل دوم: متافیزیک اقتصاد سیاسی

بخش ۳: رقابت و انحصار

۱. مغالطه پرودون در تعریف رقابت و هم‌ارزسازی آن با «هم‌چشمی»

پرودون رقابت (Competition) را سومین مرحله از سلسله تحولات اقتصادی در عقل انسانی می‌داند و آن را به عنوان امری ضروری برای کار و شرط تحقق برابری مدافعی می‌کند. او برای اثبات ضرورت ابدی رقابت، آن را با «هم‌چشمی» (Emulation) یکی می‌داند و مدعی می‌شود که هم‌چشمی صنعتی چیزی جز رقابت برای سود نیست.

نقد مارکس به تفکیک هم‌چشمی صنعتی و تجاری:

۱. هدف هم‌چشمی صنعتی: هدف مستقیم هم‌چشمی در صنعت، خودِ محصول (Product) و بهبود کیفیت آن است، نه سود. ۲. رقابت به مثابه هم‌چشمی تجاری: رقابت، هم‌چشمی صنعتی نیست بلکه «هم‌چشمی تجاری» (Commercial Emulation) است که هدف آن کسب سود بدون توجه به فرایند اصیل تولید است. جنون سوداگری و سودجویی در بحران‌های ادواری، ماهیت واقعی رقابت را آشکار می‌سازد که همانا فرار از نیاز به هم‌چشمی صنعتیِ واقعی است. ۳. تلاش برای ابدی‌سازی رقابت با فرامین فرضی: پرودون مدعی است که اگر صلحی اجباری صادر شود و کار و دستمزد تضمین گردد، صنعت دچار سستی و خمودگی خواهد شد. مارکس پاسخ می‌دهد که تغییر مناسبات اقتصادی با فرامین و دستورها (Ordinances) رخ نمی‌دهد؛ انسان‌ها و جوامع ابتدا شرایط مادی و کل نحوه زیست خود را تغییر می‌دهند و سپس فرامین حقوقی صادر می‌شوند. رقابت یک ضرورت ابدیِ روان انسان نیست، بلکه محصول شرایط تاریخی خاص قرن هجدهم و سرنگونی نظام اصناف فئودالی بوده است.


۲. جنبه بد رقابت و خاستگاه انحصار

پرودون جنبه منفی و ویرانگر رقابت را چنین برمی‌شمارد: ایجاد فقر، برانگیختن جنگ داخلی، برهم زدن منطق جغرافیایی تولید، مسخ وجدان عمومی، نابودی تجارت عادلانه و نهایتاً سوق دادن سیستم به سوی خودنابودی.

به زعم پرودون، انحصار (Monopoly) سرنوشت حتمی و آنتی‌تز رقابت است که از طریق نفیِ مداومِ رقابت متولد می‌شود.


۳. دیالکتیک واقعی رقابت و انحصار (سنتز انحصار مدرن)

پرودون انحصار و رقابت را دو مفهوم کاملاً تقابل‌یافته و متضاد می‌بیند. اما مارکس با تحلیل سیر تاریخی، حرکت واقعی دیالکتیکی را چنین تبیین می‌کند:

  • تز (Thesis): انحصار فئودالی (Feudal Monopoly) که پیش از رقابت وجود داشت (نظام اصناف و امتیازات ویژه).
  • آنتی‌تز (Antithesis): رقابت آزاد (Free Competition) که نفی و سرنگونیِ انحصار فئودالی بود.
  • سنتز (Synthesis): انحصار مدرن یا بورژوایی (Modern / Bourgeois Monopoly). انحصار مدرن یک سنتز واقعی است؛ زیرا از یک سو نفیِ انحصار فئودالی است (چون بر پایه سیستم رقابت آزاد عمل می‌کند) و از سوی دیگر نفیِ رقابت آزاد است (چون به تمرکز عظیم سرمایه و انحصار می‌انجامد).

هم‌زیستی و حرکت متقابل رقابت و انحصار در واقعیت:

در حیات واقعی اقتصادی، انحصار و رقابت یکدیگر را نابود نمی‌کنند، بلکه یک حرکت دوطرفه و پویا ایجاد می‌سازند:

  • انحصار، رقابت را ایجاد می‌کند و رقابت، انحصار را بازتولید می‌نماید.
  • انحصارگران در میان خود دست به رقابت می‌زنند و رقابت‌کنندگان در بازار به انحصارگر تبدیل می‌شوند.
  • انحصار بورژوایی تنها با ورود مداوم به مبارزه رقابتی می‌تواند موقعیت خود را حفظ کند.

۴. نقد ورود مقوله مالیات‌ها (Taxes)

پرودون پس از بن‌بست در تحلیل رقابت و انحصار، مقوله مالیات‌ها (Taxes) را به عنوان پادزهر و وسیله‌ای برای کنترل انحصار توسط «عقل اجتماعی» وارد می‌کند. او مدعی است مالیات بر مصرف با هدف ایجاد برابری و حمایت از پرولتاریا وضع شده است.

نقد تاریخی مارکس:

۱. مالیات بر مصرف در خدمت بورژوازی: مالیات بر مصرف (Tax on Consumption) با صعود بورژوازی به قدرت تثبیت شد. در نظام سلطنتی مطلق، مالیات بر تولید و ثروت ثروتمندان وضع می‌شد؛ اما در حکومت‌های مشروطه بورژوایی، بار مالیاتی از تولیدکنندگان (سرمایه‌داران) برداشته شد و به مصرف‌کنندگان (توده‌های فقیر) منتقل گردید. ۲. کارکرد واقعی مالیات: مالیات‌ها نه ابزار نابودی بورژوازی یا حمایت از پرولتاریا، بلکه ابزار اصلی طبقه مسلط برای حفظ و نگهداری دستگاه دولت و تثبیت مناسبات حاکم بورژوایی هستند.



بخش ۴: مالکیت یا اجاره‌زمین (Property or Rent)

۱. ماهیت واقعی مالکیت بورژوایی و نقد تعاریف انتزاعی

پرودون می‌کوشد «مالکیت» را به عنوان یک مقوله مستقل، مجرد و ایده ابدی تعریف کند.

اصل بنیادین مارکس:

مالکیت بورژوایی یک رابطه مستقل و انتزاعی نیست. تعریف مالکیت بورژوایی چیزی جز ارائه شرح کامل و همه‌جانبه تمام مناسبات اجتماعی تولید بورژوایی نیست. تقلیل مالکیت به یک مفهوم انتزاعی حقوقی، توهمی متافیزیکی است.

پرودون تمام بحث مالکیت را به «اجاره‌زمین» (Ground Rent) تقلیل می‌دهد و مدعی می‌شود خاستگاه اجاره‌زمین امری غیرالاقتصادی، روان‌شناختی و اخلاقی برای «پیوند دادن مجدد انسان به طبیعت» و ایجاد «عدالت توزیعی» است.


۲. نظریه اجاره‌زمین دیوید ریکاردو (پیاده‌شده از مفاهیم عرفانی)

مارکس نظریه ریکاردو درباره اجاره‌زمین را از عبارت‌پردازی‌های اخلاقی پرودون پاکسازی کرده و حقیقت علمی آن را تشریح می‌کند:

اجاره‌زمین (رانت) عبارت است از مالکیت بر زمین در شکل بورژوایی آن؛ یعنی مالکیت فئودالی که تابع شرایط و قوانین تولید سرمایه‌داری شده است.

تفاوت بنیادین تعیین قیمت در صنعت و کشاورزی:

  • در صنعت: قیمت بازار با حداقل هزینه تولید (کالایی که با بیشترین بهره‌وری و کمترین کار تولید شده) تعیین می‌شود؛ زیرا ابزارها و ماشین‌آلات پیشرفته را می‌توان به بی‌نهایت تکثیر کرد و رقابت، قیمت را به پایین‌ترین سطح می‌کشد.
  • در کشاورزی: قیمت بازار با گران‌ترین هزینه تولید (محصولی که در کم‌حاصل‌ترین زمین یا با پرهزینه‌ترین سرمایه‌گذاری تولید شده) تعیین می‌شود؛ زیرا زمین‌های مرغوب محدودند و نمی‌توان آن‌ها را به دلخواه تکثیر کرد. با رشد جمعیت، جامعه مجبور است زمین‌های با باروری کمتر را زیر کشت ببرد.
  • پیدایش اجاره‌زمین: از آنجا که رقابت بازار یک قیمت واحد برای محصول (مثلاً گندم) ایجاد می‌کند، محصول زمین‌های مرغوب‌تر نیز به همان قیمتِ گرانِ محصولِ زمین‌های کم‌حاصل فروخته می‌شود. مابه‌التفاوت میان قیمت بازار و هزینه تولید واقعی در زمین‌های مرغوب، اجاره‌زمین (رانت) را تشکیل می‌دهد که به جیب مالک زمین می‌رود.

۳. پیش‌فرض‌های تاریخی و ساختاری اجاره‌زمین بورژوایی

تشکیل اجاره‌زمین به معنای واقعی کلمه، مستلزم مناسبات اجتماعی زیر است: ۱. جریان آزاد سرمایه: سرمایه بتواند به راحتی میان صنعت و کشاورزی منتقل شود. ۲. برابری نرخ سود: رقابت میان سرمایه‌داران، نرخ سود صنعتی را به یک سطح میانگین رسانده باشد. ۳. تغییر نقش کشاورز: کشاورز دیگر رعیت، برده یا دهقان مستقل نیست، بلکه یک سرمایه‌دار صنعتی (Industrial Capitalist) است که زمین را اجاره کرده و با به‌کارگیری کارگران مزدی، سود سرمایه خود را دنبال می‌کند. ۴. جدایی مالک از زمین: مالک زمین از فرآیند تولید کاملاً جدا شده و به یک دریافت‌کننده محضِ پول (نزول‌خوار زمین) تبدیل می‌شود. اجاره‌زمین انسان را به طبیعت پیوند نمی‌زند، بلکه بهره‌کشی از زمین را کاملاً تابع قوانین بازار، رقابت و پول می‌سازد.


۴. اثر پیشرفت‌های تکنولوژیک بر اجاره‌زمین

پرودون مدعی است که پیشرفت صنعت و بهبود روش‌های کشت، مدام باعث افزایش اجاره‌زمین می‌شود.

پاسخ مارکس:

پیشرفت تکنولوژی، شیمی کشاورزی و علوم زمین‌شناسی باعث می‌شود که با میزان کار کمتر، محصول بیشتری از زمین استحصال شود. این امر نیاز به زیر کشت بردن زمین‌های کم‌حاصل‌تر را به تأخیر می‌اندازد یا منتفی می‌سازد. بنابراین، هرگونه بهبود و پیشرفت تکنولوژیک در کشاورزی، فرآیندی است که موقتاً مانع از رشد اجاره‌زمین می‌شود و آن را کاهش می‌دهد. مالکان زمین در انگلستان قرن هفدهم به همین دلیل با پیشرفت و نوآوری در کشاورزی مخالفت می‌کردند، زیرا از کاهش درآمدهای اجاره‌ای خود بیم داشتند.


ادامه فصل دوم: متافیزیک اقتصاد سیاسی

بخش ۵: اعتصابات و اتحادیه‌های کارگری (Strikes and Combinations of Workers)

۱. ادعای پرودون درباره رابطه دستمزدها و قیمت‌ها و نقد ساختاری مارکس

پرودون مدعی است که هرگونه افزایش در سطح دستمزدها (Wages) حتماً به افزایش قیمت کلیه کالاها (مانند گندم و شراب) و در نتیجه به «گرانی و قحطی عمومی» ختم می‌شود. منطق پرودون بر این فرض استوار است که دستمزد معادل هزینه کلی تولید و قیمت تمام‌شده همه‌چیز است، و افزایش دستمزد به معنای اختصاص سهمی بیش از محصول به تولیدکننده است که از نظر او تناقض‌آمیز و ناممکن است.

نقد علمی و محاسباتی مارکس:

۱. مغالطه در تغییر نام‌ها: اگر قیمت همه کالاها هم‌زمان با دستمزدها دو برابر شود، هیچ تغییری در قیمت‌های نسبی رخ نداده است؛ تنها ارزش اسمی و اصطلاحات تغییر کرده‌اند. ۲. اثر واقعی افزایش دستمزد بر سود: افزایش عمومی دستمزدها هرگز باعث افزایش عمومی قیمت کالاها نمی‌شود، بلکه نرخ سود (Profits) سرمایه‌داران را کاهش می‌دهد. تقسیم ارزش روزانه کار میان سرمایه‌دار و کارگر، یک رابطه تناسبی است؛ افزایش سهم کارگر (دستمزد) مستقیماً از سهم سرمایه‌دار (سود) می‌کاهد، بدون آنکه قیمت کالا در بازار تغییر کند. ۳. تفاوت ساختار فنی صنایع و کاهش قیمت برخی کالاها: نسبت کار زنده به سرمایه ثابت (Fixed Capital) یا ماشین‌آلات در تمام صنایع یکسان نیست:

  • صنایعی که متکی بر حجم عظیمی از ماشین‌آلات و کار زنده کمتری هستند، از افزایش دستمزدها آسیب بسیار کمتری می‌بینند؛ زیرا ماشین‌ها دستمزد دریافت نمی‌کنند.
  • چون رقابت بازار همواره نرخ سود را در سراسر اقتصاد یکسان می‌سازد (Equalization of the rate of profit)، سرمایه‌دارانِ صنایعِ ماشین‌پایه برای حفظ توازن سود مجبور می‌شوند قیمت کالاهای خود را کاهش دهند.
  • بنابراین، افزایش عمومی دستمزدها نه تنها به گرانی عمومی نمی‌انجامد، بلکه باعث افت قیمت کالاهایی می‌شود که عمدتاً با ماشین‌آلات تولید می‌شوند.

۲. افشای ادعای «ترک اعتصاب» و ماجرای جلسات ساختگی بولتون

پرودون با استناد به مقاله‌ای از لئون فوشه (Léon Faucher) مدعی می‌شود که کارگران انگلیسی به دلیل «آموزش اقتصادی» دست از تشکیل اتحادیه و اعتصاب کشیده‌اند. او سخنان یک کارگر در جلسه شهر بولتون (Bolton) را نقل می‌کند که گفته بود: «دستمزد تابع اراده کارفرما نیست، بلکه تابع قانون عرضه و تقاضاست.»

افشاگری تاریخی مارکس:

۱. ماهیت واقعی جلسات بولتون: شهر بولتون یکی از رادیکال‌ترین و انقلابی‌ترین مراکز کارگری انگلستان بود. در جریان مبارزات بورژوازی برای لغو قوانین غلات (Corn Laws)، کارخانه‌داران که توان مواجهه با کارگران آگاه را نداشتند، جلسات ساختگی و ورودی با بلیت (Ticket meetings) برگزار می‌کردند که تنها سرکارگران (Foremen) و جیره‌خواران خود را به آن راه می‌دادند. ۲. اشتباه پرودون در تشخیص فاعل: پرودون سخنان سرکارگرانِ وابسته به سرمایه‌داران را به عنوان مواضع آگاهانه کارگران واقعی نقل کرده و آن‌ها را «کارگران نمونه» نامیده است. ۳. تداوم تشکل‌یابی: در سال‌های ۱۸۴۴ و ۱۸۴۵، به دلیل رونق موقت اقتصادی، اعتصابات کاهش یافته بود، اما اتحادیه‌های صنفی (Trades Unions) به هیچ وجه منحل نشده بودند و تشکل‌های خود را حفظ کرده بودند.


۳. نقد مواضع مشترک اقتصاددانان بورژوا و سوسیالیست‌های آرمان‌شهری علیه اعتصابات

مارکس نشان می‌دهد که هر دو گروه اقتصاددانان بورژوا و سوسیالیست‌های آرمان‌شهری (مانند فوریه‌ای‌ها در فرانسه و اوئنیست‌ها در انگلستان) با تشکیل اتحادیه و اعتصاب مخالفت می‌کردند، اما با انگیزه‌های متفاوت:

  • استدلال اقتصاددانان بورژوا: به کارگران توصیه می‌کنند که اعتصاب نکنند، زیرا روند طبیعی صنعت را برهم می‌زنند، کارفرمایان را به استفاده بیشتر از ماشین‌آلات مجبور می‌سازند و قوانین ابدی اقتصاد سیاسی (عرضه و تقاضا) را نمی‌توان با اراده تغییر داد.
  • استدلال سوسیالیست‌های آرمان‌شهری: به کارگران می‌گویند اعتصاب نکنید، زیرا افزایش جزئی دستمزد با هزینه‌های سنگینِ نگهداری اتحادیه جبران می‌شود و در نهایت مناسبات کارمزدی و تسلط کارفرما باقی می‌ماند؛ پس به جای مبارزه مستقیم، باید به دنبال ایجاد طرح‌های آرمان‌شهری جدید بود.

پاسخ مارکس:

کارگران بر خلاف پندهای هر دو گروه، تشکل‌های خود را روزبه‌روز گسترش داده‌اند. سطح رشد اتحادیه‌ها در هر کشور نشان‌دهنده جایگاه واقعی آن کشور در بازار جهانی است. انگلستان به عنوان پیشرفته‌ترین کشور صنعتی، قوی‌ترین تشکل‌ها مانند «اتحادیه ملی اصناف متحد» (National Association of United Trades) با ده‌ها هزار عضو و جنبش سیاسی چارتیست‌ها (Chartists) را سازمان داده است.


۴. دیالکتیک شکل‌گیری طبقه: از «طبقه در خود» تا «طبقه برای خود»

صنعت بزرگ توده‌ای از افراد ناآشنا به یکدیگر را در یک مکان تمرکز می‌دهد. رقابت اولیه میان کارگران، منافع آن‌ها را پراکنده می‌سازد، اما نیاز به حفظ دستمزد، آن‌ها را در یک فکر مشترک برای مقاومت یعنی تشکل و ائتلاف (Combination) متحد می‌کند.

مراحل تحول تاریخی و سیاسی پرولتاریا:

۱. نخستین هدف تشکل: توقف رقابت میان خود کارگران برای انجام رقابت عمومی علیه سرمایه‌دار. ۲. تقدم حفظ اتحادیه بر دستمزد: وقتی سرمایه‌داران برای سرکوب کارگران متحد می‌شوند، حفظِ خودِ «اتحادیه» و «پیمان برادری» برای کارگران حیاتی‌تر از خودِ افزایش دستمزد می‌شود؛ تا جایی که کارگران بخش زیادی از دستمزد خود را فدا می‌کنند تا سازمان اتحادیه سرپا بماند. ۳. گذار به مبارزه سیاسی: این نبرد مداوم (که یک جنگ داخلی واقعی میان کارگر و سرمایه‌دار است) ابعاد سیاسی به خود می‌گیرد.

  • طبقه در خود (Class in itself): شرایط اقتصادی و تسلط سرمایه، توده مردم را به کارگر تبدیل کرده و وضعیت و منافع مادی مشترکی برای آن‌ها در برابر سرمایه ایجاد می‌کند. این توده در این مرحله، یک طبقه در برابر سرمایه است، اما هنوز برای خود آگاه نشده است.
  • طبقه برای خود (Class for itself): کارگران در جریان مبارزه، اعتصابات و تشکل‌یابی، منافع طبقاتی خود را درک کرده، متحد می‌شوند و به یک طبقه برای خود تبدیل می‌گردند. مبارزه طبقه علیه طبقه، ماهیتاً یک مبارزه سیاسی (Political Struggle) است.

۵. لغو طبقات و انقلاب اجتماعی

امحاء و رهایی طبقه ستم‌دیده مستلزم ایجاد یک جامعه جدید است. برای این رهایی، باید نیروهای مولده مادی و مناسبات اجتماعی موجود دیگر نتوانند در کنار یکدیگر هم‌زیستی کنند.

  • انقلابی‌ترین نیروی مولده: از میان تمام ابزارهای تولید، خودِ طبقه انقلابی (The Revolutionary Class) بزرگ‌ترین نیروی مولده است.
  • الغای قدرت سیاسی: با پیروزی کارگران و جایگزینی یک «جامعه متراکم و متشکل از همکاران» به جای جامعه مدنی کهن، طبقات و تضاد طبقاتی نابود می‌شوند. با نابودی تضاد طبقاتی، «قدرت سیاسی» به معنای واقعی کلمه (که بیان رسمی تضادهای طبقاتی در جامعه مدنی است) موضوعیت خود را از دست می‌دهد.
  • سرنوشت محتوم مبارزه: تا زمانی که طبقات وجود دارند، تقابل پرولتاریا و بورژوازی نبردی تمام‌عیار و انقلابی خونین است. همان‌طور که ژرژ ساند (George Sand) بیان کرده است: «نبرد یا مرگ؛ مبارزه خونین یا نیستی. مسئله انحصاراً این‌گونه مطرح است.»