The Civil War in France
The Civil War in France
توضیحات
این متن در واقع مجموعهٴ سه خطابه است که مارکس بهنام «انترناسیونال اول» (International Working Men’s Association) نوشت: خطابهٔ اول در ۲۳ ژوئیهٔ ۱۸۷۰، پنج روز پس از شروع جنگ فرانسه-پروس؛ خطابهٔ دوم در سپتامبر همان سال؛ و خطابهٔ سوم، معروفترین بخش کتاب، در ۳۰ مه ۱۸۷۱، فقط دو روز پس از سرکوب خونین کمون پاریس نوشته شد . این فوریت زمانی به متن حس یک گزارش زندهٴ سیاسی میدهد، نه یک تحلیل تاریخی از فاصله.
مارکس کمون پاریس را نه یک شورش، بلکه اولین نمونهٴ تاریخی حکومت طبقهٔ کارگر میداند؛ او تأکید میکند کمون ارتش دائمی را با گارد ملی متشکل از کارگران جایگزین کرد و ادارهٴ شهر را از دست ماشین دولتی متمرکز بیرون کشید . تحلیل او در این متن بعدها بهطور مستقیم بر نظریهٴ لنین دربارهٔ «دولت و انقلاب» تأثیر گذاشت، چون مارکس اینجا برای اولینبار بهروشنی میگوید طبقهٔ کارگر نمیتواند صرفاً ماشین دولتی موجود را تصاحب کند، بلکه باید آن را در هم بشکند و شکل نوینی از خودمدیریتی بسازد .
نظر
امتیاز: 07/10به دیگران توصیه میکنم: بله، بهخصوص برای کسی که به تئوری دولت در مارکسیسم یا تاریخ کمون پاریس علاقه دارد؛ خطابهٔ سوم بهتنهایی ارزش خواندن دارد حتی اگر بقیهٴ کتاب را نخوانید.دوباره میخوانم: خطابهٔ سوم (تحلیل کمون) قطعاً بله؛ خطابههای اول و دوم که بیشتر واکنش به جنگ فرانسه-پروساند، کمتر.ایده برجسته: طبقهٔ کارگر نمیتواند فقط ماشین دولتی موجود را «تصاحب» کند و از آن برای اهداف خودش استفاده کند؛ باید آن را از بیخوبن دگرگون کند—تمایزی که بعدها محور بحثهای لنین، گرامشی و بسیاری از نظریهپردازان دولت شد .تاثیر در من: این متن باعث شد به این فکر کنم که چقدر تفاوت بین «تغییر افراد در رأس یک نظام» و «تغییر خود ساختار نظام» در تحلیل هر بحران سیاسی امروز هم مهم است.نکات مثبت: فوریت و شدت نوشتار—چون مارکس این متن را درست در بحبوحهٔ رویدادها نوشته—آن را به یک سند تاریخی زنده تبدیل میکند؛ توصیف او از اقدامات عملی کمون (لغو ارتش دائمی، انتخابیبودن مقامات، حقوق برابر با کارگران) دقیق و مستند است .نکات منفی: چون متن یک بیانیهٴ سیاسی فوری برای اعضای انترناسیونال است، نه یک تحلیل تاریخی بیطرف، لحن آن گاه تبلیغاتی و یکطرفه است؛ برخی مورخان معتقدند مارکس دستاوردهای عملی کمون را بیش از واقعیت بزرگنمایی کرده تا آن را با نظریهٴ خودش دربارهٔ دیکتاتوری پرولتاریا همخوان کند.
مشخصات
نویسنده: Karl Marxانتشارات: International Working Men’s Association
بخشهایی از کتاب
بخش ۱: مقدمه فریدریش انگلس (۱۸۹۱) – تحلیل پیشزمینه تاریخی و دیالکتیک انقلابهای فرانسه
۱. پیشبینیهای تاریخی کارل مارکس و ماهیت بیانیهها
کتاب با مقدمه فریدریش انگلس (Friedrich Engels) در سال ۱۸۹۱ به مناسبت بیستمین سالگرد کمون پاریس آغاز میشود. انگلس توضیح میدهد که پیش از متن اصلی «جنگ داخلی در فرانسه»، دو بیانیه کوتاهتر «شورای عمومی جمعیت بینالمللی کارگران» (International Working Men’s Association) درباره جنگ فرانسه و پروس (Franco-Prussian War) قرار گرفته است. این بیانیهها که همگی به قلم کارل مارکس نگاشته شدهاند، نمونههای درخشانی از تحلیل ماتریالیستی تاریخ در لحظه وقوع رویدادها هستند.
مارکس در بیانیه اول (ژوئیه ۱۸۷۰)، دو پیشبینی بنیادین انجام داده بود که ظرف بیست سال به حقیقت پیوست:
- تغییر ماهیت جنگ: اگر جنگ دفاعی آلمان در برابر لوئی بناپارت (Napoleon III) به جنگی غاصبانه و تهاجمی علیه مردم فرانسه بدل شود، تمام مصائب آلمان پس از جنگهای آزادیبخش (نظیر استبداد پلیسی بیسمارک و قوانین سرکوبگرانه ضد سوسیالیستی) دوباره احیا خواهد شد.
- الحاق آلساس و لورن (Alsace-Lorraine): الحاق این ایالتها به آلمان، فرانسه را ناگزیر به آغوش روسیه تزاری میاندازد و آلمان را میان دو راهی خادمی روسیه یا آماده شدن برای یک جنگ بزرگ نژادی (بین اسلاوها و رومیتباران) قرار میدهد.
۲. الگوی تاریخی انقلابهای فرانسه (۱۷۸۹ تا ۱۸۴۸) و مسئله خلع سلاح کارگران
انگلس سیر تحولات سیاسی و اقتصادی فرانسه از ۱۷۸۹ به بعد را تحلیل میکند:
- خصلت پرولتری انقلابها: توسعه اقتصادی پاریس طی پنجاه سال سبب شد هر انقلابی در پاریس ناگزیر خصلتی پرولتری (Proletarian) به خود بگیرد؛ به این معنا که کارگران پس از پیروزی که با خون خود به دست میآوردند، خواستههای مستقل خود را مطرح میکردند.
- تضاد بنیادی: هرچند خواستههای کارگران در ابتدا مبهم و نامشخص بود، اما جوهر همه آنها «نابودی تقابل طبقاتی میان سرمایهدار و کارگر» بود.
- فرمان اول بورژوازی: از آنجا که کارگران پس از هر پیروزی مسلح بودند، اولین اقدام بورژوازیِ حاکم، خلع سلاح کارگران (Disarming the workers) بود؛ مسئلهای که پس از هر انقلاب به نبردی جدید و شکست کارگران میانجامید.
در انقلاب ۱۸۴۸، بورژوازی لیبرال برای اصلاح حق رای، مردم را به میدان آورد؛ اما کارگران مبارزه خیابانی را پیش بردند، سلطنت لوئی فیلیپ را سرنگون کردند و «جمهوری اجتماعی» (Social Republic) را اعلام نمودند. به محض اینکه بورژوا-جمهوریخواهان قدرت را تثبیت کردند، با خلف وعده و تحریک کارگران، قیام ژوئن ۱۸۴۸ را شکل داده و آن را به وحشیانهترین شکل سرکوب و کشتار کردند.
۳. صعود و سقوط امپراتوری دوم (Second Empire)
سرکوب ۱۸۴۸ نشان داد که بورژوازی فرانسه نیز دیگر توانایی اداره مستقیم کشور را ندارد، زیرا دچار انشقاق شدید میان سه جناح سلطنتطلب (Legitimists، Orleanists و Bonapartists) و جمهوریخواهان بود.
- عروج لوئی بناپارت: این انشقاق داخلی به لوئی بناپارت اجازه داد تا در ۲ دسامبر ۱۸۵۱ با یک کودتا، ارتش و پارلمان را تصرف کرده و امپراتوری دوم را پایهگذاری کند.
- ماهیت امپراتوری دوم: بناپارت قدرت سیاسی را از سرمایهداران گرفت به این مضمون که از آنها در برابر کارگران و از کارگران در برابر آنها حمایت کند؛ اما در عمل، زمينه را برای توسعه صنعتی بیسابقه، فساد مالی، غارت سیستماتیک و دلالبازی (Speculation) بورژوازی فراهم ساخت.
- شوونیسم و جنگ: امپراتوری دوم برای مشروعیتبخشی به خود ناگزیر از تحریک شوونیسم فرانسوی (French chauvinism) و ادعای بازگرداندن مرزهای امپراتوری اول (بهویژه کرانه چپ رود راین) بود. این تماشاخانه ماجراجویانه در نهایت به جنگ ۱۸۷۰ با پروس و شکست مفتضحانه در سدان (Sedan) و اسارت لوئی بناپارت انجامید.
۴. انقلاب ۴ سپتامبر ۱۸۷۰ و شکلگیری «دولت دفاع ملی»
با فروپاشی امپراتوری دوم در پی شکست سدان، مردم پاریس در ۴ سپتامبر ۱۸۷۰ جمهوری را اعلام کردند.
- دولت دفاع ملی (Government of National Defence): نمایندگان سابق پاریس خود را «دولت دفاع ملی» نامیدند.
- مسلح شدن پرولتاریا: در شرایط محاصره پاریس توسط نیروهای پروس، تمامی شهروندان واجد شرایط در گارد ملی (National Guard) ثبتنام کرده و مسلح شدند که اکثریت قاطع آنها را کارگران تشکیل میدادند.
- تضاد حاکم: پاریسِ مسلح به معنای انقلابِ مسلح بود؛ پیروزی پاریس بر متجاوز پروسی، پیروزی کارگر فرانسوی بر سرمایهدار فرانسوی محسوب میشد. این تقابل میان «وظیفه ملی» و «منافع طبقاتی»، زمینه ساز تسلیمطلبی دولت بورژوایی و وقوع جنگ داخلی گردید.
بخش ۲: اقدامات کمون پاریس، نقد جریانهای سیاسی و نظریه دولت از دیدگاه انگلس
۱. خیزش ۱۸ مارس ۱۸۷۱ و اعلان کمون
پس از کاپیتولاسیون و تسلیم تسلیحاتی پاریس در ۲۸ ژانویه ۱۸۷۱، سربازان ارتش پروس تنها بخش کوچکی از پاریس را برای چند روز اشغال کردند، اما جرئت پیشروی بیشتر نداشتند؛ زیرا توسط کارگران مسلح گارد ملی محاصره شده بودند.
با برقراری صلح، آدولف تییر (Adolphe Thiers)، رئیس جدید دولت بورژوایی، درک کرد که وجود کارگران مسلح خطری دائمی برای سیادت طبقاتی سرمایهداران است. در ۱۸ مارس ۱۸۷۱، تییر نیروهای ارتش را شبانه فرستاد تا توپخانه گارد ملی را در مونمارتر (Montmartre) که با اعانههای عمومی خود کارگران ساخته شده بود، تصرف کنند. این اقدام با مقاومت یکپارچه مردم و برادري سربازان ارتش با کارگران به شکست انجامید. دولت تییر به ورسای (Versailles) گریخت و در ۲۶ مارس، «کمون پاریس» (Paris Commune) انتخاب و در ۲۸ مارس رسماً اعلام شد.
۲. اقدامات بنیادی و اصلاحات ساختاری کمون پاریس
کمون پاریس فرمانهایی صادر کرد که خصلت کاملاً پرولتری و ضدسرمایهداری آن را آشکار ساخت:
- لغو ارتش دائمی: در ۳۰ مارس، کمون نظام وظیفه اجباری و ارتش دائمی (Standing army) را لغو کرد و تنها نیروی مسلح رسمی را «گارد ملی» اعلام نمود که تمام شهروندان قادر به حمل سلاح در آن عضو بودند.
- بخشش اجارهبها و لغو امانات: پرداخت اجارهبهای مسکن از اکتبر ۱۸۷۰ تا آوریل ۱۸۷۱ بخشیده شد و فروش کالاهای گروگذاریشده در مؤسسات امانتفروشی (Pawnshops) متوقف و سپس این مؤسسات تعطیل شدند.
- به رسمیت شناختن بینالملل: اعضای غیرفرانسوی انتخابشده در کمون تأیید شدند، با این اصل که «پرچم کمون، پرچم جمهوری جهانی است» (The flag of the Commune is the flag of the World Republic).
- تعیین سقف دستمزد: در ۱ آوریل، مقرر شد حداکثر حقوق سالانه هر کارمند یا عضو کمون از ۶,۰۰۰ فرانک (معادل دستمزد یک کارگر ماهر) تجاوز نکند تا جلوی مقامپرستی و شغلجویی (Careerism) گرفته شود.
- جدایی دین از دولت: در ۲ آوریل، فرمان جدایی کلیسا از دولت و ملی کردن اموال کلیسا صادر شد. در ۸ آوریل، تمامی نمادها، تصاویر، ادعیه و جزمهای مذهبی از مدارس حذف گردید.
- مبارزه با نمادهای شوونیسم: در ۱۲ آوریل، فرمان تخریب «ستون واندوم» (Vendôme Column) صادر شد؛ زیرا این ستون برنجی ساختهشده از توپهای غنیمتی ناپلئون، نماد شوونیسم و نژادپرستی ملی بود (این فرمان در ۱۶ مه اجرا شد).
- واگذاری کارخانهها به تعاونیهای کارگری: در ۱۶ آوریل، آمارگیری از کارخانههای تعطیلشده توسط سرمایهداران آغاز شد تا این واحدها به تعاونیهای کارگری (Workers’ co-operatives) واگذار شوند و تمام این تعاونیها در یک اتحادیه بزرگ سازمان یابند.
- لغو کار شبانه نانوایان: در ۲۰ آوریل، کار شبانه نانوایان و همچنین دفاتر کاریابی خصوصی که در انحصار پلیس و انگیزه استثمار کارگران بود، لغو و اداره آنها به شهرداریهای مناطق ۲۰گانه پاریس سپرده شد.
۳. شکست کمون، «هفته خونین» و کشتار ورسای
از اوایل مه، تمام انرژی کمون صرف مقابله با نیروهای ورسای شد. تییر با التماس به بیسمارک، آزادی پیش از موعد اسیران جنگی فرانسه در سدان و متز را به دست آورد تا ارتشی برای سرکوب پاریس فراهم کند. نیروهای ورسای با همکاری نیروهای پروسی که شمال و شرق پاریس را بلوکه کرده بودند، در ۲۱ مه وارد شهر شدند.
مقاومت کارگران هشت روز به طول انجامید و در ۲۸ مه ۱۸۷۱ در ارتفاعات بلویل (Belleville) به پایان رسید. پس از شکست، کشتار دستهجمعی مردان، زنان و کودکان بیدفاع با مسلسل (Mitrailleuse) آغاز شد. «دیوار کمونارها» (Wall of the Communards) در قبرستان پرلاشز (Père-Lachaise) گواه این سرکوب وحشیانه طبقاتی بود. هزاران نفر کشته و دهها هزار نفر بازداشت و به دادگاههای نظامی یا تبعیدگاهها فرستاده شدند.
۴. تناقضهای ایدئولوژیک: نقد انگلس بر بلانکیستها و پرودونیستها
انگلس ترکیب سیاسی کمون را تحلیل میکند که شامل اکثریت «بلانکیستها» (Blanquists) و اقلیت «پرودونیستها» (Proudhonists) بود. او نشان میدهد که چگونه منطق رویدادها، هر دو گروه را مجبور کرد برخلاف دکترینهای ایدئولوژیک خود عمل کنند:
- اشتباه بزرگ اقتصادی: کمون در برابر «بانک فرانسه» (Bank of France) دچار حرمتداری و ترس مقدس شد و آن را مصادره نکرد. در حالی که تصرف بانک، کنترلی معادل بیش از ده هزار گروگان به کمون میداد و تمام بورژوازی فرانسه را برای صلح با کمون به دولت ورسای فشار میآورد.
- آیرونی تاریخی پرودونیستها: پرودهون مخالف شدید اتحادیهها و مالکیت اشتراکی بود و رقابت آزاد را اصل میدانست. اما پرودونیستهای کمون مجبور شدند صنعت بزرگ را بر پایه تعاونیهای کارگری و اتحاد آنها سازمان دهند که عملاً به هدایت جامعه به سوی کومونیسم (Communism) انجامید.
- آیرونی تاریخی بلانکیستها: بلانکیستها به دیکتاتوری گروهی کوچک و متمرکز از انقلابیون برای تصرف قدرت اعتقاد داشتند. اما پس از قدرتگیری، تمام شهرهای فرانسه را به ایجاد فدراسیون آزاد کمونها با پاریس و ساختار غیرمتمرکز فراخواندند.
۵. نظریه مارکسیستی دولت و مفهوم «دیکتاتوری پرولتاریا»
انگلس با استفاده از تجربه کمون، نظریه مارکسیستی دولت را جمعبندی میکند:
- تخریب ماشین دولت قدیم: طبقه کارگر به محض رسیدن به قدرت نمیتواند به سادگی از ماشین دولت آماده (State machine) استفاده کند، بلکه باید آن را درهم بشکند.
- ماهیت انگلوار دولت: دولت ساختاری است که از طریق تقسیم کار برای حفظ منافع عمومی جامعه ایجاد شده، اما به تدریج از «خادم جامعه» به «ارباب جامعه» (From servants into masters of society) تبدیل میشود. انگلس ایالات متحده آمریکا را مثال میزند که بدون خاندان سلطنتی یا ارتش دائمی، دو باند بزرگ از سوداگران سیاسی (Political speculators) بر آن حکومت میکنند و ثروتهای ملی را غارت مینمایند.
- دو ابزار کمون برای مهار دولت: ۱. انتخاب تمامی مقامات اداری، قضایی و آموزشی بر اساس رای عمومی با حق عزل فوری (Recallability) در هر لحظه توسط انتخابکنندگان. ۲. پرداخت دستمزد برابر با کارگران به تمامی مسئولان و نفی هرگونه امتیاز مالی یا حق نمایندگی خاص.
- تعریف دیکتاتوری پرولتاریا: دولت در نهایت ابزاری برای سرکوب یک طبقه توسط طبقه دیگر است (حتی در جمهوری دمکراتیک). انگلس خطاب به سوسیالدموکراتهایی که از عبارت «دیکتاتوری پرولتاریا» (Dictatorship of the Proletariat) هراس دارند، اعلام میکند: «میخواهید بدانید این دیکتاتوری چه شکلی است؟ به کمون پاریس نگاه کنید. آن، دیکتاتوری پرولتاریا بود.»
بخش ۳: بیانیههای اول و دوم شورای عمومی جمعیت بینالمللی کارگران درباره جنگ فرانسه و پروس (ژوئیه و سپتامبر ۱۸۷۰)
۱. بیانیه اول (۲۳ ژوئیه ۱۸۷۰): ریشههای جنگ و پاسخ انترناسیونالیسم کارگری
مارکس تحلیل خود را با ارجاع به خطمشی سیاست خارجی «جمعیت بینالمللی کارگران» (International Working Men’s Association) آغاز میکند؛ این که سیاست خارجی طبقه کارگر باید بر پایه قوانین ساده اخلاق و عدالت در روابط بینالملل باشد.
- سرکوب انترناسیونال توسط لوئی بناپارت: امپراتوری دوم که قدرتش بر پایه بهرهبرداری از تضادهای طبقاتی بنا شده بود، انترناسیونال را خطری اصلی میدید. پیش از همهپرسی (Plebiscite) مه ۱۸۷۰، حکومت به پروندهسازی علیه اعضای انترناسیونال به اتهام واهی توطئه برای ترور ناپلئون سوم دست زد. علت واقعی سرکوب این بود که انترناسیونال افشا کرده بود که رأی به همهپرسی، رأی به استبداد داخلی و جنگ خارجی است.
- موضع کارگران فرانسه: کارگران پاریس در بیانیهای در روزنامه Le Réveil اعلام کردند که جنگ بر سر تفوقطلبی یا سلسلههای سلطنتی، یک «حماقت جنایتکارانه» است. آنها خطاب به کارگران آلمان و اسپانیا اعلام نمودند که تقسیم و تفرقه میان کارگران، تنها به فتح کامل استبداد در دو طرف رود راین میانجامد.
- ماهیت جنگ برای آلمان و مسئولیت بیسمارک: از سوی آلمان، این جنگ در ابتدا خصلتی دفاعی داشت؛ اما مارکس تأکید میکند که پروس و بیسمارک (Bismarck) خود با تبانی قبلی با لوئی بناپارت (برای سرکوب مخالفان داخلی و تحکیم دودمان هوهنتسولرن) زمینه این جنگ را فراهم کردند. بیسمارک استبداد بناپارتی را در سمت آلمانی راین بازتولید کرد.
- همبستگی کارگران آلمان: کارگران آلمان در برانشوایگ، کمنیتس و برلین به بیانیه کارگران پاریس پاسخ مثبت دادند و اعلام کردند که با وجود اجبار در تحمل جنگ دفاعی، مخالف جنگهای دودمانی هستند و دست برادری به سوی کارگران فرانسه دراز میکنند.
- خطر تزاریزم: مارکس هشدار داد که در پس این نزاع برادرکشی، سایه شوم روسیه تزاری نهفته است. اگر آلمان بگذارد جنگ دفاعی به جنگ غاصبانه تبدیل شود، سرنوشت آلمان دوباره اسارت در دست تزار خواهد بود.
۲. بیانیه دوم (۹ سپتامبر ۱۸۷۰): فروپاشی امپراتوری دوم و نقد ادعای «تضمینهای مادی»
با شکست سدان و فروپاشی امپراتوری دوم در ۴ سپتامبر ۱۸۷۰، مرحله اول جنگ (جنگ دفاعی آلمان) به پایان رسید. اما کاماریلای نظامی پروس تصمیم به ادامه جنگ و فتح خاک فرانسه گرفت.
- خلف وعده پادشاه پروس: پادشاه ویلیام پیشتر رسماً اعلام کرده بود که جنگ او با امپراتور فرانسه است نه با مردم فرانسه. اما پس از اسارت ناپلئون سوم، بورژوازی لیبرال و اساتید دانشگاهی آلمان خواستار تجزیه فرانسه و الحاق آلساس و لورن شدند.
- رد افسانه «تضمینهای مادی» (Material Guarantees): فاتحان آلمانی ادعا میکردند که الحاق آلساس و لورن (و قلعههای استراسبورگ و متز) یک «تضمین مادی» برای امنیت آلمان در برابر تجاوزات آتی فرانسه است. مارکس این استدلال را از نظر نظامی و تاریخی ابطال میکند: ۱. مرزهای نظامی هرگز نهایی نیستند؛ اگر منطق نظامی حاکم باشد، ادعاها پایانی نخواهند داشت. ۲. آلمان متحد همیشه میتواند بدون الحاق این مناطق، مرزهای خود را دفاع کند. ۳. نیت واقعی، سلب امکان دفاع از فرانسه است. ۴. نتیجه تاریخی این اقدام، انداختن ناگزیر فرانسه به آغوش روسیه تزاری و آمادهسازی زمینه برای یک «جنگ نژادی» (Race war) میان آلمانیها از یکسو و متحدان اسلاو و رومیتبار از سوی دیگر خواهد بود.
۳. تحلیلی بر «دولت دفاع ملی» و وظایف پرولتاریای فرانسه
با اعلام جمهوری در ۴ سپتامبر ۱۸۷۰، حکومتی موقت موسوم به «دولت دفاع ملی» در پاریس تشکیل شد. مارکس ماهیت این دولت و وظایف کارگران را چنین تشریح میکند:
- ترکیب ناهمگن دولت موقت: این دولت در دست سیاستمدارانی چون آدولف تییر و ژول فور (Jules Favre) و ژنرال تروشو (Trochu) قرار گرفت؛ ترکیب از اورلئانیستهای مرتجع که پُستهای نظامی و پلیسی را تصرف کردند و جمهوریخواهان بورژوا که سخنرانیها را بر عهده گرفتند.
- بحران واقعی دولت موقت: جمهوری جدید عرش سلطنت را واژگون نکرد، بلکه فقط جای خالی آن را که با سرنیزه پروسیها ایجاد شده بود پر ساخت. این دولت نه یک دستاورد اجتماعی، بلکه یک تدبیر دفاعی ملی بود.
- هشدار مارکس به کارگران پاریس: مارکس صریحاً اعلام کرد که هرگونه تلاش برای سرنگونی دولت جدید در شرایطی که دشمن پروسی پشت دروازههای پاریس است، یک «دیوانگی یا حماقت نومیدانه» (Desperate folly) خواهد بود.
- استراتژی طبقه کارگر: کارگران فرانسه نباید خود را تسلیم خاطرات ملی ۱۷۹۲ کنند (آنگونه که دهقانان تسلیم خاطرات امپراتوری اول شدند). آنها باید از امکانات جمهوری برای سازماندهی طبقاتی خود استفاده کنند. تقویت سازمانهای مستقل کارگری، نیرویی هرکولوار برای نوسازی فرانسه و رهایی کارگران فراهم خواهد ساخت.
بخش ۴: متن اصلی «جنگ داخلی در فرانسه» (فصل اول) – افشای ماهیت «دولت دفاع ملی» و چهره آدولف تییر
۱. انقلاب ۴ سپتامبر ۱۸۷۰ و غصب قدرت توسط «دولت خیانت ملی»
در ۴ سپتامبر ۱۸۷۰، هنگامی که کارگران پاریس جمهوری را اعلام کردند و این اقدام بلافاصله و بدون حتی یک صدای مخالف در سراسر فرانسه مورد استقبال قرار گرفت، دستهای از وکلای جاهطلب و مقامجو به رهبری آدولف تییر (Adolphe Thiers) به عنوان سیاستمدار و ژنرال تروشو (General Trochu) به عنوان فرمانده نظامی، تالار شهر (Hôtel de Ville) را تصرف کردند. آنها خود را بر اساس وکالتنامههای باطلشده سابقشان از پاریس، حاکمان قانونی فرانسه نامیدند.
پاریس در میان سردرگمی ناشی از غافلگیری، در حالی که رهبران واقعی طبقه کارگر هنوز در زندانهای بناپارتی بودند و پروسیها به سوی شهر march میکردند، حکومت آنها را تنها به یک شرط صریح تحمل کرد: این قدرت باید صرفاً برای هدف «دفاع ملی» (National Defence) به کار گرفته شود.
اما دفاع از پاریس بدون مسلح کردن طبقه کارگر، سازماندهی آنها به یک نیروی کارآمد و آموزش آنها در کوره جنگ امکانپذیر نبود. پاریسِ مسلح یعنی انقلابِ مسلح. پیروزی پاریس بر متجاوز پروسی، پیروزی کارگر فرانسوی بر سرمایهدار فرانسوی و انگلهای دولتیاش محسوب میشد. در این تضاد میان «وظیفه ملی» و «منافع طبقاتی»، دولت دفاع ملی لحظهای تردید نکرد و بلافاصله به «دولت خیانت ملی» (Government of National Defection) تبدیل شد.
نخستین اقدام آنها فرستادن تییر به دربارهای اروپا برای گدایی میانجیگری و پیشنهاد معامله جمهوری در برابر یک پادشاه بود. چهار ماه پس از آغاز محاصره، زمانی که لحظه مناسب برای طرح موضوع کاپیتولاسیون رسید، ژنرال تروشو در حضور ژول فور (Jules Favre) و سایر وزرا اقرار کرد که از همان غروب ۴ سپتامبر، پاسخ او به امکان مقاومت پاریس منفی بوده و طرح واقعی او تماماً بر پایه تسلیم پاریس تنظیم شده بود. بنابراین، شعارهای حماسی وزرا مبنی بر اینکه «تروشو هرگز تسلیم نخواهد شد» و «ژول فور حتی یک وجب از خاک یا یک سنگ از قلعهها را نخواهد داد»، فریبکاری محض برای گرسنگی دادن به پاریس و سرکوب کارگران بود.
۲. پرونده فساد مالی و جرائم اخلاقی وزرای دولت موقت
مارکس اسناد و پروندههای افشاشده توسط کمون درباره سوابق جنایی و فساد اخلاقی رهبران این دولت را ارائه میدهد:
- ژول فور (Jules Favre): وزیر امور خارجه دولت موقت، با جعل اسناد قانونی در طول چند سال، توانسته بود ثروت عظیمی متعلق به فرزندان یک خانواده را در الجزایر غصب کند. او تنها به دلیل تبانی دادگاههای امپراتوری دوم از محکومیت گریخته بود. فور به محض رسیدن به قدرت در ۴ سپتامبر، جاعلان حرفهای پروندههای مالی را از زندان آزاد کرد و در عین حال کارگران پاریس را به عنوان «مجرمان فراری از زندان» ناتمهور میساخت.
- ارنست پیکار (Ernest Picard): وزیر دارایی جمهوری، برادرش آرتور پیکار (Arthur Picard) را که به جرم دزدی ۳۰۰,۰۰۰ فرانک از بانک و کلاهبرداری از بورس پاریس اخراج شده بود، به عنوان مدیر روزنامه رسمی خود (L’Électeur libre) منصوب کرد. در حالی که سرمایهگذاران سادهلوح تحت تاثیر اخبار دروغین این روزنامه گمراه میشدند، برادر وزیر دارایی میان وزارتخانه و بورس در رفتوآمد بود تا از شکستهای ارتش فرانسه سودجویی و دلالی کند.
- ژول فوری (Jules Ferry): وکیل تهیدستی که پس از ۴ سپتامبر شهردار پاریس شد و در طول محاصره توانست از قحطی، گرسنگی و احتکار مواد غذایی مردم، ثروتی بادآورده برای خود دست و پا کند.
۳. کالبدشکافی تاریخی آدولف تییر: کارنامه نیم قرن خیانت و جنایت
مارکس آدولف تییر را «کوتوله خبیث» (Monstrous gnome) مینامد که به مدت نیم قرن بورژوازی فرانسه را مسحور خود کرده است، زیرا کاملترین بیان فکری فساد طبقاتی خودِ بورژوازی است. سیر تاریخی خیانتهای او عبارتند از:
- پیش از ۱۸۳۰ و حکومت لوئی فیلیپ: تییر با خیانت به حامی خود (لافیت) وارد کابینه شد. او سرکوب خونین کارگران و قیامکنندگان در خیابان ترانسنونن (Rue Transnonain) در ۱۸۳۴ و قوانین سرکوبگرانه سپتامبر ۱۸۳۵ علیه مطبوعات و تشکلها را پایهگذاری کرد.
- طرح استحکامات پاریس (۱۸۴۱): او طرح ساخت قلعهها و برجهای بارو در اطراف پاریس را داد. هنگامی که جمهوریخواهان اعتراض کردند که این قلعهها برای گلولهباران خودِ پاریس است، تییر در پارلمان سوگند یاد کرد که هیچ حکومتی هرگز جرئت گلولهباران پایتخت خود را نخواهد داشت؛ اما سی سال بعد خود او از همین قلعهها پاریس را ویران ساخت.
- تزویر سیاسی در قبال سرکوب: در ژانویه ۱۸۴۸، هنگامی که پادشاه نابولی (پادشاه بمبا) شهر پالرمو را ۴۸ ساعت گلولهباران کرد، تییر در پارلمان اشک تمساح ریخت و آن را جنایت علیه بشریت خواند. اما ۱۸ ماه بعد، خود او از مدافعان سرسخت گلولهباران رم توسط ارتش فرانسه برای سرکوب جمهوری نوپای رم شد.
- دوران جمهوری دوم و «حزب نظام»: پس از انقلاب فوریه ۱۸۴۸، تییر پنهان شد تا اینکه کشتار ژوئن ۱۸۴۸ میدان را برای او خالی کرد. او مغز متفکر «حزب نظام» (Party of Order) شد؛ حکومتی سامی که در آن تمام جناحهای سلطنتطلب برای سرکوب مردم با هم متحد شده بودند.
- فساد و ثروتاندوزی: تییر هنگامی که برای اولین بار در دوران لوئی فیلیپ وزیر شد، مانند ایوب فقیر بود و هنگام خروج، یک میلیاردر بود. در سال ۱۸۷۱ در بوردو، اولین اقدام او برای نجات فرانسه از ورشکستگی مالی، اختصاص حقوق سالانه ۳ میلیون فرانک به خودش بود.
۴. «مجلس روستاییان» و توطئه جنگ داخلی برای خلع سلاح پاریس
تسلیم پاریس به پروس، تحویل کامل فرانسه به دشمن بود، اما در عین حال، آغاز جنگ داخلی علیه پاریس و جمهوری محسوب میشد.
- تله انتخابات شتابزده: بر اساس مفاد کاپیتولاسیون، مقرر شد ظرف هشت روز یک مجلس ملی انتخاب شود. در شرایطی که یکسوم کشور در اشغال دشمن بود و ارتباطات گسسته بود، برگزاری انتخابات واقعی ناممکن بود. تییر با سفر به ایالتها، حزب سلطنتطلب مرتجع (Legitimists) را احیا کرد.
- مجلس روستاییان (Assembly of Rurals): مجلسی که در بوردو تشکیل شد، اکثریتی از زمینداران مرتجع، اشراف فئودال و نمایندگان ایالتی داشت که به «مجلس روستاییان» معروف شد.
- انگیزه طبقاتی برای جنگ داخلی: امپراتوری دوم بدهی ملی را بیش از دو برابر کرده بود و جنگ جدید، غرامت ۵ میلیاردی بیسمارک را به آن افزود. طبقات حاکم (سرمایهداران و مالکان) تنها با نابودی جمهوری و سرکوب کارگران میتوانستند بار این بدهی سنگین را از دوش خود برداشته و بر گرده تولیدکنندگان (کارگران و دهقانان) بگذارند.
- پاریس به عنوان مانع اصلی: تنها مانع سر راه این توطئه، پاریسِ مسلح بود. تییر و مجلس بوردو انتصابات مرتجعانه انجام دادند (تعیین ژنرالهای ژزوئیت و دسامبریست بر گارد ملی و پلیس)، قوانین خانمانسوزی علیه تجارت و اجارهبها صادر کردند، حکم اعدام بلانکی را دادند و در نهایت تصمیم به خلع سلاح پاریس گرفتند.
بخش ۵: متن اصلی «جنگ داخلی در فرانسه» (فصل دوم) – قیام ۱۸ مارس، خطاهای تاکتیکی کمیته مرکزی و وحشیگری ورسای
۱. بهانه خلع سلاح و حماسه ۱۸ مارس ۱۸۷۱
تنها مانع جدی بر سر راه توطئه ضدانقلابی بورژوازی و اشراف، پاریسِ مسلح بود. از این رو، خلع سلاح پاریس به هدف محوری آدولف تییر (Adolphe Thiers) و مجلس بوردو تبدیل شد.
تییر برای توجیه این اقدام، به دروغی آشکار متوسل شد و ادعا کرد که توپخانه گارد ملی متعلق به دولت است و باید به دولت بازگردانده شود. اما حقیقت این بود که:
- مالکیت خصوصی گارد ملی: پس از تسلیم پاریس، گارد ملی خود را بازسازى کرد و اداره عالی آن را به یک «کمیته مرکزی» (Central Committee) منتخب سپرد.
- نجات توپها: در آستانه ورود ارتش پروس به پاریس، کارگران گارد ملی توپها و مسلسلها را که با اعانههای عمومی خود کارگران در طول محاصره ساخته شده بود، به محلههای کارگرنشین مانند مونمارتر (Montmartre)، بلویل (Belleville) و لاویلت (La Villette) منتقل کردند.
- تثبیت قانونی: در قرارداد کاپیتولاسیون ۲۸ ژانویه ۱۸۷۱، این تسلیحات به عنوان «اموال خصوصی گارد ملی» به رسمیت شناخته شده و از تحویل آن به دشمن پروسی استثنا شده بود.
در شب ۱۸ مارس ۱۸۷۱، تییر با فرستادن ژنرال وینوای (Vinoy) و سربازان خط به همراه پلیس، شبیخونی را برای تصرف توپخانه مونمارتر آغاز کرد. اما این شبیخون با مقاومت دلیرانه زنان و کارگران گارد ملی و برادرکشینکردن سربازان ارتش (برادری ارتش و مردم) به شکست انجامید. سربازان خط از شلیک به روی مردم امتناع کردند. فراخوان تییر به گارد ملی برای حمایت از دولت، تنها با پاسخ ۳۰۰ نفر از مجموع ۳۰۰ هزار گارد ملی مواجه شد. در پی این شکست، دولت تییر و نیروهایش به ورسای گریختند و «کمیته مرکزی گارد ملی» به عنوان حکومت موقت، اداره پاریس را به دست گرفت.
۲. کالبدشکافی اعدام ژنرال لوکُنت و ژنرال کلمان توما
مخالفان انقلاب پرولتری، کمیته مرکزی و کارگران پاریس را به اعمال خشونتآمیز متهم میکردند و کشتهشدن دو ژنرال (لوکُنت و کلمان توما) را شاهد میآوردند. مارکس حقیقت تاریخی این دو رویداد را افشا میکند:
- ژنرال لوکُنت (General Lecomte): یکی از فرماندهان بناپارتیست شبیخون ۱۸ مارس به مونمارتر بود. او چهار بار به سربازان خط (هنگ ۸۱) دستور داد به سوی جمعیت بیدفاع متشکل از زنان و کودکان در میدان پیگال (Place Pigalle) شلیک کنند. سربازانش نه تنها از دستور او سرپیچی کردند، بلکه خودِ او را بازداشت کرده و در آتش خشم سالها سرکوبگری ارتش، تیرباران نمودند.
- ژنرال کلمان توما (General Clément Thomas): گروهبانسابق و خائن به انقلاب ۱۸۴۸ که در کشتار خونین کارگران در ژوئن ۱۸۴۸ نقش جلاد را ایفا کرده بود. او در طول محاصره پاریس نیز به عنوان فرمانده گارد ملی، بهجای جنگ با پروسیها، به انحلال گردانهای کارگری و جاسوسی علیه آنها مشغول بود. در ۱۸ مارس، او با لباس شخصی و به عنوان جاسوس در حال نقشهبرداری از سنگرهای کارگران دستگیر شد و توسط سربازان خشمگین به سزای اعمالش رسید.
مارکس تأکید میکند که کمیته مرکزی گارد ملی و کارگران پاریس هیچ مسئولیتی در قبال تیرباران این دو نداشتند؛ بلکه این اقدام، حاصل سنتهای وحشیانهای بود که خودِ ارتش بورژوایی به سربازان آموخته بود.
۳. تظاهرات «میدان وندوم» و رفتار صلحجویانه انقلاب
در ۲۲ مارس ۱۸۷۱، جریانی از اشرافزادگان، دلالان بورس و عیاشان امپراتوری دوم به رهبری عدهای از تنپروران معروف، تظاهراتی ظاهراً صلحآمیز اما در واقع مسلحانه به سوی مقر کمیته مرکزی در میدان وندوم (Place Vendôme) راه انداختند.
- شعار و ماهیت: آنها با شعار «زنده باد مجلس ملی! نابود باد کمیته مرکزی!» به نگهبانان و گشتهای گارد ملی حمله کرده، آنها را خلع سلاح نمودند و قصد تصرف مقر گارد ملی را داشتند.
- پاسخ گارد ملی: پس از اخطارهای قانونی متعدد و شلیک تپانچه از سوی تظاهرکنندگان مرتجع، فرمانده گارد ملی دستور شلیک داد. آشوبگران گریختند و از خود خنجرها، هفتتیرها و عصاهای تیغدار برجای گذاشتند که نشاندهنده ماهیت مسلحانه تظاهرات بود.
مارکس این رفتار را با سرکوب خونین تظاهرات مسالمتآمیز کارگران در ژوئن ۱۸۴۹ توسط ژنرال چانگارنیه (Changarnier) مقایسه میکند که در آن بورژوازی صدها نفر را به خاک و خون کشید. در مقابل، کمیته مرکزی حتی عاملان تظاهرات وندوم را تعقیب نکرد و به آنها اجازه داد دو روز بعد تحت فرمان دریاسالار ساسه (Admiral Saisset) دوباره سازماندهی شده و به ورسای بگریزند.
۴. اشتباه استراتژیک کمیته مرکزی: مدارای اخلاقی در برابر دشمن طبقاتی
مارکس صریحاً بزرگترین خطای تاکتیکی کمیته مرکزی گارد ملی را در فاصله بین ۱۸ مارس تا انتخابات کمون افشا میکند:
- خودداری از حمله به ورسای: کمیته مرکزی به دلیل کراهت شدید از شروع «جنگ داخلی»، از تعقیب نیروهای شکستخورده و متلاشیشده تییر امتناع کرد. در حالی که ورسای در روزهای پس از ۱۸ مارس کاملاً بیدفاع بود، کمیته مرکزی بایستی بلافاصله به سوی ورسای march میکرد و به توطئه تییر و مجلس روستاییان خاتمه میداد.
- شتاب برای واگذاری قدرت: کمیته مرکزی بهجای اقدامات قاطع نظامی، تمام توجه خود را معطوف به برگزاری انتخابات کمون در ۲۶ مارس کرد و با این کار، زمان گرانبهایی را به تییر داد تا ارتش خود را از نو سازماندهی کند.
۵. آغاز حملات ورسای و جنایات وحشیانه علیه اسیران کمون
از اوایل آوریل ۱۸۷۱، تییر دومین کارزار خود را علیه پاریس آغاز کرد. در حالی که کمون با اعتدال رفتاری بینظیر اداره شهر را بر عهده داشت، ورسای جنگی قساوتبار را پیش گرفت:
- کشتار اسیران جنگی: تیرباران صحرایی فرماندهان کمون نظیر ژنرال دووال (General Duval) و گوستاو فلورانس (Gustave Flourens). ژنرال گالیفه (General Galliffet) رسماً اعلام کرد که بدون بازجویی، فرمان تیرباران تسلیمشدگان را صادر میکند.
- توهین به اسیران: نخستین دستههای اسیران پاریسی که به ورسای فرستاده شدند، در میان اهانتها و کتککاریهای بورژواها و همسران وزرا (نظیر همسران تییر و ژول فور) رژه برده شدند، در حالی که ارنست پیکار با دستهای در جیب به آنها پوزخند میزد.
- فرمان شکنجه و آتشسوزی: نیروهای ورسای خانههایی را که گارد ملی در آنها پناه گرفته بود با نفت به آتش میکشیدند و اسیران را زنده در آتش میسوزاندند.
- قانون گروگانها: کمون در ۵ آوریل ۱۸۷۱ ناچار شد برای حفظ جان اسیران خود، «فرمان گروگانها» (Retaliation order) را صادر کند که بر اساس آن به ازای قتل هر اسیر کمون، سه گروگان از وابستگان ورسای (مانند اسقف اعظم پاریس) اعدام شوند. اما از آنجا که کمون این تهدید را عملاً اجرا نکرد و حتی جاسوسان ورسای را آزاد میساخت، تییر با اطمینان از انساندوستی کمون، اعدام دستهجمعی اسیران کارگر را با شدت بیشتری ادامه داد.
بخش ۶: متن اصلی «جنگ داخلی در فرانسه» (فصل سوم) – ساختار سیاسی، ماهیت طبقاتی و اقدامات اجتماعی کمون پاریس
۱. کمون به عنوان آنتیتز امپراتوری و خرد ساختن ماشین دولت متمرکز
کارل مارکس فصل سوم را با طرح پرسش بنیادی «کمون چیست؟» آغاز میکند. او نشان میدهد که قدرت دولتی متمرکز با ارگانهای سرتاسریاش شامل ارتش دائمی، پلیس، بوروکراسی، روحانیت و دستگاه قضایی، از دوران سلطنت مطلقه برای مبارزه با فئودالیسم شکل گرفت. انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه زمین را از آثار فئودالی پاک کرد تا ساختمان دولت مدرن در امپراتوری اول بنا شود.
با رشد صنعت مدرن و تعمیق تضاد طبقاتی میان سرمایه و کار، ماهیت دولت دستخوش تغییری بنیادی شد:
- تغییر ماهیت دولت: قدرت دولتی بیش از پیش خصلت «نیروی ملی سرمایه برای سرکوب کار» و «ماشین استبداد طبقاتی» را به خود گرفت.
- تجربه انقلابها: انقلاب ۱۸۳۰ قدرت را از زمینداران به سرمایهداران منتقل کرد. انقلاب ۱۸۴۸ و سرکوب خونین ژوئن نشان داد که «جمهوری اجتماعی» بورژوایی، چیزی جز جمهوریِ تضمینکننده بندگی اجتماعی کارگران نیست.
- امپراتوری دوم به عنوان غایت دولت بورژوایی: امپراتوری دوم آخرین و فاسدترین شکل قدرت دولتی بود که بورژوازیِ ناتوان از اداره مستقیم جامعه به آن پناه برد.
- اصل بنیادی مارکسیستی درباره دولت: مارکس تز تاریخی و محوری خود را اعلام میکند: «طبقه کارگر نمیتواند به سادگی ماشین دولتی از پیش آماده را تصرف کند و آن را برای مقاصد خود به کار گیرد.» ارگانهای سرکوبگر دولت بورژوایی باید منهدم شوند، نه اینکه دستبهدست گردند. آنتیتز مستقیم امپراتوری دوم، کمون بود.
۲. ساختار نوین سیاسی و نهادی کمون
کمون پاریس به جای ترمیم ماشین دولت قدیم، نهادهای کاملاً نوینی را جایگزین ساخت:
- لغو ارتش دائمی: نخستین فرمان کمون، لغو ارتش دائمی و جایگزینی آن با «مردم مسلح» (گارد ملی) بود.
- ساختار شورای کمون: کمون از مشاوران شهری تشکیل شده بود که با رای عمومی در حوزههای مختلف پاریس انتخاب میشدند. آنها مسئول و در هر لحظه قابل عزل (Recallable) بودند. اکثریت اعضا، کارگران یا نمایندگان شناختهشده طبقه کارگر بودند.
- ارگان عامل (Working Body): کمون نه یک نهاد پارلمانی و محل نطقهای تشریفاتی، بلکه یک ارگان عامل (Executive and Legislative) بود که همزمان اختیارات اجرایی و قانونگذاری را در دست داشت.
- تغییر ماهیت پلیس و بوروکراسی: پلیس از یک ارگان سیاسی و ابزار دولت مرکزی خلع شد و به خادم مسئول و قابل عزل کمون تبدیل گردید. این امر در مورد تمامی شاخههای اداری صدور یافت.
- لغو امتیازات مالی و تعیین دستمزد کارگری: از اعضای کمون تا پایینترین سطوح خدمات عمومی، همگی صرفاً «دستمزد کارگری» (حداکثر ۶,۰۰۰ فرانک در سال) دریافت میکردند. تمامی حقوق تخصصی، هزینههای نمایندگی و مزایای مقامات عالیرتبه دولتی ملغی شد.
- رفع قدرت روحانیت (Disestablishment): با اعلام جدایی کلیسا از دولت و مصادره اموال کلیساها، کشیشان به زندگی خصوصی فرستاده شدند تا مانند رسولان اولیه با اعانههای پیروان خود زندگی کنند. تمامی نهادهای آموزشی به روی مردم رایگان شد و از مداخله کلیسا و دولت پاک گردید.
- استقلال و انتخابپذیری دستگاه قضایی: قضات و دادرسان از استقلال ظاهری و دروغین خلع شدند و مانند سایر کارکنان، انتخابی، مسئول و قابل عزل گردیدند.
۳. قانون اساسی کمونی (Communal Constitution) و بازسازی وحدت ملی
مارکس با رد اتهامات دشمنان کمون، الگوی کشوری کمون را تشریح میکند:
- الگو برای تمام فرانسه: کمون پاریس میبایست الگویی برای تمام مراکز صنعتی و حتی کوچکترین دهکدهها (Hamlets) باشد. در مناطق روستایی، ارتش دائمی جای خود را به میلیشیای روستایی با مدت خدمت بسیار کوتاه میداد.
- فدراسیون ساختارمند: کمونهای روستایی هر منطقه، امور خود را از طریق مجمع نمایندگان در شهر مرکزی اداره میکردند و این مجامع منطقهای، نمایندگان خود را به «هیئت نمایندگی ملی» در پاریس میفرستادند. تمام نمایندگان دارای دستور کار الزامآور (Mandat impératif) از سوی انتخابکنندگان خود بوده و در هر لحظه قابل عزل بودند.
- وحدت واقعی ملی: کمون قصد نابودی وحدت ملی را نداشت؛ بلکه میخواست وحدت ملی را از طریق «قانون اساسی کمونی» واقعیت بخشد. این کار با نابودی آن قدرت دولتی متمرکزی میسر میشد که خود را تجسم وحدت ملی مینامید اما در واقع یک «زائده انگلوار» (Parasitic excrescence) بر پیکر جامعه بود.
- حق رای عمومی واقعی: رایگیری عمومی از یک ابزار تحمیقکننده (که هر سه یا شش سال یکبار تعیین کند کدام عضو طبقه حاکم مردم را در پارلمان بد بازنمایی کند) به ابزاری واقعی در دست مردم متشکل در کمونها تبدیل شد، درست همانگونه که حق رای به هر کارفرمایی اجازه میدهد کارگران و مدیران مناسب را برای بنگاه خود انتخاب کند.
۴. راز واقعی کمون: «فرم سیاسی نهایتاً کشفشده برای رهایی اقتصادی کار»
مارکس به کُنه ماهیت کمون میپردازد و مانیفست اصلی آن را تعریف میکند:
- تعبیر بنیادی: راز واقعی کمون این بود که «کمون اساساً یک حکومت طبقه کارگر بود؛ حاصل مبارزه طبقه تولیدکننده علیه طبقه غاصب؛ فرم سیاسی نهایتاً کشفشدهای که تحت آن رهایی اقتصادی کار میتوانست تحقق یابد.»
- اهرم دگرگونی اقتصادی: بدون رهایی اقتصادی کار، ساختار کمونی یک امر ناممکن و توهم بود. سیادت سیاسی تولیدکنندگان نمیتواند با تداوم بندگی اجتماعی آنان همزیستی داشته باشد. کمون میبایست به عنوان اهرمی برای ریشهکن کردن پایههای اقتصادیِ وجود طبقات و حکومت طبقاتی عمل کند.
- استملاکِ غاصبان (Expropriation of the Expropriators): کمون قصد داشت مالکیت طبقاتی را که کارِ اکثریت را به ثروت اقلیت تبدیل میکند ملغی سازد. کمون میخواست وسایل تولید (زمین و سرمایه) را که ابزار استثمار کار بودند، به ابزارهای ساده کار آزاد و تعاونی تبدیل کند. مارکس تأکید میکند که اگر تولید تعاونی بر اساس یک طرح ملی مشترک سازمان یابد و آنارشی و بحرانهای ادواری تولید سرمایهداری را مهار کند، این چیزی جز «کومونیسم راستین و ممکن» (Possible Communism) نخواهد بود.
- فرآیند تاریخی نفی یوتوپیا: طبقه کارگر منتظر معجزه از کمون نبود و یوتوپیای از پیشآمادهای نداشت. آنها میدانستند که برای تحقق رهایی خود و رسیدن به اشکال عالیتر جامعه، باید از مبارزات طولانی و فرآیندهای تاریخی بگذرد تا انسانها و شرایط دگرگون شوند.
۵. کمون، طبقه متوسط، دهقانان و انترناسیونالیسم
- اتحاد با طبقه متوسط شهری (Petty Bourgeoisie): کمون نخستین انقلابی بود که در آن طبقه متوسط (مغازهداران، کسبه و بازرگانان) طبقه کارگر را به عنوان تنها طبقه دارای ابتکار اجتماعی به رسمیت شناخت. کمون با حل عادلانه مسئله بدهیها و طلبها (Deferment of debts)، آنها را از ورشکستگی مالی که امپراتوری و مجلس بوردو بر آنها تحمیل کرده بود نجات داد.
- تنها امید دهقانان: کمون اعلام کرد که «پیروزی کمون تنها امید دهقانان است». کمون بدهیهای رهن (Hypothecary debt) سنگین بر روی قطعات زمین دهقانان، مالیاتهای ظالمانه، استثمار توسط صرافان و وکلای دعاوی را ملغی میکرد و حکومتی ارزان (Cheap government) به دهقانان ارائه میداد.
- خصلت انترناسیونالیستی: کمون در برابر چشمان ارتش پروس، کارگران جهان را به فرانسه پیوند زد. کمون یک کارگر آلمانی (لئو فرانکل) را به عنوان وزیر کار منصوب کرد، فرماندهی برجسته پاریس را به فرزندان شجاع لهستان (دومبروفسکی و وروبلوفسکی) سپرد و ستون واندوم را به عنوان نماد شوونیسم و جنگطلبی تخریب کرد.
- دستاوردهای ملموس اجتماعی: لغو کار شبانه نانوایان، ممنوعیت جریمههای مالی کارگران توسط کارفرمایان (که ساختاری متقلبانه برای کاهش دستمزد بود) و تحویل تمامی کارخانهها و کارگاههای تعطیلشده به تعاونیهای کارگری با حفظ حق غرامت.
بخش ۷: متن اصلی «جنگ داخلی در فرانسه» (فصل چهارم) – سقوط کمون، هفته خونین و پیامد تاریخی اولین انقلاب پرولتری
۱. توطئه ورسای و پروس: بازگشت اسیران جنگی و معاهده فرانکفورت
آدولف تییر (Adolphe Thiers) برای سرکوب پاریس نیازمند یک ارتش واقعی بود، اما فراخوانهای متوالی او به ایالات و استانهای فرانسه برای فرستادن گارد ملی و داوطلبان با پاسخ منفی روبهرو شد؛ زیرا اکثر استانها خواهان صلح با پاریس و رسمیت یافتن جمهوری بودند. تنها دستهای از سلطنتطلبان افراطی داوطلب شدند.
در این ناتوانی، تییر دست به دامن بیسمارک (Bismarck) شد:
- آزادسازی اسیران جنگی: بر اساس توافقهای موقت، بیسمارک موافقت کرد دهها هزار سرباز و افسر اسیر فرانسویِ نبرد سدان و متز را شتابان آزاد کند و در اردوگاههای محصور ورسای تحت آموزشهای ضدکمونی قرار دهد تا ارتشی تحت فرمان ژنرال مکماهون (General MacMahon) شکل گیرد.
- شکست در انتخابات شهرداریها: تییر برای کسب مشروعیت اخلاقی و ارزیابی افکار عمومی، انتخابات شهرداریها را در ۳۰ آوریل ۱۸۷۱ در سراسر فرانسه برگزار کرد. از میان ۷۰۰ هزار کرسی شهرداری، اتحاد سلطنتطلبان و بناپارتیستها حتی ۸ هزار کرسی را به دست نیاورد. این نتیجه نشان داد که «مجلس روستاییان» ورسای هیچ پایگاه اخلاقی و مردمی در فرانسه ندارد.
- التماس به پروس و معاهده فرانکفورت: با از دست رفتن اعتبار داخلی، ژول فور (Jules Favre) و پویر-کرتیه (Pouyer-Quertier) به فرانکفورت فرستاده شدند. بیسمارک با دادن اولتیماتوم (پذیرش بیقیدوشرط شروط صلح یا بازگرداندن امپراتوری دوم)، آنها را وادار به امضای معاهده صلح فرانکفورت (Treaty of Frankfort) در ۱۰ مه ۱۸۷۱ کرد. در ازای تسریع در پرداخت غرامت ۵ میلیاردی، بیسمارک متعهد شد که ارتش پروس محاصره پاریس را تنگتر کند و اجازه دهد ارتش ورسای از میان خطوط پروسی برای حمله نهایی بگذرد.
۲. ورود نیروهای ورسای به پاریس و کمدی تزویر تییر
تییر تا آخرین روزهای پیش از حمله، کمدی دروغین «مصالحه» را ادامه داد تا زمان کافی برای مکماهون بخرد. او به نمایندگان اصناف و شهرداریها وعده عفو میداد، اما در پارلمان علناً اعلام میکرد که «بیرحم خواهد بود» و «قانون را با دستهای خود به پاریس خواهد برد».
در ۲۱ مه ۱۸۷۱، با خیانت یکی از عوامل نفوذی و غفلت برخی نگهبانان گارد ملی، دروازه سنکلو (St. Cloud) گشوده شد و نیروهای ورسای وارد شهر شدند. پروسیها که قلعههای شمالی و شرقی را در دست داشتند، برخلاف مفاد متارکهنامه، به نیروهای ورسای اجازه دادند از زمینهای شمال شهر عبور کنند و از نقطهای که کارگران تصور میکردند تحت حفاظت متارکهنامه است، حمله کنند.
۳. «هفته خونین» (La Semaine Sanglante) و وحشیگری طبقاتی بورژوازی
پس از ورود ارتش ورسای، «هفته خونین» (از ۲۱ تا ۲۸ مه ۱۸۷۱) آغاز شد. کارگران پاریس، مردان، زنان و کودکان، به مدت هشت روز در پشت سنگرهای محلههای شرقی و کارگرنشین مانند بلویل (Belleville) و منیلمونتان (Ménilmontant) با حماسهای کمنظیر مقاومت کردند.
- کشتار دستهجمعی بیدفاعان: پس از تسلط ورسای، انتقامجویی طبقاتی با وحشیگری بیسابقهای صورت گرفت. از آنجا که تفنگها سرعت کافی برای کشتار نداشتند، از مسلسل (Mitrailleuse) برای قتلعام دستهجمعی اسیران، زخمیها، زنان و کودکان استفاده شد. «دیوار کمونارها» (Wall of the Communards) در قبرستان پرلاشز (Père-Lachaise) به نقطه پایانی این کشتارهای تکاندهنده بدل شد.
- دفن زندهها: گزارشهای خبرنگاران خارجی و روزنامههای محافظهکار گواهی دادند که دهها نفر از زخمیها زنده زنده در گورهای دستهجمعی دفن شدند.
- تقابل دو پاریس: مارکس دو تصویر متضاد از پاریس را ترسیم میکند؛ از یکسو پاریسِ کارگران که در میان آتش و خون برای جامعهای نو میجنگیدند و میمردند، و از سوی دیگر، پاریسِ بورژواها، فراریان (Francs-fileurs) و عیاشان امپراتوری که در کافهها و رستورانهای ورسای و بلوارها به عیاشی، بازی بیلیارد و تماشای نبرد از طریق دوربینهای چشمی مشغول بودند.
۴. پاسخ تاریخی به اتهامات آتشسوزی و اعدام گروگانها
دستگاه تبلیغاتی ورسای و مطبوعات بورژوایی اروپا، کمون را به «آتشافروزی وحشیانه» (Incendiarism) و «قتل عامدانه گروگانها» متهم کردند. مارکس این دو اتهام را تحلیل و ابطال میکند:
- مسئله آتشسوزی: ۱. آتش در جنگ، ابزاری دفاعی و کاملاً مشروع در تمام ارتشهای جهان است. کارگران از آتش برای مسدود کردن خیابانهای عریض و مستقیم ساختِ هوسمان (Haussmann) که برای زیر آتش گرفتن مردم طراحی شده بود، و نیز برای پوشش دادن عقبنشینی خود استفاده کردند. ۲. توپخانه سنگین خودِ ارتش ورسای حداقل به همان اندازه مبادرت به تخریب و آتش زدن ساختمانها کرده بود. ۳. کمون پیشتر علناً هشدار داده بود که اگر تا سر حد مرگ رانده شود، خود را زیر آوار پاریس مدفون خواهد ساخت؛ همانگونه که حکومت دفاع ملی وعده داده بود پاریس را به مسکوی دوم تبدیل کند.
- اعدام ۶۴ گروگان (از جمله اسقف اعظم داربوی): ۱. سنت اعدام اسیران جنگی بیدفاع را نخستین بار ارتش ورسای به دستور تییر و ژنرال گالیفه (Galliffet) احیا کرد. کمون برای توقف این کشتار وحشیانه، ناگزیر از صدور فرمان گروگانها شد. ۲. قاتل واقعی اسقف اعظم، شخصِ آدولف تییر بود. کمون بارها و بارها پیشنهاد داد که اسقف اعظم (Darboy) و دهها کشیش دیگر را تنها در قبال آزادی آگوست بلانکی (Auguste Blanqui) مبادله کند. اما تییر سرسختانه امتناع کرد؛ زیرا میدانست آزادی بلانکی یک مغز متفکر و رهبر نظامی به کمون میدهد، در حالی که پیکر بیجان اسقف اعظم برای مظلومنمایی و تبلیغات سیاسی ورسای بسیار سودمندتر بود.
۵. دستاورد تاریخی و درسهای بنیادین کمون پاریس
کارل مارکس بیانیه خود را با جمعبندی ابعاد جهانی کمون به پایان میبرد:
- افشای ائتلاف بینالمللی سرمایه: برادري ارتش فاتح (پروس) و ارتش شکستخورده (فرانسه) برای قتلعام مشترک پرولتاریا نشان داد که حکومتهای ملی در برابر پرولتاریا همگی یک دولت واحد هستند. سیادت طبقاتی دیگر نمیتواند خود را در جامه ملی پنهان کند.
- ماهیت جمعیت بینالمللی کارگران: هراس دولتهای اروپایی از انترناسیونال و مجرمانگاری آن بیفایده است؛ زیرا انترناسیونال یک توطئه مخفی نیست، بلکه پیوند طبیعی کارگران پیشرو در جهان متمدن است که از خاک خودِ جامعه مدرن برمیخیزد و تا زمانی که استبداد سرمایه وجود دارد، نابودنشدنی است.
- میراث جاودان کمون: کمون پاریس نخستین گام پرولتاریا برای فتح قدرت سیاسی و ایجاد شکاف در جامعه کهن بود. مارکس در جملات پایانی و تاریخی خود اعلان میدارد: «پاریسِ کارگران، با کمون خود، همواره به عنوان پیشاهنگ شکوهمند یک جامعه نوین پاس داشته خواهد شد. شهیدان آن در قلب بزرگ طبقه کارگر جای دارند و تاریخ، سرکوبگرانش را از هماکنون به قنارهای جاودانه آویخته است که تمام ادعیه کشیشانشان برای رهایی آنان کاری نخواهد ساخت.»
بخش ۸: پیوستهای تاریخی مارکس و سنتز نظری کل اثر (اسناد افشاگرانه و جمعبندی جامع آموزهها)
۱. پیوست ۱: اسناد عینی از جنایات ژنرال گالیفه و سرکوب صحرایی اسیران
مارکس در اولین یادداشت تکمیلی کتاب، گزارشهای عینی خبرنگاران روزنامههای مستقل و محافظهکار بریتانیایی (نظیر Daily News و Evening Standard) را به عنوان اسناد دستاول جنایات ارتش ورسای ضمیمه کرده است تا ادعای آدولف تییر مبنی بر «رعایت انصاف و قانون» را ابطال کند:
- کشتارهای دلخواهانه ژنرال گالیفه: گزارش روزنامه Daily News (مورخ ۸ ژوئن ۱۸۷۱) تشریح میکند که چگونه ژنرال گالیفه (Marquis de Galliffet) ستون اسیران گارد ملی را در خیابان اوریچ (Avenue Uhrich) متوقف میکرد و با قدم زدن در برابر صفوف، افراد را صرفاً بر اساس معیارهای ظاهری و بیارتباط (مانند بلندتر بودن قد، کثیفتر بودن لباس، داشتن بینی شکسته یا سالخورده بودن) انتخاب میکرد. افراد جداشده بدون هیچگونه بازجویی یا محاکمه، ظرف چند دقیقه در کنار خیابان تیرباران میشدند.
- قساوت در برابر تظلمخواهی: هنگامی که زنی برای اثبات بیگناهی خود و همسرش به پای گالیفه افتاد، این ژنرال با بیاعتنایی مطلق اعلام کرد: «خانم، من تمام تئاترهای پاریس را دیدهام، بازیگری شما روی من اثری ندارد» (Ce n’est pas la peine de jouer la comédie) و حکم اعدام صحرایی آنها را صادر کرد.
- دفن زنده زخمیها: گزارش روزنامه Evening Standard گواهی داد که هنگام کندن گورهای دستهجمعی در میدان سنژاک (Place St. Jacques)، نالههای مصدومان از زیر خاک شنیده میشد و دستهای مشتشدهای از خاک بیرون زده بود؛ امری که نشان میداد بسیاری از زخمیهای کمون پیش از مرگ کامل دفن شده بودند.
۲. پیوست ۲: پاسخ رسمی انترناسیونال به سیرکولار ژول فور و افشای جعل اسناد
در ۶ ژوئن ۱۸۷۱، ژول فور (Jules Favre)، وزیر امور خارجه دولت ورسای، بخشنامهای افشاگرانه به تمام دولتهای اروپایی فرستاد و خواستار تعقیب قضایی و نابودی سراسری «جمعیت بینالمللی کارگران» (IWMA) شد. مارکس در نامهای رسمی که در روزنامه The Times لندن (مورخ ۱۳ ژوئن ۱۸۷۱) منتشر شد، جعلسازیهای فور را فاش کرد:
- تحریف تاریخ تأسیس: ژول فور برای مخدوش کردن ماهیت قانونی انترناسیونال، تاریخ تأسیس آن را به قبل از ۱۸۶۲ عقب برده بود، در حالی که انترناسیونال رسماً در ۲۸ سپتامبر ۱۸۶۴ در سنت مارتینز هال لندن تأسیس شده بود.
- انتساب اسناد جعلی: فور برای اثبات اتهام انارشیسم و الحاد به انترناسیونال، بیانیهها و اساسنامه «اتحاد دمکراسی سوسیالیستی» (Alliance of Socialist Democracy) متعلق به باکونین را به عنوان اسناد رسمی انترناسیونال اقتباس کرده بود. مارکس اعلام کرد که شورای عمومی انترناسیونال نه تنها چنین سندی صادر نکرده، بلکه اساسنامه اولیه آن گروه را ابطال کرده بود.
- سابقه پروندهسازی ژول فور: مارکس یادآوری کرد که ژول فور در دوران جوانی نیز هنگام دفاع از روزنامه Le National در دادگاه، عبارات جعلی خود را در میان رسالههای اِتین کابه (Étienne Cabet) جا داده بود و اگر گذشت کابه نبود، همان زمان به دلیل رفتار غیرحرفهای از کانون وکلا اخراج میشد.
۳. سنتز نظری اثر: آموزهها و مفاهیم بنیادی «جنگ داخلی در فرانسه»
این اثر به عنوان یکی از مهمترین متون کلاسیک نظریه انقلاب و دولت، چند اصل بنیادی را در اندیشه سیاسی تثبیت میکند:
- لزوم انهدام ماشین دولت بورژوایی (Shattering the State Machine): مهمترین دستاورد تئوریک این اثر که در مقدمه انگلس و متن مارکس بر آن تأکید شده، این است که طبقه کارگر نمیتواند به سادگی ماشین دولتی از پیش آماده (ارتش دائمی، پلیس، بوروکراسی و دستگاه قضایی) را تصرف کند و آن را برای مقاصد خود به کار گیرد. این ساختار انگلوار که برای حفظ سیادت طبقاتی سرمایه طراحی شده، باید درهم شکسته شود.
- تعریف عینی «دیکتاتوری پرولتاریا» (Dictatorship of the Proletariat): کمون پاریس نخستین نمونه تاریخی دیکتاتوری پرولتاریا بود. این ساختار نه یک دیکتاتوری فردی یا حزبی، بلکه حکومتی دمکراتیک و خودگردان بود که در آن تمامی مقامات اجرایی، اداری و قضایی با رای عمومی انتخاب میشدند، حق عزل فوری (Recallability) داشتند و دستمزدی معادل دستمزد کارگر ماهر (حداکثر ۶,۰۰۰ فرانک) دریافت میکردند.
- ارگان عامل در برابر پارلمانتاریسم (Working Body vs. Parliamentarism): کمون ساختار پارلمانی و نطقهای تشریفاتی را کنار گذاشت و به یک ارگان همزمان قانونگذار و مجری (Executive and Legislative) تبدیل شد تا مسئولیت مستقیم اقدامات اداری را بر عهده گیرد.
- انترناسیونالیسم طبقاتی در برابر شوونیسم: کمون نشان داد که تقابلهای ملی میان دولتها، سرپوشی برای پنهان کردن تضادهای طبقاتی است. اتحاد بیسمارک و آدولف تییر برای سرکوب کارگران پاریس ثابت کرد که حکومتهای ملی در برابر خیزش پرولتاریا، همگی یک دولت واحد و فراملی را تشکیل میدهند.
