پست

The Use of Knowledge in Society

استفاده از دانش در جامعه

The Use of Knowledge in Society

توضیحات

مقاله‌ای کلاسیک از هایک که در سال ۱۹۴۵ در American Economic Review منتشر شد. هایک استدلال می‌کند که دانش در جامعه به‌صورت پراکنده، شخصی و غیرقابل‌تمرکز وجود دارد و هیچ مرجع مرکزی نمی‌تواند تمام آن را در اختیار داشته باشد. نظام قیمت‌ها تنها مکانیزم کارآمدی است که این دانش پراکنده را منتقل می‌کند و هماهنگی اقتصادی را بدون نیاز به برنامه‌ریزی مرکزی ممکن می‌سازد.

نظر

  • امتیاز : 08/10
  • به دیگران توصیه می‌کنم : بله
  • دوباره می‌خوانم : بله
  • ایده برجسته : دانش «زمان و مکان» - دانش عملی و بومی که در ذهن میلیون‌ها فرد پراکنده است، نه در ذهن یک برنامه‌ریز مرکزی. نظام قیمت‌ها به‌جای انتقال اطلاعات خام، فقط سیگنال‌های ضروری را منتقل می‌کند.
  • تاثیر در من : هیچ سرویس مرکزی‌ای نمی‌تواند تمام دانش لازم برای تصمیم‌گیری بهینه را داشته باشد.
  • نکات مثبت : استدلال منطقی و بسیار محکم؛ تمایز روشن میان دانش علمی (عام) و دانش بومی (خاص زمان و مکان)؛ پایه‌ای برای درک اقتصاد بازار بدون نیاز به ایدئولوژی؛ یکی از پراستناد‌ترین مقالات اقتصادی قرن بیستم
  • نکات منفی : چگونگی «کسب دانش» را به‌طور کافی توضیح نمی‌دهد؛ به چالش‌های شکست بازار و اطلاعات نامتقارن نمی‌پردازد؛ به‌عنوان مقاله کوتاه، عمق کافی برای نقد‌های پیشرفته‌تر ندارد

مشخصات

  • نویسنده : فردریش آگوست هایک
  • انتشارات : American Economic Review (Vol. 35, No. 4)
  • صفحه مشخصات : Wikipedia

بخش‌هایی از کتاب

فصل اول (Chapter I): مسئله اصلی چیست؟

صورت‌بندی مسئله

هایک مقاله را با یک سوال بنیادی آغاز می‌کند: «وقتی می‌خواهیم یک نظم اقتصادی عقلانی بسازیم، اصلاً با چه مسئله‌ای روبه‌رو هستیم؟»

پاسخ رایج این است: اگر تمام اطلاعات مربوطه را داشته باشیم، اگر نظام اولویت‌ها مشخص باشد، و اگر منابع موجود را بشناسیم، مسئله صرفاً یک مسئله منطقی است. راه‌حل آن در ریاضیات خلاصه می‌شود: نرخ‌های جانشینی نهایی (Marginal Rates of Substitution) بین هر دو کالا یا عامل تولید باید در تمام مصارف مختلف‌شان برابر باشند.

کجا این پاسخ اشتباه است؟

هایک بلافاصله این فرض را رد می‌کند. می‌گوید: این مسئله واقعی جامعه نیست.

چرا؟ چون «داده‌ها» (Data) هرگز به‌صورت یکجا در اختیار یک ذهن واحد نیستند و هرگز هم نخواهند بود. این نقطه‌ی کلیدی است:

دانشی که باید از آن استفاده کنیم، هیچ‌گاه به‌شکل متمرکز یا یکپارچه وجود ندارد؛ بلکه فقط به‌صورت قطعه‌های پراکنده، ناقص، و اغلب متناقض در اذهان افراد مختلف پخش است.

تعریف دقیق مسئله اقتصادی

هایک مسئله اقتصادی را از نو تعریف می‌کند. می‌گوید مسئله این نیست که چطور منابع «از پیش داده‌شده» را تخصیص دهیم؛ بلکه این است:

چطور از منابعی که هر یک از اعضای جامعه می‌شناسند، بهترین استفاده را برای اهدافی بکنیم که تنها همان افراد از اهمیت نسبی‌شان آگاهند؟

به بیان خلاصه‌تر: این یک مسئله استفاده از دانشی است که در کلیت خود در اختیار هیچ‌کس نیست.

ریشه سوءبرداشت‌ها

هایک یک نکته روش‌شناختی (Methodological) مهم اضافه می‌کند: بسیاری از اختلافات جاری در تئوری و سیاست اقتصادی از یک سوءبرداشت مشترک ناشی می‌شوند. آن سوءبرداشت چیست؟ انتقال نادرست عادات فکری‌ای که برای پدیده‌های طبیعی توسعه داده‌ایم، به پدیده‌های اجتماعی.


فصل دوم (Chapter II): برنامه‌ریزی - متمرکز یا غیرمتمرکز؟

«برنامه‌ریزی» یعنی چه؟

هایک از یک تعریف ساده شروع می‌کند: در زبان عادی، «برنامه‌ریزی» یعنی مجموعه‌ای از تصمیمات به‌هم‌پیوسته درباره تخصیص منابع موجود. به این معنا، تمام فعالیت اقتصادی نوعی برنامه‌ریزی است.

اما نکته اینجاست: در هر جامعه‌ای که افراد با یکدیگر همکاری می‌کنند، این برنامه‌ریزی ناگزیر باید بر اساس دانشی صورت گیرد که در ابتدا نزد برنامه‌ریز نیست، بلکه نزد شخص دیگری است. بنابراین، روش‌هایی که از طریق آن‌ها این دانش منتقل می‌شود، مسئله محوری هر تئوری اقتصادی است.

جدال واقعی چیست؟

هایک یک تمایز حیاتی می‌کشد که اغلب نادیده گرفته می‌شود: جدال بر سر «برنامه‌ریزی» در واقع جدال بر سر اینکه برنامه‌ریزی بشود یا نه، نیست. بلکه جدال بر سر این است:

  • برنامه‌ریزی متمرکز: یک مرجع واحد، کل سیستم اقتصادی را بر اساس یک طرح یکپارچه هدایت کند.
  • برنامه‌ریزی غیرمتمرکز (رقابت): برنامه‌ریزی میان افراد مستقل تقسیم شود.
  • راه میانه (انحصار): برنامه‌ریزی به صنایع سازمان‌یافته تفویض شود.

هایک صریحاً می‌گوید رقابت چیزی نیست جز برنامه‌ریزی غیرمتمرکز توسط افراد مستقل. این نگاه، رقابت را از یک مفهوم صرفاً اقتصادی به یک مکانیزم پردازش اطلاعات تبدیل می‌کند.

معیار کارایی: استفاده از دانش

هایک ملاک برتری هر سیستم را مشخص می‌کند: کدام سیستم بهتر از دانش موجود استفاده می‌کند؟

این سوال را می‌توان به دو شکل مطرح کرد:

۱. آیا می‌توانیم تمام دانش پراکنده را نزد یک مرجع مرکزی جمع کنیم؟ ۲. یا آیا بهتر است اطلاعات لازم را به افراد منتقل کنیم تا برنامه‌هایشان را با یکدیگر هماهنگ کنند؟

نقطه‌ی تیز استدلال

هایک در پایان این فصل پرسش اصلی را به شکل دقیق‌تری مطرح می‌کند: کدام روش موفق‌تر است؛ جمع‌آوری دانش پراکنده نزد یک مرجع واحد، یا رساندن اطلاعات ضروری به افراد تا بتوانند برنامه‌هایشان را با دیگران هماهنگ کنند؟

این دقیقاً همان چیزی است که فصل‌های بعدی به آن پاسخ می‌دهند - و پاسخ هایک، همانطور که خواهید دید، به‌شدت به نفع گزینه دوم است.


فصل سوم (Chapter III): دو نوع دانش

دانش علمی در برابر دانش محلی

هایک این فصل را با یک مشاهده تند آغاز می‌کند: اگر امروز به‌طور گسترده فرض می‌شود که یک مرجع مرکزی از متخصصان می‌تواند بهتر تصمیم بگیرد، دلیلش این است که یک نوع دانش خاص - یعنی دانش علمی - چنان جایگاه برجسته‌ای در ذهن عموم پیدا کرده که فراموش کرده‌ایم این تنها نوع دانش مرتبط نیست.

درست است که برای دانش علمی، یک گروه از متخصصان شایسته می‌توانند بهترین دانش موجود را در اختیار داشته باشند. اما هایک می‌گوید: حتی اگر این مشکل حل شود، فقط بخش کوچکی از مسئله بزرگ‌تر حل شده است.

دانش «زمان و مکان»

هایک نوع دومی از دانش را معرفی می‌کند که اهمیت آن کمتر از دانش علمی نیست، اما اغلب نادیده گرفته می‌شود: دانش خاص شرایط زمانی و مکانی.

این دانش:

  • قابل تبدیل به قوانین کلی علمی نیست
  • در هیچ آمار و گزارشی نمی‌گنجد
  • منحصراً نزد همان فرد خاص است
  • فقط در صورتی قابل استفاده است که تصمیم‌گیری به خود او سپرده شود

مثال‌های عینی هایک

هایک برای ملموس کردن این ایده، مثال‌هایی می‌زند که برای یک توسعه‌دهنده ارشد بسیار آشناست:

  • کاربر ماشین بیکار: کسی که می‌داند یک دستگاه در گوشه‌ای استفاده‌نشده است.
  • ناخدای کشتی: کسی که از سفرهای نیمه‌خالی کشتی‌ها سود می‌برد.
  • دلال ملک: کسی که تمام دانشش منحصراً دانش «فرصت‌های گذرا» است.
  • آربیتراژور: کسی که از تفاوت قیمت‌های محلی کالاها بهره می‌برد.

همه این افراد کارکردهایی بسیار مفید انجام می‌دهند که مبتنی بر دانش خاص لحظه‌ای است که دیگران از آن بی‌خبرند.

نقد اجتماعی تیز هایک

هایک اینجا یک نقد تند اجتماعی می‌کند: این نوع دانش امروزه با نوعی تحقیر نگریسته می‌شود. کسی که از طریق دانش بهتر درباره فرصت‌های حمل‌ونقل یا ارتباطات سود می‌برد، تقریباً متهم به رفتار غیراخلاقی می‌شود.

این تعصب حتی اقتصاددانانی را که خود را از خطاهای ماتریالیستی مصون می‌دانند نیز تحت تأثیر قرار داده است - چون در مدل ذهنی آن‌ها، تمام این دانش‌ها «از پیش داده‌شده» فرض می‌شوند.

نتیجه فصل سوم

هایک فصل را با یک جمع‌بندی قوی تمام می‌کند: ایده رایج این است که همه این دانش‌ها باید بدیهتاً در دسترس همه باشند، و ایراد به نظم اقتصادی موجود اغلب از همین ناشی می‌شود که چنین نیست. اما این نگاه یک چیز را نادیده می‌گیرد: روشی که از طریق آن بتوان این دانش را تا حد ممکن در دسترس قرار داد، دقیقاً همان مسئله‌ای است که باید به آن پاسخ داده شود.


فصل چهارم (Chapter IV): تغییر، مسئله اصلی اقتصاد است

برنامه‌ریزان و فرض سکون

هایک این فصل را با یک مشاهده ظریف آغاز می‌کند: کم‌اهمیت شمردن دانش زمان و مکان (که در فصل سوم معرفی شد) مستقیماً به یک فرض پنهانی گره خورده است - فرض اینکه تغییرات در دنیای واقعی کم و کم‌اهمیت هستند.

منطق برنامه‌ریزان مرکزی چنین است: اگر بتوان یک طرح جامع را برای دوره‌های طولانی تهیه کرد و بدون نیاز به بازنگری اجرا کرد، وظیفه برنامه‌ریزی مرکزی بسیار کم‌هزینه‌تر و عملی‌تر می‌شود.

اصل بنیادی: مسائل اقتصادی فقط از تغییر زاده می‌شوند

هایک یک اصل بنیادی را بیان می‌کند:

مسائل اقتصادی همیشه و تنها در پی تغییر پدید می‌آیند. تا زمانی که اوضاع همان‌طور که بود ادامه داشته باشد، هیچ مسئله جدیدی نیست که نیاز به تصمیم داشته باشد.

بنابراین کسانی که می‌گویند تغییرات روزمره اهمیتشان کاهش یافته، در واقع دارند می‌گویند مسائل اقتصادی کم‌اهمیت‌تر شده‌اند - که این ادعایی کاملاً نادرست است.

آیا تصمیمات اقتصادی فقط در فواصل طولانی لازمند؟

هایک این سوال را صریح مطرح می‌کند: آیا واقعاً با ابزار مدرن تولید، تصمیمات اقتصادی فقط در فواصل بلند - مثل ساخت کارخانه جدید - لازم هستند؟ آیا پس از راه‌اندازی یک کارخانه، بقیه کارها تقریباً مکانیکی و از پیش تعیین‌شده است؟

پاسخ هایک قاطع است: خیر. تجربه عملی کسب‌وکار خلاف این را نشان می‌دهد. در یک صنعت رقابتی، حفظ هزینه‌ها در سطح مناسب نیازمند تلاش مستمر و تصمیم‌گیری پیوسته است. یک مدیر ناکارآمد می‌تواند به‌سادگی مزیت‌های رقابتی را از بین ببرد، و این واقعیتی است که اقتصاددانان اغلب از آن غافل‌اند.

چرا اقتصاددانان این را فراموش می‌کنند؟

هایک دلیل جالبی ارائه می‌دهد: اقتصاددانان به‌تدریج درگیر مجموعه‌های آماری (Statistical Aggregates) شده‌اند که ثبات بسیار بیشتری نسبت به جزئیات واقعی نشان می‌دهند. این ثبات ظاهری در اعداد کلان، توهم ثبات در واقعیت را ایجاد می‌کند.

اما این ثبات ظاهری نه ناشی از «قانون اعداد بزرگ» است و نه از جبران تصادفی تغییرات. جریان مستمر کالاها و خدمات فقط از طریق تنظیمات دائمی و آگاهانه حفظ می‌شود - از طریق تصمیماتی که هر روز بر اساس شرایطی گرفته می‌شوند که روز قبل ناشناخته بودند.

مسئله آمار و برنامه‌ریزی مرکزی

هایک یک نکته فنی بسیار مهم اضافه می‌کند که برای یک توسعه‌دهنده ارشد بسیار معنادار است:

دانشی که با آن سروکار دارم، ذاتاً قابل تبدیل به آمار نیست و بنابراین نمی‌تواند به هیچ مرجع مرکزی به‌شکل آماری منتقل شود.

آمارهایی که یک مرجع مرکزی استفاده می‌کند، دقیقاً با انتزاع از تفاوت‌های جزئی ساخته می‌شوند - با یکی شمردن اقلامی که از نظر مکان، کیفیت، و مشخصات دیگر با هم فرق دارند، در حالی که همین تفاوت‌ها می‌توانند برای یک تصمیم خاص حیاتی باشند.

نتیجه روشن است: برنامه‌ریزی مرکزی مبتنی بر آمار، ذاتاً نمی‌تواند این شرایط زمانی و مکانی را در نظر بگیرد - و ناگزیر باید تصمیمات وابسته به آن‌ها را به «مرد میدان» (Man on the Spot) واگذار کند.


فصل پنجم (Chapter V): سیستم قیمت به‌مثابه مکانیزم انتقال اطلاعات

نتیجه‌گیری از فصل‌های قبل

هایک این فصل را با یک جمع‌بندی از آنچه تا اینجا ثابت شده آغاز می‌کند: اگر بپذیریم که مسئله اقتصادی جامعه اساساً انطباق سریع با تغییرات شرایط زمانی و مکانی است، نتیجه منطقی این است که تصمیمات نهایی باید به کسانی سپرده شود که با این شرایط آشنا هستند.

اما اینجا یک تناقض ظاهری پدید می‌آید: «مرد میدان» نمی‌تواند صرفاً بر اساس دانش محدود محلی‌اش تصمیم بگیرد. او هنوز به اطلاعاتی از کل سیستم اقتصادی نیاز دارد تا تصمیمش با الگوی کلی تغییرات هماهنگ باشد.

چقدر اطلاعات لازم است؟

هایک این سوال را با یک مثال عینی پاسخ می‌دهد. فرض کنید یک تولیدکننده از قطعه‌ای استفاده می‌کند. او نیازی ندارد بداند:

  • چرا آن قطعه کمیاب‌تر شده
  • کجا تقاضای جدیدی پدید آمده
  • چه اتفاقی در زنجیره تامین افتاده

تنها چیزی که برای او اهمیت دارد این است: این قطعه نسبت به چیزهای دیگری که با آن‌ها سروکار دارم، چقدر گران‌تر یا ارزان‌تر شده؟ همین اطلاعات کافی است تا تصمیم درستی بگیرد.

مکانیزم قیمت: راه‌حل نهفته

هایک اینجا به قلب استدلال خود می‌رسد. سیستم قیمت دقیقاً همین کار را می‌کند: تمام اطلاعات لازم را به فشرده‌ترین شکل ممکن - یعنی یک عدد - خلاصه می‌کند.

مثال مشهور قلع (Tin) را مطرح می‌کند: فرض کنید در جایی از دنیا یک منبع قلع از بین رفته یا تقاضای جدیدی برای آن پدید آمده. اهمیتی ندارد کدام اتفاق افتاده. قیمت قلع بالا می‌رود. بدون اینکه کسی دستوری صادر کند:

  • مصرف‌کنندگان قلع را صرفه‌جویانه‌تر مصرف می‌کنند
  • تولیدکنندگان به دنبال جایگزین می‌گردند
  • این اثر به‌تدریج به تمام جانشین‌های قلع، محصولات ساخته‌شده از قلع، و جانشین‌های آن محصولات گسترش می‌یابد

تمام این زنجیره بدون اینکه اکثر افراد دخیل، حتی از علت اولیه تغییرات خبر داشته باشند، رخ می‌دهد.

بازار به‌مثابه یک ذهن توزیع‌شده

هایک نکته‌ای عمیق درباره ماهیت بازار بیان می‌کند: کل بازار مثل یک بازار واحد عمل می‌کند، نه به این دلیل که کسی تصویر کلی را می‌بیند، بلکه به این دلیل که میدان‌های دید محدود افراد به‌اندازه کافی با هم همپوشانی دارند و از طریق واسطه‌های متعدد، اطلاعات مرتبط به همه منتقل می‌شود.

صرف وجود یک قیمت واحد برای یک کالا - یا پیوستگی قیمت‌های محلی از طریق هزینه حمل‌ونقل - همان راه‌حلی را ایجاد می‌کند که از نظر مفهومی تنها یک ذهن واحد با دسترسی به تمام اطلاعات می‌توانست به آن برسد.


فصل ششم (Chapter VI): شگفتی قیمت - مکانیزمی که کسی نساخته

قیمت به‌عنوان سیستم ارتباطی

هایک این فصل را با یک تعریف دقیق آغاز می‌کند: باید سیستم قیمت را مکانیزمی برای انتقال اطلاعات ببینیم، نه صرفاً ابزاری برای تعیین ارزش کالاها. این کارکرد هرچه قیمت‌ها انعطاف‌پذیرتر باشند، بهتر انجام می‌شود.

مهم‌ترین ویژگی این سیستم اقتصاد دانش (Economy of Knowledge) است: افراد برای تصمیم‌گیری درست نیازی به دانش گسترده ندارند. فقط باید چند عدد - یعنی قیمت‌های مرتبط - را زیر نظر داشته باشند، درست مثل مهندسی که فقط نگاهش به چند عقربه است.

تعدیلات «کامل» نیستند، اما کافی هستند

هایک صادقانه اعتراف می‌کند که این تعدیلات هرگز به معنای «تعادل کامل» اقتصاددانان نیستند. اما نکته مهم اینجاست: تئوری‌های اقتصادی که از فرض «دانش کامل» شروع می‌کنند، ما را نسبت به کارکرد واقعی مکانیزم قیمت کور می‌کنند.

شگفتی واقعی این است: وقتی یک ماده خام کمیاب می‌شود، بدون هیچ دستوری، بدون اینکه بیش از یک مشت آدم از علت اصلی خبر داشته باشند، ده‌ها هزار نفر شروع به صرفه‌جویی در مصرف آن می‌کنند. یعنی همه در جهت درست حرکت می‌کنند.

کلمه «شگفتی» عمداً انتخاب شده

هایک می‌گوید این کلمه را عمداً به کار برده تا خواننده را از رخوتی که با آن این سیستم را بدیهی می‌انگاریم، بیرون بکشد.

استدلالش قوی است: اگر سیستم قیمت نتیجه طراحی آگاهانه انسان بود، و اگر کسانی که از آن پیروی می‌کردند می‌دانستند تصمیماتشان چه اثر گسترده‌ای دارد، این مکانیزم به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین دستاوردهای ذهن بشر ستایش می‌شد.

بدبختی دوگانه این سیستم چیست؟

  • اول: محصول طراحی آگاهانه نیست
  • دوم: کسانی که از آن پیروی می‌کنند معمولاً نمی‌دانند چرا این کار را می‌کنند

پاسخ به طرفداران «کنترل آگاهانه»

هایک مستقیماً به کسانی می‌تازد که خواستار «هدایت آگاهانه» اقتصاد هستند و باور ندارند چیزی که بدون طراحی تکامل یافته بتواند مسائلی را حل کند که ما از حل آگاهانه‌شان عاجزیم.

پاسخش این است: مسئله دقیقاً این است که چطور بتوانیم استفاده از منابع را فراتر از کنترل هر ذهن واحدی گسترش دهیم. بنابراین هدف باید رها شدن از نیاز به کنترل آگاهانه متمرکز باشد، نه تقویت آن.

تمدن بر پایه ناآگاهی بنا شده

هایک اینجا از آلفرد وایتهد نقل می‌کند که می‌گوید: «تمدن با افزایش تعداد عملیات مهمی پیشرفت می‌کند که بدون فکر کردن درباره‌شان انجام می‌دهیم.»

ما دائماً از فرمول‌ها، نمادها، و قوانینی استفاده می‌کنیم که معنایشان را نمی‌دانیم و از طریق آن‌ها از دانشی بهره می‌بریم که شخصاً نداریم. سیستم قیمت دقیقاً یکی از این نهادهاست - نهادی که انسان تصادفاً به آن رسید نه اینکه آن را طراحی کرد.

از طریق همین سیستم است که نه‌تنها تقسیم کار، بلکه استفاده هماهنگ از منابع بر پایه دانش به‌همان‌اندازه تقسیم‌شده ممکن شده است.


فصل هفتم (Chapter VII): نقد روش‌شناختی - چرا اقتصاددانان اشتباه می‌کنند؟

یک پیشرفت سیاسی

هایک این فصل را با یک نکته امیدوارکننده آغاز می‌کند: جدال درباره ضرورت سیستم قیمت دیگر صرفاً میان دو اردوگاه سیاسی مخالف نیست. وقتی لئون تروتسکی می‌گوید «حسابداری اقتصادی بدون روابط بازار غیرقابل تصور است» و وقتی پروفسور لرنر آدام اسمیت را بازکشف می‌کند، دیگر نمی‌توان این اختلافات را به تعصب سیاسی نسبت داد.

اختلاف باقیمانده ریشه‌ای روش‌شناختی (Methodological) دارد، نه سیاسی.

خطای شومپیتر: «داده» به‌مثابه تله

هایک برای نشان دادن این خطای روش‌شناختی، سراغ یک اقتصاددان برجسته می‌رود - جوزف شومپیتر - و یک ادعای مشخص از کتاب Capitalism, Socialism, and Democracy او را به چالش می‌کشد.

شومپیتر ادعا می‌کند که مصرف‌کنندگان وقتی کالاهای مصرفی را ارزیابی می‌کنند، به‌خودی‌خود (ipso facto) عوامل تولید را هم ارزیابی می‌کنند. پس برنامه‌ریزی مرکزی می‌تواند بدون بازار هم محاسبات عقلانی داشته باشد.

هایک این ادعا را قاطعانه رد می‌کند:

این ادعا به‌معنای واقعی کلمه نادرست است. مصرف‌کنندگان چنین کاری نمی‌کنند.

چرا این استدلال غلط است؟

ارزش عوامل تولید نه‌تنها به ارزیابی کالاهای مصرفی بستگی دارد، بلکه به شرایط عرضه عوامل تولید هم وابسته است. فقط یک ذهن که همه این واقعیت‌ها را به‌طور همزمان می‌دانست، می‌توانست پاسخ را از داده‌ها استنتاج کند.

اما مشکل عملی دقیقاً این است که این واقعیت‌ها هرگز به یک ذهن واحد داده نمی‌شوند.

خطای بنیادین: «داده» برای چه کسی؟

هایک اینجا به ریشه اصلی خطا می‌رسد - ابهام در کلمه «datum» (داده):

  • وقتی اقتصاددان می‌گوید «داده‌ها»، منظورش اطلاعاتی است که او به‌عنوان ناظر فرض می‌کند موجودند
  • اما در واقعیت، این داده‌ها هرگز به یک ذهن واحد داده نشده‌اند
  • فرض کردن که همه دانش به یک ذهن واحد داده شده، مسئله را حذف می‌کند نه حل

نشان دادن اینکه اگر همه واقعیت‌ها به یک ذهن واحد داده می‌شدند راه‌حل منحصربه‌فرد بود، مسئله را حل نمی‌کند. باید نشان دهیم چطور راه‌حلی از تعامل افرادی که هر کدام فقط دانش جزئی دارند پدید می‌آید.

نقد ریاضیات اقتصادی

هایک نقد خود را به رویکردهای ریاضی اقتصاد هم گسترش می‌دهد. رویکردهایی مثل معادلات همزمان (Simultaneous Equations) که در تحلیل تعادل استفاده می‌شوند، از فرض ضمنی شروع می‌کنند که دانش افراد با واقعیت‌های عینی موقعیت مطابقت دارد.

این رویکرد سیستماتیک چیزی را که وظیفه اصلی ما توضیح آن است از قلم می‌اندازد: ناکامل بودن اجتناب‌ناپذیر دانش انسان و نیاز به فرایندی که از طریق آن دانش به‌طور مستمر منتقل و کسب می‌شود.

جمع‌بندی کل مقاله

هایک در آخرین جمله‌های مقاله می‌گوید: تحلیل تعادل کارکرد مفیدی دارد، اما وقتی برخی از متفکران برجسته را به این باور می‌رساند که موقعیت توصیف‌شده در آن ارتباط مستقیمی با حل مسائل عملی دارد، وقت آن است یادآوری کنیم که این تحلیل اصلاً با فرایند اجتماعی واقعی سروکار ندارد و صرفاً مقدمه‌ای مفید برای مطالعه مسئله اصلی است.

نگاه کلی به کل مقاله

اکنون که تمام هفت فصل را پشت سر گذاشتیم، می‌توان ساختار استدلالی هایک را به‌صورت یک زنجیره منسجم دید:

فصلاستدلال محوری
Iمسئله اقتصادی جامعه، دانش پراکنده است نه تخصیص منابع
IIجدال برنامه‌ریزی درباره تمرکز یا توزیع دانش است
IIIدانش محلی زمان و مکان به‌اندازه دانش علمی ارزشمند است
IVتغییر مستمر است و آمار از پس انتقال آن برنمی‌آید
Vسیستم قیمت دانش را به فشرده‌ترین شکل منتقل می‌کند
VIاین مکانیزم شگفت‌انگیز است چون طراحی نشده اما کار می‌کند
VIIخطای اقتصاددانان از یکی شمردن «داده برای ناظر» و «داده برای بازیگر» است